2011/05/18

توهین، کِی؟ کجا؟

راهنمایی که بودم، به خاطر جثه‌ی ریزم، توی مدرسه بادی گارد داشتم! همیشه هم لات و لوت‌هایی بودند که بخواهند به ضعیف‌تر از خودشان زور بگویند.  امیرحسین اما، کلی هیکل داشت و یک نسبت دوستی خانوادگی هم با ما. این شد که خودش آمد و گفت علیرضا من میشم بادی گاردت. دیگه هیچ کس حق نداره حرفی بزنه. گفتم فقط به شرط اینکه هر کاری را که خواستی بکنی، قبلش از من اجازه بگیری.
یک بار پیش آمد که یکی به والده‌ی ما فحش بد داد. پرسید برم جوابش رو بدم؟ (یعنی دک و پوزش رو خاکمالی کنم!!) گفتم نه! از کوزه همان طراود که دراوست. من که می‌دونم مادرم اینی که این میگه نیست، اگر قرار باشه من هم مثل اون بدی کنم، چه فرقی بین من و اون؟

این، مال بچگی‌هایمان بود. ابله بودیم و جاهل. اما بعدتر ها که بزرگتر شدم، این واژه‌ «توهین» شد دغدغه‌ی خاطرم. خلاصه‌اش اینکه توهین چیست و دربرابرش باید چه کرد؟

این روزها، بحث امام نقی(ع) و خاتمی و پات و وحید آن لاین، تحت موضوع همین «توهین» در گودر، داغ است.
سال ۸۹ را باید سال پات نامید.
وقتی وحید آنلاین، با بیش از ۳۵۰۰ دنبال کننده‌، نفر اول بود، پات الان با داشتن بیش از ۵۰۰۰ دنبال‌کننده، اول است. صبح‌هایمان را با نوشته‌های کوتاه پات شروع می‌کردیم. صبحی دل نشین و با نشاط.
پات، فقط جوک و نوشته‌های کوتاه طنز نمی‌نوشت. گاهی هم چند خطی جدی در باب مسائل فرهنگی و اینجور چیزها هم می‌نوشت. حتی زمانی، تصمیم داشت که چیزکی هم یاد دهد. مثلاً آداب دست دادن و آشنایی. آن زمان به پات آفرین گفتم که برای کار فرهنگی کردن، خوب روشی را انتخاب کرده است. اول خودش را در دل مخاطب جا داد و طرفدار پیدا کرد و حالا هم در خلال همان دلبری‌ها، چند تا  نکته‌ی جدی و گاهی‌هم کلمه‌ای کاف دار می‌گوید.
اما بعد از عید، به نظر من، پات کاملاً عوض شد. اولاً کمتر از سابق صبح‌هایمان با نوشته‌های پرنشاط پات شروع می‌شد؛ ثانیاً خیلی خیلی بیشتر از قبل، در نوشته‌هایش کلماتی به کار می‌برد، که به قول دوستانمان به اصطلاح، فحش بودند و رکیک بودند و بد و بیراه. بعد هم که ماجرای امام هادی(ع) پیش آمد و کار به جایی رسید که دیگر صدای علی اشرف هم درآمد. وحید هم چیزکی نوشت و بلافاصله هم برداشت کردند که وحید اجازه‌ی فحش به مادرش را صادر کرد!
اصلاً فرض که وحید گفته است که ایها الناس! بیایید و تا می‌توانید، فحش دهید! من و تو را چه؟ مگر ماها آدم‌های بدی هستیم؟

در همین گیر و دار بود که دوباره یاد خاطراتم و موضوع کهنه‌ی توهین افتادم.
چه سو استفاده‌هایی که از این واژه نکرده‌اند. به اتهام توهین زندانت می‌اندازند که چرا گفتی خطیست به نام ابرو. به اتهام اُمل سنتی بودن و روشنفکر نبودن و ذهن باز و تحمل نداشتن هم، هرچی دلشان می‌خواهد، بارت می‌کنند. یعنی می‌خواهم بگویم که هم این طرفی‌ها و هم آن طرفی‌ها، هر دو، تا می‌توانند از عدم تعریف و معنای روشن نداشتن «توهین» سو‌استفاده می‌کنند.

حالا که قرار است فصلی نو را در تاریخ کشورمان باز کنیم، بیایید بنشینیم و با آرامش و حوصله، بدون هیچ گونه پیشداوری، نظرمان را درباره‌ی توهین بنویسیم. کسانی هم که همتشان بلندتر است، سواد و معلوماتی دارند، بیایند و از نظر علمی (ادب و منطق و اجتماع و ...) درباره‌ی این واژه سخن بگویند.
یادمان باشد که آگاهی، آگاه کردن و  آگاه شدن، سلاح ماست دربرابر ظالمان و به نظر من، قدم اول آگاه شدن، این است که نظرات یکدیگر را بدانیم و نقاط مشترک را بیابیم.

2010/12/13

یاری دین

سرها پایین بود. نه که جرات بالا کردن نداشته باشند، تاب تحمل نبود. تاب تحمل اون نگاهها. تحمل اون برق چشمها ، لبخند دلنشین و اون نور.
"من اکنون بیعت خویش را از شما پس گرفتم. هر کسی که خواهد میتواند برود. اکنون برای آسودگی بیشتر..."
و بیشترینشان رفتند. رفتند و او را تنها گذاشتند.
*****
همهمه ای بود. همه نگران.
زمین گفت بلرزم؟ باد گفت بوزم؟ خورشید گفت خاموش شوم؟ آسمان گفت بگریَم؟
"هدهد! ملکه و دیگران را فرمان ده!" یکی فرزند خود را آورد. یکی عصای خویش را. دیگری گفت می‌توانم همه را زنده کنم تا به کمک آیند. آن یکی با پیراهن خویش آمد ودیگری گفت آیا جهانیان را صداکنم؟ پدر، با شمشیر و آخرین، باکتاب شریف. مادر هم دست بر پهلو نگران نظاره میکرد.
*****
چه شده؟ اینان چرا آمده اند؟ امروز مگر چه روزیست؟ اینان برای که آمده اند؟
مگر نشنیدی تو؟ مگر نشنیدی که گفت هل من ناصر ینصرنی؟

اهل اینکه مطلبی را از خودم، دوباره منتشر کنم نیستم. ولی موضوعی باعث شد که تکرار کنم. سعی می‌کنم خلاصه بنویسم.
این مطلبی که خواهم نوشت، بر فرضیاتی استوار است. شما می‌توانید این فرضیات را قبول نکنید ولی نمی‌توانید بگویید چون من این فرضیات را قبول ندارم، پس استدلال نیز غلط است. فرض را بر این بگیرید که، حسین بن علی، امام بود و معصوم. نوه‌ی آورنده‌ی دین بود و کل دین. روز عاشورایی وجود داشته و جنگی درگرفته است. شما فرض کن این مطلب را یک شیعه می‌نویسد. شیعه‌ای که به قول مرحوم شریعتی، مارگزیده است. بعد اگر در استدلال ایرادی وجود داشت، تمام قد، بگوشم.

وقتی امام حسین(ع) می‌آید و کمک می‌طلبد، یعنی دین، نیاز به کمک دارد. مرحوم آیت الله خمینی نیز در آن جمله‌ی معروف «محرم و صفر است که اسلام را زنده نگه داشته است»، از نظر من تلویحاً همین مطلب را بیان کرده است.
در حال حاضر به برکت دولت فخیمه‌ی جمهوری اسلامی و به خصوص این ۲۰ سال اخیر، دینداری سخت شده است. دفاع از دین در حال غیر ممکن شدن است و به نظر من، دین، رو به موت است.
در مطلب بالا فضایی را نشان داده بودم که هر موجودی، از زمین و آسمان و باد و خورشید بگیر تا پیامبران و انسان‌های نیک روزگار، بسته به توانایی و امکانات خود، برای کمک به «دین» اعلام آمادگی کرده بودند. 

امروز، امکانات و توانایی‌های ما چیست؟ چه کمکی به «دین» از دست ما بر می‌آید؟
میر حسین موسوی، در دو پیام و بیانیه اخیر خود، به زعم من، جواب این سوالات را داده است:
«آگاهی چشم اسفندیار خودکامگان است».
۱- گسترش آگاهی به دایره کسانی که به فضای مجازی دسترسی ندارند،
۲- تماس‌های چهره به چهره،
۳- بالابردن توانمندی‌ها در تحلیل آنچه پیرامون ما در جریان است،
۴- آشنایی با تاریخ اسلام و ایران و به ویژه حوادث جنبش‌های مردم این سرزمین از مشروطه تا کنون،
۵- مطالعه و بحث و گفتگو در جمع‌های کوچک حقیقی یا مجازی و با توسعه شبکه‌های اجتماعی که از آسیب فضای امنیتی موجود در امان باشند.


بر ماست که در این دوران بحران‌زده، کاری زینبی کنیم و پیام راستین دین را با چهره‌ی فطرت‌پسندانه‌ی آن به تشنگان حقیقت برسانیم.
بر ماست که یاد بگیریم و به دیگران نیز یاد بدهیم که عمل نادرست مدعیان دینداری به حساب دین گذاشته نشود.
بر ماست که ماجرای راستین انقلابی را که در این دیار به نام دین برپا شد، برای نسلی که آنچه می‌داند یا از طریق رسانه‌های تحریف‌گر رسمی و یا از طریق روایت‌گران ناهمدل با آن است، بازگو کنیم و در این بازگویی، از نقد منصفانه‌ی گذشته نهراسیم و در عین حال، از نفی دستاوردهای بزرگ آن پرهیز کنیم.
بر ماست که همچون زینب (س) با بازگویی حقیقت، ملات کاخ دروغ را زائل کنیم.
بر ماست که همچون تمامی خاندان حسین (ع)، زنده نگه داشتن یاد شهدای گران‌قدر انقلاب، جنگ و حوادث پس از انتخابات و آزادزنان و آزادمردان دربندمان را وظیفه‌ی همیشگی خود بدانیم،
و بر ماست که در این ماه پرخاطره، با برپایی مراسم و شرکت در مجالس بزرگداشت حماسه‌ی حسینی، به حفظ نهادهای مدنی سنتی کمک کنیم.

2010/11/24

گوگل می‌گوید اینترنت چیست!

گوگل کتابی در اینترنت منتشر کرده است که به زبان ساده و نقاشی‌های زیبا، می‌گوید که اینترنت چیست.
این کتاب، هم سایتی دارد که می‌توانید آن لاین کتاب را ورق زده و بخوانید و نسخه‌ای برای دانلود.
کاریکاتور زیر بهترین و گویاترین تصویریست که من تا حالا درباره‌ی چیستی استایل در وب (CSS) دیده‌ام.
css چیست؟ از کتاب گوگل

2010/10/29

رویاپرداز

Although you think I cope,
my head is filled with hope...
of some place other than here.

Although you think I smile,
inside all the while...
I'm wondering about my destiny.

I'm thinking about,
all the things,
I'd like to do in my life.

I'm a dreamer,
a distant dreamer,
dreaming for hope, from today.

نیمه شب است. شب جمعه. نور ساعت دیجیتالی 03:43 در این شب، خیره کننده است! کنار پنجره ایستاده‌ام و به شهر تهران نگاه می‌کنم.
تمام ساختمان‌های شهر، گل‌های بزرگی شده‌اند رنگ و وارنگ. آسمان آبی آبی. طاقتم طاق می‌شود. دیگر تحمل نمی‌توانم بکنم. پرواز می‌کنم. 
بر فراز این شهر. گل‌های بزرگ، آنقدر کوچک شده‌اند که نگو. زیباییشان ولی، صد چندان. خودم را می‌بینم که دارم از جلوی پنجره رد می‌شوم. به سمت شرق. به سمت دماوند. از البرز هم رد می‌شوم.
ساحل خزر، چه تمیز است! سوار بر اسبی مشکی، یورتمه به سمت شرق می‌روم. باد‌ِ میان موهایم را دوست دارم. فریاد می‌زنم علیرضا! تو هم بیا!
اما من کنار پنجره ایستاده‌ام. به شهری نگاه می‌کنم که هرکدام از ساختمان‌هایش، گل‌های بزرگی شده‌اند و بزرگترین باغ را نگاه‌ می‌کنم. آخرین لیوان کوکایم را می‌نوشم و «رویاپرداز» است که مدام و بلا لاینقطع، پخش می‌شود و تکرار.

امیداورم روزی، شما هم تجربه کنید ؛)

2010/09/11

قرآن مظلوم

قرآن، فقط کتاب دینی ما نیست. اساس قانون اساسی زندگی ماست. دستورات و احکامی دارد. امر و نهی‌هایی دارد. اگر تو به این امر و نهی‌ها عمل نکنی، پنداری که آن را دور انداخته‌ای. اینکه می‌گویند روزی روزگاری از قرآن جز چند برگ کاغذ باقی نمی‌ماند، منظور همین است. یعنی قرآن را گذاشته‌ای در طاقچه و احیانا هر چند وقت یک بار هم خاکش را پاک می کنی.
در این چند وقت اخیر، چه اعمال خلاف قرآنی که انجام نشد! خود آقایان مدعی پیروی از قرآن، مدتیست که آن را به نفع شخصی خود تفسیر می‌کنند. مدتیست که آن قسمت از قرآن را که نفعشان در آن است، بیان می‌کنند و تبلیغ می‌نمایند و از آن قسمتی که به ضررشان است، بی خیال، رد می‌شوند. آقایان، مدتیست که قرآن را دور انداخته‌اند. خود، قبلاً آن را آتش زده‌اند و نابود کرده‌اند. این همه فقان از آتش زنی قرآن برای چیست؟!! کسی حق دارد که از این عمل شنیع، به فقان آید که خود، حداقل تابع کتاب شریف باشد!
من از بیگانگان هرگز ننالم
که با ما هرچه کرد، آن آشنا کرد

من و جی کوئری

اول، کلی بهم جاوا اسکریپت یاد داد. برای اینکه فلان کار را بکنی، باید این تعداد خط را بنویسی و از این حرفها.
بعد از دو سه جلسه، اومد و گفت حالا نوبت جی کوئریست. گفتم وای! این دیگه چیه؟ گفت راحت تر کردن کار با جاوا اسکریپت. دیگه لازم نیست اون همه خط بنویسی. بعد اومد و یک کد نوشت. شمردمشان. دقیقاً دوازده خط بود. گفتم وای! این همه رو هم باید تایپ کنم؟ این هم که خیلی زیاده! یه نگاهی بهم کرد و گفت راستش تکنولوژی هنوز اونقدر پیشرفت نکرده که به مانیتور بگی من یک کد میخواهم که فلان کار را برایم انجام دهد  و بعد هم او سه سوته، کدت رو تحویل بده!

2010/09/04

کروبی: مصدق یا منتظری؟

چندین روز بود که منزل آقای کروبی را چندین نفر که نمی‌دانم ارازل اوباش بنامم یا مزدبگیران، محاصره کرده بودند و احیاناً مزاحمت‌هایی هم ایجاد کرده بودند.
شب جمعه، هم شب قدر سوم و هم شب روز قدس، کار را به نهایت کشاندند و تا نیمه‌های شب سنگ و نارنجک دستی و تیر انداختند و شکستند و بُریدند و فریادها و توهین و فحش‌ها دادند و کردند و زدند.
نیمه شب هم شب سوم قدر را احیا گرفتند و بعد از نماز صبح هم زیارت عاشورا را خواندند و احتمالاً صبح هم رفتند که با آرامش خاطری از انجام وظیفه، بخوابند.

دو نظریه به ذهنم رسیده است. البته ادعایی هم ندارم که این دو نظریه، تماماً مال خودم است. بالاخره، در روز چند ساعتی اینترنت گردی می‌کنم.
اول اینکه این قضیه را حکومت راه انداخته است که ببیند این همه می‌گویند «ما بی شماریم»، چند مرد ِحلاج‌اند! آیا مثل زمان مصدق که ۲۸ مرداد٬ کسی نیامد بیرون٬ این دفعه هم همان گونه است؟ آیا این مردم٬ همان مردم ۵۰ سال پیش‌اند؟ زنده باد می‌گویند ولی به دفاع بلند نمی‌شوند؟ یا اینکه نه٬ الان٬ امروزه٬ با ۵۰ سال پیش فرق دارد و اگر زنده باد می‌کنند٬ وقتی هم که مشکلی برای «پیرشان» بوجود می‌آید٬ به دفاع بر می‌خیزند؟

نظریه دوم اینکه حکومت می‌خواهد آقای کروبی را حصر خانگی کند. یواش یواش از ارازل و اوباش شروعت می‌کند٬ کار را گسترش می‌دهد تا اینکه یک مرتبه دولت فخیمه بگوید که آقای کروبی عزیز! شما مانع آسایش و آرامش ملت هستید! لطفاْ از منزل بیرون نیایید!

هر کدام از نظریه‌های بالا که درست باشد٬ عکس العمل ما٬ فکر می‌کنم٬ که باید فرق کند.
البته٬ قضیه هم خیلی ساده نیست. ولی گفتم٬ این را اینجا بنویسم بلکه کسانی که بیشتر سرشان می‌شود٬ معلوماتشان بیشتر است و به طور خلاصه٬ عقلای جامعه هستند٬ حالات مختلف را بررسی کنند و اعلام نمایند.

هرچه که هست٬ ما نباید تاریخ را دوباره تکرار کنیم. باید نشان داد که تاریخ را خوانده‌ایم و تجربه اندوخته‌ و درس‌ها آموخته‌ایم.

2010/09/02

شب قدر، فرصتی برای تغییر

إِنَّ اللّهَ لاَ يُغَيِّرُ مَا بِقَوْمٍ حَتَّى يُغَيِّرُواْ مَا بِأَنْفُسِهِمْ 
 خداوند، وضع هیچ گروهی را تغییر نخواهد داد، مگر آنکه 
اندیشه و روش خود را تغییر دهند.

امشب، آخرین شب قدر است. به قولی، شب قدر، امشب است. دعا کنیم که اوضاع تغییر کند. دست ظالم از سر ملّت کوتاه شود. شرّش نابود، زندانیان آزاد، ایران، آباد و گره گرفتارها باز گردد.
تصمیم بگیریم که تغییر دهیم. از ماست که بر ماست!

*) عنوان، تبلیغ شهرداری در بزرگراه‌های تهران و ترجمه‌ی آیه ۱۱ سوره رعد از مهندس علی اکبر طاهری قزوینی

2010/08/24

فرهنگ؟

من، هم در بخش سينما، جزو هيئت مديره نظارت بر سينما بودم و هم در بخش تئاتر در هيئت مديره نظارت بر تئاترها و بودجه‌هايی که برايشان گذاشته می شود هستم. من عضو هيئت مديره مدرسه عالی بازيگری استکهلم هستم. عضو هيئت مديره انستيتو معرفی فرهنگ سوئد به کشورهای ديگر هستم. يعنی در کنار کار بازيگری و کارگردانی، ماموريت های فرهنگی و سياسی اين چنينی هم خيلی داشته‌ام. من در سوئد توانستم با يک زبان غريبه از صفر شروع کنم و خود را با تلاش به جايی برسانم که هم بازيگری کنم، هم کارگردانی کنم، يعنی الان يک شخصيت فرهنگی سوئد به حساب می آيم
مصاحبه‌ی بی بی سی با سوسن تسلیمی

این سوئدی ها چه گونه مردمانی هستند؟ یه موقع یک نفر فرانسوی را می‌کنند پادشاه خود، یک موقع هم یک ایرانی را تبدیل می‌کنند به یکی از مسوولین فرهنگی کشورشان. از «فرهنگ» شان است؟
 

2010/08/17

داد از این مسلمانی

پس هر کسی سنگی می‌انداختند. شبلی موافقت را گِلی انداخت. حسین بن منصور آهی کرد. گفتند: «از این همه سنگ، چرا هیچ آه نکردی؟ از گلی آه کردی؟ این چه سرّ است؟» گفت: «آن که آنها نمی‌دانند، معذورند. از او سختم می‌آید که می‌داند که نمی‌باید انداخت.»*
از این بیست و سی ساله‌هایی که چیزی از دین و اسلام نمی‌دانند و صرفاً به خاطر حفظ قرآن و شک در نماز و دوستی با رییس و سه اصل پول و پارتی و پر رویی و غیره، شده‌اند خبرنگار و مسوول و سمت و مقامی به دست آورده‌اند، هیچ گله و شکایتی ندارم.
از آنهایی که ادعای مسلمانی دارند و داغ مهر بر پیشانی، دردم می‌گیرد که چنین به سادگی، با محارم خود زنا می‌کنند و گوشت برادر مرده‌ی خود را نوش جان می‌فرمایند. از اینان دردم می‌گیرد که «حفظ آرمان‌های امام و مقام عظمای ولایت» را  وظیفه‌ی خود می‌دانند و جلوی میلیون‌ها نفر، از میلیارد گرفتن فلانی می‌گویند و زنی را می‌آورند برای اعتراف به گناه و دیگری را سکه‌ی پول می‌کنند به خاطر روزه خواری!
کجایند آن جوانمردان و عیّاران؟ کجایند آن ناهیان از منکر؟ چه شد آبروی مسلمان؟ چه شد مال و جان و عِرض مسلمان؟ چه شد آن «حرام»ی که بر مسلمان حرام است؟ مسلمان؟ ای داد از این مسلمانی!



*) بر دار کردن حسین منصور: بخش هفتاد و دوم تذکرة الاولیا، شیخ عطار نیشابوری

2010/08/12

سوتی؟!

داشتم با یکی از دوستان صحبت میکردم.
صحبت از شان نزول آیه ای شد، گفتم آره، وقتی پیغمبر این کار رو کرد، خدا هم بهش پی اِم داد که ...!

یک جای دیگه هم درباره ی دعای خمسه عشره ی امام سجاد شد، پرسید خیلی طولانیه؟ گفتم آره ولی اپیزود اپیزودیه!


2010/08/09

افتخاری، افتخار ما نیست؟

از قرار جناب آقای علیرضا افتخاری، به دیدار آقای احمدی نژاد رفته است و از او تعریف کرده است و گفته است که «دوستت دارم!»
کسانی که وحید آن لاین را در گوگل خوانشان دنبال می کنند، می دانند که عجیب بد و بیراه بود که به این جناب علیرضا خان افتخاری گفتند و انداختند و زدند. تا جایی که یک نفر، هرچی آهنگ از مشارالیه داشته، ریخته دور!

آیا این افرادی که حالا دیگر از آقای افتخاری متنفر شده اند،  صرفاً به خاطر علایق ایشون بود که بهش علاقه داشتند؟ واقعاً آن آقایی که تمام نوارهایش را دور ریخته است یا از وبلاگش پاک کرده است، صرفاً به خاطر عقیده ی شخص آقای افتخاری یا مثلا اینکه از احمدی نژاد بدش می آمده، نوارها را تا حالا نگه داشته بوده؟
نظر من این است که تا کنون، اگر کسانی علیرضا افتخاری را دوست داشته اند، به خاطر صدایش بوده و احیاناً آهنگهایش.
اینگونه است جنبش سبز؟ تحمل عقیده ی مخالف؟


روزی با یکی از دوستان رفته بودم رستوران های جام جم. هنوز باز نکرده بود و ما پشت یک میزی نشستیم. مشغول حرف زدن بودیم که کارگری که داشت تمیز می کرد، با پرخاش آمد و گفت پاشید که اینجا هنوز باز نشده. از ما اصرار و از او انکار. راستش من خودم یه خورده هم ترسیده بودم که مبادا این با جاروش بیفته به جانمان.
دوستم میگفت اگر این سواد داشت و به درجاتی هم میرسید و تفنگی هم دستش بود، می شد همین کسانی که زدند و کشتند.

اینگونه که ما برخورد میکنیم و عکس العمل نشان میدهیم و قضاوت میکنیم، تنها فرقمان با حاکمیت این است که آنها تفنگ و قدرت دارند ما نداریم. عکس العملها یکیست.
کمی بیندیشیم. کمی فکر کنیم چه میخواهیم. کمی تعقل کنیم.
اگر کل مطالبات جنبش سبز را بخواهیم در دو کلمه خلاصه کنیم، «انتخابات آزاد» خواهد بود.
آزادی یعنی چی؟ یعنی اینکه تا یکی عقیده اش را گفت، بپری و دمار از روزگارش دربیاری؟
میگویند دموکراسی بیشتر از اینکه حکومت اکثریت باشد، رعایت حقوق اقلیت است. خوب است که هنوز به قدرت نرسیده ایم و اینگونه عمل میکنیم!
نوشتم که از ماست که برماست. از خودمان شروع کنیم. همدیگر را تحمل کنیم. احترام بگذاریم و خیلی خیلی حرفهای خوب دیگر!

2010/08/05

از ماست که بر ماست

یکصد و چهار سال است که در پی عدالتیم.
نکند مشکل از خودمان باشد؟!

2010/08/01

ای ایران ایران

در روح و جان من، می‌مانی ای وطن
به زیر پا فِتد آن دلی ، که بهر تو نلرزد
شرح این عاشقی، ننشیند در سخن
که بهر عشق والای تو، همه جهان نیرزد

چند سالیست که هروقت دلم می‌گرفت، هروقت از این مملکت و دولت و بدی‌هایش خسته می‌شدم و دلم هوای پر کشیدن می‌کرد، یکی از آهنگهای گلچینی که درست کرده بودم، «ای ایران ایران» مرحوم محمد نوری، به دادم می‌رسید.


محمد نوری، قطعاً «سبز» بود. احتیاجی هم نداشت که از موسوی طرفداری کند. مگر می‌شود آدمی، ایران ایران کند و سبز نباشد؟
مگر جنبش سبز چیست؟ جز این است که خواهان ایرانی آزاد و آبادیم؟ جز این است که می‌خواهیم آزادانه انتخاب کنیم و در وطن خود زندگی کنیم؟ جز این است که می‌خواهیم ایرانی سربلند بسازیم؟

چندیست که هی می‌شنوم که تنها محور وحدت، ولی فقیه است. باز اگر یکی از محورها بود، می‌شد توش چند و چون کرد. اما، تنها محور؟! امید که ایشان، صد سال پس از این هم زنده باشند و سرحال، اما بعدش چه؟ نکند می‌خواهید هر بار که یک ولی فقیه مرحوم شد، یک محور دیگر برای وحدت پیدا کنید؟ نکند ستونتان را به گونه‌ای انتخاب کرده‌اید که هربار مجبور شوید، ساختمان را دوباره بسازید؟ مثل اینهایی که تا تقی به توقی می‌خوره، ویندوزشون رو عوض می‌کنند! 

محور وحدت ما، هرچیزی جز ایران اگر باشد، موقتیست و من اعتقاد دارم که هر کسی که دلش برای ایران، بتپد، «سبز» است.


ای ایران ایران دور از دامان پاکت دست دگران، بد گهران
ای عشق سوزان، ای شیرین ترین رویای من تو بمان، در دل و جان
ای ایران ایران، گلزار سبزت دور از تاراج خزان، جور زمان
ای مهر رخشان، ای روشنگر دنیای من به جهان!   تو بمان

متن از ترانه هایی از محمد نوری

2010/07/27

هدف ترور را توجیه می‌کند؟ (4)

به شخصه، چون نوشتن مطالب طولانی را پای کامنتها، چه در گوگل خوان و چه در وبلاگ‌ دیگران، به پیروی از یکی از دوستان نادیده‌ام، نمی‌پسندم، جواب کامنت وحید را در پای مطلب قبلی خودم که در مشترکات خودش نوشته بود، همینجا می‌نویسم.
اگر از نظر حرفه‌ای کار غلطیست، خوشحال می‌شوم بهم بگویید بلکه به راه راست هدایت شدیم!
اول مطلب وحید را بخوانید:


نمی‌دونم ناتوان شدم در رساندن منظورم یا استانبولی دارم حرف می‌زنم؟

نوشتند:
«وجه اشتراک حسین فهمیده و محمد ریگی، علاوه بر سنشان، خود کشی کردنشان هم هست. با کسی که شوخی نداریم، انتحار در عربی یعنی خودکشی!
حسین فهمیده، علاوه بر خود و تانک و سرنشینان تانک، چه کسان دیگری را کشت؟ محمد ریگی چه؟»

خب حسین فهمیده و ریگی اشتراک بی‌شمار دیگه‌ای هم داشتند، هر دو دست و پا داشتند هر دو پسر بودند هر دو روی کره زمین زندگی می‌کردند هردو... همه اینها چه ربطی داره به موضوع ما؟
من دارم میگم تنها شباهتی که بینشون مقایسه شد سنشون بود. حالا هی پای شباهتهای دیگری رو وسط بکشید و راجع به اون جواب بخواهید؟ به من چه؟
خب من هم سوار هواپیما شدم چرا تا حالا هواپیما ربائی نکردم؟ من هم بانک رفتم چرا تا حالا بانک نزدم؟
مگه کسی گفت حسین فهمیده تروریست بوده؟
مگه کسی گفت حسین فهمیده غیرنظامی کشته؟
من این همه در خود متن و در انتهای آن تأکید کردم که مبادا سوءتفاهم شود و تصور کنید شباهت دیگری جز سن عملیات نظامی بین این دو مقایسه شده!
مبادا گمان کنید که هدف کارشان را باهم مقایسه می‌کنیم!
باز برای اینکه سوءتفاهم نشود صریح نوشتم که اصلا حرکت حسین فهمیده از اساس ربطی به بحث ترور و تروریسم ندارد که فقط و فقط جنایت بزرگانانی در حق این کودکان و قرار دادن سلاح مرگبار در اختیارشان مد نظرشان است. اصلا بزرگترهایشان با هم مقایسه شدند چه ربطی به این کودکان داره؟

انقدر موضوع بحث غیرواضحه؟
برداشت من از جواب یا توضیح وحید، به طور کلی اینه که علیرضا! من گفتم، فلان، تو میگی بهمان؟ خب، بهمان پریم و بهمان زگون هم داریم، این‌ها چه ربطی به هم دارند؟
اگر این برداشت بالای من غلط باشد، بی خیال بقیه متن شوید!! چون متن زیر من صرفاً با ملاحظه بر برداشت بالاست.


من هم البته فهمیدم که وحید درباره‌ی سن این دو نفر به عنوان وجه اشتراک داره حرف میزنه، نه که نفهمیده باشم، ولی باور کنید، فکر کردم این موضوع سن، صرفاً یک مقدمه است.
برای کنکور درس می‌خوندم. روزی به معلمم گفتم که من فلسفه و منطق را 100 می‌زنم. گفت شده که وقتی صفحه‌ی پنج کتاب را بخونی، یاد صفحه‌ی 170 بیفتی؟ گفتم وا! چه ربطی دارند اینها به هم؟ گفت هروقت ربطش رو پیدا کردی، هروقت هرجایی از کتاب رو که خوندی یاد قسمت دیگه‌ای از کتاب افتادی، هروقت داشتی یک کتاب دیگه می‌خوندی و یاد موضوعی در این کتابهایت افتادی، اونوقت بیا و دم از 100 زدن کن!
خب من هم فکر کردم وحید، مطلب آرش را خونده، مطالب مرتبط با آن‌ها را خونده، درباره‌ی مرحوم عبّاس دوران هم که داشته بررسی و تحقیق مختصر می‌کرده، یک مرتبه که برگشته سراغ همان موضوع «سن» دو نوجوان، اینها همگی در ذهنش با هم مرتبط شده‌اند و شده سوال «هدف ترور را توجیه میکند؟» و اصل مطلب وحید، همین سوال است. اصل موضوع همین است و نه مقایسه‌ی سن آن دو نفر. خیلی هم تاکید کرده بود در وبلاگش که آرش درباره‌ی سن این دو نفر حرف زده بود، ولی بقیه، اشتباهی برداشت کرده بودند.




وحید ماجرا را تعریف می‌کند که بعد از انفجار زاهدان، «سن» یکی از عاملین، با سن حسین فهمیده مقایسه شد. بعد به آرش لینک می‌دهد و می‌نویسد که ولی سوتفاهم یا عمد برخی، عامل مقایسه را که «سن» بود، «هدف از جان گذشتن» دانستند.
بعد نقل و قول‌های افراد مختلف را می‌آورد تا اینکه داستان مرحوم دوران را می‌خواند و احساس غرور می‌کند و با افتخار هم در روزانه‌ی خویش می‌نویسد.

روز بعد:
فردای آن روز به این مطلب  از وبلاگ «قلب زمین» در گوگل ریدر برخورد کردم که در مخالفت با آن پست آرش نوشته شده بود. در مثالهایی که برای تفکیک عملیات تروریستی و غیرتروریستی شمرده بود به این رسیدم که: «کوبیدن هواپیما به برج‏های غیرنظامی حرکت تروریستی ست» ولی به جای اینکه منظور نویسنده که احتمالا حادثه ۱۱ سپتامبر نیویورک بود به ذهنم برسد واقعه‌ای که احساس غرورش از روز قبل در من بود را به یاد آوردم. کوبیدن هواپیما به یک ساختمان غیرنظامی! یکباره همه آن غرور تبدیل به پرسش شد...

از حالا به بعد، وحید درباره‌ی تروریستی بودن عمل صحبت می‌کند. برایش پرسش شده است. در گوگل خوان و باز و شاید جاهای دیگری هم این پرسشش را مطرح می‌کند. جواب‌هایی هم می‌گیرد که البته هیچکدام قانعش نمی‌کند. آخر سر هم این پرسش را در وبلاگش با همان عنوان آیا هدف، ترور را توجیه میکند، منتشر می‌کند و آخر مطلبش هم می‌نویسد:
من در مقامی نیستم که بگویم دوران نباید این کار را می‌کرد. از جان گذشتگی او باعث شد که امنیت در بغداد زیر سؤال برود و اجلاس سران غیرمتعدها  به دهلی نو منتقل شود. بسیاری از کارشناسان این را یک پیروزی سیاسی تعبیر می‌کنند ولی  آیا منکر تروریستی بودن عمل وی هم می‌شوند یا با توجه به هدف وسیله را توجیه می‌کنند و حمله به غیرنظامیان را هزینه ناگزیر رسیدن به این هدف می‌دانند؟
عاملان انتحاری زاهدان هم شهامت گذشتن از جان داشتند ولی برای هدفی که ما دوست نداشتیم. آنها هم احتمالا ناامن جلوه دادن کشور را ضربه به حکومتی می‌دانند که حقوق قومیتها را نادیده می‌گیرد و لابد کشته شدن غیرنظامیان را هزینه ناگزیر این کار می‌دانند. ملیت این کشته‌شدگان باعث شهادت‌طلبانه خواندن یکی و تروریست خواندن دیگری می‌شود؟
جوابی که من در همه موارد از حکومت دینی ایران گرفتم برعکس آنچه که در کتابهای درسیشان به ما آموخنتد این بود که هدف وسیله را چنان توجیه می‌کند که حتی حلال و حرام دین هم کاملا بستگی به نفع نظام قدرت دارد.  اینگونه عملیاتهای انتحاری هم بسته به ملیت غیرنظامیان تلف شده ممکن است تروریستی باشند یا شهادت‌طلبانه (اسرائیل مثلا)! ولی پاسخ به سؤال در این مورد خاص چالشی است که من و شمای میهن‌دوست هم درگیرش هستیم. پاسخ شما چیست؟
 اگر شما بعد از آن مقدمه، جایی دیگری را که درباره‌‌ی «سن» صحبت شده باشد،  دیدید، به من هم بگویید. خیلی وقت است که چشم پزشکی نرفته‌ام، ولی دیگه نه اینقدر!

من اعتقاد دارم که برداشت اولیه‌ام هم از متن وبلاگ وحید و هم از کامنتش درست بوده است.
کامنت، که ازهر من الشمس است! یه جورایی مثل اینکه عصبانی هم شده (یکی از خوانندگانش به درستی ازش درخواست کرده بود که وحید حالا خودت رو عصبانی نکن!).
متن وبلاگ هم، آن مقدمه‌ی بالا رو در کنار موضوع مطلب و بند آخرش که پررنگ هم کرده است، قرار بدهید، شاید شما هم مثل من برداشت کنید که مطلب وحید، دیگر درباره‌ی «سن» نیست. درباره‌ی هدف است. هدف عباس دوران و محمد ریگی.
سن دو نفر الف و ب، در ذهن وحید، ربط پیدا کرد به هدف ب و ج. این اصلاً اشکال که ندارد هیچ، معلوم می‌کند که وحید، حضور ذهن خوبی دارد. به مطالبی که می‌خواند، مسلط است. وحید پسر باهوشیست. از خیلی سال پیش، از مطالبش، فعالیتش و خیلی چیزهای دیگرش، کاملاً مشخص است. به شخصه، حسودیم شد که چرا من زودتر به ارتباط این دو پی نبرده بودم!
نکته‌ی آخر هم اینکه، من هم در مطلب قبلی خودم، می‌خواستم سوال کنم. من اصلاً قصد جواب دادن به وحید نداشتم. می‌خواستم بپرسم که وقتی یک موضوع واحد، از دیدگاه‌های مختلف، اسامی مختلف، تعاریف مختلف و عناوین مختلف دارد، می‌تواند ارزش‌های مختلف هم داشته باشد یا نه؟ می‌خواستم بگویم که درست است که هدف، ترور را توجیه نمیکند، ولی شاید یک رویداد واحد، از نظر من ترور باشد و از نظر دیگری نباشد. کل چیزی که در مطلب قبل می‌خواستم بگویم، همین بود.
دنیای وب، دنیای سوتفاهم‌هاست. مهم هم نیست. مهم این است که با حرف زدن و بحث کردن، بتوانیم این سوتفاهم‌ها را برطرف کنیم.
خدا کنه با این توضیحات من، سوتفاهمی که برای وحید درست شده بود و عصبانیش کرده بود، بر طرف شده باشد. اگر هم نشده، وحید بگو، باز هم تلاشمم رو میکنم!


2010/07/26

هدف ترور را توجیه می‌کند؟ (2)

خدا رحمت کند مرحوم افلاطون را! میگفت، آغاز فلسفه، شک است. در بعضی نسخ(!!) حیرت و در برخی دیگر، سوال.
وحید، در آخرین مطلب وبلاگش (آخرین مطلب اشتراکاتش را هم که به نظرم، از دست خدا هم در رفته باشد!!) سوالی پرسیده است. اینکه من در عنوان این مطلب، عدد 2 را گذاشتم، به خاطر همین است که اول، شما باید سوال وحید را بخوانید.

من هم اینجا میخواهم سوالی بپرسم. عقیده هم دارم که همین پرسیدن‌هاست که آگاهی ما را بالاتر می‌برد و کمک بسیار زیادی به بهتر شدن (وحتی کردن!) کشورمان می‌کند. اما قبل از پرسیدن، نظراتم را می‌نویسم.
کشتن افراد بی‌گناه یا بهتر بگویم، افراد غیر نظامی، یا باز هم بهتر بگویم، افراد غیر درگیر، خیلی خیلی بد است! (نیازی نیست که کلی کلمات پرطمطراق بنویسم، همین که بگویم بد است، شما میفهمید که منظورم چیست، نه؟) و من به هیچ وجه طرفدارش نیستم. حالا میخواهد این کشتن، مثل ماجرای 11 سپتامبر باشد، میخواهد ساختمان اجلاس سران غیر متعهدها باشد، میخواهد مسجد زاهدان باشد. بد، بد است.
اما ما در یک دنیای سیاه و سفیدی زندگی نمی‌کنیم. اکثر اطراف ما، طیفی خاکستری هستند از سیاه به سفید. به قول امروزی‌ها بد و بدتر داریم. بد مطلق و خوب مطلق نداریم. بیشتر چیزها، نسبی‌اند.
یک رویداد واحد، از دیدگاه‌های مختلف، عناوین مختلف دارند، تعاریف مختلف دارند. حتی شاید، اسم‌های مختلفی هم داشته باشند. خب، چرا ارزش‌های مختلف نداشته باشند؟
بازیکن تیم من، شوت میزنه، دروازه بان تیم شما با نوک انگشتانش، کرنر میکنه، هم بازی‌های من میگویند، عجب بدشناسی، هم بازیکنان تیم شما می‌گویند، ای ول دروازه بان!
توپ، وارد دروازه میشه، من میگم، گل زدم، تو میگی، گل خوردم!
من، منم. ولی نسبت به برادرم، بهش امر نمی‌تونم بکنم، ولی به پسرم می‌تونم امر کنم و دربرابر پدرم، باید بگویم چشم!
دشمن، من رو می‌کشه، من برای تو میشم شهید، برای اون میشم، دشمنی که به درک فرستاده شد!
می بینید که حتی اسمم هم عوض میشه. برادر، پدر، فرزند، شهید و...
هدف، به نظر من هم، ترور را توجیه نمی‌کند. ولی آیا این تروری که وحید میگه، برای من هم ترور است؟
وجه اشتراک حسین فهمیده و محمد ریگی، علاوه بر سنشان، خود کشی کردنشان هم هست. با کسی که شوخی نداریم، انتحار در عربی یعنی خودکشی!
حسین فهمیده، علاوه بر خود و تانک و سرنشینان تانک، چه کسان دیگری را کشت؟ محمد ریگی چه؟
عباس دوران، اگر از هواپیما می‌پرید بیرون، خودش که کشته می‌شد، هواپیما هم می‌افتاد وسط شهر، روی خونه‌های مردم، زد و یک ساختمان را خراب کرد و مقایسه‌اش با افتادن روی شهر هم با شما.
من هم عقیده دارم که امروز، متاسفانه، ارزش گذاری هرچیزی، در بست، تابع منافع فرد است. بیخود هم نیست که می‌گویند آخرالزمان، حلال را حرام و برعکس می‌کنند! اما گمان می‌کنم که برای رسیدن به صفت درست، باید تعاریف، یکسان باشند. برای یکسان کردن تعاریف هم نگاه‌ها باید یکی باشند. اگر نگاهمان یکی نباشد، قطعاً اختلاف خواهیم داشت. من می‌گویم ستونی بود به غایت دراز، تو می‌گویی بادبیزنی بود پهن!

2010/07/23

بذار آ‌دمها بدونند



میشه بیهوده نپوسید
میشه خورشید شد و تابید
میشه ‌آسمون رو بوسید

2010/02/17

کتاب تاریخ تصویری!

از همان اوایل، هر آهنگ و نماهنگی که به نظرم خوب می‌آمد، در یک پوشه ذخیره‌اش می‌کردم و گوش می‌دادم. 
حدود ۳-۲ هفته‌ی پیش، قبل از این که وضعیت اینترنت افریقای جنوبی مختل شود، فرصتی دست داد که فایل‌ این‌ها را آپلود کنم ولی بعد، فرصت نشد و توانایی نبود و بعد هم از حافظه پاک شد که بیایم و اینجا اطلاع رسانی کنم که آقا جان گوشه‌ی این صفحه، یک قسمتی قرار دادم که لینک دانلود این آهنگ‌ها و نمآهنگ‌هاست.
تا اینکه دو سه شب پیش، یک کلیپی به دستم رسید که تا الان که دارم اینجا تایپ می‌کنم، بیش از ۳۴ بار دیده‌امش!
کتاب تاریخ را چند روز پیش خواندید، حالا ببینیدش! البته در قسمت گلچین آهنگ‌ها و نمآهنگ‌ها، لینک مستقیم دانلود که بیش از ۵۰ مگابایت است، هست!
نمی‌دانم چه کسی این کلیپ را درست کرده است. همینقدر می‌دانم که منبع بسیار بزرگی از فیلم و عکس است! کارش بسیار عالیست و برای یک کلیپ اینترنتی، بسیار بسیار حرفه‌ای.
خدا کند شما ها هم به اندازه‌ی من از دیدنش لذت ببرید.

رییس جمهور کدام است؟

 

واقعاً اگر کسی، نداند و بخواهد که از این تصویر بفهمد، چه خیال می‌کند؟

2010/02/11

۲۲ بهمن و حاجاقا

خیلی خیلی سال پیش، وقتی نوجوانی بیش نبودم، گفته بودم که اولویت برای یک فرد، خانواده‌اش است. تا وقتی که ازدواج نکرده است، پدر و مادر و خواهر و برادر. اما بعد، اول همسر و بعد آنها. این‌ها را گفته بودم که یادآوری کرده باشم که اگر روزی روزگاری ازدواج کردم و طرف همسرم را گرفتم، کسی شاکی نشود!
امروز، بزرگترین امتحانی بود که بعد از سال‌ها در این زمینه پس دادم. با پدر ۶۵ ساله و همسر چند سال کوچکترش (حدود ۵۰-۴۰ سال!) و اخوی گرانمایه‌ام، رفتیم به سمت خیابان شادمان تهران.
زنجان، ماشین را پارک کردیم و پیاده به سمت آزادی راه افتادیم. وانت‌ها می‌آمدند و می‌ایستادند و نوشیدنی و خوردنی پخش می‌کردند. ملت هم سرازیر می‌شدند به سمتش! تقریباً می‌توانم بگویم که انگشت نما بودیم.
برگشتیم و با ماشین رفتیم به سمت شرق. تقاطع فاطمی و کارگر پارک کردیم و پیاده به سمت میدان انقلاب راه افتادیم.
به عمرم اینقدر نیروی نظامی ندیده بودم. همه رقم. انواع و اقسام لباس و کلاه و سپر و اسلحه. چهارراه بلوار، دو تا اتوبوس پر پلیس ایستاده بود. آقایی با کاپشن سیاه، سه تا عکس از من انداخت و دیگری، با کلاه موتورسیکلتی و باز هم کاپشن سیاه، فیلممان را گرفت.
سرتاسر خیابان کارگر، کنار نرده‌های پارک، نیرو ایستاده بود. همگی، باتوم داشتند ولی برخی، سپر هم داشتند.
یک سری آقایانی هم بودند یا پالتو تنشان بود یا بارانی. هرچه بود، بلند بود تا زیر زانوها. همچین که نگاهشان به ما می‌افتاد، درگوشی با درجه داران حرف می‌زدند. اگر اینان را جایی دیگر می‌دیدم، می‌گفتم حاجی بازاری یا سرداری که از بس افتاده است، شخصی لباس می‌پوشد!
چند تا خانوم چادر به سر هم آمدند و نشانی یک جاهایی را از ما پرسیدند که خیلی پرت بود. مثلاً پل مدیریت! یا اگر این خیابان را مستقیم برویم، به تجریش می‌رسیم؟!!
پلیس‌های مستقر در چهارراه، همگی اسلحه داشتند. البته بعضی‌هایشان، شبیه اسباب بازی بودند! شاید همان پینت‌بال که می‌گویند.
پدر خسته شده بود. زانویش درد گرفته بود. یادگاری که از دوران جوانی و فوتبال بازی با خودش نگه داشته است.
مادر امر به بازگشت داد.
دل، پر می‌زد برای رفتن به انقلاب. دل، مشتاق دیدن بود. به خصوص الان که دوستان نیز به ما پیوسته بودند.
مادر ولی، امر کرده بود.
با دوستان خداحافظی کردیم و برگشتیم. پلیس‌ها مشتاقانه راهنمایی‌مان می‌کردند که از چه مسیری برگردیم.


***

این، آخرین سلسله مطالب ۲۲ بهمن بود.
در ۲۲ بهمن و جنبش سبز، پیشنهاد دادم که اگر به مانع نیروهای نظامی برخورد کردیم، آنها را هم دعوت کنیم که باهم برویم.
در ۲۲ بهمن و حافظ،  تفالی را که زده بودم، نوشتم.
در ۲۲ بهمن و قرآن هم، چیزی شبیه به حافظ.

از حالا به بعد، دیگر ۲۲ بهمنی در کار نخواهد بود. از حالا به بعد باید به فکر آینده بود.
خیلی می‌شنویم که بحرانی نیست، اگر نیست، پس آن همه نیروی نظامی در خیابان چه می‌کرد؟
اگر تعداد معترضین به نتیجه‌ی انتخابات و مخالفین، اندک است، چرا باید بر تن هر کارمندی، کاپشنی سیاه بپوشانی و بر سرش کلاهی بگذاری و بگویی که همینجا باتوم به دست بایست؟ این همه هزینه برای چیست؟ برای یک مشت خس و خاشاکی که شاید مراسم را به هم بزنند؟ اگر زمان یک لحظه می‌ایستاد، تعداد نیروهای نظامی، به مراتب بیشتر از مردم بود ولی خب، چون زمان رو به جلوست، مردم هم می‌آمدند و می‌رفتند به سمت انقلاب.

من زیاد فرق بین گارد و بسیج و ارتش و سپاه و ضد شورش و ... را نمی‌فهمم. چیزی که امروز دیدم، همه شان بود. هر جایی هم که نوشتم پلیس، الزاماً منظورم پلیس راهنمایی و رانندگی نیست.
ولی وقتی از کنارشان رد می‌شدم، قیافه‌های پشت شیشه‌ی کلاه، قیافه‌های آشنایی بودند. فقط یک وجه اشتراک داشتند و آن هم خستگی بود. همگی هم هاج و واج، ماها را نگاه می‌کردند.
خیلی دقت می‌کردم که ببینم به جز پوشش، آیا فرق دیگری بین مردم هست یا نه. والده، نکته‌ی خوبی را گفت. مردم دو دوسته بودند. یا چیزکی دستشان بود یا نبود. اگر بود، عکسی از آقایان خامنه‌ای و احمدی نژاد یا پرچم ایران یا خوراکی!
اما ما، دستمان خالی. از قرار تنها فرقمان همین بوده است!
در راه برگشت، توی پارک لاله، خانواده‌هایی را می‌دیدم که چهار پنج نفره، روی نیمکت‌ها نشسته‌اند. معلوم بود که زنانی امثال والده‌ی ما هم بوده‌اند که بگویند یا من هم می‌آیم یا حق نداری بروی!