2010/01/03

من پول میخوام!

سلام

شاعر می‌فرماید:
بی مزد بود و منت هر خدمتی که کردم
یا رب رسان پول را مُردیم از فقارت!!

عجیب است که آدمی، انگیزه و اشتیاق و خیلی چیزهای دیگری دارد که بدون هیچ زحمتی، پولدار گردد.

من هم البته، استثنا نیستم.

این شرکتهایی که پول میدهند، چند تا ایراد دارند اول اینکه اول پول می‌خواهند بعد میدهند. دوم اینکه کلی تو هم باید زحمت بکشی و خدمت کنی. سوم اینکه آیا بدهند آیا ندهند.

ولی این سایت، بدون اینکه پول از شما بگیرد، از شما استفاده میکند و بعد به شما پول میدهد. چقدر؟ مهم است مگه؟ وقتی که تو هیچ پولی نداده‌ای و هیچ کاری هم انجام نمیدهی، واقعا مهم است که چقدر بهت پول می‌دهند؟ برای من که مهم نیست.
اگر وارد قضیه عضو گیری و اینجور چیزهای این برنامه نشوید، هی هست، بستگی دارد که چقدر در طول روز پای اینترنت باشی! اگر هم وارد بشوی و مثل من هم بروی و بگویی که آهای ملت بیایید پولدار گردید، اونوقت چه بسا که بیشتر هم بشود.

مهمترین دلیلی که من امروز عضو این سایت شدم، این بود که در این دو سه ماه اخیر، کلی کسان بودند که باهام تماس گرفتند که حاجاقا جان، اکانت پی پال داری؟ ما هم میگفتیم بله. میگفت میتونی این پول ما را به ریال تبدیل کنی؟ میگفتم بله. بعد که میرفتیم به سایت، طرف میگفت چون عضو نیستی، نمیچه! دیگه امروز یکی از دوستان تماس گرفت و گفت که عضویتش که مجانیست، تو هم که چیزی رو از دست نمیدهی، صبح تا شب هم که پای اینترنت و اونترنتی، پس دردت چیست که نمیشوی عضو؟

از انجایی که حرف حساب جواب ندارد (البته جواب ابلهان هم خاموشیستها (ولی من که جرات ندارم به دوست دانشمندم بگویم ابله!)) ما رفتیم و عضو شدیم و شناسه مان هم هست ۳۳۳۶۰. حالا شما هم اگر روزی اون میلیون دلارهایت را خواستی، به ریال تبدیل کنی، حاجاقا اینجا، حاجاقا اونجا، حاجاقا هَ مه جا!

غرض اینکه،
ملت شهید پرور عزیز! هر بیزینسی، اگر اولین باشی، احتمال برنده شدنت هست. این هم که ضرر ندارد. تو نشسته‌ای پای اینترنت و داری کارت را انجام می‌دهی. هر چند وقت یکبار هم یک تصویر تبلیغاتی می آید و میگوید دالّی! تو هم میگویی اوکی بابا! سُک سُک!

آخر ماه هم اگر ۲۰ دلار در آوردی، پول ای دی اس الت درامده، اگر هم در نیاوردی که هیچی. یه چهار پنج تا کلیک، من میشم مدیون تو که رفتی و عضو شدی و برگشتی.

میگویند روزی کسی (به فتح کاف) نشسته بود لب دریا، همینطور یک ظرف ماست با قاشق میریخت توی آب. گفتند چه میکنی؟ گفت دوغ! گفتند نشود، گفت آری! ولی اگر شود، چه شَ وَ د!!

این هم همان است! اگر شود، میگویند ماهی چند صد هزار تومانی دارد!
سنگ مفت، طناب هم مفت!

راستی، ما خواستیم زیرآبی رویم، شناسه‌ی معرفمان را ننوشتیم، آی ضد حال خوردیم آی ضد حال خوردیم (برای حفظ عفت کلام، ضد حال را نگاشتیم!!) خلاصه اینکه زیر آبی نروید!!
کلیک کنید، پول دار شوید !!

2010/01/02

مکارم اخلاق

وَلاَ تَسُبُّواْ الَّذِينَ يَدْعُونَ مِن دُونِ اللّهِ فَيَسُبُّواْ اللّهَ عَدْوًا بِغَيْرِ عِلْمٍ 


اشاره به سخنان و گفتار امامان جمعه و فقهای مجلس خبرگان و نمایندگان ولی فقیه در نهادها و مقامات و شهرهای مختلف،یکی از نکات بیانیه‌ی هفدهم آقای موسوی بود.

به راستی چرا وقتی که پروردگار در کتابش می‌فرماید با مردمان (و نه فقط مسلمانان و شیعیان و «خودی»ها)، خوش، سخن گویید۱؛ چرا وقتی که پیغمبر ما دلیل برانگیخته شدن خود را، کامل کردن بزرگواری‌های اخلاقی می‌داند؛ چرا وقتی که سرور نیکوکاران و پرهیزگاران، شایسته‌ی انسانیت را در پی مکارم اخلاق بودن، می‌داند و ناخوشایندی خود را وقتی یکی از یارانش داشت به سربازی از سپاه معاویه دشنام می‌داد، اعلام می‌کند (سرباز معاویه، نه سیّدانی گرامی که بیش از نیمی از عمر نظام، مرهون خدمات اینان است)؛ چرا وقتی که بنیانگذار مذهب شیعه‌ی اثنی عشری، مسلمان را کسی می‌داند که مردم از دست و زبانش در امان باشند، چرا با اینکه این‌همه در دین ما در اخلاق خوش و مکارم اخلاق تاکید شده است، باز عده‌ای صحبت از گوساله و میر یزید اموی می‌کنند و خونشان را حلال می‌شمارند؟

حضرت باری تعالی، از آیه‌ی ۱۰۱ به بعد سوره‌ی انعام، ابتدا می‌آید خود را معرفی می‌کند. بعد از ۵ آیه، فرمان می‌دهد که از خدایی که به تو وحی می‌کند اطاعت کن و از مشرکان روی بگردان و در آیه ۱۰۸ می‌فرماید:


به کسانی که غیر خدا را می‌پرستند، دشنام ندهید!


یعنی ما حتی حق دشنام دادن به «کسانی که غیر خدا را می‌پرستند» نداریم.


 و چه خوش گفته خداوندگار سخن، سعدی شیراز:
‫معصیت، از هر که صادر شود ناپسندیده است و از علما ناخوب تر.  که علم، سلاح ِ جنگ شیطان است و خداوند ِ سلاح را‬ ‫چون به اسیری برند، شرمساری بیش بَرَد .‬

‫عام نادان پریشان روزگار‬
‫به ز دانشمند ناپرهزیرگار‬

‫کان به نابینایی از راه اوفتاد‬
‫وین دوچشمش بود و در چاه اوفتاد‬

۱- قُولُواْ لِلنَّاسِ حُسْنًا - سوره‌ی بقره، آیه ۸۳

بیانیه‌ی آقای موسوی: پرسشی انکاری

بیانیه‌ی موسوی را خواندید. این، صرفاً برداشت من است و لزومی ندارد که آقای موسوی نیز چنین نظری داشته باشد.
توضیح ۱- اعداد داخل پرانتز، شماره‌ی بند مرتبط در بیانیه هستند با این فرض که بسم الله ِ اول و عبارت زیارت عاشورا را دو بند جداگانه حساب کنیم.
توضیح ۲- خیلی از عبارات را در این متن نیاوردم، چه اینکه به نظرم واضح‌اند.

آقای موسوی، مهندس است. معمار است. ذات یک مهندس معمار، ساختن است نه خراب کردن! او از «تخریب» دل خوشی ندارد به خصوص که این تخریب، «تخریب مشروعیت» نظام باشد (۶). نظامی که خود، ۸ سال از زندگی‌اش را برای پابرجا نگهداشتنش دربرابر حملات بیگانگان صرف کرد.
آقای موسوی، عصبانیست. ولی این عصبانیت، خشن نیست. همراه با سوختن است. سوختن دل.
یک وقتی آدمی از طرف کسی عصبانی می‌شود که فرزندش است، جگر گوشه‌اش است. این عصبانی به خاطر این است که تو دیگر چرا؟ این عصبانیت، منجر به خشونت نمی‌شود. بلکه راه را نشان می‌دهد تا نظامی که در حال تخریب است، آباد شود (بند۱)
آقای موسوی، هیچ وقت داعیه‌ی رهبری جنبش سبز را نداشته است و مردم را آگاه و باشعور و فهیم و مسلمان و پیرو اهل بیت می‌داند (۳،۴،۵). از همان اول هم در مناظرات تلویزیونی خود گفته بود که هیچ علاقه‌ای به مقام و منصب ندارد و صرفاً به خاطر احساس خطر است که پا به میدان گذاشته است. احساس خطر او را حالا بیشتر می‌فهمیم (۶،۱۳). او خواهان حکومتیست که سی سال پیش قرار بود ساخته شود. او خواهان رعایت حقوق ملت است (۱۳ و هر ۵ بند) و می‌گوید که فرقی ندارد این حقوق را چه کسی رعایت کند. اگر واقعا آقای احمدی نژاد می‌تواند، بستان بزن! (بند۱)

بیانیه‌ی آقای موسوی، پرسشی انکاریست. راه حل ارائه می‌دهد ولی می‌داند که نظامی که کانون خشونت است (۶ و بند ۳) هیچ کدام از این‌ها را اجرا نخواهد کرد.
او نظام را مخاطب قرار می‌دهد (۲۲ و هر ۵ بند) و می‌گوید در حالی که سیر نابخردی (۵،۶،۷،۱۰) و مشکلات اقتصادی (۶،۱۲،۱۳) وجود دارد و خشونت کارایی ندارد (۵،۶،۷،۸،۹)، اگر «حمایت‌های غیر معمول» از دولت نباشد، اگر هر فرد و مقامی به کار خود مشغول باشد و وظیفه‌ی اصلی خود را انجام دهد (۱۲ و بند۱) و اگر حقوق ملت به رسمیت شناخته شود، آن وقت آقای احمدی نژاد، به دلیل عدم کفایت، کنار گذاشته می‌شود.

آقای موسوی می‌گوید مگر نمی‌گویید که ما خس و خاشاکیم؟ پس یک انتخابات سالم و شفاف راه بیندازید، ببینید چقدر طرفدار دارید.
آقای موسوی، راه حل‌هایی را پیشنهاد می‌کند که همگی در یک جمله خلاصه می‌شوند: «رعایت حق انتخاب ملت»

اینکه می‌گویند آقای موسوی سازش کرده است و اقرار نموده است و غیره را من نمی‌فهمم. بیانیه‌ای که با عبارت صریح زیارت عاشورا شروع می‌شود که «من با کسانی که با شما جنگیدند، می‌جنگم»، کجا نشان از سازش دارد؟ فردی که می‌گوید «خون من رنگین تر از دیگر شهدا نیست» (۹)، چطور بیاید و بگوید که من معامله می‌کنم؟ (۲۲)

آقای موسوی، فرزند دین است، از نسل پیغمبر است و رفتارش مطابق قرآن. تحدّی او، بهترین راه حل برای اثبات ادعاست.
یک طرف می‌گوید من طرفدار بیشتر دارم. طرف بعدی می‌گوید اکثریت با منند. آقای موسوی می‌گوید راه حل ساده است: یک انتخابات آزاد برگزار کنید. نظارت استصوابی را بردارید. بگذارید هر ایرانی نامزد شود. ببینید چه کسی رای بیشتر دارد.
و البته، او نیز مانند قرآن می‌داند که نتیجه‌ی این تحدّی چیست.


2009/12/31

ما، همه، مردمانیم

وَلَقَدْ كَرَّمْنَا بَنِي آدَمَ وَحَمَلْنَاهُمْ فِي الْبَرِّ وَالْبَحْرِ وَرَزَقْنَاهُم مِّنَ الطَّيِّبَاتِ وَفَضَّلْنَاهُمْ عَلَى كَثِيرٍ مِّمَّنْ خَلَقْنَا تَفْضِيلًا

این، نگاه کلی قرآن به انسان است. البته، یک نگاه غیر الهی هم هست که برخی، آن را نگاهی فرعونی می‌نامند. در این نگاه دوم، مخاطب را برای اینکه تماماً مطیع خود کنی، او را تحمیق می‌کنی و خار و خفیفش می‌نمایی.
فَاسْتَخَفَّ قَوْمَهُ فَأَطَاعُوهُ إِنَّهُمْ كَانُوا قَوْمًا فَاسِقِينَ پس قومش را از راه به در برد، تا از او پيروى كنند كه ايشان [در برابر خداوند] قومى نافرمان بودند

یک نگاه دیگری هم هست که من اسمش را می‌گذارم نگاه عرفانی. در این نگاه، ماورای این دنیای ماده، دیده می‌شود. اینکه در زمان مرحوم آیت الله بروجردی، برخی با تدریس فلسفه در حوزه‌ی علمیه مخالف بودند، به خاطر این نوع نگاه هم بود. می‌گفتند که وجود، واحد است، پس من خدام!
در پس هر پدیده‌ای، یک چیزی نهفته است. این نگاه عرفانی، اون چیز را می‌بیند. صاحب این نگاه، چیزهایی را بیان می‌کند که من و تو که این نگاه را نداریم، نمی‌توانیم ببینیم و حتی شاید درک کنیم. دقیقا مثل فیزیک نیوتونی و کوانتومی. فیزیک و مکانیک کوانتومی، در زندگی روزمره‌ی کاربردی ندارد. در یک عالم دیگر است و در همان عالم است که برخی قوانین نیوتونی را رد می‌کند.

در این دو سه روز اخیر، چند جا خواندم که موافقان ولی فقیه فعلی، مخالفان را که می‌پندارند همان‌هایی هستند که هتک حرمت کردند، اول، غیر هموطن نامیدند، بعد غیر انسان، بعد غیر موجود زنده و در نهایت هم غیر موجود. کمی در اینترنت اگر بگردید، این نوع دیدگاه را پیدا خواهید کرد.
در بهترین حالت، این دیدگاه غیر موجودی، همانطور که مرتضی هم نوشته‌ است، یک دیدگاه عرفانیست. مثلاً در این دیدگاه، ، علت بخشودن حضرت باری تعالی حضرت آدم را، اعتراف او به ولایت مولای متقیان می‌داند. یا اینکه تمام مخلوقات این جهان پهناور، در غم حادثه‌ی عاشورا در کربلا، عزادارند.
این نگاه، یک نگاه خیلی خیلی والاییست که من یک لاقبا را نرسد که درباره‌ی آن حرفی بزنم. ولی مساله، اینجاست که این نگاه عرفانی، جایی دارد و مخصوص هر جا نیست.
در اداره‌ی اجتماع، در ارتباط با دیگران، در زندگی اجتماعی، نگاه عرفانی، تا اندازه‌ای می‌تواند پیش رود.
حضرت علی که بی شک، متقی ترین انسان بود، در نامه‌ی خود به مالک اشتر می‌فرماید:


أَشْعِرْ قَلْبَكَ اَلرَّحْمَةَ لِلرَّعِيَّةِ وَ اَلْمَحَبَّةَ لَهُمْ وَ اَللُّطْفَ بِهِمْ وَ لاَ تَكُونَنَّ عَلَيْهِمْ سَبُعاً ضَارِياً تَغْتَنِمُ أَكْلَهُمْ فَإِنَّهُمْ صِنْفَانِ إِمَّا أَخٌ لَكَ فِي اَلدِّينِ وَ إِمَّا نَظِيرٌ لَكَ فِي اَلْخَلْقِ
 قلب خويش را پر كن از محبت و رأفت مردم و چونان حيوانى درنده مباش كه خوردنشان را غنيمت شمارى ، زيرا آنان دو گروهند يا همكيشان تو هستند يا همانندان تو در آفرينش

درمورد انسان بودن همگیمان، می‌توانم بیشتر از این‌ها بنویسم مثلا از قانون اساسی خودمان نیز با تاکید بر کرامات انسانی نوشته شده است، مثال بیاورم، ولی فکر می‌کنم که همینقدر، کافی باشد.

حال که پذیرفتیم، چند نکته را عنوان وار می‌گویم:
  1. اینکه پرچمی، یک نوار مشکی یا هرچیز مربوط به عزاداری، پاره شده باشد، نمی‌توانیم نتیجه بگیریم که اولاً هتک حرمت شده است، ثانیاً پاره کننده، انسان نیست. سال‌ها پیش از این، یک کامیونی داشت وارد حرم حضرت معصومه -سلام الله علیها- می‌شد. به هنگام دنده عقب گرفتن، نوک علم، گیر کرد به یکی از این نوارهای مشکی که به دو تیر چراغ برق دوطرف خیابان وصل شده بود و آن را پاره کرد. نمی‌خواهم بگویم که پس هر پاره شدنی، غیر عمد است، ولی پس تقوایمان چی؟
  2. اینکه یک نفری بعد از راهپیمایی، یک ساندیس گرفته باشد و مشغول خوردنش باشد، دلیل نمی‌شود که همه‌ی راهپیمایی کنندگان، به خاطر تیتاپ و ساندیس آمده‌اند. مگر در این کشور، فقط طرفداران جنبش سبز وجود دارد؟ مگر آقایان احمدی نژاد و خامنه‌ای، طرفدار ندارند؟ اینکه بگوییم که آنها پول گرفته‌اند و غیره، من را یاد سال‌ها قبل می‌اندازد که در ورزشگاه می‌گفتیم داور به نفع گرفته یک بشکه نفت گرفته! این نگاه، دقیقا مثل همان نگاهیست که میگوید هتک حرمت کنندگان، انسان که هیچی، اصلا موجود نیستند. راستش، به نظر من، حتی بدتر از آن هم هست. باز لااقل، اولی، یک نگاه عارفانه‌ای را پشت سر خویش دارد. یا لااقل من این نوع نگاه را می‌بینم. ولی در دیدگاه دومی، هیچی نیست. 

همه‌ی ما، فارغ از اینکه به چه چیزی و چه کسی علاقه و اعتقاد داریم، اول از همه، انسانیم. اول از یکی از مخلوقات خدا هستیم. تازه، تنها مخلوقی هم هستیم که خداوند به خودش، بعد از آفرینش، آفرین گفت. اگر می‌خواهیم مثل خدا شویم، اگر می‌خواهیم خدایی شویم، باید از صفاتش شروع کنیم و سعی کنیم که در حد توان خودمان، خود را واجد آن صفات کنیم و این، مسلماً با این نوع دیدگاه‌هایی که دیگری آدم به حساب نمی‌آورد، به هیچ وجه سازگاری ندارد.

2009/12/30

کمی تامل، کمی اندیشه

افکارم را و ذهنیاتم را نمی‌توانم منظم کنم. به صورت مخلوط اینجا می‌نویسم تا بلکه با خواندنشان، با خواندن نظرهای شما و دیگران، کمی سر و سامان یابند:

۱-خواهرزاده‌ی آقای موسوی را چه کسی کشت؟
عجالتا مشخص است که یک نفر آمده است و مشارالیه را گلوله زده است. این یک نفر می‌تواند از جمله وابستگان به آقای موسوی باشد، می‌تواند از جمله مخالفانش باشد. سوالات زیر، یک نتیجه می‌دهد که من باور نمی‌کنم که آقای موسوی خودزنی کرده باشد:
۱-۱- چرا باید خودزنی کند؟ عکسش را دیده‌اید؟ آن چشمان را دیده‌اید؟ سریال «به من دروغ بگو» را دیده‌اید؟ این چشم‌ها دروغ نمی‌گویند.
۱-۲- اگر یکی از هواداران یا موافقان یا همدستان یا زیردستان آقای موسوی، خواهرزاده را کشته است، چرا مراسم تشیع مشارالیه، مخفیانه، ساعت ۷ صبح و بدون خبر باید برگزار گردد؟ چرا جسد مرحوم باید ربوده شود که بعدا گفته شود که فشنگ فلان چیز بوده است و غیره؟ چرا کسی اجازه ندارد دراین موارد از حضرت فرمانده سوال کند؟ اینها اگر کمی، عقل داشتند، میتوانستند کار کرده را گردن دیگری بیندازند نه اینکه کاری کنند که همگان بفهمند که چه کسی چه کار کرده.
۱-۳- کشتن ایشان چه سودی برای دو طرف دارد؟ قیافه‌ی آقای موسوی را در لینک بالا ببنید. تشخیص سود و زیان با خودتان.
برای طرف دیگر چه؟ از من می‌پرسید، می‌گویم که هیچی.
بعله، چند ده سال پیش، در دنیا، برای زهر چشم گرفتن، از این کارها می‌کردند و به سود هم می‌رسیدند. ولی الان، آن زمان‌ها گذشته است. متاسفانه، چیزی که این‌ها نمی‌فهمند، این است که چه کاری به سودشان است، چه کاری به زیان. دقیقا مصداق کسانی هستند که سود و زیان خود را نمی‌فهمند چون کرند و کورند. البته اگر کمی بینایی داشتند، می‌توانستند بخوانند که باید بیندیشند.

۲- چرا کیهان دست از دروغگویی خود برنمی‌دارد؟
می‌گویند که برای حفظ نظام، حتی نماز را هم می‌شود ترک کرد. اوکی. هرچی شما بفرمایید! ولی جسارتا یک سوال. حضرت پیغمبر فرموده‌اند که نماز ستون دین است. یعنی اگر دین را به یک چادر تشبیه کنی، نماز، آن ستونیست که وسط چادر است و چادر به آن ایستاده. حالا اگر این ستون را برداریم، چادر پف، می‌افتد. یعنی دین، بی دین. مگر اینکه شما بخواهی چادر را دوباره برپا کنی که آن وقت من می‌گویم قرار نبود دین جدیدی بیاوری!! ضمن اینکه این مثال چادر، مال همان ۱۴۰۰ سال پیش است که ملت شهید پرور، چادر می‌زدند. اگر آسمان خراش چندین طبقه باشد که همین کار را هم نمی‌توانی بکنی!!
به نظر من کیهان مدام دروغ می‌گوید چون نابخرد است! چون گمان می‌کند که اگر دروغ بگوید، به نفعش است. چون نمی‌تواند حرکتهای جلوتر خود را بخواند. نه که شطرنج باز ماهری نیست، جلوی پای خودش را هم نمی‌بیند. گفتم که، کرند و کورند. ای کاش می‌دید. ای کاش حرف ازهاری را به یاد می‌آورد که گفت این‌ها همگی نواره. ملت هم ریختند توی خیابان‌ها که نوار که پا نداره!
این که ۵۰۰۰ نفر در تشیع مرحوم منتظری شرکت کردند، از آن حرف ازهاری خنده دارتر است! اگر بعد از آن حرف، چند ماهی طول کشید تا حکومت شاه سقوط کند، اگر چند روزی طول کشید تا شاه از ایران برود، مطمئن باشید که الان، آن مدت کوتاه‌تر خواهد بود.
این‌ها تمام آن نابخردی‌هایی را که شاه کرد، دارند انجام می‌دهند. چرا؟ من فکر می‌کنم به خاطر اینکه عقل خود را به دست احمدی نژاد داده‌اند. کسی که خود، آن نابخردی‌ها را با چشم و گوش و پوست و گوشت خود ندیده است و نشنیده است و نچشیده است. این‌ها فقط از یک مورد درس گرفته‌اند و آن هم اینکه نگذارند سلسله مراسم ختم در سرتاسر کشور برگزار گردد. تازه، اگر شما بگویید که این‌ها درس نگرفته‌اند و از ترسشان نمی‌گذارند مراسم برگزار گردد، من در مخالفت با شما حرفی ندارم که بزنم.
در کشوری که بیش از ۱۳۰۰ سال است که شیعه است، در کشوری که حکومت، لائیک هم باشد، بیشتر مردمان، مسلما‌ن‌ِ پیرو علی و حسین هستند، در کشوری که مرجعیت همیشه احترام خود را داشته‌است، نگذاشتند که کسی ختمی بگیرد. وای به روزی که متولی، حرمت حرم را نگه ندارد.
این‌ها فقط همین را از سال ۵۷ به یاد دارند که تهران مجلس ختم می‌گرفت، تبریز، چهلم. اصفهان می آمد ختم تبریزی‌ها را می‌گرفت، شیراز، چهلم اصفهانی‌ها را. فقط همین را از قرار یادشان است. دیگر یادشان نیست که چه نابخردی‌هایی کردند عُمال شاه!
بزنید، بکشید، هرچه بیشتر این کارها را انجام دهید، سرعت کندن گور خودتان، بیشتر می‌شود.

هی نوشتم، هی گفتم، هی پیغام دادم که نکنید این بیخردی ها را، عاقبت ندارد، رسید به جایی که به خدا قسم، هیچ وقت دلم نمی‌خواست.

۳- جنبش سبز
فرض کنید که همین فردا، حکومت سقوط کند، بعد چه؟ هیچ نشسته‌ایم به فکر کردن؟ هیچ نشسته‌ایم به برنامه ریختن؟
در حکومت سابق، کل حکومت وابسته بود و حتی برابر بود با یک نفر: شخص شاه!
وقتی که این یک نفر رفت، حکومت عملاً سقوط کرد. ولی الان چه؟ مگر نه اینکه حکومتمان جمهوریست؟ مگر نه اینکه وقتی مصباح یزدی می‌آمد و در نماز جمعه می‌گفت که حکومت باید حکومت اسلامی باشد نه جمهوری اسلامی، همین آسید علی آقای خودمان، آمد و گفت که نه، حکومت جمهوری اسلامیست؟ پس چرا رفتن یک نفر، این همه ترس دارد؟ نکنه حکومت هم دیگر جمهوری نیست؟ پادشاهیست؟!
یک نفری بیاید که مردم قبولش داشته باشند. بابا، در خود قانون اساسی‌تان هم آمده، چیزی نیست که ما بخواهیم از خارج وارد کنید که!

به شخصه، دلم می‌خواهد که یک نفری که مردم قبولش داشته باشند، بیاید، جانشین آسیدعلی گردد، دستی سر و گوش قانون اساسی بکشد، قوه‌ی قضاییه را سر و سامان دهد، شورای نگهبان را که خودم با یک سری تغییرات جزیی، باهاش موافقم، پاکسازی نماید و دل ما را بدست بیاورد!
به خدا که جواب مادران ندا و سهراب را نمی‌شود داد. به خدا که حتی اگر هم کافر باشی، باز همین دنیا، انرژی دارد که یخه‌ات را می‌گیرد و بلایی می‌آورد سرت که فکرش را هم نمی‌توانی بکنی.

ما مردمان هم مثل اول انقلاب نباشیم و جوگیر نشویم. اگر قرار باشد که ما هم بی خردی کنیم، ماجراهای اعدام‌ها و دیوار سفارت امریکا دوباره تکرار می‌شوند. دوباره برمی‌گردیم به ۳۰ سال پیش. دوباره همین آش است و همین کاسه. ما هم باید بنشینیم و بیندیشیم. از همه بیشتر هم کسانی باید بیندیشند که مسوولیتی دارند.
آقای موسوی عزیز! چطوری می‌توانی به چشمان خواهرت نگاه کنی؟ چطوری می‌توانی به چشمان مادرانی نگاه کنی که فرزندشان رفتند و دیگر برنگشتند. ما ها به خاطر تو از خانه‌هایمان بیرون نیامدیم. ولی به پشتگرمی تو آمدیم. این تو هستی که اعلامیه می‌دهی. کاری بکن! گوش کن ببین چند وقت است که شعار «رای من کو؟» دیگر نیست؟ این انقلاب، مثل بچه‌ات می‌ماند. ۸ سال با سخت‌ترین شرایط، سراپا نگهش داشتی، قبول دارم همه‌ی این‌ها را. می‌دانم همه‌ی این‌ها را. ولی ما مردم مگر نبودیم که انقلاب کردیم؟ مگر ما نبودیم که شاه را از کشور انداختیم بیرون؟ ما هم دیگر این‌ها را نمی‌خواهیم.
آقای موسوی عزیز! تو آقایی. تو از خانواده‌ای آمده‌ای که درک داشتند، شعور داشتند، تحصیلات عالیه داشتند. وقتی که رفتار و گفتار تو را به یاد می‌آورم، فقط یک کلمه در ذهنم حک می‌شود که «آقایی»! مباد آن روزی که مردم تو را هم نخواهند. مباد آن روزی که مردم به سیم آخر بزنند. به خدا که ما مردمان شریفی هستیم. به خدا که مثل ملت ایران را هیچ جای دیگری نمی‌توانی پیدا کنی. بیندیش و حرفی بزن! حرف مردمان را نه حرف خودت را!

من شرمنده‌ام

از اینکه تو نیستی و من هستم.
از اینکه تو جانت را دادی و من هنوز نگهش داشته‌ام.
از اینکه روزی آسید علی را دوست داشته‌ام.
از اینکه وقتی رهبر شد، خوشحال شدم.
از اینکه در ماه تو اینها هیچ هیچ ملاحظه نمی‌کنند.
از اینکه کسی ندای سهراب‌ها را نمی‌خواهد بشنود.
از اینکه نفس می‌کشم.
از اینکه تو قسم می‌خوری که ایستاده‌ای و من نمی‌توانم.
از اینکه مارا معدودی انگشت شمار می‌شمارید.

2009/12/28

جنبش سبز

انقدر شلوغ بود که فقط سر می‌دیدی. جمعیت، همه ایستاده. ناراحت بودم. ناراحت از اینکه چرا کسی، حرکتی نمی‌کند. به جدم نگاه کردم که دستانم را گرفته بود و کنارم ایستاده بود. گفتم چرا پس شما ناراحت نیستید؟! فرمود، تو چرا رنگ ما را نپوشیدی؟ گفتم مگر اصل، نظافت نیست و مرتبی؟ رنگ چه اهمیت دارد؟ فرمود، وقتی همگان هم‌رنگ ما هستند، وقتی همه توجهشان به ماست، دیگر چرا تقیه؟
دوباره به جمعیت نگاه کردم. ناگهان همه را سبز دیدم. پیشانی بند سبز، دست‌بند سبز، شال سبز، هرکی، هرچیز سبزی را که پیدا کرده بود، به خود بسته بود یا پوشیده بود. همگی هم در حال با سرعت پیش رفتن. پنداری که تو داری فیلمی را نگاه می‌کنی. فقط ما بودیم و چند نفر دیگر که حرکت نمی‌کردیم و ایستاده بودیم. فقط کسانی که «سبز» نبودند.

علیرضا- هشتم دی ماه ۸۸
دوازدهم محرم ۳۱- سالروز شهادت حضرت سجاد
ارسال شده با ایمیل!

لعنت بی‌کران بر یزید زمان

زیر بار ستم نمی‌کنیم زندگی
جان فدا می کنیم در ره آزادگی
لعنت بی‌کران بر *یزید* *زمان*
لعنت بی‌کران بر *یزید* *زمان*
وای حسینم، وای حسینم

مشاهدات من

أَلَمْ تَرَ كَيْفَ فَعَلَ رَبُّكَ بِأَصْحَابِ الْفِيل؟

من داعیه ندارم، آیا حکومت جمهوری اسلامی، نباید حرمت ماه حرام را نگاه دارد؟
من تاریخ نمی‌دانم، آیا به جز یزید، فرد دیگری، در ماه حرام مردمان را کشت؟

حُرُمٌ ذَلِكَ الدِّينُ الْقَيِّمْ فَلاَ تَظْلِمُواْ فِيهِنَّ أَنفُسَكُمْ


×××××
معدودي از فتنه گران؟ به آن خیل جمعیتی که من فقط قسمت کوچکی از آن را در محدوده‌ی چهار راه کالج دیدم، می‌گویید معدودی از فتنه‌گران؟ پس آنها که «به طرز مشکوکی جان باختند»، لابد دیگر، عددی نی!! وای بر دروغگویان! لَعْنَتَ اللَّهِ عَلَيْهِ إِن كَانَ مِنَ الْكَاذِبِينَ

×××××

قرار بود به جلسه‌ای در حوالی میدان انقلاب برود. دو تا قابلمه هم با خودش برده بود!
در ترافیک امیرآباد (کارگر) با بلوار کشاورز، تصمیم می‌گیرد که بقیه را از خیابان قدس برود پایین. از طالقانی به پایین را بسته‌اند و همه را به سمت خیابان طالقانی هدایت می‌کنند. نزدیک چهار راه، موتور سواران به دنبال ۴ جوان که فرار می‌کردند، وارد خیابان طالقانی می‌شوند. دو جوان، سوار اولین ماشین می‌شوند و دو دیگر، به فرار ادامه می‌دهند. دومین موتور سوار در کنار ماشین می‌ایستد. لباس شخصیست، کلاه‌خود دارد و با باتومش به شیشه‌ی کمک راننده می‌ کوبد. ترکش، در‌ ِ پشت راننده را باز می‌کند و دو جوان را هل می‌دهد به آن سمت تا موتور سوار، از آن در بگیردشان. لحظاتی بعد، دو نفر با باتوم و سپر، در حال کتک زدن دو جوان بودند.
راننده‌ی زانتیا، تکان نمی‌خورد و نوه‌ی حضرت آیت الله شاه‌آبادی، به کنارش می‌آید و می‌بیند که راننده، خانمی است، مثل مجسمه‌ خشک‌زده.

×××××

شب عاشورا، در میدان نیاوران، ۶۰-۵۰ نفر از این‌هایی را که همه‌ چیز دارند، کلاخود، سپر، باتوم و خیلی چیزهای دیگر و لباس‌هایشان هم سیاه و سبزند، دیده بودم که به دنبال چند نفر، می‌دویدند، ولی امروز، کسانی را سوار بر موتور دیدم، که دیشبی‌ها، پیششان، سرباز وظیفه بودند!!
جولان می‌دادند این موتور سواران ِ نظامی. گویی میدان جنگیست که حریف، بر زمین افتاده‌ و فاتح، سرمست،  دور شادی می‌زند!
صدای تیر به دفعات شنیده می‌شد ولی تو بگو حاجاقا که صدای تیر را نمی‌شناسد!
آسفالت ضلع شمال غربی چهار راه، میدانی از خون شده بود که لابد این هم سس‌های کچاپیست که گوسفند قربانی شده، خورده بوده!
موتورها و سطل‌های زباله‌ای بود که می‌سوختند.  چه معدود پر تعدادی که هم بانک آتش زدند و هم سطل‌ها را و هم موتورها را، و تازه، خیابان حافظ را شعار دِه، بالا می‌روند و مشکوک، می‌میرند و جشن عاشورا می‌گیرند و سناریوی شماره ۲ را کلید می‌زنند!! و تازه همه‌شان هم طرفدار موسوی و کروبی!
البته زیاد هم بیراه نمی‌فرمایید شما!
نزدیک پمپ بنزین، هفشده ده نفری از مردمان (همان معدودی ها لابد!) کنار خیابان ایستاده بودند و رژه‌ی این موتور سواران فاتح را نگاه می‌کردند. ناگهان یک موتور سوار دیگر، که مانند بقیه نبود، به طرف این‌ها گازید! این که می‌گویم گازید، باور بفرمایید که یک مرتبه، من حس کردم که می‌خواهد از آن هفشده نفر، بپرد! از آن ناگهان تر، یک مرتبه این موتور سوار لباس شخصی پوش، به دلیل یک چیزی (اگر بگویم دست خدا، متهمم که نمی‌کنید؟)، یک متری ِ آن هفشده نفر، خورد زمین. چند نفری را هم بعد از طی این یک متر، روی زمین، به زمین انداخت. موبایلم زنگ زد. خون بود که روی زمین بود. گوشی را که به گوشم چسباندم و سرم را بالا گرفتم، مردی، پسر بچه‌ای ۷-۶ ساله را روی دو دست گرفته بود و از بین آن هفشده نفر، بیرون می‌برد.

×××××

شعارهایی که من شنیدم، بیشتر، در مورد یزید بود: لعنت بی‌کران بر یزید زمان

×××××


به خدا که اینها عاقب ندارد! به خدا که این راه جز به سقوط به جایی ختم نمی‌گردد. به خدا که دلم نمی‌خواهد.
نوه‌ی حضرت آیت الله، کسی که عمری را در خدمت به این مملکت در رکاب حکومت بود، کسی که دو برادر در این راه داد، کسی که از نزدیکان بود و در کنارشان، های های گریه می‌کرد و می‌گفت به خدا که این نبود آنچه ما درست کرده بودیم.

(عکسها از کسوف است)




2009/12/27

شکایت به که برم؟!

گفتم امروز روز شماست، بیایم و درد دلی کنم و گله و شکایتی. گله و شکایتی از کسانی که خود را طرفدار شما می‌دانند. کسانی که سنگ شما را به سینه می‌زنند. کسانی که برای شما و یاران و خانواده‌تان گریه می‌کنند و لابد بعد از هر نمازشان، سلامی.
گفتم امروز بیایم و بگویم که من هم از نسل شما هستم. من هم از همان بی بی شهربانویی هستم که برای پسرتان خواستگاری رفتید.
آمدم که بگویم که دلم گرفته آقا. آمدم بگویم ببینید این‌ها بعد از ۱۴۳۰ سال، به نام شما چه کار‌هایی انجام می‌دهند!

امروز آمده بودم در دسته‌هایی که به نام شما هستند، اشکی بریزم. آمده بودم یادی از شما کنم.

ولی الان یادم آمد که به کی دارم شکایت می‌کنم؟ به کسی که نه ۱۴۳۰ سال، که ۶۰ سال، ریختند و خانواده‌اش را کشتند و اسیر کردند. به کسی که نه فقط شاهد مرگ جوانان بوده باشد، جان خودش را نیز تقدیم کرد.

گفته بودید بترسید از کسی که به جز خدا، یاوری ندارد، ما چه باید بکنیم که به جز خدا، منتظری را داشتیم؟

2009/12/26

عاشورا

فردا عاشوراست.
روزیست که در اخرین لحظه هم هل من ناصر ینصرنی سر داد و کسی به یاری نشتافت.
اصل ماجرا چه بود؟ خیلی ساده بود. گفتند که باید با یزید بیعت کنی. فرمود نمی‌کنم. گفتند که دیگر اجازه‌ی ادامه‌ی راه را به کوفه نداری. فرمود بگذارید برگردم. گفتند نه. پس در محلی که بودند، ماندند و در فردا روزی، با هم جنگیدند.
وقتی بیشتر یاران کشته شدند، به میان میدان آمد و هل من ناصر سر داد.
چرا؟ چون گفت زیر بار ظلم نمی‌روم.

فردای عاشورا، چه باید کرد؟
به تنها مراسم ختم مجاز مرحوم ایت الله منتظری، در کشور رفت یا به راهپیمایی ظهر عاشورا؟
خدا رحمتش کند. روزی رفت که مراسم ختمش به عاشورا خورده. نباید این، نشانه‌ای باشد؟ ایران در نجف آباد؟

2009/12/25

در این چند سال که وبلاگ نمی‌نوشتم، مواقعی پیش می‌آمد که دلم می‌خواست بنویسم. اگر همت می‌داشتم، در دفتر خاطراتم می‌نوشتمش، همت اگر کمتر می‌بود، در انجمن مووبل تایپ فارسی و اگر باز هم از این کمتر بود، در ایمیلی به یک دوست. اگر هم هیچ همتی در کار نمی‌بود که عمدتاً نیز همین بود، در ذهن می‌ماند و چه بسا که فراموش نیز می‌شد.
الان آمدم به نخستین عیّار ایماگر ایمیلی بنویسم، یک مرتبه‌ یاد دو چیز افتادم، یکی اینکه تازگی، اینجا را دوباره راه‌اندازی کرده‌ام و دیگری حرف عیّار که آدمی باید خود را به بوته‌ی نقد بسپارد. این‌ را هم گفته بود که در حال حاضر، عمده دلیل نوشتن بیش از هزار پست در وبلاگش، در معرض نقد قرار دادن خویش است با نظرات و انتقاداتی که خوانندگانش در قسمت‌ نظرهای هر پست، برایش می‌نویسند.
این شد که آمدم اینجا تا آن چیزکی را که می‌خواستم در ایمیل برایش بنویسم، اینجا بنویسم.
اولا که الان یادم رفت!
ثانیا که تا یادم بیاید، دستی سر گوش اینجا می‌کشم و قسمت نظرخواهی‌اش را سعی می‌کنم دوباره راه بیندازم. باید اول بروم ببینم آن سایتی که آن روزها از سیستم نظردهی‌اش استفاده می‌کردم، هنوز هست یا نه و سرویس دهی می‌کند و اینها.
اگر در همین حین، آن مطلبم، به یادم آمد، می‌آیم و می‌نویسم. و الا، فعلا تا بعد!

2009/12/21

بیش از دو سال است که اینجا، متروکه شده بود. در این دو سال، چه ها که نگذشت.
همین صفحه را اگر بخوانید، متوجه خواهید شد که در همین چند سال اخیر، فقط مواقعی آمده‌ام و نوشته ام که دلم خیلی گرفته بوده. یه موقع‌هایی هست که دلت کسی رو میخواهد که باهاش درد دل کنی، بگریی و های های زار بزنی.
اولش، شوکه شده بودم. بعد از دست این خبگزاری‌های دولتی، عصبانی.
امروز ولی روز دیگری بود. مثل امشب که شبی خاص است.
عزا عزاست امروز
روز عزاست امروز
پدر سبز ایران پیش خداست امروز
ملت سبز ایران صاحب عزاست امروز

آنقدر دلم پر است و سنگین که دستم نمیرود به نوشتن.
دستنوشته‌ی زیر، پیشکش کسی باد که عاقبت به خیر ترین فردی بود که تا به حال دیده‌ام:

- نمیدونم باید چشمانم را ببندم و از صدای این شر شر اب و خنکی ان روی پاهام لذت ببرم یا اینکه بازشون کنم و این دشت و گل و درخت را نگاه کنم.
- تازه امشب هم یلداست!
- آره. اصلا یادم نبود. تو برنامه‌ات چیه؟
- هیچی. اگه تو و سهراب و بقیه بیاین، شاید بریم و با هم خوش بگذرونیم!
- شما دو تا دخترا هم که همش هی حرف بزنید. چشماتون رو ببندید و از این هوا حالش رو ببرید!

ندا! ترانه! سهراب!
بیایین! بیایین ببینید کی اومده!!
(سه تایی با هم)- کی؟

حضرت ایت الله العظمی حسینعلی منتظری! پدر سبز ایران!

2007/12/15

سلام
نمیدونم چی شد که یک مرتبه به سرم زد بیام اینجا یک چیزکی بنویسم.
دیگه این وبلاگ فیلتر شده به درد من هم نمیخوره. افاضات حاجاقا مرد. دیگه چیزی جز خاطره برام نیست. میخونمش تا خطراتم زنده بشوند.
یکی دو هفته دیگه امتحانام شروع میشه (حقوق پیام نور!!!) و تا اواخر دی هم طول میکشه. امتحانام که تموم شد، یک وبلاگ جدید میزنم با شکل و شمایل جدید و نوشته های جدید و امکانات جدید.
دیروز رفته بودم توی این بلاگر، لاکردار چقدر امکانات اضافه کرده. یک وبلاگ داشتم به نام حاجاقا دات بلاگ اسپات دات کام، توش یک چیزکی نوشتم و طرحش رو هم عوض کردم و کلی حال کردم.
دلم تنگ شده برای همه چیز. برای خوبی های گذشته و ارتباطات گذشته و همه چیز گذشته.
فکر کنم که روانی ام. حس میکنم که گذشته ها بهتر بود. به جای اینکه مدرن باشم و بگم آینده بهتر است. و اینجوری از لحاظ ذهنی تلقین کنم که آینده بهتر است و که بعد هم بهتر شود.
بگذریم.
اومدم فقط یک سلامی بکنم و برم.
به قول والده بوس بوس

2007/03/28

salam

 
سلام
فکر میکنم که حدوداً 5-6 ماهی میشه که اینجا چیزی ننوشتم. اوایل که خیلی گرفتار بودم و مودم هم اصلاً خوب نبود. گرفتاریم هم اینقدر زیاد بود که حتی ایمیلهایم رو هم چک نمیکردم. توی این 10-12 سال، فکر میکنم که برای اولین بار بود که هر روز ایمیلهایم رو چک نمیکردم. بعدش هم حدود دی ماه بود که فهمیدم سایتم فیلتر شده است. این فیلتر کننده ها نکرده اند یک نگاهی به مطلب در انواع سکس من بیندازند و ببینند که من در مورد سکس چی نوشتم، بعد سایت رو فیلتر می کردند. دیگه هیچ انگیزه ای برای نوشتن پیدا نکردم. نداشتم اصلاً. هرچی هم ملت شهید پرور کامنت می گذاشتند که بابا، فلانی هم مرد چرا چیزی نمینویسی، اصلاً حس نوشتن نداشتم. گرفتاری هم کما فی السابق ادامه دارد.
 
سال جدید شد. سال خیلی سختی بود. تصمیم گرفته بودم که تغییر کنم و تغییر همیشه با مقاومت اطراف همراهه. شده تصمیم بگیری رژیم بگیری و عدل تا روزها به مهمانی های مختلف دعوت بشی؟ این دعوت شدن ها همون مقاومت محیط که جلوی تغییر تو ایستادگی میکنه. من هم که تصمیم گرفته بودم که تغییر کنم، تمام دنیا به روم بد شده بودند. توی این مدت خیلی چیزها یاد گرفتم و خیلی چیزها هم از دوستام فهمیدم. شناختم خیلی بیشتر شد. نقطه مشترک همه اینها این بود که تا موضوع تغییر پیش میاد، اصلاً تو را کتمان می کنند چه برسه به دوستی با تو رو!!
 
این سال خیلی سخت، عوضش خیلی زود گذشت. انگار همین هفته پیش بود که با سام که الان کاناداست، رفته بودیم سوریه و لبنان. بیروت نازنینی که همه چیزش از بین رفت. خیلی زود گذشت. خیلی.
 
مادر بزرگ والده، امروز رفت. خیلی آروم و راحت. مهربون ترین آدم فامیل بود. استثنای واقعی. مطمئنم که الان راحته. مطمئنم که الان داره به ریش همه ما ها میخنده. خوش به حالش.
 
سال خیلی خیلی خوبی رو احساس میکنم. به نظرم میرسه که بهترین سال این سی سال اخیرم باشه. راستی امسال بهمن، 30 سالم شد و هیچ کسی هم زنگ نزد. گفتم که تو رو کتمان می کنند چه برسه به دوستیت رو!!
 
سال نوتون خیلی خیلی مبارک
علیرضا

2006/10/04

Imraan
 
توی محل کارم، رادیو روشن بود و اخبار ساعت 10 صبح پخش می شد. گفت عمران صلاحی در سن 60 سالگی...
 
دیگه بقیه اش رو نشنیدم. داد زدم کی؟ عمران صلاحی؟
تازه بجه ها فهمیدن که رادیو هم روشن است. گفتند چی میگی؟ عمران صلاحی جی؟
صدام خفه شده بود. یک اس ام اس به والده زدم که تو میدونستی عمران مرد؟ جواب داد صلاحی؟ و من زدم زیر گریه. صادق اومد و گفت بابا بی خیال. و من همینطور گریه میکردم.
داشتم مینوشتم آره که مهرشید زنگ زد. صدام در نمیومد.
اس ام اس زد که توی بیمارستان توس درگذشته. سکته قلبی.
 
خدا فقط خودش میدونه که چقدر به حرفهاش خندیدم. از استکان چایی هایی که میخورد.
سه چهار ماه پیش بود، آخر وقت داشتم برمیگشتم خونه. رادیو پیام روشن بود. داشت از عمران میگفت. از قدرتش در شعر.
نادر بهتر از من تونسته حرف بزنه. من نمیدونم چی باید بگم.
 

2006/08/10

سلام

خانم والده ما چند وقت پیش یک داستانی را ترجمه کرد و به ما داد که برایش تایپ کنیم. ما هم تایپ کردیم و وقتی که خواستیم برایش بفرستیم، گفتیم که جاچ خانم، این ترجمه ای که شما کردید، این هم اونی که ما کردیم!
بعد خانم والده به ما گفت که مال شما البته که بهتر از ما بود.
بعد دو نفری نشستیم و کمی این ور و اونورش کردیم و یک روزی والده ما آن ترجمه را گذاشت توی وبلاگش یعنی اینجا
امروز ما متوجه گشتیم که جناب آقای پژمان خان، در کامنتی که برای جناب آقای خوابگرد خان گذاشته اند، ضمن ذکر خیری که از سایت هفتان به عمل آورده اند، گفته اند که این مرغ آمین بانو را هم دریابید. ما رفتیم توی سایت هفتان که ببینیم چه کس دیگری همان داستان را ترجمه کرده است، دیدیم که عجب! همان ادنا خان خودمان است که چند وقتیست به مهدی اچ ایی تغییر نام داده است. تاریخ پست ادنا، البته چند روزی بعد از پست والده است. خب با توجه به اینکه والده در گروه جارچی به همگان اعلام نمود که ما یک همچین داستانی ترجمه کرده ایم، خب می شود گفت که ادنا هم که عضو جارچیست، آن نامه را خوانده است و بعدش هم بلافاصله رفته است توی هفتان و لینکش را داده.
البته این امکان هم وجود دارد که ادنای عضو جارچی، هیچ کدام از نامه های جارچی را نخوانده است و خودش راساً اقدام به ترجمه کرده است و حالا از سر اتفاق، بعد از والده ما ترجمه اش را در وبلاگش قرار داده است.
راستش فعلاً حکمی نمیتوانم صادر کنم. ولی خیلی خوشحال میشدم که ادنا وقتی که این ترجمه را در وبلاگش قرار میداد، یک لینکی هم بهش میداد یا وقتی که در هفتان به مطلب خودش لینک میداد، یکی هم به والده ما میداد.
علی ای حال، ما در این پست غرضمان این که به هر دویشان لینک دهیم و بلکه کار خدا پسندانه ای کرده باشیم.

2006/08/08

سلام
اول از همه باید میلاد مبارک حضرت علی علیه السلام رو به همتون تبریک بگم. خدا کنه خودش، توی این روز، صله‌ی همه ما را به ما بدهد.

اما بعد.

می‌گویند سنگ بزرگ نشانه نزدن است. برای اینکه شما یک سنگ بزرگی را نزنید، ابتدا باید آن سنگ را پیدا و از به اندازه کافی بزرگ بودنش اطمینان حاصل کنید. اگر آنقدر بزرگ بود که ارزش نزدن داشت، تازه باید کارهای مقدماتی را شروع کنید. خوب اطرفش را نگاه کنید، جوانب را بسنجید و مطالعات تحقیقاتی و محیطی انجام دهید. چرا اصلا باید یک سنگ بزرگ را نزنید؟ تا به حال چند مرتبه سنگ نزده‌اید؟ یا دست بزن ندارید یا به زن؟ این سوالات فلسفی را از خودتان بکنید. امکان دارد سنگ برای شما بزرگ باشد ولی کس دیگری بتواند آن را بزند. اگر نظر بنده را بخواهید، این سنگ به درد نزدن نمی‌خورد. کمی زور بزنید و سنگ را بلند کنید که اگر کس دیگری بیاید و سنگ را بزند، پاک آبروی شما رفته خواهد شد! به همین دلیل ساده که تحقیقات خود را خوب انجام نداده اید. اصولاً برای اینکه بتوانید یک سنگ را نزنید، باید خودتان را نیز خوب بشناسید. و این یعنی اینکه علم خود شناسی را به بهترین نحوی فرا‌آموخته باشید.
به من ایراد نگیرید که این همه سنگ توی کوه و در و دشت هست که آدمی نمی‌تواند بزند. پیدا کردن یک سنگی که واقعاً نتوانید بزنید، همانطور که دیدید، مستلزم خودشناسیست و می‌دانید که خودشناسی هم مقدمه خدا شناسیست.
چه برکاتی دارد این سنگ بزرگ نزدن!!

بعد از اتمام مراحل مقدماتی، نوبت به مراحل اصلی نزدن سنگ می‌رسد.
سنگ را بگذارید جلوی خودتان (درواقع اگر شما توانستید که این کار را انجام دهید، بلافاصله برگردید ببینید کجای کار ایراد داشته یا درست انجام ندادید. یادتان باشد که شما دنبال سنگی هستید که نزنیدش. اگر قرار باشد که بگذارید جلویتان که نه تنها سنگ را زده‌اید، جابجا هم کرده‌اید و خیلی کارهای دیگر. من چند روز پیش عکس یک خانمی را دیدم که با یک عدد سنگ خیلی بزرگ نمی‌دانید که چه کارها که نمی‌کرد!!)
بنشینید جلوی سنگ. اگر چهار زانو بنشیند که دیگر چه بهتر. اگر پاشنه‌ها را هم روی کناره ران قراردهید که دیگر نور است و اگر همینطور که به سنگ می‌نگرید، پشت دستتان را هم بگذارید روی زانویتان و دو انگشت شست و اشاره را هم مهربانانه وادار به بوسیدن کنید آن هم از نوع فرانسویش که حالا حالا ها ول کن ماجرا نباشند، دیگر نور علی نور است.
به سنگ بنگرید. تمرکز کنید که هیچ چیزی به جز سنگ توی ذهنتان نباشد. سعی کنید فقط به یک نقطه از سنگ خیره شوید. خانم که جلویتان نیست که سرتاپایش را برانداز کنید! (اگر شما خواننده گرامی، خانم هستید، بنا به اختیار خودتان می‌توانید به جای خانم، آقا را در جمله قبلی قرار دهید. اختیار با شماست. همانطور که بعضی مواقع حق هم با شماست!!!)
بعد از چند دقیقه‌ای که تمرکز کردید (بستگی به این دارد که چقدر در تمرکزتان موفق بوده اید. از 2 دقیقه بگیر برو بالا) چشمهایتان را ببندید و تصور کنید که سنگ را بغل کرده‌اید و عرق از سر و رویتان می‌ریزد و شما دریغ از یک میلی‌متر زدن سنگ. یواش یواش احساس می‌کنید که تمام وجودتان در حال از هم پاشیدن است. یک مرتبه بلند شوید، فریاد کشید، به سوی سنگ بدوید و با تمام زور، سنگ را نزنید. موفق باشید!

بنده دیشب (البته تا الان که ساعت دوازده ظهر سه شنبه است)، اولین قدم را برای نزدن سنگ بزرگ برداشتم. قریب به 100 مگابایت کتاب در حدود 10.000 صفحه از اینترنت گرفتم که معلوماتم را بالا ببرم. تا روز جمعه بیست مرداد ماه هم شما فرصت دارید تا یک عدد سنگ بزرگ، مجانی و رایگان، از http://www.worldebookfair.com بار گذاری پایین (درست نوشتم؟) کنید. بشتابید که وقت نادر است.

2006/08/05

سلام

اول از همه عرض کنم که این بلاگر آقا قاط زده است خفن.
عرض شود خدمتتون که ما چهارم مرداد ماه مطلبی نگاشتیم و پستش کردیم و چون کنکور داشتیم، دو سه روزی به اینترنت سر نزدیم. روز هفتم مردادماه که به وبلاگمان آمدیم، دیدیم که مطلب ما تاریخش خورده است ششم مرداد ماه. گفتیم اوکی نو پرابلم. روز دوازدهم مردادماه، آقا ما یک عدد کامنت به وسیله ایمیل دریافت کردیم که فردی نوشته بود یکی از بزرگترین مزایای اینکه یه مطلبو دوبار پست کنی اینه که من میتونم تو دومی اول بشم !! آقا ما را می فرمایید، گفتیم ما کی یک مطلب را دو مرتبه نوشتیم؟ مجدداً آمدیم به وبلاگمان و دیدیم که همان مطلب چهارم یا به روایتی ششم مردادماه ما، در تاریخ یازدهم هم پست شده است. ولی هیچ اثری از کامنت آن فرد محترمه نیست!
تا اینکه آقا محمد اومد و کامنت دیگری بنگاشت و ما خوشحال از اینکه بالاخره کامنت آن ضعیفه، پابلیش گردیده ، ولی دیدیم که باز هم جا تر است البته که بچه نیست. حالا اینها به کنار، الان که اومدم اینجا می بینم که در لیست مطالب پست شده من، فقط یک بار آن مطلب هست و من نمیدانم این جناب بلاگر آن دومی را از کجا آورده است. خلاصه اینکه به قول خاتون گفته باشم که مبادا بعداً سوالی ابهامی چیزی پیش آید.

اما بعد.
آقا ما بعد از قریب به یک سال بالاخره دو عدد زوج جوان را به کلبه خویش دعوت نمودیم. اما ای کاش که نمینمودیم!! یعنی اینکاه آقا پاک آبرویمان رفت. اولاً که در یک چشم به هم زدن، آقا ما یادمان رفت که پلو را گذاشتیم که قل بخورد. این شد که وقتی تلفنی که فکر میکردیم حداکثر 50 ثانیه طول میکشد ولی نزدیک به 3 دقیقه به طول انجامید، تمام شد و گفتیم خب حالا برویم توی آشپزخانه، دیدیم که کمی بیش از اندازه برنج قل خورده است و دیگر باید کشیدش سر میز!! این شد که لوبیا پلویی که میخواستیم جلوی بانوان محترمه آبرویمان را حفظ کند و میان نو عروسان و آقایان داماد دعوا و اختلاف راه بیندازد که بابا برو یاد بگیر، ببین یک عدد الف بچه که تازه پسر هم هست و مثل سرکارعالیه دختر تشریف ندارد، چه پلویی درست کرده بود و تو؟ خجالت بکش و مگر توی اون خونه مادرت (شاید هم یک عدد لفظ دیگری را به کار برد) چی بهت یاد داده اند و از این دست بگو مگو ها، برعکس شد و آبروی ما را برد و بانوان محترمه هم نفسی به راحتی کشیدند و آقایان داماد هم قدر همسرانشان را دانستند!!
خلاصه اینکه این تازه کوچیک کوچیکش بود. ولی چیزی که در این مهمانی کوچک، جلب بنده را توجه کرد دو تا چیز بود یکی اینکه یکی از بانوانی که به تنهایی و بدون همسرشان تشریف آورده بودند، فرمودند که درست است که این پلوت بد شد، ولی چون بقیه خوب شده بود و ریزه کاری هایت رو درست انجام داده بودی، ما کاملا حرفت را باور میکنیم که این خراب شدن لوبیا پلو فقط یک اتفاق بوده است. حالا کجای این حرف جالب توجه است؟ اینجاش که اگر بنده یک عدد خانمی بودم که آقایی نیز همسرم بود و آن وقت یک چنین جی کی ایی میکردم، آیا باز هم همین حرف زده میشد؟ والده که میگوید نه. جامعه مرد سالارانه ما چنین اجازه ای را به زن نمیدهد که غدا را خراب کند. اگر احیاناً غدای زن خراب شد، نه به خاطر اتفاق که به خاطر بی عرضگی و غیره اوست. راستش دلم برای آن نو عروس تازه سوخت. چون فکر میکردم که اگر آنها آبروی شوهرشان را ببرند، چه الم شنگه ای که به راه نخواهد افتاد.
اما مطلب دوم اینکه این جوانان برومند ایران زمین، اون شبی هیچی نخوردند. فقط شیرینی که خودشان آورده بودند تقریباً نصف شد. صبح جمعه که داشتم خونه رو مرتب میکردم، بیسکوییتهایی که من عاشقشان هستم، تمام و کمال دست نخورده ماند و 3 عدد رنگارنگ به علاوه 24 عدد تخمه سفید به همراه چند عدد پسته، کل چیزهایی بود که خورده شد. خوب شد میوه نخریدم!!

2006/08/01

سلام
 
اول از همه باید چهارسالگی مرتیا را تبریک عرض کنم. کمی دیر است ولی خب سوخت و سوز ندارد!!!
 
اما بعد.
 
1- امروز رفته بودم که کارت ورود به جلسه کنکور دانشگاه پیام نور را بگیرم. یک ورقه تبلیغاتی یک آموزشگاه را بهم دادند که نوشته بود ما آرزو میکنیم در آزمون 6 مرداد ماه موفق شوید ولی...
 
ولی در غیر این صورت ما تا آزمون سال بعد با شما هستیم!!!
 
2- نزدیک به یک ماه است که موبایلم خراب است و همش هم تعمیرگاه ایراتل است. بیچاره ها دیگر من رو که می بینند، میگند تو که دیروز اینجا بودی!!! فعلا از گوشی ساخت وطن صا ایران استفاده میکنم ولی مشکل اینجاست که همه ی شماره تلفنهایم توی گوشیم بود. نزدیک به یک ماه است که از هیچ کس خبری ندارم. پس فردا هم کنکور دارم، بعد از کنکور باید یک فکر اساسی برای شماره تلفنهای دوستان بکنم.
 
3- در پست قبلی که لینک یک سایت ضد اسراییلی را نوشته بودم، به دلیل همان لینک، نامه هایی که از طرف بلاگر به ایمیلهای خوانندگان میره، اسپم تشخیص داده شده بود و امتیاز منفی آن نیز -11 بود. جالبه که بدانید میانگین امتیاز منفی یک نامه ی اسپم، بین منفی یک و صفر است!! به میگن سانسور؟ به این مینگن آزادی؟ نمیدانم. فعلاً وقت فکر کردن به اینها را ندارم.