سلام
اول از همه باید چهارسالگی مرتیا را تبریک عرض کنم. کمی دیر است ولی خب سوخت و سوز ندارد!!!
اما بعد.
1- امروز رفته بودم که کارت ورود به جلسه کنکور دانشگاه پیام نور را بگیرم. یک ورقه تبلیغاتی یک آموزشگاه را بهم دادند که نوشته بود ما آرزو میکنیم در آزمون 6 مرداد ماه موفق شوید ولی...
ولی در غیر این صورت ما تا آزمون سال بعد با شما هستیم!!!
2- نزدیک به یک ماه است که موبایلم خراب است و همش هم تعمیرگاه ایراتل است. بیچاره ها دیگر من رو که می بینند، میگند تو که دیروز اینجا بودی!!! فعلا از گوشی ساخت وطن صا ایران استفاده میکنم ولی مشکل اینجاست که همه ی شماره تلفنهایم توی گوشیم بود. نزدیک به یک ماه است که از هیچ کس خبری ندارم. پس فردا هم کنکور دارم، بعد از کنکور باید یک فکر اساسی برای شماره تلفنهای دوستان بکنم.
3- در پست قبلی که لینک یک سایت ضد اسراییلی را نوشته بودم، به دلیل همان لینک، نامه هایی که از طرف بلاگر به ایمیلهای خوانندگان میره، اسپم تشخیص داده شده بود و امتیاز منفی آن نیز -11 بود. جالبه که بدانید میانگین امتیاز منفی یک نامه ی اسپم، بین منفی یک و صفر است!! به میگن سانسور؟ به این مینگن آزادی؟ نمیدانم. فعلاً وقت فکر کردن به اینها را ندارم.
2006/07/27
2006/07/24
هفته ي پيش وقتي كه EuroNews بيروت رو نشان ميداد، گريه ام گرفت. اين بيروت همان بيروتي بود كه 3 ماه پيش من رفتم و كلي ذوق زده شدم؟ اين بيروت هماني بود كه به پسر خاله ام گفتم كه اگر روزي ديدي كه اومده ام اينجا ساكن شدم تعجب نكن؟ باورم نميشد. درياي به اون زيبايي، ساحل به اون آرامي چه بلايي سرش آمده بود. ولي همين گريه، بيشتر از چند دقيقه طول نكشيد و من هم رفتم مثل هميشه، سرم را روي بالشت گذاشتم و خوابيدم. البته شخصاً در ميان دوستان و آشنايان، به بي غيرت معروف هستم، ولي احساسم اين بود كه اين بي غيرتي، در مورد مسايل غم انگيز دنيا، مثل جنگ و سيل و طوفان و غيره، اپيدمي و همه گير شده. البته جناب خوابگرد هم همين نظر را تا حدودي دارند.
اين همه جنگ و خونريزي تا كي بايد طول بكشد؟ پس اين انسان كي بايد عاقل شود كه بابا همه ما آدميم، همه ما مخلوق يك نفريم؟
يك سايتي هست كه خودم حوصله اينكه تمامش لود شود را نداشتم و صفحه رو بستم، ولي به شدت توي ايميل ها و آف لاين ها ميايد. اين كارها، به نظر من زياد مفيد فايده نيست و اگر ميخواهيم كه كاري كرده باشيم، بايد به آن لينك دهيم.
من اينجا سهم خودمم را انجام دادم و اميدوارم كه شما ها هم همينكار را بكنيد.
با آروزي اينكه روزي را بتوانيم ببينيم كه در هيچ جايي نه جنگي باشد نه كشتاري
اين همه جنگ و خونريزي تا كي بايد طول بكشد؟ پس اين انسان كي بايد عاقل شود كه بابا همه ما آدميم، همه ما مخلوق يك نفريم؟
يك سايتي هست كه خودم حوصله اينكه تمامش لود شود را نداشتم و صفحه رو بستم، ولي به شدت توي ايميل ها و آف لاين ها ميايد. اين كارها، به نظر من زياد مفيد فايده نيست و اگر ميخواهيم كه كاري كرده باشيم، بايد به آن لينك دهيم.
من اينجا سهم خودمم را انجام دادم و اميدوارم كه شما ها هم همينكار را بكنيد.
با آروزي اينكه روزي را بتوانيم ببينيم كه در هيچ جايي نه جنگي باشد نه كشتاري
2006/07/16
سلام
یک کوچه پایین تر از محل کارم، یک سلمانیست. دو سه هفته ی پیش، سردرش یک تابلو گذاشت که عکس یک آقای مدل خیلی خوشگلی با موهای افشان بود و اسم سلمانی.
یک روز که داشتم جلوی روزنامه فروشی که در کنار سلمانیست، سیگار میکشیدم و به تابلو نگاه میکردم، یک آقایی با موهای جو گندمی با جوانی 24-23 ساله، از سلمانی اومد بیرون. یکی از مغازه دارها گفت حاجی عجب عکسی از پسرت گذاشتی بالا مغازه ات ها!!! اون هم گفت که کار خودشه. از بس با این کامپیوتر ور میره بالاخره یک خیری هم باید به پدرش برسه یا نه؟!!
هفته ی پیش، توی کل پیاده رو، چندین و چند حجله گذاشته بودند و پارچه های سیاه و تسلیت از طرف مسجد محل و کلانتری و کسبه و ... به صاحب مغازه در غم از دست دادن تنها فرزند.
هنوز باور نمیکنم.
امروز حجله ها و پارچه ها نبود.
زندگی ادامه داره. چه بخواهیم چه نخواهیم. بی رحم است نه؟
یک کوچه پایین تر از محل کارم، یک سلمانیست. دو سه هفته ی پیش، سردرش یک تابلو گذاشت که عکس یک آقای مدل خیلی خوشگلی با موهای افشان بود و اسم سلمانی.
یک روز که داشتم جلوی روزنامه فروشی که در کنار سلمانیست، سیگار میکشیدم و به تابلو نگاه میکردم، یک آقایی با موهای جو گندمی با جوانی 24-23 ساله، از سلمانی اومد بیرون. یکی از مغازه دارها گفت حاجی عجب عکسی از پسرت گذاشتی بالا مغازه ات ها!!! اون هم گفت که کار خودشه. از بس با این کامپیوتر ور میره بالاخره یک خیری هم باید به پدرش برسه یا نه؟!!
هفته ی پیش، توی کل پیاده رو، چندین و چند حجله گذاشته بودند و پارچه های سیاه و تسلیت از طرف مسجد محل و کلانتری و کسبه و ... به صاحب مغازه در غم از دست دادن تنها فرزند.
هنوز باور نمیکنم.
امروز حجله ها و پارچه ها نبود.
زندگی ادامه داره. چه بخواهیم چه نخواهیم. بی رحم است نه؟
2006/07/10
18 تير چه تاريخيست در زندگي من
خيلي خوشحالم. خيلي زياد خوشحالم. تقريباً دارم ديوونه ميشم. بعد از اينكه ايتاليا آلمان رو كشت (دقيقاً كشت. نه اينكه برد.) از شدت هيجان تا صبح بيدار موندم و فرداش هم كه بايستي ميومدم سركار و نتيجه اينكه 40 ساعت خوابم نبرد. اون شب به همه گفتم كه همين كشتن براي كافيست. هرچقدر كه باخت آرژانتين تمام توان من رو گرفت به طوري كه با خوردن دو ماگ قهوه ولي ساعت 11 شب بيهوش شدم و حتي نتونستم بازي ايتاليا اكراين رو ببينم، كشتن آلمان بهم نيرو داده بود.
حالا ايتاليا قهرمان جام شد. ايتاليا آلماني رو زد كه آرژانتين رو زده بود، فرانسه اي رو زد كه برزيل رو برده بود و اين يعني كه آرژانتين و برزيل رو هم برده است.
سالها پيش از اين، والده قربون صدقه خواهر زاده اش كه ميرفت، ميگفت الهي فداش خاله اش. در تمام اين مدت ميگفتم الهي فداش شه خاله اش. كي؟ كاناوارو.
دارم ديوونه ميشم.
سالها قبل، 18 تير ماه، روزي بود كه براي اولين بار به قول امروزيها كلنگ بيزينس اينترنتيم رو زدم. روز 18 تير قرار داد نمايندگي فروش و هوست و دامنه و اينترنت رو با شركت قاصدك امضا كردم.
دو سال بعدش وقتي كه داشتم دو سالگي كارم رو جشن ميگرفتم، واقعه 18 تير كوي دانشگاه پيش اومد و ديشب 18 تير ماه، روزي كه تولد 9 سالگي بيزينسم بود، ايتاليا بعد از 24 سال قهرمان شد.
قبل از بازي به همشيره ميگفتم كه اگر اقليدس زنده بود، ميگفت كه از نظر اعداد امسال ايتاليا قهرمان ميشود و ديديم و كه قانون اعدادي كه اقليدس در نزديك به 3000 سال پيش وضع كرده بود، هنوز هم پابرجاست.
علي يار روي كيك تولدش نوشته بود VIVA Argantina. خيلي دلم سوخت. به معناي واقعي. حالا ايتاليا روي اين خيانت كار رو كم كرد. بهش گفتم احساس خفت و خواري نميكني؟!!!
زنده باد ايتاليا. زنده باد كاناوارو. زنده باد بوفون مادر پياله كه حتي محض ثبت در تاريخ هم يك پنالتي رو در جهت نپريد. زنده باد زيداني كه بالاخره اون خود اصليش رو نشون داد. هيچ ميدونستيد كه زيدان تا به حال در مسابقات باشگاهي و مليش، اين سومين باري بود كه به دليل شاخ زدن به ملت شهيد پرور از بازي اخراج ميشه؟ بابا طرف اينكاره است.
امروز همه تون رو دوست دارم. حتي توي آلماني و حتي تو زيدان!
2006/06/17
سلام
1- تقریباً میتونم بگم که اعصاب درست و حسابی ندارم و صد البته که به خاطر حذف ایران از ادامه جام جهانیست. نگید که مگه تو انتظار داشتی که ایران صعود کنه؟ امید که داشتم. دلم که میخواست.
2- یک هفته ایست که در یک شرکت کار پیدا کردم. فعلاً قرار است که تا آخر خردادماه بروم تا اگر هر دو طرف راضی بودیم، قرارداد استخدام ببندیم. کار فعلیم هم فعلاً این است که رابط بین کارمند و بخشها با حسابدار است. یعنی اینکه سند ها را مرتب میکنم و دفاتر حسابداری را مینویسم و... تا حسابدار که تشریف میاورند، مشکلی نداشته باشند.
3- چند روز پیش که اومده بودم خونه، توی پارکینگ که سوار آسانسور شدم، 4 نفر (دو مرد و زن و دو دختر و پسر) توی آسانسور ایستاده بودند. من فکر کردم که به خاطر من آسانسور رو نگه داشته اند، ازشان تشکر کردم و دکمه طبقه خودمان را زدم. متوجه شدم که به جز همینی که من زدم، بقیه خاموش است. به طبقه خودمان که رسییدیم، من از آسانسور اومدم بیرون و آنها هم همانطور ایستاده بودند!! خیلی وسوسه شدم که برم بگم شما برای اینکه بروید به مقصد مورد نظر، باید دکمه اون طبقه رو بزنید!! ولی خب جلوی خودم رو گرفتم. حدود 30-40 ثانیه بعد در آسانسور بسته شد و آسانسور به سمت بالا حرکت کرد. فکر کنم کسی آسانسور رو زده باشد!!!
4- چندی پیش یک نوشته ای نوشتم. نمیشه اسمش رو گذاشت داستان یا حتی قصه. ولی خب برای خودش یک چیزی هست! خودم زیاد ازش راضی نیستم ولی باز هم خب، بد نیست شما هم بخوانیدش!
2006/05/21
سلام

شرح 1- خب من هم اگر یک چنین مه جبین و سیمین رویی جلویم بود، یک همچین لبخند ملیحی بر لبانم نقش میزد.
شرح 2- ای آقا، مسلمونی هم مسلمونهای قدیم، آقا چشمهات رو درویش کن
شرح 3- ... یه دیقه وایسین، ببینم بلاخره این قرار ما چی میشه...

نه خیر، مثل اینکه قرار ما امروز جور نمیشه، بذار لااقل هم زمان هر دو کار رو بکنم...
(در حاشیه) دقت کردید چه با دقت به دستهای دختره خیره شده اند!!؟
شرح 1- خب من هم اگر یک چنین مه جبین و سیمین رویی جلویم بود، یک همچین لبخند ملیحی بر لبانم نقش میزد.
شرح 2- ای آقا، مسلمونی هم مسلمونهای قدیم، آقا چشمهات رو درویش کن
شرح 3- ... یه دیقه وایسین، ببینم بلاخره این قرار ما چی میشه...
نه خیر، مثل اینکه قرار ما امروز جور نمیشه، بذار لااقل هم زمان هر دو کار رو بکنم...
(در حاشیه) دقت کردید چه با دقت به دستهای دختره خیره شده اند!!؟
2006/04/25
سلام
خب البته که بیشتر از یک ماه است که در این مکان مقدس چیزی ننوشتم. علت صرفاً گشادی برخی اسافل آدمیست و لاغیر. همین فراخی، باعث می گردد که آدمی کمی تا قسمتی هم مودش پایین بیاید. وای به روزی که مودت هم پایین باشد و زنگ بزنی به محترمه ای که بخواهی کمی گپ بزنی و او هم دلش از تو پر تر باشد و شروع کند به درد دل کردن که البته با زبانی نرم نیست و توناژش بالاست !!!
ما به خیر و نیمه خوشی رفتیم سوریه. چون در آنجا خوش نگذراندیم، وقتی که برگشتیم، با پسر خاله ها رفتیم شمال و حسابی دق دلی را خالی کردیم.
حال و خوصله حرف زدن ندارم فقط همین را بگویم که چون ما مهمان پسرخاله مان بودیم، و ایشان هم به خاطر قرار سفارتی به سوریه میرفتند، برایشان مهم نبود که توری که میگیردند چه نوع توری باشد. تور ما هم که یک عدد تور زیارتی بود و برنامه گروه هم روزی سه نوبت زیارت. ما هم که تصمیم داشتیم که حتماً سری به بیروت بزنیم، فقط 12 ساعت در لبنان بودیم و این شد که حسرت به دل ماندیم.
برعکس همیشه که مینوشتم حرف برای گفتن زیاد دارم، ایندفعه هیچ حرفی برای نوشتن ندارم.
شما هر سوالی که دارید بپرسید بلکه بنده حرفی برای نوشتن داشته باشم.
راستی سال نویتان حسابی مبارک باشد. خدا کند که حسابی تر از سالهای گذشته باشد.
ایام به کام
خب البته که بیشتر از یک ماه است که در این مکان مقدس چیزی ننوشتم. علت صرفاً گشادی برخی اسافل آدمیست و لاغیر. همین فراخی، باعث می گردد که آدمی کمی تا قسمتی هم مودش پایین بیاید. وای به روزی که مودت هم پایین باشد و زنگ بزنی به محترمه ای که بخواهی کمی گپ بزنی و او هم دلش از تو پر تر باشد و شروع کند به درد دل کردن که البته با زبانی نرم نیست و توناژش بالاست !!!
ما به خیر و نیمه خوشی رفتیم سوریه. چون در آنجا خوش نگذراندیم، وقتی که برگشتیم، با پسر خاله ها رفتیم شمال و حسابی دق دلی را خالی کردیم.
حال و خوصله حرف زدن ندارم فقط همین را بگویم که چون ما مهمان پسرخاله مان بودیم، و ایشان هم به خاطر قرار سفارتی به سوریه میرفتند، برایشان مهم نبود که توری که میگیردند چه نوع توری باشد. تور ما هم که یک عدد تور زیارتی بود و برنامه گروه هم روزی سه نوبت زیارت. ما هم که تصمیم داشتیم که حتماً سری به بیروت بزنیم، فقط 12 ساعت در لبنان بودیم و این شد که حسرت به دل ماندیم.
برعکس همیشه که مینوشتم حرف برای گفتن زیاد دارم، ایندفعه هیچ حرفی برای نوشتن ندارم.
شما هر سوالی که دارید بپرسید بلکه بنده حرفی برای نوشتن داشته باشم.
راستی سال نویتان حسابی مبارک باشد. خدا کند که حسابی تر از سالهای گذشته باشد.
ایام به کام
2006/03/13
سلام
احتمالاً اين آخرين مطلب سال 1384 بنده خواهد بود. بازهم احتمال دارد كه جمعه به اتفاق پسر خالهى نازنين برويم به كشور سوريه. شنيدهام كه از دمشق با ماشين تا بيروت كمتر از يك ساعت است براي همين هم شايد يك سرى به بيروت هم زديم. اگر رفتي شديم، سال تحويل و هفتهي اول عيد نيستيم. خلاصه اينكه از همين الان، سال جديد رو حسابي بهتون تبريك ميگم و خدا كنه كه سال آينده، اولاً از امسال كلي و حسابي بهتر باشه و ثانياً يكي از بهترينهاي عمرتون باشه.
روز دوشنبه يازدهم صفر 1397 هجري قمري، ساعت بيست دقيقه از سه بعد از ظهر گذشته، پسري دو كيلويي به دنيا اومد كه بعدها شخص شخيص حاجاقا گرديد! يك شنبه بيست و يكم اسفندماه 1384 هجري شمسي، برابر بود با يازدهم صفر 1427 هجري قمري، يعني با يك حساب دو دو تا چهارتا، ديروز سيامين سال تولد من به حساب قمري بود!
خيلي ها ازمن ايراد گرفتند كه نخير هيچ هم همچيزي نيست و بايد به سال شمسي حساب كرد و... ولي من عمداً ديروز رو به خاطر سپرده بودم. از خيلي خيلي ماه پيش، منتظر ديروز بودم. از امروز به بعد، تقريباً سي ساله شدهام. سي سالهاي كه خيلي بايد براش فكر كنم.
زندگي، بدون اينكه خبرمان كند، همينطور دارد پيش ميرود. والده هرچند گاهي توي وبلاگش مطلب مينويسد و روزي چهار پنج نفر هم بازديد كننده دارد. خيلي كم پيش مياد كه مطلبش عمومي باشد و بيشتر مطالبش، تخصصي ادبيست.
هر وقت كه ميرم توي وبلاگش، احساس غرور ميكنم. نه به خاطر اينكه پسرشم، بيشتر به خاطر اينكه يواش يواش دارد كار با وبلاگ نويسي را ياد ميگيرد. قبلاً هم نوشته بودم كه احساس مادري رو دارم كه ميبيند بچهاش يواش يواش دارد بزرگ ميشود و پشت لبهاش سبز، يا نوك سينههاش برجسته ميگردد!!(بسته به مورد!!!)
توي يكي از مطالبش، درباره عزيز معتضدي نوشته بود. رفتم زندگي نامهي عزيز رو خوندم. عنوانش اين بود كه نوشتن، شغل نويسنده نيست، سرشت اوست. خب با توجه به حال و احوال خودم، با توجه به سي ساله شدنم، به توجه به فكري كه مدام توي ذهنم در همين باره ها هست، سوال كردم از خودم كه سرشت من جيست؟ وكلات؟ دلالي؟ نويسندگي؟ تحقيق؟ اينرنت؟ اينا همشون يا چيزهايي هستند كه دوستشون دارم و توي خودم هم ذوقي ديدم، يا اينكه چند صباحي انجامشون دادم.
نزديك به 7 ماه است كه بيكارم. البته بود موقعي كه تو كار كارت خريد از اينترنت بودم، ولي كار به اون معني كه شما فكر ميكنيد و احتمالاً انجامش هم ميديد، نه. قبل از اين 7 ماه خب دانشجو بودم و درس ميخوندم. دقيقاً مثل كارمندي كه سر كارش، كار نميكند!! توي اين 7 ماه خب البته خيلي چيزها ميتونستم ياد بگيرم. قبلاً وقتي كه يك همچين فرصتهايي برام پيش ميومد، كلي بر معلوماتم اضافه ميكردم و ... (هميشه خودم يك اصطلاحي در يك همچين موردي به كار ميبردم ولي الانه هرچي فكر ميكنم يادم نمياد ميگفتم بر معلوماتت اضافه كن و ... كسب كن.) ولي اين دفعه هر كاري كردم، نتونستم بشينم پاي كامپيوتر و مثلاً زباني بياموزم.
اصلاً الان ماههاست كه ديگه كامپيوتر اون رفيق شفيق 24 ساعتم نيست. چند وقت پيش كه 4-5 روز تلفن خونمون به خاطر كابل برگردان، قطع بود، داشتم فكر ميكردم كه قبلاًها اگر يك همچين اتفاقي ميوفتاد، كلي پول كافي نت ميدادم.
دارم عوض ميشم. نسبت به قبل خيلي تغيير كردم. تغيير و عوض شدن في نفسه، بد نيستند ولي من ميترسم. بيشتر از اين ميترسم كه مبادا كه بدتر شم.
يكي از اين تغييراتي كه توي خودم ميبينيم، پول است!! احساس ميكنم كه عامل قدرت من، عامل تنفس من در طي همهي اين سالها، پول بوده، حالا كه بي پول شدهام، ديگه حوصلهي هيچ چيز و كسي را ندارم. با بچه ها بيرون نميرم چون عادت ندارم كه پول رو ديگرون بدهند يا لااقل من تعارف نكنم. نميدونم ميترسم، خجالت ميكشم يا اينكه چي. از خونه بيرون نميرم، چون اگر ماشين دست علييار باشد، من عادت ندارم كه با تاكسي معمولي برم. عمري مرفه بيدردي سوار تاكسي تلفني ميشدم و حالا بايد تغييرش بدم. از اينترنت و استفاده نميكنم چون پول تلفن و اينترنتش زياد است و ميترسم از پسش برنيايم. اگر بخواهم احتمالا تا صبح بايد برايتان بشمرم!!
آرزوهاي خوب خوب برايتان ميكنم. سعي ميكنم كه كساني را كه ميشناسم، هنگام تحويل سال، به اسم ياد كنم. شما هم همين كار را بكنيد!
مثل هميشه، دوستتون دارم
عليرضا
احتمالاً اين آخرين مطلب سال 1384 بنده خواهد بود. بازهم احتمال دارد كه جمعه به اتفاق پسر خالهى نازنين برويم به كشور سوريه. شنيدهام كه از دمشق با ماشين تا بيروت كمتر از يك ساعت است براي همين هم شايد يك سرى به بيروت هم زديم. اگر رفتي شديم، سال تحويل و هفتهي اول عيد نيستيم. خلاصه اينكه از همين الان، سال جديد رو حسابي بهتون تبريك ميگم و خدا كنه كه سال آينده، اولاً از امسال كلي و حسابي بهتر باشه و ثانياً يكي از بهترينهاي عمرتون باشه.
روز دوشنبه يازدهم صفر 1397 هجري قمري، ساعت بيست دقيقه از سه بعد از ظهر گذشته، پسري دو كيلويي به دنيا اومد كه بعدها شخص شخيص حاجاقا گرديد! يك شنبه بيست و يكم اسفندماه 1384 هجري شمسي، برابر بود با يازدهم صفر 1427 هجري قمري، يعني با يك حساب دو دو تا چهارتا، ديروز سيامين سال تولد من به حساب قمري بود!
خيلي ها ازمن ايراد گرفتند كه نخير هيچ هم همچيزي نيست و بايد به سال شمسي حساب كرد و... ولي من عمداً ديروز رو به خاطر سپرده بودم. از خيلي خيلي ماه پيش، منتظر ديروز بودم. از امروز به بعد، تقريباً سي ساله شدهام. سي سالهاي كه خيلي بايد براش فكر كنم.
زندگي، بدون اينكه خبرمان كند، همينطور دارد پيش ميرود. والده هرچند گاهي توي وبلاگش مطلب مينويسد و روزي چهار پنج نفر هم بازديد كننده دارد. خيلي كم پيش مياد كه مطلبش عمومي باشد و بيشتر مطالبش، تخصصي ادبيست.
هر وقت كه ميرم توي وبلاگش، احساس غرور ميكنم. نه به خاطر اينكه پسرشم، بيشتر به خاطر اينكه يواش يواش دارد كار با وبلاگ نويسي را ياد ميگيرد. قبلاً هم نوشته بودم كه احساس مادري رو دارم كه ميبيند بچهاش يواش يواش دارد بزرگ ميشود و پشت لبهاش سبز، يا نوك سينههاش برجسته ميگردد!!(بسته به مورد!!!)
توي يكي از مطالبش، درباره عزيز معتضدي نوشته بود. رفتم زندگي نامهي عزيز رو خوندم. عنوانش اين بود كه نوشتن، شغل نويسنده نيست، سرشت اوست. خب با توجه به حال و احوال خودم، با توجه به سي ساله شدنم، به توجه به فكري كه مدام توي ذهنم در همين باره ها هست، سوال كردم از خودم كه سرشت من جيست؟ وكلات؟ دلالي؟ نويسندگي؟ تحقيق؟ اينرنت؟ اينا همشون يا چيزهايي هستند كه دوستشون دارم و توي خودم هم ذوقي ديدم، يا اينكه چند صباحي انجامشون دادم.
نزديك به 7 ماه است كه بيكارم. البته بود موقعي كه تو كار كارت خريد از اينترنت بودم، ولي كار به اون معني كه شما فكر ميكنيد و احتمالاً انجامش هم ميديد، نه. قبل از اين 7 ماه خب دانشجو بودم و درس ميخوندم. دقيقاً مثل كارمندي كه سر كارش، كار نميكند!! توي اين 7 ماه خب البته خيلي چيزها ميتونستم ياد بگيرم. قبلاً وقتي كه يك همچين فرصتهايي برام پيش ميومد، كلي بر معلوماتم اضافه ميكردم و ... (هميشه خودم يك اصطلاحي در يك همچين موردي به كار ميبردم ولي الانه هرچي فكر ميكنم يادم نمياد ميگفتم بر معلوماتت اضافه كن و ... كسب كن.) ولي اين دفعه هر كاري كردم، نتونستم بشينم پاي كامپيوتر و مثلاً زباني بياموزم.
اصلاً الان ماههاست كه ديگه كامپيوتر اون رفيق شفيق 24 ساعتم نيست. چند وقت پيش كه 4-5 روز تلفن خونمون به خاطر كابل برگردان، قطع بود، داشتم فكر ميكردم كه قبلاًها اگر يك همچين اتفاقي ميوفتاد، كلي پول كافي نت ميدادم.
دارم عوض ميشم. نسبت به قبل خيلي تغيير كردم. تغيير و عوض شدن في نفسه، بد نيستند ولي من ميترسم. بيشتر از اين ميترسم كه مبادا كه بدتر شم.
يكي از اين تغييراتي كه توي خودم ميبينيم، پول است!! احساس ميكنم كه عامل قدرت من، عامل تنفس من در طي همهي اين سالها، پول بوده، حالا كه بي پول شدهام، ديگه حوصلهي هيچ چيز و كسي را ندارم. با بچه ها بيرون نميرم چون عادت ندارم كه پول رو ديگرون بدهند يا لااقل من تعارف نكنم. نميدونم ميترسم، خجالت ميكشم يا اينكه چي. از خونه بيرون نميرم، چون اگر ماشين دست علييار باشد، من عادت ندارم كه با تاكسي معمولي برم. عمري مرفه بيدردي سوار تاكسي تلفني ميشدم و حالا بايد تغييرش بدم. از اينترنت و استفاده نميكنم چون پول تلفن و اينترنتش زياد است و ميترسم از پسش برنيايم. اگر بخواهم احتمالا تا صبح بايد برايتان بشمرم!!
آرزوهاي خوب خوب برايتان ميكنم. سعي ميكنم كه كساني را كه ميشناسم، هنگام تحويل سال، به اسم ياد كنم. شما هم همين كار را بكنيد!
مثل هميشه، دوستتون دارم
عليرضا
2006/03/06
سلام
الانه يكي از دوستان زنگ زد و گفت كه بي معرفتها رو ميگيرند، نگرانت شدم، گفتم يك زنگ بزنم!! گفتم آره، حق كاملاً به قول سالك به دست توست. ما يك رفيقى داريم به نام مريخي، از تو با نجيبتر است چون حداقل زنگ نزده كه به روم بياره و شرمندهام كنه، اون هم براى اينكه كم نياره، گفت حالا بيا و خوبي كن، من نگرانت شدم گفتم يه هشدارى بهت بدم كه مواظب خودت باشى به من چه كه دوست مريخيت، به فكرت نيست!!!!
خلاصه، ما بىمعرفتيم، درست. ما تلفن خونمون قطع بود و شمارهمون عوض شد، درست. ما مدتى دسترسى به اينترنت نداشتيم، درست. ما تنبليم، اين هم درست. ولى دليل نميشه كه يك ماه به اينجا سر نزنيم، اين هم درست. اصلاً هيچ عذر و بهانهاى ندارم جز اينكه حال و حوصلهى هيچ كارى رو ندارم.
از يكماه پيش تا حالا، كلى حرف داشتم كه بنويسم، درمورد عاشورا، درمورد دوستى، در مورد منشى، در مورد سهام عدالت، در مورد بودجه، در مورد خيلى چيزها كه الان فقط همينهاش رو يادم مياد.
راستش رو هم بخواين، ديگه اينقدر جامعهى محترمه نسوان، اين جنس لطيف، ما را شرمنده كردند و گفتند كه بابا چرا يك دوكلوم نمينويسى، اومديم و يك چند خطى بنويسيم بلكه از اين عذاب وجدانمان كمى تا قسمتى كاسته گردد.
البته توي اين مدت يكماه، دو بار هم شروع كردم به نوشتن كه هر دوبار كامپيوترم هنگ كرد و تازه پريروز فهميدم كه مشكل از فن كارت گرافيكم است كه عمرش را داده به شما، كه ديروز رفتم و يكى خريدم.
گفتم عمرش را داده به شما ياد يكى از مطالب ديگه اي كه ميخواستم بنويسم افتادم و ان هم اينكه روزی که خدا وظایف فرشته های مقرب درگاه را تعیین میکرد، عزرائیل اعتراض کرد که: همهى بندگانت من را لعن و نفرین خواهند کرد. خدا گفت: نه، من کاری می کنم که هیچ کس مرگ را گردن تو نیندازد بلکه مقصرین دیگری...
فعلاً تا روزي كه من سر حوصله بيام و بشينم و يك متن مفصل بنويسم، شما اين صفحهى سنگين را بخوانيد تا بعد.
2006/02/05
سلام
دلم خيلي گرفته. البته معمولاً از يه چند روز قبل تولدم تا چند روز بعدش اينجوري هستم. ولي امسال، فكر ميكنم كه بيشتر شده.
دلم از دست اين ريا كاري ها و نفاق و دورويي خيلي گرفته.
امسال حكومت نشون داد كه حتي عزاداري امام حسين هم نميتونه جلوي اهداف و اغراض مقاومت كنه.
چند سال پيش كه عيد و محرم با هم افتاده بود، ميگفتند كه مردم ما در عين اينكه شادباشهاي سال جديد رو انجام ميدهند، عزاداري هم ميكنند ولي الان، كافيه كه يك سري به برنامه هاي راديو و تلويزيون بزنيد، الان داره عزاداري نشون ميده، تموم كه شد، تئاتر موزيكال نشون ميده و به مسخره كردن هويدا و ... ميپردازه.
امروز فكر ميكنم كه روز پنجم محرم باشد. تا الان كه يك عدد نوحه هم از راديو نشنيدم. البته راديو هميشه روشن نيست. ولي مگر سالهاي قبل، هميشه روشن بود؟ تا به حال هيچ وقت امكان نداشته كه من يك بار سوار ماشين بشم و از نوحهي راديو گريه ام نگيره. ولي امسال تا الان كه نشنيدم. خدا كنه تاسوعا و عاشورا بشنوم!!
امسال يك چيز عجيب ديگه اي هم كه هست، عكسهاي فت و فراوون امام حسين و حضرت ابوالفضل است. اصلاً انگار نه انگار كه كشيدن تصاوير، نگاه كردن به اينها، مكروه بود. انگار نه انگار كه يك زماني اسامي مقدس بودند، شخصيتها حرمت داشتند، ماه ها ارزش داشتند. اسم بزرگراه رو ميذارند، امام علي (ع) كه ملت بگن، تو امام علي ميخوره؟!! اسم دم دست تر از اولين امام شيعيان، اين فردي كه به نظر همهي اسلام شناسان مسلمون و غير مسلمون، يكي از بزرگترين افراد بشر بود، پيدا نكردند؟ بابا من راهنمايي بودم، گفتم نبايد اسم اين خيابون، ميرداماد باشه، چون ملت ميگن، ميرم نه ميرداماد. اينها براي خودشون شخصيتي بودند. حالا اسم فلان ميدون رو بذاريد اما حسين، كه مردم بگن جنده هاي امام حسين، خوب خوش ركابند!! اونقدر پيچوندنمون پيچوندنمون كه اصلاً حاليم نيست كه كجا هستيم، چي بوديم، چي داريم ميشيم. وقتي خودشون اينها را رعايت نميكنند، وقتي خودشون حرمتها رو نگه نميدارند، وقتي كه خودشون كه داعيه اسلام داري و نگهداري از اسلام و انتشار اسلام ناب محمدي رو دارند، رفتارشون اينه، ميخواين، مردم درست بشن؟ ميخواين دخترها، روسريشون رو درست كنند؟ من يادمه كه اولين باري كه موهاي يك زن، توي سينما از پشت روسريش بيرون بود، مادرم گفت نگاه نكن. گفتم چرا؟ گفت اون اين كار رو كرده كه همه نگاش كنند، حالا اگه ما نگاش نكنيم، به هدفش نميرسه و ديگه آدم ميشه! ولي حالا اينقدر همه چي برامون عادي شده، كه قبح همهي قضايا برامون از بين رفته. اگه پس فردا ديديم، يكي لخت و عور اومد توي خيابونها، بر و بر نگاش ميكنيم و احياناً يك استغفرالله هم ميگيم و ميريم. گفتم كه اينقدر پيجوندنمون كه ديگه يادمون نيست كه كي بوديم و چي بوديم.
نميدونم. دلم گرفته. شايد دارم به قول امروزيها آدم املي ميشم. شايد افكار مرتج و تند رويي دارم. ولي فعلاً كه همينم. در حال حاضر هم دلم خيلي گرفته.
*********
تولد ما به خوبي و خوشي برگزار شد. پيامدهاي خيلي خوبي داشت. مهمترينش اين بود كه كدوقلقلي خان جانمان، بعد از دقيقاً 43 سال و هفتاد و چهار روز، برامون پيغام گذاشت. كامنت گذاشتن كدو، بيشتر از اون جهت قابل توجه است، نه اجازه ميده كسي براش كامنت بگذاره و نه براي كسي كامنت ميذاره. اين ميدونيد يعني چي؟ يعني اينكه يك نفر هست كه دوستت داره. يعني اينكه يك نفر هست كه با اينكه به خودش قول داده كه ديگه از اين كارها نكنه، ولي بعد از 43 سال و هفتاد و چهار روز، مياد و ميگه حاجي به يادتم. كدو، مجازي ترين دوست من است. دوستي كه اگر روزي روزگاري اين ارتباط مجازي از بين بره، هيچگاه و هيچ حور نميتونيم همديگه را دوباره پيدا كنيم كما اينكه مدتها همينگونه بود.
گلابتون بانو هم براي من، اولين باري بود كه كامنت ميگذاشت. حالا نميدونم اصولاً اين اولين كامنتي بود كه گذاشته بود، يا اينكه ما تاحالا افتخارش رو نداشتيم. علي اي حال، اين كامنت هم به ميمنت سالروز خجسته تولد ما بود. تولدي كه هرچند كه دلگير ترين روز بود، ولي حواشي خوبي داشت.
روز يازدهم بهمن ماه 84، دومين روز در عمر من، از لحاظ گريه كردن بود. يك مرتبه، ساعت 12.5 بعد از ظهر، پا شدم، بدون جوراب و كفش، با دمپايي و شلوار و بلوز، رفتم حرم عبدالعظيم. اونجا، من خودم نبودم، يكي ديگه بود اونجا. جاي همه تون خالي. جاي خودمم هم همينطور. تا تونستم گريه كردم. ميگم از لحاظ گريه كردن، دومين روز عمرم بود.
اينكه ميگم دلگيرترين روز بود، منظورم همين روز يازدهم است. نه كه فكر كنيد كه جشنهاي با شكوهي كه برايمان گرفتند و سورپرايزهاي متعددي كه برايمان كردند، دلگير كننده بود كه اينها همان حواشي خوبيست كه ذكرش رفت.
روزي روزگاري، سالك صاحب كشكول مرحوم، گفت تلخي كلامم، از تلخي كامم ناشي شده. حالا اگر كلام من هم تلخ بود، به همان حساب بگذاريد.
دنيا همين است. زندگي هم همينطور. اينجا هم براي همين است كه مفري باشد براي چنين روزهايي.
به قول والده بوس بوس
عليرضا
2006/01/27
سلام
امشب جاي همه ي كساني كه دوستم دارند يا از دوستداران هستند خالي بود. به بهترين وجهي و نحوي سورپريز شدم!!
حدود 10-12 روز پيش، پسر عمم زنگ زد كه آقا پنج شنبه 6 بهمن ماه، عقد كنان بنده است و شما هم به اتفاق علي يار تشريف بياوريد. ما هم گفتيم چشم. گفت درضمن ما به همه گفتيم كه ساعت 7-8 بيان ولي شما ساعت 6 بياين كه سر عقد هم باشيد. باز هم ما گفتيم چشم.
3-2 روز پيش پدرم گفت كه پسر عمه ات روز عيد غدير عقد كرد. گفتم اِ؟ يعني برنامه ي پنجشنبه به هم ميخوره؟ گفت نميدونم.
ديشب، آقاي داماد زنگ زد و گفت كه آقا برنامه ي فردا سرجاش هست، فقط يك كم تغيير كرده. برنامه از همون ساعت 8-7.5 شروع ميشه چون ديگه برنامه ي عقد نيست. باز هم ما گفتيم چشم.
امروز ساعت حدود 8 شب بود كه من حاضر شدم. علي يار تازه گفت كه ميخواد بره حموم و چون محل مراسم كاشانك بود و نزديك ما، گفت كه احتياجي به عجله كردن نيست. من هم كتم رو در اوردم و نشستم پاي كامپيوتر كه يك خورده كارهاي عقب افتاده ام رو انجام بدم. اين هفته اي كه گذشت خيلي خوشبختانه و شكر خدا، سرم شلوغ بود. فكر نميكنم كه ده دقيقه گذشته بود كه زنگ در رو زدند. هرچي علي يار رو صدا كردم كه بره در رو باز كنه، جواب نداد. يادم اومد كه ميخواست بره حمام. بلند شدم و با دلخوري رفتم كه در رو باز كنم.
دختر خاله و شوهر و برادرش، سلوي و علي يار، با كلاه بوقي: تولد تولد تولدت مبارك !!!
آقا ما رو ميفرماييد، كاملاً منگ شده بودم. اولين جيزي كه گفتم اين بود كه مگه امروز اول محرمه ؟!!!
پسر خاله ام گفت برو با با تو ام، ما ميگيم تولدت مبارك، تو ميگي اول محرمه امروز؟
خلاصه تمام اون برنامه هاي عروسي و عقد كنان و غيره و ذلك، دسيسه اي بيش نبود كه ما را در خانه، نگهدارند و ما را تميير كنند و اتو كشيده و به قول خارجكيها نايس اند كلين نمايند كه برامان تولد بگيرند!!
خلاصه جايتان خالي. به من كه خيلي خوش گذشت.
يك گوشي موبايل، يك شال گردن، يك پليور، يك فندك زيپو و تا دلت بخواد، كيت كت و سون آپ، ازجمله كادوهاي عزيزانم بود.
باورتان نميشود، بعد از اينكه كلي مسخره بازي دراورديم و عكس انداختيم و غيره، رفتم توي اتاقم و هاي هاي گريه كردم.
خدايا ممنونتم. بابت همه چي. از اينكه دوستاني دارم كه به يادم هستند، از اينكه دوستان مجازي و واقعي و مابين اينها، كلي ابراز لطف ميكنند، واقعاً ممنونم. باور بكنيد يا نكنيد، نه تنها لياقت اين همه ابراز لطف و محبت رو ندارم، ارزشش را هم ندارم (به اين ميگن لوس كردن نه؟!!!)
تولد من يازدهم بهمن است. ولي جون اون روز اول محرم هم هست، بچه ها تصميم گرفتند كه امشب كه آخرين پنجشنبه شادي كنان تا عيد است، برايمان جشن و تولد بگيرند.
دوستان دارم
عليرضا
2006/01/10
سلام
خيلي وقته كه ميخوام بنويسم. ولي نميدونم چرا هي نميشه. هر روز در طول روز، كلي مطلب مياد توي ذهنم كه شب كه ميرم توي خونه، توي وبلاگم مينويسم. ولي همچين كه شب ميشه، دست و دلم به نوشتن نمياد. يكي دو خط مينويسم و ديگه انگاري فلج ميشم. هم دستام و بيشتر ذهنم.
عجب برفي اومد امروز. كلي هوا عالي شده بود. من كه از اين بالا، در سفيدي مطلق بودم. از پنجره، به جز مه شيري رنگ، هيچ ديده نميشد. فقط اگر دستت رو ميبردي بيرون ميتونستي بفهمي كه داره برف مياد. پنداري توي يك خلا مطلق هستي. فكر ميكردي كه اخر دنياست و ديگه بعد از اين چيزي نيست. ياد كتاب كوري افتاده بودم. همه چي سفيد. يه خورده ترسناك بود ولي خب من چون ميدونستم كه يك متر اونطرفتر، بالكن هست و نرده هست و پشت نرده ها خونههاي پادگان پر درخت هست، نميترسيدم! درست مثل بچهاي كه از تاريكي ميترسه، بهش ميگن كه ببين جانم، ايني كه توي تاريكيه، همونه كه توي روز هم هست.
بعد غروب، حسابي ماشينها توي كوچه ي سر بالايي گير كرده بودند. جوونهاي علاف روزگار هم با داد و بيداد ميومدند كمك ملت شهيد پرور. به خصوص كه اگر راننده خانم هم باشه كه ديگه ميديدي، 8 نفر دارند يك پرايد رو هل ميدن!!
امشب، خونه ي يكي از دوستان قديمي مهمون بودم. حالا بگذريم از اينكه يك ساعت منتظر تاكسي شدم و نيومد و آخر سر هم مجبور شدم پياده تا خيابون رو برم و يك دربستي بگيرم. جالب بود كه همچين كه از كاشونك وارد نياوران ميشدي، انگاري شهر عوض شده. دم خونه ما ماشينها توي برف گير ميكردند، اونجا فقط يه خورده آسفالت خيس شده بود. انگار يه نمي زده باشه. پايينتر هم كه ميرفتي ديگه خبري از مه شيري رنگ و كتاب كوري و غيره نبود. والده زنگ كه عليرضا شب بيا اينجا نرو خونتون چون ميموني. ولي من با پرايد يكي از دوستان به راحتي هرچه تمامتر اومدم. قبلاً هم گفته بودم كه اگر تهران اين ترافيك و آلودگي رو نداشت، يكي از بهترين شهرهاي عالم ميشد. كجا شما به فاصله يك خيابون، اين همه تفاوت هوا ميبينيد؟
مهماني امشب، چند تا از بچه هاي قديمي بودند كه زماني (بين سالهاي 76 تا 78) با هم شريك بوديم و يك مغازه كامپيوتري داشتيم. بعد نزديك به 6 سال، دور هم جمع شده بوديم. باني هم يكي از بچه ها بود كه 2 سالي فرانسه بود و ايام تعطيلات اومده بود تهران و ميخواست همه رو ببينه.
اولش خيلي خوش گذشت. كلي ميخنديديم و متلك بار هم ميكرديم. ساعتهاي نزديك 9 بود كه يكي از بچه ها هم اومد. حامد، كسي بود كه من عاشقش بودم. اون زمان، حامد كه تازه هم با هم آشنا شده بوديم، تنها كسي بود كه خيلي صاف و ساده، عيب و ايرادات من رو بهم ميگفت. هميشه مثل يك برادر بزرگتر باهام رفتار ميكرد. من هم ديوونه اش شده بودم. هركي من و اون رو باهم ميديد، نگاههاي من رو ميديد، حرف زدنم رو ميديد، فكر هاي بد بد درباره من ميكرد. شرمندم، ولي واقعيت داشت. واقعاً ناراحت بودم از اينكه ملت نفهمي داريم. نه من ميتونستم دركشون كنم و نه اونا. كار به جايي رسيد كه دوستها هم به من متلك ميانداختند. اينكه مثلاً حاجي امشب حامد خونه تنهاست و غيره.
يه روز كه همين جمع، توي ماشين بوديم، من عقب نشسته بودم و حامد جلو. من دستم رو انداخته بودم گردن يكي از بجه ها و هي مسخره بازي در مياوردم. بعد رانند گفت كه اونايي كه عقب نشسته اند و مرفه بيدردند و هيوندا دارند، ببخشيد كه سوار اين پيكان قراضه ما شده اند و اميدوارم كه كمك فنر ها اذيتشون نكنه. خل البته كه مخاطب من بودم. من هم گردن سعيد رو بيشتر فشردم و گفتم نه اصلاً. مگه ميشه آدم در جايي كه بعضيا دارند توش نفس ميكشند، احساس بدي كنه؟ و يك ماچ گنده از لپ سعيد گرفتم و سعيد گفت كه حاجي ما چاكريم. يكي ديگه از دوستان، گفت كه اين بعضيا كي باشن؟ گفتم كه خودش فهميد. و به سعيد گفتم مگه نه؟ سعيد هم گفت البته. خر كه نيستم. راننده يه آرنج زد به حامد كه گرفتي آقاي بعضيا؟ كه يكدفعه حامد شاكي شد. اونقدر عصباني شد كه من تاحالا اينجوري نديده بودمش. هرچي از دهنش دراومد بهم گفت. تو فكر كردي كه كي هستي؟ فكر كردي هر غلطي كه بخواي ميتوني بكني؟ خيال كردي كه من همونم كه دنبالشي؟ فكر كردي من ...ني ام؟ و چندتا فحش ديگه كه مضمونشون همينا بود.
مثل يخ شده بودم. زبونم قفل كرده بود. 7-8 دقيقه بعد، به رانندمون گفتم كه كنار نگه داره من پياده ميشم. بچه ها هيچ وقت بهم نگفتند كه بعد از اينكه من پياده شدم، توي ماشين چي گذشت. ولي حامد، ديگه نه زنگ زد و نه خبري ازش شد.
3-2 سال بعد، يه روز توي خيابون ديدمش. اومدم داد بزنم حامد، جلوي خودم رو گرفتم. ولي اون من رو ديد و از دور يه دستي تكون داد و رفت.
امشب حامد كه اومد، تمام اين صحنه ها و تمام اون دوسال توي مغازه، در يك لحظه اومد جلوي چشمم. رفتم تو لاك خودم. بچه ها ميگفتند و ميخنديدند و من اصلاً نميشنيدم كه دارند درباره چي حرف ميزنند. دو تا سيگار پشت سر هم كشيدم و كلي چس فيل (شنيدم تازگيها اسمش عوض شده نه؟) خوردم. فكر ميكنم كه يك ساعتي طول كشيد تا من يواش يواش برگشتم به مهموني. حامد توي اين مدت، با موبايلش كلي عكس ازم گرفته بود و من اصلاً حاليم نشده بود. بعد از شام، اومد گفت حاجي. بي خيال. يه شب دور هم جمع شديم. مگه از اين اتفاقها چقدر پيش مياد؟ بگو چته خب. بچه ها هم شروع كردن به گير دادن كه يك دفعه، دوباره همون كساني كه اون شب، كاري كردند كه حامد شاكي شه، شروع كردند به تيكه هاي مشكوك انداختن. يك مرتبه دوباره اون صحنه اومد جلوم و ايندفعه ديگه نگذاشتم حرفشون رو تموم كنن. پريدم وسط حرفشون و بحث رو عوض كردم.
شب كه ميخواستم برگردم، حامد گفت حاجي، ماشين داري؟ گفتم نه. گفت خب بيا با ماشين سعيد بريم. سعيد حاجي رو ميرسوني ديگه نه؟ سعيد هم گفت معلومه كه ميرسونم. فقط اگر ماشينم توي خيابون موند چي؟ من اومدم بگم كه بي خيال، كه حامد زودتر از من گفت من هلش ميدم.
توي زندگيم، 2 نفر بودند كه عضو خانواده ام نبودند و من بي نهايت دوستشون داشتم. يكي حامد بود و يكي ليلا. توي اين يك هفتهي اخير حامد رو ديدم و با ليلا هم تلفني صحبت كردم. الان كه فكر ميكنم، ميبينم كه باز هم هر دوشون رو به همان اندازه دوست دارم. باز هم اگر موقعيتش پيدا بشه، همان كارهايي رو خواهم كرد كه سالها پيش ميكردم. و اين يعني اينكه من عوض نشدم. عوض نشدن، البته از خيلي جهات خوبه، ولي تجربه نگرفتن، ولي درس نگرفتن، چيزي نيست كه بشه تاييدش كرد. متاسفم براي خودم.
صحبت مهموني شد. 5 شنبه، ساعت 8 شب رفتيم خونه خاله ام. مهماني جوانانه. البته عمهي پسر خاله ها هم بود (ولي دخترش به خاطر امتحانات نيومده بود. خرخون!!!) پدر و مادر من هم دعوت بودند. ساعت 1 شب بود كه مهمانها رفتند و فقط خودمون فاميل مونديم. جاتون خالي. تا ساعت 11 صبح، بلا انقطاع بازي كرديم. هرچي دلتون بخواد. از بازيهاي فكري گرفته تا بازيهاي شانسي!!
اين ماجرا براي من دو چيز داشت كه براي اولين بار در زندگي من رخ ميداد. يكي اينكه من براي اولين بار توي عمرم، تقلب كردم!!! اون هم نه يكي دوتا!! و دوم هم اينكه تا حالا نشده بود كه در يك مهماني، تا اين وقت صبح بيدار بمونيم. ركورد قبلي من حدود 8 صبح بود. جالب هم اينجا بود كه پدرم، تا ساعت 3 نشسته بودم و بازي ميكرد و عمهي خاله زادگان هم تا پايان، پابه پاي ما اومد. جاي همهي پاها حسابي خالي بود!!
خيلي وقته كه ميخوام بنويسم. ولي نميدونم چرا هي نميشه. هر روز در طول روز، كلي مطلب مياد توي ذهنم كه شب كه ميرم توي خونه، توي وبلاگم مينويسم. ولي همچين كه شب ميشه، دست و دلم به نوشتن نمياد. يكي دو خط مينويسم و ديگه انگاري فلج ميشم. هم دستام و بيشتر ذهنم.
عجب برفي اومد امروز. كلي هوا عالي شده بود. من كه از اين بالا، در سفيدي مطلق بودم. از پنجره، به جز مه شيري رنگ، هيچ ديده نميشد. فقط اگر دستت رو ميبردي بيرون ميتونستي بفهمي كه داره برف مياد. پنداري توي يك خلا مطلق هستي. فكر ميكردي كه اخر دنياست و ديگه بعد از اين چيزي نيست. ياد كتاب كوري افتاده بودم. همه چي سفيد. يه خورده ترسناك بود ولي خب من چون ميدونستم كه يك متر اونطرفتر، بالكن هست و نرده هست و پشت نرده ها خونههاي پادگان پر درخت هست، نميترسيدم! درست مثل بچهاي كه از تاريكي ميترسه، بهش ميگن كه ببين جانم، ايني كه توي تاريكيه، همونه كه توي روز هم هست.
بعد غروب، حسابي ماشينها توي كوچه ي سر بالايي گير كرده بودند. جوونهاي علاف روزگار هم با داد و بيداد ميومدند كمك ملت شهيد پرور. به خصوص كه اگر راننده خانم هم باشه كه ديگه ميديدي، 8 نفر دارند يك پرايد رو هل ميدن!!
امشب، خونه ي يكي از دوستان قديمي مهمون بودم. حالا بگذريم از اينكه يك ساعت منتظر تاكسي شدم و نيومد و آخر سر هم مجبور شدم پياده تا خيابون رو برم و يك دربستي بگيرم. جالب بود كه همچين كه از كاشونك وارد نياوران ميشدي، انگاري شهر عوض شده. دم خونه ما ماشينها توي برف گير ميكردند، اونجا فقط يه خورده آسفالت خيس شده بود. انگار يه نمي زده باشه. پايينتر هم كه ميرفتي ديگه خبري از مه شيري رنگ و كتاب كوري و غيره نبود. والده زنگ كه عليرضا شب بيا اينجا نرو خونتون چون ميموني. ولي من با پرايد يكي از دوستان به راحتي هرچه تمامتر اومدم. قبلاً هم گفته بودم كه اگر تهران اين ترافيك و آلودگي رو نداشت، يكي از بهترين شهرهاي عالم ميشد. كجا شما به فاصله يك خيابون، اين همه تفاوت هوا ميبينيد؟
مهماني امشب، چند تا از بچه هاي قديمي بودند كه زماني (بين سالهاي 76 تا 78) با هم شريك بوديم و يك مغازه كامپيوتري داشتيم. بعد نزديك به 6 سال، دور هم جمع شده بوديم. باني هم يكي از بچه ها بود كه 2 سالي فرانسه بود و ايام تعطيلات اومده بود تهران و ميخواست همه رو ببينه.
اولش خيلي خوش گذشت. كلي ميخنديديم و متلك بار هم ميكرديم. ساعتهاي نزديك 9 بود كه يكي از بچه ها هم اومد. حامد، كسي بود كه من عاشقش بودم. اون زمان، حامد كه تازه هم با هم آشنا شده بوديم، تنها كسي بود كه خيلي صاف و ساده، عيب و ايرادات من رو بهم ميگفت. هميشه مثل يك برادر بزرگتر باهام رفتار ميكرد. من هم ديوونه اش شده بودم. هركي من و اون رو باهم ميديد، نگاههاي من رو ميديد، حرف زدنم رو ميديد، فكر هاي بد بد درباره من ميكرد. شرمندم، ولي واقعيت داشت. واقعاً ناراحت بودم از اينكه ملت نفهمي داريم. نه من ميتونستم دركشون كنم و نه اونا. كار به جايي رسيد كه دوستها هم به من متلك ميانداختند. اينكه مثلاً حاجي امشب حامد خونه تنهاست و غيره.
يه روز كه همين جمع، توي ماشين بوديم، من عقب نشسته بودم و حامد جلو. من دستم رو انداخته بودم گردن يكي از بجه ها و هي مسخره بازي در مياوردم. بعد رانند گفت كه اونايي كه عقب نشسته اند و مرفه بيدردند و هيوندا دارند، ببخشيد كه سوار اين پيكان قراضه ما شده اند و اميدوارم كه كمك فنر ها اذيتشون نكنه. خل البته كه مخاطب من بودم. من هم گردن سعيد رو بيشتر فشردم و گفتم نه اصلاً. مگه ميشه آدم در جايي كه بعضيا دارند توش نفس ميكشند، احساس بدي كنه؟ و يك ماچ گنده از لپ سعيد گرفتم و سعيد گفت كه حاجي ما چاكريم. يكي ديگه از دوستان، گفت كه اين بعضيا كي باشن؟ گفتم كه خودش فهميد. و به سعيد گفتم مگه نه؟ سعيد هم گفت البته. خر كه نيستم. راننده يه آرنج زد به حامد كه گرفتي آقاي بعضيا؟ كه يكدفعه حامد شاكي شد. اونقدر عصباني شد كه من تاحالا اينجوري نديده بودمش. هرچي از دهنش دراومد بهم گفت. تو فكر كردي كه كي هستي؟ فكر كردي هر غلطي كه بخواي ميتوني بكني؟ خيال كردي كه من همونم كه دنبالشي؟ فكر كردي من ...ني ام؟ و چندتا فحش ديگه كه مضمونشون همينا بود.
مثل يخ شده بودم. زبونم قفل كرده بود. 7-8 دقيقه بعد، به رانندمون گفتم كه كنار نگه داره من پياده ميشم. بچه ها هيچ وقت بهم نگفتند كه بعد از اينكه من پياده شدم، توي ماشين چي گذشت. ولي حامد، ديگه نه زنگ زد و نه خبري ازش شد.
3-2 سال بعد، يه روز توي خيابون ديدمش. اومدم داد بزنم حامد، جلوي خودم رو گرفتم. ولي اون من رو ديد و از دور يه دستي تكون داد و رفت.
امشب حامد كه اومد، تمام اين صحنه ها و تمام اون دوسال توي مغازه، در يك لحظه اومد جلوي چشمم. رفتم تو لاك خودم. بچه ها ميگفتند و ميخنديدند و من اصلاً نميشنيدم كه دارند درباره چي حرف ميزنند. دو تا سيگار پشت سر هم كشيدم و كلي چس فيل (شنيدم تازگيها اسمش عوض شده نه؟) خوردم. فكر ميكنم كه يك ساعتي طول كشيد تا من يواش يواش برگشتم به مهموني. حامد توي اين مدت، با موبايلش كلي عكس ازم گرفته بود و من اصلاً حاليم نشده بود. بعد از شام، اومد گفت حاجي. بي خيال. يه شب دور هم جمع شديم. مگه از اين اتفاقها چقدر پيش مياد؟ بگو چته خب. بچه ها هم شروع كردن به گير دادن كه يك دفعه، دوباره همون كساني كه اون شب، كاري كردند كه حامد شاكي شه، شروع كردند به تيكه هاي مشكوك انداختن. يك مرتبه دوباره اون صحنه اومد جلوم و ايندفعه ديگه نگذاشتم حرفشون رو تموم كنن. پريدم وسط حرفشون و بحث رو عوض كردم.
شب كه ميخواستم برگردم، حامد گفت حاجي، ماشين داري؟ گفتم نه. گفت خب بيا با ماشين سعيد بريم. سعيد حاجي رو ميرسوني ديگه نه؟ سعيد هم گفت معلومه كه ميرسونم. فقط اگر ماشينم توي خيابون موند چي؟ من اومدم بگم كه بي خيال، كه حامد زودتر از من گفت من هلش ميدم.
توي زندگيم، 2 نفر بودند كه عضو خانواده ام نبودند و من بي نهايت دوستشون داشتم. يكي حامد بود و يكي ليلا. توي اين يك هفتهي اخير حامد رو ديدم و با ليلا هم تلفني صحبت كردم. الان كه فكر ميكنم، ميبينم كه باز هم هر دوشون رو به همان اندازه دوست دارم. باز هم اگر موقعيتش پيدا بشه، همان كارهايي رو خواهم كرد كه سالها پيش ميكردم. و اين يعني اينكه من عوض نشدم. عوض نشدن، البته از خيلي جهات خوبه، ولي تجربه نگرفتن، ولي درس نگرفتن، چيزي نيست كه بشه تاييدش كرد. متاسفم براي خودم.
صحبت مهموني شد. 5 شنبه، ساعت 8 شب رفتيم خونه خاله ام. مهماني جوانانه. البته عمهي پسر خاله ها هم بود (ولي دخترش به خاطر امتحانات نيومده بود. خرخون!!!) پدر و مادر من هم دعوت بودند. ساعت 1 شب بود كه مهمانها رفتند و فقط خودمون فاميل مونديم. جاتون خالي. تا ساعت 11 صبح، بلا انقطاع بازي كرديم. هرچي دلتون بخواد. از بازيهاي فكري گرفته تا بازيهاي شانسي!!
اين ماجرا براي من دو چيز داشت كه براي اولين بار در زندگي من رخ ميداد. يكي اينكه من براي اولين بار توي عمرم، تقلب كردم!!! اون هم نه يكي دوتا!! و دوم هم اينكه تا حالا نشده بود كه در يك مهماني، تا اين وقت صبح بيدار بمونيم. ركورد قبلي من حدود 8 صبح بود. جالب هم اينجا بود كه پدرم، تا ساعت 3 نشسته بودم و بازي ميكرد و عمهي خاله زادگان هم تا پايان، پابه پاي ما اومد. جاي همهي پاها حسابي خالي بود!!
2005/12/26
سلام
1-
انگاري هروقت كه هوا خوب باشه من اينجاها پيدام ميشه!!
ديديد هوا رو؟ آخرين باري كه من هوا رو اينجوري ديده بودم، 8 فروردين امسال بود. همه رفته بودند مسافرت، يك هفته تهران خالي بود، آقا ما هم حال كرديم.
امروز، اونقدر لذت ميبردم از اينكه به تهران، از اين بالا نگاه كنم كه نگو. جاتون خيلي خالي بود.
داشتم فكر ميكردم كه اگه هوامون تمييز باشه، شهر بدي نداريما!! مشكلش همين هواست و ترافيك.
به هر حال كه امروز كلي حال كردم. آره مرتيا بانو، كلي كيف كردم!
2-
امروز سالگرد زلزله بم بود. 2 سال پيش چه حالي داشتيم. و به اين زودي 2 سال گذشت. اونهايي كه رفتند، رفتند، ولي اونهايي كه هستند هنوز، الان در چه حالند؟ راديو ميگفت امروز، بيست و دو هزارمين حانه ساخته شد. ولي راستش رو بخواهين، من زياد چيزي نفهميدم. چند خونه لازم بوده؟ ديگه تموم شد؟ اين 22000 تا، چند درصد كل خونه هاييه كه بايست ساخته ميشد؟
امروز اولين سالگرد سيل و زلزله سونامي هم هست. عجيبه كه ظرف يك سال، دو تا واقعهي دلخراش توي دنيا افتاد. خدا عاقبتمون رو به خير كنه.
3-
اين روزها، تولد حضرت مسيح و آغاز سال جديد ميلاديست. ملت شهيد پرور دنيا، از جمله پاپ جديد، دارند جشن ميگيرند. توي روزنامه نوشته بود كه شهرداري تهران 7000 كاج، هديه ميده. نفهميدم منظورش اين بود مجاني ميده؟ خيلي عجيبه.
يك موقعي كه من خيلي فعالتر از حالام بودم، اين موقعها كه ميشد، به مشتريهاي ارمنيم، كادو ميدادم. الان ديگه مشتري ندارم. چه برسه به ارمني بودنش. فقط همين چند نفر از دوستان و آشنايان مونده اند كه گاه گداري كه بي اينترنت ميمونند، زنگي ميزنند و ميگن حاجي يك اينترنت فوري بهمون ميدي؟ منم ميگم چشم.
حضرت مسيح، يكي از بزرگان بود. يكي از اون 5 نفر. 5نفري كه ارادت خاصي بهشون دارم. تولدش مباركتون باشه.
2005/12/17
سلام
بالاخره امروز تهران ديده شد!
صبح ساعت 6 كه بيدار شدم، اينقدر ذوق زده شدم كه خواب از سرم پريد. رفتم توي بالكن و انگاري كه يك عمريست كه اين تهران را نديده بودم. البته هنوز هوا روشن روشن نشده بود ولي همينقدر كه كوههاي شرق رو ميديدم، برج ميلاد رو كه انگاري وسط آسمان قرار گرفته ميديدم، كلي سرحال اومدم.
داشتم فكر ميكردم كه اين آلودگي تا حالا بي سابقه بوده يا اينكه من خيلي فراموش كارم؟
به هر حال خدا، پدرش خودش رو بيامرزه كه يك باروني فرستاد براي اين ملت شهيد پرور!!!!
يكي از بانوان مريم نام، نوشته بود كه از اون برنامه فيلتر شكني كه دفعه ي قبل نوشته بودم، نتونسته استفاده كنه. يه ايميل به عليرضا ات حاجاقا دات نت بزنه برام توضيح بده كه مشكلش كجا بوده كه نتونشته. شايد كمكي از دستم براومد. خدا را چه ديدي؟!!
2005/12/15
سلام
ديشب جايتان خالي بود، ما تا نيمه هاي شب بيدار بوديم و با دوستان عزيزي چت ميكرديم و اينترنت گردي و ايميل نگاري مينموديم. همينطور كه داشتيم اينترنت را ميگشتيم، به يك نرم افزار برخورديم كه فيلتر شكن است. اين نرم افزار را راستياتش تا الان كه دارم با شما صحبت ميكنم، مشكلي ندارد. يعني ظاهراً كامپيوتر ما هيچ مشكلي باهاش ندارد. شما كه اين نرم افزار را نصب ميكنيد، خود به خود از طريق اينترنت اكسپلورر (دقت كنيد كه اين برنامه فقط با IE كار ميكند) ميتوانيد به سايتهايي كه فيلتر شده اند (و نه سايتهاي سكسي (چون قاعدتاً شما انسانهاي شريفي هستيد و به اين سايتها محل هم نميگذاريد!)) رفته و آنها را با لذت هرچه بيشتر تماشا كنيد (اينكه سايتهاي غير خلاف هم لذت دارند يا خير، بايد از اين برنامه استفاده كنيد تا بفهميد!!)
من اين نرم افزار را از وبلاگ سركار بانو الناز خاتون پيدا كردم. همينجا جا دارد كه يك تشكري هم از ايشان داشته باشيم!!
نرم افزار و يك توضيحات مختصر همراه با عكس، را به بصورت زيپ شده ميتوانيد از اينجا بگيريد. از حالت زيپ خارجش كنيد و بقيه اش به قول امير خان عظمتي حله!!
دو نكته: اول اينكه اين نرم افزار، براي ارتقاي سرعت، عكسهاي اينترنتي را به صورت فشرده نشان ميدهد. شما ميتوانيد اين قابليت را غير فعال كنيد. (اگر خواستيد البته)
دوم اينكه اگر روزي روزگاري به يك سايتي رفتيد و يك صفحهي روسي ديديد، نگران نباشيد. اين صفحه تبليغ است (همينجوري گفتم كه مبادا كم بيارم!!) چند لحظه منتظر بمانيد، صفحه اصلي كه دنبالش بوديد، خودش ميايد.
2005/12/13
2005/12/11
سخن چين بدبخت هيزم كش است
1- مي فرمايد (سعدي عليه الرحمه را مي گويم) ميان دو كس (به فتح كاف (توضيح از مفسر)) جنگ (باز هم به فتح كاف!!!) چون آتش است. سخن چين بدبخت، هيزم كش (اين دفعه به كسر كاف) است.
يعني اگر دو نفر با هم دعوا و اختلاف داشته باشند، سعدي اين دعوا و اختلاف را به جنگ تشبيه كرده و گفته كه اون كسي (بازهم بايد بگم به فتح كاف؟!!) ميون اين دو نفر سخنچيني ميكنه، مثل هيزم ميمونه يعني خودش دود ميشه و نيست ميشه. خودش، با دستهاي خودش كه نه، در واقع با زبان خودش، خودش رو از بين ميبره. يعني اگر روزي ديديد كه يك نفر از بين رفت، نگين حاجاقا چرا فلاني از بين رفت، بدونيد كه خودش اين كار را كرده كه خود كرده را تدبير نيست.
حالا سوالي كه من دارم اينه كه اگر سخنچيني بين دو نفري كه با هم دعوا دارند، اين چنين است، سخنچيني بين دو نفري كه با هم هيچ اختلافي ندارند حكمش چيست؟ سخنچيني كه بين دونفري را كه دارند مثل آدم زندگيشان را ميكنند نبايد بدتر باشد؟ به نظر من كه چرا. يك چنين فردي، نه در اين دنيا و نه در اون دنيا هيچ خير و بركتي نخواهد ديد. من مرده شما زنده، بنشينيد و تماشا كنيد.
2- من آدم راست گويي هستم. اگر قرار باشد كه شخصي، حرف من را باور نكند، همان بهتر كه نكند. من هيچ احتياجي به قسم خوردن ندارم. ولي اگر روزي روزگاري مجبور شوم كه قسم بخورم، بدانيد و آگاه باشيد كه كسي كه بنده را قسم ميدهد، فشاري روي من گذاشته است كه حالا حالا ها فراموشش نخواهم كرد. اي كاش سعدي زنده بود و حكمي هم براي اين فرد مشخص ميكرد. حالا اگر اين شخصي كه بنده را قسم داده است، تحت فشار ديگري (مثلاً همان سخنبدبخت) بنده را قسم داده باشد، آنوقت كار اين سخنجين جان، به پايان ميرسد. باز هم من مرده شما زنده، بنشينيد و تماشا كنيد.
3- اين والده مكرمه ما، همينجوري مينويسد و ميرود جلو. هي هم به لينكهاي كنار صفحه اش اضافه ميكند. من ميدانم (به لحن اون باباي توي گاليور بخوانيد من مييييييييييدانم!!) اين والده به يك جايي خواهد رسيد. باز هم من مرده شما زنده، بنشينيد و تماشا كنيد.
4- عنوان اين مطلب بايستي من مرده شما زنده مي بود. ولي چه كنم كه من اول عنوان رو انتخاب ميكنم بعد مطلب مينويسم. برعكس مرحوم سالك كه اول متنش را مينوشت و بعد عنوان ميگذاشت. به نظر شما كدام يك بهتر است؟
2005/12/06
سلام
يادم نيست. يادم نيست كه آخرين باري كه زار زار گريه كردم كي بود. يادم نيست آخرين باري كه به هر چي توي اين دنيا بود لعنت فرستادم كي بود. يادم نيست. نميدونم شايد الان مغزم از كار افتاده و خودم خبر ندارم كه هيچي يادم نيست. ولي يادمه لزلزله بم رو. همين روزا بود نه؟ اواخر سال ميلادي بود. يادم نيست.
يه سال زلزله يه سال هواپيما سال ديگه چي ميخواد بشه؟
مرثيه نوشتن، كار من نيست. نه كه طنز نوشتن كار منه؟!!
خدا به هممون صبر بده. عاقبتمون رو هم بخير كنه.
عليرضا
2005/12/03
سلام
1- شب آخري، به علي يار گفتم كه من مثل يك ماشين آخرين مدل هستم كه الان 10 ساله كه يك گوشه افتاده. براي اينكه من رو حركت بدي، نبايد توقع داشته باشي كه خودم با همون استارت اول روشن شم و شروع كنم مثل همون 10 سال پيش حركت كنم. من مثل همون ثروتمندي هستم كه واجب الزكات ميشه. يكي بايد بياد و دستم رو بگيره و بلندم كنه. يكي بايد باشه كه كمكم كنه. گفت اولاً اينكه 10 سال پيش يك ماشين آخرين مدل بودي، خودش جاي بحث است (كه الان من نميكنم و شايد بعداً گفتم) اما در مورد واجب الزكات بودنت، بايد بگم كه اوني كه از نظر مالي فقير ميشه، واجب الزكات ميشه نه كسي كه از نظر ذهني و فكري و عقلي و بدني فقير ميشه. گفتم مگه فرقي هم داره؟ گفت آره. اوني كه از نظر عقلي و فكري و ذهني فقير ميشه، بعضي اوقات ميگيرندش و اونقدر ميزنندش كه كه تا يه مدت نتونه سرش رو بلند كنه. مثل يك ميخ. تو هرجي توي ميخ بكوبي، ميره تو. ولي از يك جايي به بعد، ضربه ي تو رو پس ميزنه. يعني نه تنها ديگه تو نميره كه ميتونه بيرون هم بياد. ولي كسي كه از نظر مالي فقير ميشه، اينطوري نيست. فرض كنيم كسي كه از اول زندگيش براي خودش ماشين داشته و يك دفعه فقير ميشه و ديگه قدرت خريد ماشين رو نداره، امكان داره بشينه توي خونه (از زور خجالت يا هرچيز ديگه) تنبل شه، كند ذهن شه و آخرش هم معتاد شه. براي همين هم هست كه اومد و گفت كه ثروتمندي كه فقير شده، بهش تا ميتونن از ماليات و صندوق بيت المال ميدهند كه مبادا كار به اين جاها بكشه.
2- 10 سال است كه دانشجو ام.
3- با بچه ها كه بازي ميكنيم، به من ميگن خنگ!!
4- در بالاترين عدد وزني خودم هستم.
5- توي يك سالي كه ماشين داشتم، بالاترين نمرات رو گرفتم و تونستم نزديك به دو ميليون تومن پس انداز كنم.
6- توي اين يك سالي كه ماشين ندارم، اون دو ميليون تومن كه رفت در ماتحت گاو!! از دانشگاه هم كه انگاري دارم اخراج ميشم.
7- پيدا كنيد صندوق بيت المال را !!
8- اينها را ننوشتم كه بگم من ماشين ميخوام (قضيه گيلاس بخور رو يادتونه؟) اينها را نوشتم كه ببينيد چه بردار دانشمند و فيلسوفي دارم؟!! دلتون بسوزه D:
Subscribe to:
Posts (Atom)