2010/02/02

سبز یعنی...

سبز یعنی رنگ سهراب در کفن
سبز یعنی افتخار این وطن
سبز یعنی رنگ خون عاشقان
سبز یعنی قبر بی نام و نشان
سبز یعنی مادری از جان گذشت
آن زمانی که ندایش بر نگشت
سبز یعنی ظالمی از ترس سبز
می نهد بر گردن خود شال سبز
سبز یعن آخرین فصل سکوت
سبز یعنی رای ما غیر از تو بود

* اس ام اس وارده

2010/02/01

سخنرانی امام در ۱۲ بهمن ۵۷

سال‌ها پیش، متن کامل سخنرانی مرحوم امام را ذخیره کرده بودم. معمولاً سالی یکی دو بار می‌خواندمش. تا اینکه هاردم سوخت و خیلی از اطلاعاتم از دست رفت.
امروز، سایت کلمه، متن کامل سخنرانی مرحوم امام را در سایتش گذاشت. با خوشحالی کپی کردم و ذخیره نمودم و الان هم خواندمش.
در متنی که از سالها پیش در ذهنم هست، امام صحبت از برق و آب و تحصیل رایگان می‌کند. اما این حرفها، در این متن کامل نیست.
حالا یا ۳۰ سال به ما دروغ گفته بودند که امام همچین حرفهایی زده است، یا اینکه متن سایت کلمه، ناقص است.
در صورت ناقص بودن متن سایت کلمه، باید دید که این نقص، عمدی بوده یا سهوی. دیگر چه چیزهایی حذف شده است یا از قلم افتاده است؟
یعنی یک نفر هم در سایت کلمه نیست که عمرش، از عمر من و شما بیشتر باشد که یک چیزهایی از آن روز را یادش مانده باشد؟
اگر هم در این سی سال به ما دروغ گفته بودند، چرا سایت کلمه، هیچی در این مورد ننوشته است؟ اینها که از چپ و راست دولت و حکومت دارند سوتی میگیرند، این سوتی، نبوده است که ۳۰ سال به چاخان به ما گفته بودند که امام در آن روز قول رایگان شدن اینها را داده بود؟!
راستش را بخواهید، چاپ این متن در سایت کلمه، به اینگونه که هست، برای من کمی تا قسمتی مشکوک است!

2010/01/31

سی و سه سالگی، سال امید و انرژی و موفقیت

ساعتی پیش، از لحظه‌ای که من به دنیا آمدم، ۳۳ سال گذشت.
معمولاً از چند روز قبل از روز تولدم، افسردگی می‌گرفتم و غمباد.
ناراحت از اینکه چرا یک سال دیگر هم گذشت و علیرضا، آن چیزی نشد که باید. علیرضا به آن چیزی که باید، دست نیافت. علیرضا هنوز همان عادات بد را دارد و بر عادات خوبش نیز چیزی اضافه‌ نشد. سالهای سال بود که منتظر بودم. منتظر یک رویداد، منتظر یک «چیز» تا به واسطه‌ی آن چیز بیدار شوم و آن چیزی بشوم که باید، آن چیزی را به دست بیاورم که شاید و از بدی‌هایم کمتر گردد.

ولی این بار، به طرز عجیب غریبی، از چندین روز پیش، شاد شادم. با اینکه پی سی فیلمی که هنوز افتتاح نشده، فیلتر شد، با اینکه قریب به ۸ ماه است که غم، جزو لاینفکم شده است، این چند روز، یک جور دیگه‌ام. داستان پایینی هم مطمئناً بی تاثیر از این شادی‌ام نبوده است. جالب است که داستان را چند شب پیش، وقتی که زار زار گریه می‌کردم، به ذهنم آمد.

عقیده دارم که این شاد بودن، بدون علت نیست. من دارم پیشواز می‌روم. پیشواز یک سال بسیار نیک و پر خاطره و شاد. من شادم، چون آینده را عالی می‌بینم. من شادم چون مطمئنم در سال جدید، آن چیزهایی را که خیلی دوست دارم، به دست می‌آورم. چیزهایی که برای به دست آوردنشان، بایستی اول کاملاً تغییر می‌کردم. و البته که کلنگ این تغییرات زده شد و آغازین قدم‌ها نیز برداشته شد.

چند ماه پیش، با فردی آشنا شدم که پیشتر، فقط چند بار مطالبی ازش خوانده بودم و همین. ولی این بار، مرتبط خواندم و برخی را چندین بار. ارتباطی برقرار شد و نامه نگاری. گفت، برای متخصص وب شدن، منتظر «چیز»ی نبودی، ولی برای آدم شدن، منتظری؟ پس منتظر بمان!

نمی‌گویم که این حرف، مرا متحول کرد. نمی‌گویم که آشنا شدن با این فرد، همان «چیز» بود. چیزی که هست، این است که عالِم بی عمل بودنم، یک مرتبه و برای آخرین بار و با بیشترین شدت، خورد به صورتم!
اگر شروع می‌کردم به عمل کردن، اگر دیگر منتظر نمی‌ماندم، آشنایی با فرد مذکور، می‌شد همان «چیز». می‌شد همان اتفاقی که منتظرش بودم. و همه‌ی اینها یعنی اینکه دستم خودم است. دست خودت است. می‌توانی یک «چیز» را تبدیل کنی به یک رویداد عظیم. می‌توانی از کنار یک رویداد  عظیم هم به سادگی یک چیز بگذری.

خلاصه اینکه خیلی خوشحالم.
از آشنایی با او، از اینکه دارم تغییر می‌کنم، از اینکه عدد ۳۳ و ۸۸ و ۱۱ بار دیگر در زندگی‌ام تکرار شده است، از اینکه جنبش سبزمان، بهترین روزها را پیش رو دارد، خیلی خیلی خوشحالم.
خدا کند که یک خوشحالی من به شما هم برسد و شما هم شاد و پر انرژی در کنار خانواده‌تان اوقات بگذرانید و سلامت و راضی باشید.

پ.ن. تولد را در وبلاگم گشتم، به این پست رسیدم. جالب اینجاست که دیشب هم بعد از چندین سال، در کنارشان بودم.

کتاب تاریخ

پسر دبیرستانی‌ام آمد پیشم که امتحان تاریخ دارد و من چند تا سوال ازش بپرسم.
کتاب تاریخش را ازش گرفتم و فهرستش را نگاهی انداختم و شروع به ورق زدن کردم.
بخش اول از قاجار شروع کرده بود. عکس‌هایی از ناصرالدین شاه و پسرش، انقلاب مشروطیت و مدرس و رضا خان. همین‌جور چند تا چند تا ورق می‌زدم. بخش دوم، پهلوی بود که چند تا فصل داشت و عکسهایی از رضا شاه و ساخت ریل راه ‌آهن و جنگ جهانی، محمدرضا شاه و مصدق و زاهدی، نواب صفوی و هویدا و جشنهای ۲۵۰۰ ساله، فقر و بشکه‌های نفت و بختیار ونصیری . قلبم داشت تند میزد. دلم میخواست زودتر برسم به آنجایی که دلم میخواست. می‌خواستم بدانم تا کجاست این تاریخ معاصر! یک جورایی سوال بود. سوالی که ولی، حس می‌کردم حتماً هست.
بخش سوم، جمهوری اسلامی بود. خمینی و بازرگان و بنی صدر و هاشمی و خامنه‌ای و موسوی که تندی کل‌ّاش را ورق زدم و بخش چهارم.
جنبش سبز.
خشکم زد. زیر عنوان، ما بی شماریم.
آرام، یک ورق زدم. عکس‌هایی بود از انتخابات پر شور ۲۲ خرداد ماه ۱۳۸۸.
هر فصل این بخش، از یک منظری بود، موسیقی و ویدئو کلیپ، اقتصادی، نقش اینترنت و وبلاگ‌ها و سایت‌های اجتماعی و غیره.
فصل اول، انتخابات بود. همه جوره آدم را می‌دیدی که آمده بودند رای بدهند.
چند ورق زدم. باورم نمی‌شد. حس می‌کردم که زندگینامه‌ی خودم را دارم می‌خوانم.
«ندا آقا سلطان شهید جنبش سبز». بغض، اجازه‌ی نفس کشیدن نمی‌داد. راهپیمایی سکوت، ۲۵ خرداد و شهدای سبز.
عکس‌ها همینطور می‌آمد جلوی چشمانم. البته با واسطه‌ی قطره‌ها.
جنبش سبز در پای برج ایفل، نقش ایرانیان خارج از کشور، همبستگی تمام دنیا.
کاش یک نفر یک لیوان آب می‌داد دستم. کاش می‌توانستم بگویم که من نفس نمی‌توانم بکشم.
پرشکوه ترین نماز جمعه‌ی تهران، دادگاه‌های فرمایشی، سخنرانی احمدی نژاد برای صندلی‌های خالی، ۱۳ آبان و ۱۶ آذر،
و
 درگذشت آیت الله منتظری.

دیگر شکست. هق هقی بود که مانده بود. عاشورا بود که ریخت بیرون. کتاب از دستم افتاد زمین و صفحه‌ی ۲۲ بهمن سبز تهران، باز ماند. موهای تنم سیخ شده بود. گفتم من، همینجا بودم،  می‌دیدم این آقاهه رو که داره عکس میندازه!
یک صفحه مانده بود که کتاب تمام شود. در صفحه آخر نوشته بود:
جنبش سبز، نشان داد که ملت ایران، هیچگاه به هیچ فرد و گروهی، اجازه نمی‌دهد که تحت هر نامی، حتی به نام دین، آزادی را خدشه دار کند. نشان داد، همانطور که پدر بزرگانشان در انقلاب مشروطیت و پدرانشان در انقلاب اسلامی نشان دادند، دیکتاتوری در این کشور، هیچ جایگاهی ندارد. نشان داد که حق، چیزی نیست که بتوان آن را ربود.
جنبش سبز، با تقدیم بهترین جوانان خود، نشان داد که همیشه آگاه است و بیدار.
جنبش سبز، زنگ خطری بود برای تمام حاکمان و دولت‌های آینده‌ی این سرزمین پهناور، مادامی که با ملت باشند، ملت پشت و سرشان است. کما اینکه پشت مصدق و خمینی و بنی صدر و خامنه‌ای و موسوی بودند. اما اگر روزی، فردی یا گروهی، به فکر خودکامگی بیفتد و مردم را صرفاً برای انتخابات و رای به خودش بخواهد، ایران، منتظر رهبر نمی‌ماند و همان کاری را خواهد که جنبش سبز در سال ۱۳۸۸ کرد.
نهالی که در ۱۲۸۵ کاشته شده بود، در سال ۱۳۵۷ شکوفا شد و در ۱۳۸۸ به ثمر رسید.

کتاب را بستم. پسر، کنجکاوانه نگاهم می‌کرد. لبخند زدم. پرسیدم، از کجا باید بپرسم؟
علیرضا
دهم بهمن ۸۸

2010/01/26

دجال‌های زمان

دجال های اين زمان باورها را ربوده اند.
باورهایی که پدران ما را تا مرز شهادت برده بود.
با نشان دادن دهها سند و مدرک، عقل جوانان را هم قانع کنی، می‌بینی که که دلشان راه خودش را می رود.
دجال ها اين زمان با رسانه دروغ  و چشم بندی هايي که می کنند هر روز به اين باورهای ربوده شده آب و نان می دهند.
از عاقبتی می ترسم که در روز تبلی السرائر رازهای اين نامردمان دجال آشکار گردد.
آن روز را نگرانم که چه بر سر اين دلهای پاک می آيد.

مقدمه‌ای باشد برای دلیل غیبتی که یواش یواش دارد طولانی می‌شود. فکر کنم تا یکی دو هفته‌ی دیگر برگردم.

2010/01/11

مستند ندا


چند روزیست که می‌خواهم درباره این همه دروغی که می‌بافند و به خورد ملت می‌دهند، چیزکی بنویسم. ولی هرچه فکر می‌کنم، چیزی به ذهنم نمیرسد. همیشه این مشکل را داشته‌ام که چیز‌های واضحی را که دیگران به خوبی بیان می‌کنند، زبان من لالمونی می‌گیرد. 
دیروز، در جمعی دوستانه، یکی از دوستان چند خطی را نگاشت. من هم پیش خودم گفتم که اگر قرار بود من هم حرفی بزنم، بهتر از این نمی‌توانستم. 




حقيقتش بنده مستند مذكور را نديده ام (در واقع مدتي است اصلا تلويزيون نگاه نمي كنم) اما درباره اينكه دليل منطقي و عقلي براي رد مستند مذكور كه در آن  شئي در دست آن مرحومه نشان داده شده و به اين ترتيب ثابت مي‌شود كه آن بنده خدا در حال فيلم بازي كردن بوده و نمرده وجود ندارد.....
تا آنجا كه بنده در ذهن دارم تا كنون چندين سناريو عجيب درباره قتل آن مرحومه سرهم شده است. ابتدا روزنامه‌هاي جوان و  وطن امروز مدعي شدند كه خبرنگار بي بي سي آن بنده خدا را به قتل رسانده است. بعدخبرگزاري فارس مدعي شد كه اصلا اين خانم ساكن يونان است و چنين كسي در تهران نبوده كه در تهران به قتل برسد
بعد آقاي احمدي نژاد در مصاحبه با لري كينگ مدعي شد كه سازمان سيا او را كشته و آقاي چاوز براي ايشان تعريف كرده است كه در ونزوئلا هم يك دختر توسط سازمان سيا به قتل رسيده است. بعد عده اي از خواهران به خونخواهي اين خانم راه افتادند جلوي سفارت انگلستان كه قاتل اين خانم آرش حجازي است و دولت انگلستان بايد او را به ايران تحويل دهد. بعد هم عده اي بيكار الدوله جلوي سفارت انگليس خيمه شب بازي راه انداختند و در نمايشي خياباني باز هم آرش حجازي را قاتل خانم آقا سلطان معرفي كردندو.... گويا آخرين نمونه اش هم اين بوده كه آن مرحومه خودش خودش را به قتل رسانده است ....
تا آنجا كه ذهن بنده ياري مي كند هيچ دليل منطقي و عقلي براي رد اين سناريو هاي دور از ذهن نمي شد ارائه كرد. اين نوع استدلال  مانند آن است كه كسي مدعي شود  كروي بودن زمين دروغ است چون اگر زمين كروي بود ما بايد كجكي روي زمين راه مي رفيتم . حالا كسي مي تواندبا دليل  عقلي و منطقي ثابت كند زمين گرد است؟  
چند وقت پيش كه بحث صحت انتخابات داغ بود دوستي صحبت جالبي كرد. ايشان گفتند مسملما يكي از  دو طرف دعوا دروغ مي گويد . در يك طرف كساني مانند آقايان موسوي كروبي و خاتمي قرار دارند كه هر ضعفي هم داشته باشند تا كنون حداقل به صورت علني دروغ نگفته اند و در طرف ديگر كساني مانند آقايان احمدي نژاد (كه دور سر خودش هاله نور مي بينيد و بعد هم آن را انكار مي كند) كامران دانشجو (كه مقالات خلايق را مي دزدد و به اسم خودش چاپ مي كند و اخيرا هم شايعاتي مبني بر كذب بودن ادعاي وي مبني بر اينكه به دليل شعار دادن عليه سلمان رشدي از انگلستان اخراج شده منتشر شده است، به ادعاي شايعات مطرح شده دليل اخراج وي داشتن رابطه نامشروع با يك دختر انگليسي است) و صادق محصولي (كه در فاصله ده سال از خروج از سپاه ثروت ميلياردي به دست آورده است ) .
از نظر عقلي ادعاي كدام طرف قابل باور تر است؟
در ماجراي قتل خانم آقا سلطان هم يك طرف ماجرا يك دانشجوي پزشكي و موسس يكي از موفق ترين  انتشارات كشور (انتشارات كاروان ) و يكي از با اخلاق ترين مترجم هاي ايران (ايشان و انتشاراتشان جزو معدود ناشران  ايراني هستندكه براي ترجمه آثار خارجي ابتدا از نويسنده اثر كسب مجوز مي كنند) است و در طرف ديگر يك مشت افراد لاقيدآدمكش (خودشان به قتل حداقل 30 نفر اعتراف كرده اند)كه متوسط سوادشان با ارفاق به ديپلم دبيرستان هم نمي رسد.
طرف اول حرفش از شش ماه قبل تا كنون تغيير نكرده است طرف دوم هر روز يك داستان جديد خلق مي كند.
شما ادعاي كدام طرف را باور مي كنيد؟

2010/01/03

من پول میخوام!

سلام

شاعر می‌فرماید:
بی مزد بود و منت هر خدمتی که کردم
یا رب رسان پول را مُردیم از فقارت!!

عجیب است که آدمی، انگیزه و اشتیاق و خیلی چیزهای دیگری دارد که بدون هیچ زحمتی، پولدار گردد.

من هم البته، استثنا نیستم.

این شرکتهایی که پول میدهند، چند تا ایراد دارند اول اینکه اول پول می‌خواهند بعد میدهند. دوم اینکه کلی تو هم باید زحمت بکشی و خدمت کنی. سوم اینکه آیا بدهند آیا ندهند.

ولی این سایت، بدون اینکه پول از شما بگیرد، از شما استفاده میکند و بعد به شما پول میدهد. چقدر؟ مهم است مگه؟ وقتی که تو هیچ پولی نداده‌ای و هیچ کاری هم انجام نمیدهی، واقعا مهم است که چقدر بهت پول می‌دهند؟ برای من که مهم نیست.
اگر وارد قضیه عضو گیری و اینجور چیزهای این برنامه نشوید، هی هست، بستگی دارد که چقدر در طول روز پای اینترنت باشی! اگر هم وارد بشوی و مثل من هم بروی و بگویی که آهای ملت بیایید پولدار گردید، اونوقت چه بسا که بیشتر هم بشود.

مهمترین دلیلی که من امروز عضو این سایت شدم، این بود که در این دو سه ماه اخیر، کلی کسان بودند که باهام تماس گرفتند که حاجاقا جان، اکانت پی پال داری؟ ما هم میگفتیم بله. میگفت میتونی این پول ما را به ریال تبدیل کنی؟ میگفتم بله. بعد که میرفتیم به سایت، طرف میگفت چون عضو نیستی، نمیچه! دیگه امروز یکی از دوستان تماس گرفت و گفت که عضویتش که مجانیست، تو هم که چیزی رو از دست نمیدهی، صبح تا شب هم که پای اینترنت و اونترنتی، پس دردت چیست که نمیشوی عضو؟

از انجایی که حرف حساب جواب ندارد (البته جواب ابلهان هم خاموشیستها (ولی من که جرات ندارم به دوست دانشمندم بگویم ابله!)) ما رفتیم و عضو شدیم و شناسه مان هم هست ۳۳۳۶۰. حالا شما هم اگر روزی اون میلیون دلارهایت را خواستی، به ریال تبدیل کنی، حاجاقا اینجا، حاجاقا اونجا، حاجاقا هَ مه جا!

غرض اینکه،
ملت شهید پرور عزیز! هر بیزینسی، اگر اولین باشی، احتمال برنده شدنت هست. این هم که ضرر ندارد. تو نشسته‌ای پای اینترنت و داری کارت را انجام می‌دهی. هر چند وقت یکبار هم یک تصویر تبلیغاتی می آید و میگوید دالّی! تو هم میگویی اوکی بابا! سُک سُک!

آخر ماه هم اگر ۲۰ دلار در آوردی، پول ای دی اس الت درامده، اگر هم در نیاوردی که هیچی. یه چهار پنج تا کلیک، من میشم مدیون تو که رفتی و عضو شدی و برگشتی.

میگویند روزی کسی (به فتح کاف) نشسته بود لب دریا، همینطور یک ظرف ماست با قاشق میریخت توی آب. گفتند چه میکنی؟ گفت دوغ! گفتند نشود، گفت آری! ولی اگر شود، چه شَ وَ د!!

این هم همان است! اگر شود، میگویند ماهی چند صد هزار تومانی دارد!
سنگ مفت، طناب هم مفت!

راستی، ما خواستیم زیرآبی رویم، شناسه‌ی معرفمان را ننوشتیم، آی ضد حال خوردیم آی ضد حال خوردیم (برای حفظ عفت کلام، ضد حال را نگاشتیم!!) خلاصه اینکه زیر آبی نروید!!
کلیک کنید، پول دار شوید !!

2010/01/02

مکارم اخلاق

وَلاَ تَسُبُّواْ الَّذِينَ يَدْعُونَ مِن دُونِ اللّهِ فَيَسُبُّواْ اللّهَ عَدْوًا بِغَيْرِ عِلْمٍ 


اشاره به سخنان و گفتار امامان جمعه و فقهای مجلس خبرگان و نمایندگان ولی فقیه در نهادها و مقامات و شهرهای مختلف،یکی از نکات بیانیه‌ی هفدهم آقای موسوی بود.

به راستی چرا وقتی که پروردگار در کتابش می‌فرماید با مردمان (و نه فقط مسلمانان و شیعیان و «خودی»ها)، خوش، سخن گویید۱؛ چرا وقتی که پیغمبر ما دلیل برانگیخته شدن خود را، کامل کردن بزرگواری‌های اخلاقی می‌داند؛ چرا وقتی که سرور نیکوکاران و پرهیزگاران، شایسته‌ی انسانیت را در پی مکارم اخلاق بودن، می‌داند و ناخوشایندی خود را وقتی یکی از یارانش داشت به سربازی از سپاه معاویه دشنام می‌داد، اعلام می‌کند (سرباز معاویه، نه سیّدانی گرامی که بیش از نیمی از عمر نظام، مرهون خدمات اینان است)؛ چرا وقتی که بنیانگذار مذهب شیعه‌ی اثنی عشری، مسلمان را کسی می‌داند که مردم از دست و زبانش در امان باشند، چرا با اینکه این‌همه در دین ما در اخلاق خوش و مکارم اخلاق تاکید شده است، باز عده‌ای صحبت از گوساله و میر یزید اموی می‌کنند و خونشان را حلال می‌شمارند؟

حضرت باری تعالی، از آیه‌ی ۱۰۱ به بعد سوره‌ی انعام، ابتدا می‌آید خود را معرفی می‌کند. بعد از ۵ آیه، فرمان می‌دهد که از خدایی که به تو وحی می‌کند اطاعت کن و از مشرکان روی بگردان و در آیه ۱۰۸ می‌فرماید:


به کسانی که غیر خدا را می‌پرستند، دشنام ندهید!


یعنی ما حتی حق دشنام دادن به «کسانی که غیر خدا را می‌پرستند» نداریم.


 و چه خوش گفته خداوندگار سخن، سعدی شیراز:
‫معصیت، از هر که صادر شود ناپسندیده است و از علما ناخوب تر.  که علم، سلاح ِ جنگ شیطان است و خداوند ِ سلاح را‬ ‫چون به اسیری برند، شرمساری بیش بَرَد .‬

‫عام نادان پریشان روزگار‬
‫به ز دانشمند ناپرهزیرگار‬

‫کان به نابینایی از راه اوفتاد‬
‫وین دوچشمش بود و در چاه اوفتاد‬

۱- قُولُواْ لِلنَّاسِ حُسْنًا - سوره‌ی بقره، آیه ۸۳

بیانیه‌ی آقای موسوی: پرسشی انکاری

بیانیه‌ی موسوی را خواندید. این، صرفاً برداشت من است و لزومی ندارد که آقای موسوی نیز چنین نظری داشته باشد.
توضیح ۱- اعداد داخل پرانتز، شماره‌ی بند مرتبط در بیانیه هستند با این فرض که بسم الله ِ اول و عبارت زیارت عاشورا را دو بند جداگانه حساب کنیم.
توضیح ۲- خیلی از عبارات را در این متن نیاوردم، چه اینکه به نظرم واضح‌اند.

آقای موسوی، مهندس است. معمار است. ذات یک مهندس معمار، ساختن است نه خراب کردن! او از «تخریب» دل خوشی ندارد به خصوص که این تخریب، «تخریب مشروعیت» نظام باشد (۶). نظامی که خود، ۸ سال از زندگی‌اش را برای پابرجا نگهداشتنش دربرابر حملات بیگانگان صرف کرد.
آقای موسوی، عصبانیست. ولی این عصبانیت، خشن نیست. همراه با سوختن است. سوختن دل.
یک وقتی آدمی از طرف کسی عصبانی می‌شود که فرزندش است، جگر گوشه‌اش است. این عصبانی به خاطر این است که تو دیگر چرا؟ این عصبانیت، منجر به خشونت نمی‌شود. بلکه راه را نشان می‌دهد تا نظامی که در حال تخریب است، آباد شود (بند۱)
آقای موسوی، هیچ وقت داعیه‌ی رهبری جنبش سبز را نداشته است و مردم را آگاه و باشعور و فهیم و مسلمان و پیرو اهل بیت می‌داند (۳،۴،۵). از همان اول هم در مناظرات تلویزیونی خود گفته بود که هیچ علاقه‌ای به مقام و منصب ندارد و صرفاً به خاطر احساس خطر است که پا به میدان گذاشته است. احساس خطر او را حالا بیشتر می‌فهمیم (۶،۱۳). او خواهان حکومتیست که سی سال پیش قرار بود ساخته شود. او خواهان رعایت حقوق ملت است (۱۳ و هر ۵ بند) و می‌گوید که فرقی ندارد این حقوق را چه کسی رعایت کند. اگر واقعا آقای احمدی نژاد می‌تواند، بستان بزن! (بند۱)

بیانیه‌ی آقای موسوی، پرسشی انکاریست. راه حل ارائه می‌دهد ولی می‌داند که نظامی که کانون خشونت است (۶ و بند ۳) هیچ کدام از این‌ها را اجرا نخواهد کرد.
او نظام را مخاطب قرار می‌دهد (۲۲ و هر ۵ بند) و می‌گوید در حالی که سیر نابخردی (۵،۶،۷،۱۰) و مشکلات اقتصادی (۶،۱۲،۱۳) وجود دارد و خشونت کارایی ندارد (۵،۶،۷،۸،۹)، اگر «حمایت‌های غیر معمول» از دولت نباشد، اگر هر فرد و مقامی به کار خود مشغول باشد و وظیفه‌ی اصلی خود را انجام دهد (۱۲ و بند۱) و اگر حقوق ملت به رسمیت شناخته شود، آن وقت آقای احمدی نژاد، به دلیل عدم کفایت، کنار گذاشته می‌شود.

آقای موسوی می‌گوید مگر نمی‌گویید که ما خس و خاشاکیم؟ پس یک انتخابات سالم و شفاف راه بیندازید، ببینید چقدر طرفدار دارید.
آقای موسوی، راه حل‌هایی را پیشنهاد می‌کند که همگی در یک جمله خلاصه می‌شوند: «رعایت حق انتخاب ملت»

اینکه می‌گویند آقای موسوی سازش کرده است و اقرار نموده است و غیره را من نمی‌فهمم. بیانیه‌ای که با عبارت صریح زیارت عاشورا شروع می‌شود که «من با کسانی که با شما جنگیدند، می‌جنگم»، کجا نشان از سازش دارد؟ فردی که می‌گوید «خون من رنگین تر از دیگر شهدا نیست» (۹)، چطور بیاید و بگوید که من معامله می‌کنم؟ (۲۲)

آقای موسوی، فرزند دین است، از نسل پیغمبر است و رفتارش مطابق قرآن. تحدّی او، بهترین راه حل برای اثبات ادعاست.
یک طرف می‌گوید من طرفدار بیشتر دارم. طرف بعدی می‌گوید اکثریت با منند. آقای موسوی می‌گوید راه حل ساده است: یک انتخابات آزاد برگزار کنید. نظارت استصوابی را بردارید. بگذارید هر ایرانی نامزد شود. ببینید چه کسی رای بیشتر دارد.
و البته، او نیز مانند قرآن می‌داند که نتیجه‌ی این تحدّی چیست.


2009/12/31

ما، همه، مردمانیم

وَلَقَدْ كَرَّمْنَا بَنِي آدَمَ وَحَمَلْنَاهُمْ فِي الْبَرِّ وَالْبَحْرِ وَرَزَقْنَاهُم مِّنَ الطَّيِّبَاتِ وَفَضَّلْنَاهُمْ عَلَى كَثِيرٍ مِّمَّنْ خَلَقْنَا تَفْضِيلًا

این، نگاه کلی قرآن به انسان است. البته، یک نگاه غیر الهی هم هست که برخی، آن را نگاهی فرعونی می‌نامند. در این نگاه دوم، مخاطب را برای اینکه تماماً مطیع خود کنی، او را تحمیق می‌کنی و خار و خفیفش می‌نمایی.
فَاسْتَخَفَّ قَوْمَهُ فَأَطَاعُوهُ إِنَّهُمْ كَانُوا قَوْمًا فَاسِقِينَ پس قومش را از راه به در برد، تا از او پيروى كنند كه ايشان [در برابر خداوند] قومى نافرمان بودند

یک نگاه دیگری هم هست که من اسمش را می‌گذارم نگاه عرفانی. در این نگاه، ماورای این دنیای ماده، دیده می‌شود. اینکه در زمان مرحوم آیت الله بروجردی، برخی با تدریس فلسفه در حوزه‌ی علمیه مخالف بودند، به خاطر این نوع نگاه هم بود. می‌گفتند که وجود، واحد است، پس من خدام!
در پس هر پدیده‌ای، یک چیزی نهفته است. این نگاه عرفانی، اون چیز را می‌بیند. صاحب این نگاه، چیزهایی را بیان می‌کند که من و تو که این نگاه را نداریم، نمی‌توانیم ببینیم و حتی شاید درک کنیم. دقیقا مثل فیزیک نیوتونی و کوانتومی. فیزیک و مکانیک کوانتومی، در زندگی روزمره‌ی کاربردی ندارد. در یک عالم دیگر است و در همان عالم است که برخی قوانین نیوتونی را رد می‌کند.

در این دو سه روز اخیر، چند جا خواندم که موافقان ولی فقیه فعلی، مخالفان را که می‌پندارند همان‌هایی هستند که هتک حرمت کردند، اول، غیر هموطن نامیدند، بعد غیر انسان، بعد غیر موجود زنده و در نهایت هم غیر موجود. کمی در اینترنت اگر بگردید، این نوع دیدگاه را پیدا خواهید کرد.
در بهترین حالت، این دیدگاه غیر موجودی، همانطور که مرتضی هم نوشته‌ است، یک دیدگاه عرفانیست. مثلاً در این دیدگاه، ، علت بخشودن حضرت باری تعالی حضرت آدم را، اعتراف او به ولایت مولای متقیان می‌داند. یا اینکه تمام مخلوقات این جهان پهناور، در غم حادثه‌ی عاشورا در کربلا، عزادارند.
این نگاه، یک نگاه خیلی خیلی والاییست که من یک لاقبا را نرسد که درباره‌ی آن حرفی بزنم. ولی مساله، اینجاست که این نگاه عرفانی، جایی دارد و مخصوص هر جا نیست.
در اداره‌ی اجتماع، در ارتباط با دیگران، در زندگی اجتماعی، نگاه عرفانی، تا اندازه‌ای می‌تواند پیش رود.
حضرت علی که بی شک، متقی ترین انسان بود، در نامه‌ی خود به مالک اشتر می‌فرماید:


أَشْعِرْ قَلْبَكَ اَلرَّحْمَةَ لِلرَّعِيَّةِ وَ اَلْمَحَبَّةَ لَهُمْ وَ اَللُّطْفَ بِهِمْ وَ لاَ تَكُونَنَّ عَلَيْهِمْ سَبُعاً ضَارِياً تَغْتَنِمُ أَكْلَهُمْ فَإِنَّهُمْ صِنْفَانِ إِمَّا أَخٌ لَكَ فِي اَلدِّينِ وَ إِمَّا نَظِيرٌ لَكَ فِي اَلْخَلْقِ
 قلب خويش را پر كن از محبت و رأفت مردم و چونان حيوانى درنده مباش كه خوردنشان را غنيمت شمارى ، زيرا آنان دو گروهند يا همكيشان تو هستند يا همانندان تو در آفرينش

درمورد انسان بودن همگیمان، می‌توانم بیشتر از این‌ها بنویسم مثلا از قانون اساسی خودمان نیز با تاکید بر کرامات انسانی نوشته شده است، مثال بیاورم، ولی فکر می‌کنم که همینقدر، کافی باشد.

حال که پذیرفتیم، چند نکته را عنوان وار می‌گویم:
  1. اینکه پرچمی، یک نوار مشکی یا هرچیز مربوط به عزاداری، پاره شده باشد، نمی‌توانیم نتیجه بگیریم که اولاً هتک حرمت شده است، ثانیاً پاره کننده، انسان نیست. سال‌ها پیش از این، یک کامیونی داشت وارد حرم حضرت معصومه -سلام الله علیها- می‌شد. به هنگام دنده عقب گرفتن، نوک علم، گیر کرد به یکی از این نوارهای مشکی که به دو تیر چراغ برق دوطرف خیابان وصل شده بود و آن را پاره کرد. نمی‌خواهم بگویم که پس هر پاره شدنی، غیر عمد است، ولی پس تقوایمان چی؟
  2. اینکه یک نفری بعد از راهپیمایی، یک ساندیس گرفته باشد و مشغول خوردنش باشد، دلیل نمی‌شود که همه‌ی راهپیمایی کنندگان، به خاطر تیتاپ و ساندیس آمده‌اند. مگر در این کشور، فقط طرفداران جنبش سبز وجود دارد؟ مگر آقایان احمدی نژاد و خامنه‌ای، طرفدار ندارند؟ اینکه بگوییم که آنها پول گرفته‌اند و غیره، من را یاد سال‌ها قبل می‌اندازد که در ورزشگاه می‌گفتیم داور به نفع گرفته یک بشکه نفت گرفته! این نگاه، دقیقا مثل همان نگاهیست که میگوید هتک حرمت کنندگان، انسان که هیچی، اصلا موجود نیستند. راستش، به نظر من، حتی بدتر از آن هم هست. باز لااقل، اولی، یک نگاه عارفانه‌ای را پشت سر خویش دارد. یا لااقل من این نوع نگاه را می‌بینم. ولی در دیدگاه دومی، هیچی نیست. 

همه‌ی ما، فارغ از اینکه به چه چیزی و چه کسی علاقه و اعتقاد داریم، اول از همه، انسانیم. اول از یکی از مخلوقات خدا هستیم. تازه، تنها مخلوقی هم هستیم که خداوند به خودش، بعد از آفرینش، آفرین گفت. اگر می‌خواهیم مثل خدا شویم، اگر می‌خواهیم خدایی شویم، باید از صفاتش شروع کنیم و سعی کنیم که در حد توان خودمان، خود را واجد آن صفات کنیم و این، مسلماً با این نوع دیدگاه‌هایی که دیگری آدم به حساب نمی‌آورد، به هیچ وجه سازگاری ندارد.

2009/12/30

کمی تامل، کمی اندیشه

افکارم را و ذهنیاتم را نمی‌توانم منظم کنم. به صورت مخلوط اینجا می‌نویسم تا بلکه با خواندنشان، با خواندن نظرهای شما و دیگران، کمی سر و سامان یابند:

۱-خواهرزاده‌ی آقای موسوی را چه کسی کشت؟
عجالتا مشخص است که یک نفر آمده است و مشارالیه را گلوله زده است. این یک نفر می‌تواند از جمله وابستگان به آقای موسوی باشد، می‌تواند از جمله مخالفانش باشد. سوالات زیر، یک نتیجه می‌دهد که من باور نمی‌کنم که آقای موسوی خودزنی کرده باشد:
۱-۱- چرا باید خودزنی کند؟ عکسش را دیده‌اید؟ آن چشمان را دیده‌اید؟ سریال «به من دروغ بگو» را دیده‌اید؟ این چشم‌ها دروغ نمی‌گویند.
۱-۲- اگر یکی از هواداران یا موافقان یا همدستان یا زیردستان آقای موسوی، خواهرزاده را کشته است، چرا مراسم تشیع مشارالیه، مخفیانه، ساعت ۷ صبح و بدون خبر باید برگزار گردد؟ چرا جسد مرحوم باید ربوده شود که بعدا گفته شود که فشنگ فلان چیز بوده است و غیره؟ چرا کسی اجازه ندارد دراین موارد از حضرت فرمانده سوال کند؟ اینها اگر کمی، عقل داشتند، میتوانستند کار کرده را گردن دیگری بیندازند نه اینکه کاری کنند که همگان بفهمند که چه کسی چه کار کرده.
۱-۳- کشتن ایشان چه سودی برای دو طرف دارد؟ قیافه‌ی آقای موسوی را در لینک بالا ببنید. تشخیص سود و زیان با خودتان.
برای طرف دیگر چه؟ از من می‌پرسید، می‌گویم که هیچی.
بعله، چند ده سال پیش، در دنیا، برای زهر چشم گرفتن، از این کارها می‌کردند و به سود هم می‌رسیدند. ولی الان، آن زمان‌ها گذشته است. متاسفانه، چیزی که این‌ها نمی‌فهمند، این است که چه کاری به سودشان است، چه کاری به زیان. دقیقا مصداق کسانی هستند که سود و زیان خود را نمی‌فهمند چون کرند و کورند. البته اگر کمی بینایی داشتند، می‌توانستند بخوانند که باید بیندیشند.

۲- چرا کیهان دست از دروغگویی خود برنمی‌دارد؟
می‌گویند که برای حفظ نظام، حتی نماز را هم می‌شود ترک کرد. اوکی. هرچی شما بفرمایید! ولی جسارتا یک سوال. حضرت پیغمبر فرموده‌اند که نماز ستون دین است. یعنی اگر دین را به یک چادر تشبیه کنی، نماز، آن ستونیست که وسط چادر است و چادر به آن ایستاده. حالا اگر این ستون را برداریم، چادر پف، می‌افتد. یعنی دین، بی دین. مگر اینکه شما بخواهی چادر را دوباره برپا کنی که آن وقت من می‌گویم قرار نبود دین جدیدی بیاوری!! ضمن اینکه این مثال چادر، مال همان ۱۴۰۰ سال پیش است که ملت شهید پرور، چادر می‌زدند. اگر آسمان خراش چندین طبقه باشد که همین کار را هم نمی‌توانی بکنی!!
به نظر من کیهان مدام دروغ می‌گوید چون نابخرد است! چون گمان می‌کند که اگر دروغ بگوید، به نفعش است. چون نمی‌تواند حرکتهای جلوتر خود را بخواند. نه که شطرنج باز ماهری نیست، جلوی پای خودش را هم نمی‌بیند. گفتم که، کرند و کورند. ای کاش می‌دید. ای کاش حرف ازهاری را به یاد می‌آورد که گفت این‌ها همگی نواره. ملت هم ریختند توی خیابان‌ها که نوار که پا نداره!
این که ۵۰۰۰ نفر در تشیع مرحوم منتظری شرکت کردند، از آن حرف ازهاری خنده دارتر است! اگر بعد از آن حرف، چند ماهی طول کشید تا حکومت شاه سقوط کند، اگر چند روزی طول کشید تا شاه از ایران برود، مطمئن باشید که الان، آن مدت کوتاه‌تر خواهد بود.
این‌ها تمام آن نابخردی‌هایی را که شاه کرد، دارند انجام می‌دهند. چرا؟ من فکر می‌کنم به خاطر اینکه عقل خود را به دست احمدی نژاد داده‌اند. کسی که خود، آن نابخردی‌ها را با چشم و گوش و پوست و گوشت خود ندیده است و نشنیده است و نچشیده است. این‌ها فقط از یک مورد درس گرفته‌اند و آن هم اینکه نگذارند سلسله مراسم ختم در سرتاسر کشور برگزار گردد. تازه، اگر شما بگویید که این‌ها درس نگرفته‌اند و از ترسشان نمی‌گذارند مراسم برگزار گردد، من در مخالفت با شما حرفی ندارم که بزنم.
در کشوری که بیش از ۱۳۰۰ سال است که شیعه است، در کشوری که حکومت، لائیک هم باشد، بیشتر مردمان، مسلما‌ن‌ِ پیرو علی و حسین هستند، در کشوری که مرجعیت همیشه احترام خود را داشته‌است، نگذاشتند که کسی ختمی بگیرد. وای به روزی که متولی، حرمت حرم را نگه ندارد.
این‌ها فقط همین را از سال ۵۷ به یاد دارند که تهران مجلس ختم می‌گرفت، تبریز، چهلم. اصفهان می آمد ختم تبریزی‌ها را می‌گرفت، شیراز، چهلم اصفهانی‌ها را. فقط همین را از قرار یادشان است. دیگر یادشان نیست که چه نابخردی‌هایی کردند عُمال شاه!
بزنید، بکشید، هرچه بیشتر این کارها را انجام دهید، سرعت کندن گور خودتان، بیشتر می‌شود.

هی نوشتم، هی گفتم، هی پیغام دادم که نکنید این بیخردی ها را، عاقبت ندارد، رسید به جایی که به خدا قسم، هیچ وقت دلم نمی‌خواست.

۳- جنبش سبز
فرض کنید که همین فردا، حکومت سقوط کند، بعد چه؟ هیچ نشسته‌ایم به فکر کردن؟ هیچ نشسته‌ایم به برنامه ریختن؟
در حکومت سابق، کل حکومت وابسته بود و حتی برابر بود با یک نفر: شخص شاه!
وقتی که این یک نفر رفت، حکومت عملاً سقوط کرد. ولی الان چه؟ مگر نه اینکه حکومتمان جمهوریست؟ مگر نه اینکه وقتی مصباح یزدی می‌آمد و در نماز جمعه می‌گفت که حکومت باید حکومت اسلامی باشد نه جمهوری اسلامی، همین آسید علی آقای خودمان، آمد و گفت که نه، حکومت جمهوری اسلامیست؟ پس چرا رفتن یک نفر، این همه ترس دارد؟ نکنه حکومت هم دیگر جمهوری نیست؟ پادشاهیست؟!
یک نفری بیاید که مردم قبولش داشته باشند. بابا، در خود قانون اساسی‌تان هم آمده، چیزی نیست که ما بخواهیم از خارج وارد کنید که!

به شخصه، دلم می‌خواهد که یک نفری که مردم قبولش داشته باشند، بیاید، جانشین آسیدعلی گردد، دستی سر و گوش قانون اساسی بکشد، قوه‌ی قضاییه را سر و سامان دهد، شورای نگهبان را که خودم با یک سری تغییرات جزیی، باهاش موافقم، پاکسازی نماید و دل ما را بدست بیاورد!
به خدا که جواب مادران ندا و سهراب را نمی‌شود داد. به خدا که حتی اگر هم کافر باشی، باز همین دنیا، انرژی دارد که یخه‌ات را می‌گیرد و بلایی می‌آورد سرت که فکرش را هم نمی‌توانی بکنی.

ما مردمان هم مثل اول انقلاب نباشیم و جوگیر نشویم. اگر قرار باشد که ما هم بی خردی کنیم، ماجراهای اعدام‌ها و دیوار سفارت امریکا دوباره تکرار می‌شوند. دوباره برمی‌گردیم به ۳۰ سال پیش. دوباره همین آش است و همین کاسه. ما هم باید بنشینیم و بیندیشیم. از همه بیشتر هم کسانی باید بیندیشند که مسوولیتی دارند.
آقای موسوی عزیز! چطوری می‌توانی به چشمان خواهرت نگاه کنی؟ چطوری می‌توانی به چشمان مادرانی نگاه کنی که فرزندشان رفتند و دیگر برنگشتند. ما ها به خاطر تو از خانه‌هایمان بیرون نیامدیم. ولی به پشتگرمی تو آمدیم. این تو هستی که اعلامیه می‌دهی. کاری بکن! گوش کن ببین چند وقت است که شعار «رای من کو؟» دیگر نیست؟ این انقلاب، مثل بچه‌ات می‌ماند. ۸ سال با سخت‌ترین شرایط، سراپا نگهش داشتی، قبول دارم همه‌ی این‌ها را. می‌دانم همه‌ی این‌ها را. ولی ما مردم مگر نبودیم که انقلاب کردیم؟ مگر ما نبودیم که شاه را از کشور انداختیم بیرون؟ ما هم دیگر این‌ها را نمی‌خواهیم.
آقای موسوی عزیز! تو آقایی. تو از خانواده‌ای آمده‌ای که درک داشتند، شعور داشتند، تحصیلات عالیه داشتند. وقتی که رفتار و گفتار تو را به یاد می‌آورم، فقط یک کلمه در ذهنم حک می‌شود که «آقایی»! مباد آن روزی که مردم تو را هم نخواهند. مباد آن روزی که مردم به سیم آخر بزنند. به خدا که ما مردمان شریفی هستیم. به خدا که مثل ملت ایران را هیچ جای دیگری نمی‌توانی پیدا کنی. بیندیش و حرفی بزن! حرف مردمان را نه حرف خودت را!

من شرمنده‌ام

از اینکه تو نیستی و من هستم.
از اینکه تو جانت را دادی و من هنوز نگهش داشته‌ام.
از اینکه روزی آسید علی را دوست داشته‌ام.
از اینکه وقتی رهبر شد، خوشحال شدم.
از اینکه در ماه تو اینها هیچ هیچ ملاحظه نمی‌کنند.
از اینکه کسی ندای سهراب‌ها را نمی‌خواهد بشنود.
از اینکه نفس می‌کشم.
از اینکه تو قسم می‌خوری که ایستاده‌ای و من نمی‌توانم.
از اینکه مارا معدودی انگشت شمار می‌شمارید.

2009/12/28

جنبش سبز

انقدر شلوغ بود که فقط سر می‌دیدی. جمعیت، همه ایستاده. ناراحت بودم. ناراحت از اینکه چرا کسی، حرکتی نمی‌کند. به جدم نگاه کردم که دستانم را گرفته بود و کنارم ایستاده بود. گفتم چرا پس شما ناراحت نیستید؟! فرمود، تو چرا رنگ ما را نپوشیدی؟ گفتم مگر اصل، نظافت نیست و مرتبی؟ رنگ چه اهمیت دارد؟ فرمود، وقتی همگان هم‌رنگ ما هستند، وقتی همه توجهشان به ماست، دیگر چرا تقیه؟
دوباره به جمعیت نگاه کردم. ناگهان همه را سبز دیدم. پیشانی بند سبز، دست‌بند سبز، شال سبز، هرکی، هرچیز سبزی را که پیدا کرده بود، به خود بسته بود یا پوشیده بود. همگی هم در حال با سرعت پیش رفتن. پنداری که تو داری فیلمی را نگاه می‌کنی. فقط ما بودیم و چند نفر دیگر که حرکت نمی‌کردیم و ایستاده بودیم. فقط کسانی که «سبز» نبودند.

علیرضا- هشتم دی ماه ۸۸
دوازدهم محرم ۳۱- سالروز شهادت حضرت سجاد
ارسال شده با ایمیل!

لعنت بی‌کران بر یزید زمان

زیر بار ستم نمی‌کنیم زندگی
جان فدا می کنیم در ره آزادگی
لعنت بی‌کران بر *یزید* *زمان*
لعنت بی‌کران بر *یزید* *زمان*
وای حسینم، وای حسینم

مشاهدات من

أَلَمْ تَرَ كَيْفَ فَعَلَ رَبُّكَ بِأَصْحَابِ الْفِيل؟

من داعیه ندارم، آیا حکومت جمهوری اسلامی، نباید حرمت ماه حرام را نگاه دارد؟
من تاریخ نمی‌دانم، آیا به جز یزید، فرد دیگری، در ماه حرام مردمان را کشت؟

حُرُمٌ ذَلِكَ الدِّينُ الْقَيِّمْ فَلاَ تَظْلِمُواْ فِيهِنَّ أَنفُسَكُمْ


×××××
معدودي از فتنه گران؟ به آن خیل جمعیتی که من فقط قسمت کوچکی از آن را در محدوده‌ی چهار راه کالج دیدم، می‌گویید معدودی از فتنه‌گران؟ پس آنها که «به طرز مشکوکی جان باختند»، لابد دیگر، عددی نی!! وای بر دروغگویان! لَعْنَتَ اللَّهِ عَلَيْهِ إِن كَانَ مِنَ الْكَاذِبِينَ

×××××

قرار بود به جلسه‌ای در حوالی میدان انقلاب برود. دو تا قابلمه هم با خودش برده بود!
در ترافیک امیرآباد (کارگر) با بلوار کشاورز، تصمیم می‌گیرد که بقیه را از خیابان قدس برود پایین. از طالقانی به پایین را بسته‌اند و همه را به سمت خیابان طالقانی هدایت می‌کنند. نزدیک چهار راه، موتور سواران به دنبال ۴ جوان که فرار می‌کردند، وارد خیابان طالقانی می‌شوند. دو جوان، سوار اولین ماشین می‌شوند و دو دیگر، به فرار ادامه می‌دهند. دومین موتور سوار در کنار ماشین می‌ایستد. لباس شخصیست، کلاه‌خود دارد و با باتومش به شیشه‌ی کمک راننده می‌ کوبد. ترکش، در‌ ِ پشت راننده را باز می‌کند و دو جوان را هل می‌دهد به آن سمت تا موتور سوار، از آن در بگیردشان. لحظاتی بعد، دو نفر با باتوم و سپر، در حال کتک زدن دو جوان بودند.
راننده‌ی زانتیا، تکان نمی‌خورد و نوه‌ی حضرت آیت الله شاه‌آبادی، به کنارش می‌آید و می‌بیند که راننده، خانمی است، مثل مجسمه‌ خشک‌زده.

×××××

شب عاشورا، در میدان نیاوران، ۶۰-۵۰ نفر از این‌هایی را که همه‌ چیز دارند، کلاخود، سپر، باتوم و خیلی چیزهای دیگر و لباس‌هایشان هم سیاه و سبزند، دیده بودم که به دنبال چند نفر، می‌دویدند، ولی امروز، کسانی را سوار بر موتور دیدم، که دیشبی‌ها، پیششان، سرباز وظیفه بودند!!
جولان می‌دادند این موتور سواران ِ نظامی. گویی میدان جنگیست که حریف، بر زمین افتاده‌ و فاتح، سرمست،  دور شادی می‌زند!
صدای تیر به دفعات شنیده می‌شد ولی تو بگو حاجاقا که صدای تیر را نمی‌شناسد!
آسفالت ضلع شمال غربی چهار راه، میدانی از خون شده بود که لابد این هم سس‌های کچاپیست که گوسفند قربانی شده، خورده بوده!
موتورها و سطل‌های زباله‌ای بود که می‌سوختند.  چه معدود پر تعدادی که هم بانک آتش زدند و هم سطل‌ها را و هم موتورها را، و تازه، خیابان حافظ را شعار دِه، بالا می‌روند و مشکوک، می‌میرند و جشن عاشورا می‌گیرند و سناریوی شماره ۲ را کلید می‌زنند!! و تازه همه‌شان هم طرفدار موسوی و کروبی!
البته زیاد هم بیراه نمی‌فرمایید شما!
نزدیک پمپ بنزین، هفشده ده نفری از مردمان (همان معدودی ها لابد!) کنار خیابان ایستاده بودند و رژه‌ی این موتور سواران فاتح را نگاه می‌کردند. ناگهان یک موتور سوار دیگر، که مانند بقیه نبود، به طرف این‌ها گازید! این که می‌گویم گازید، باور بفرمایید که یک مرتبه، من حس کردم که می‌خواهد از آن هفشده نفر، بپرد! از آن ناگهان تر، یک مرتبه این موتور سوار لباس شخصی پوش، به دلیل یک چیزی (اگر بگویم دست خدا، متهمم که نمی‌کنید؟)، یک متری ِ آن هفشده نفر، خورد زمین. چند نفری را هم بعد از طی این یک متر، روی زمین، به زمین انداخت. موبایلم زنگ زد. خون بود که روی زمین بود. گوشی را که به گوشم چسباندم و سرم را بالا گرفتم، مردی، پسر بچه‌ای ۷-۶ ساله را روی دو دست گرفته بود و از بین آن هفشده نفر، بیرون می‌برد.

×××××

شعارهایی که من شنیدم، بیشتر، در مورد یزید بود: لعنت بی‌کران بر یزید زمان

×××××


به خدا که اینها عاقب ندارد! به خدا که این راه جز به سقوط به جایی ختم نمی‌گردد. به خدا که دلم نمی‌خواهد.
نوه‌ی حضرت آیت الله، کسی که عمری را در خدمت به این مملکت در رکاب حکومت بود، کسی که دو برادر در این راه داد، کسی که از نزدیکان بود و در کنارشان، های های گریه می‌کرد و می‌گفت به خدا که این نبود آنچه ما درست کرده بودیم.

(عکسها از کسوف است)




2009/12/27

شکایت به که برم؟!

گفتم امروز روز شماست، بیایم و درد دلی کنم و گله و شکایتی. گله و شکایتی از کسانی که خود را طرفدار شما می‌دانند. کسانی که سنگ شما را به سینه می‌زنند. کسانی که برای شما و یاران و خانواده‌تان گریه می‌کنند و لابد بعد از هر نمازشان، سلامی.
گفتم امروز بیایم و بگویم که من هم از نسل شما هستم. من هم از همان بی بی شهربانویی هستم که برای پسرتان خواستگاری رفتید.
آمدم که بگویم که دلم گرفته آقا. آمدم بگویم ببینید این‌ها بعد از ۱۴۳۰ سال، به نام شما چه کار‌هایی انجام می‌دهند!

امروز آمده بودم در دسته‌هایی که به نام شما هستند، اشکی بریزم. آمده بودم یادی از شما کنم.

ولی الان یادم آمد که به کی دارم شکایت می‌کنم؟ به کسی که نه ۱۴۳۰ سال، که ۶۰ سال، ریختند و خانواده‌اش را کشتند و اسیر کردند. به کسی که نه فقط شاهد مرگ جوانان بوده باشد، جان خودش را نیز تقدیم کرد.

گفته بودید بترسید از کسی که به جز خدا، یاوری ندارد، ما چه باید بکنیم که به جز خدا، منتظری را داشتیم؟

2009/12/26

عاشورا

فردا عاشوراست.
روزیست که در اخرین لحظه هم هل من ناصر ینصرنی سر داد و کسی به یاری نشتافت.
اصل ماجرا چه بود؟ خیلی ساده بود. گفتند که باید با یزید بیعت کنی. فرمود نمی‌کنم. گفتند که دیگر اجازه‌ی ادامه‌ی راه را به کوفه نداری. فرمود بگذارید برگردم. گفتند نه. پس در محلی که بودند، ماندند و در فردا روزی، با هم جنگیدند.
وقتی بیشتر یاران کشته شدند، به میان میدان آمد و هل من ناصر سر داد.
چرا؟ چون گفت زیر بار ظلم نمی‌روم.

فردای عاشورا، چه باید کرد؟
به تنها مراسم ختم مجاز مرحوم ایت الله منتظری، در کشور رفت یا به راهپیمایی ظهر عاشورا؟
خدا رحمتش کند. روزی رفت که مراسم ختمش به عاشورا خورده. نباید این، نشانه‌ای باشد؟ ایران در نجف آباد؟

2009/12/25

در این چند سال که وبلاگ نمی‌نوشتم، مواقعی پیش می‌آمد که دلم می‌خواست بنویسم. اگر همت می‌داشتم، در دفتر خاطراتم می‌نوشتمش، همت اگر کمتر می‌بود، در انجمن مووبل تایپ فارسی و اگر باز هم از این کمتر بود، در ایمیلی به یک دوست. اگر هم هیچ همتی در کار نمی‌بود که عمدتاً نیز همین بود، در ذهن می‌ماند و چه بسا که فراموش نیز می‌شد.
الان آمدم به نخستین عیّار ایماگر ایمیلی بنویسم، یک مرتبه‌ یاد دو چیز افتادم، یکی اینکه تازگی، اینجا را دوباره راه‌اندازی کرده‌ام و دیگری حرف عیّار که آدمی باید خود را به بوته‌ی نقد بسپارد. این‌ را هم گفته بود که در حال حاضر، عمده دلیل نوشتن بیش از هزار پست در وبلاگش، در معرض نقد قرار دادن خویش است با نظرات و انتقاداتی که خوانندگانش در قسمت‌ نظرهای هر پست، برایش می‌نویسند.
این شد که آمدم اینجا تا آن چیزکی را که می‌خواستم در ایمیل برایش بنویسم، اینجا بنویسم.
اولا که الان یادم رفت!
ثانیا که تا یادم بیاید، دستی سر گوش اینجا می‌کشم و قسمت نظرخواهی‌اش را سعی می‌کنم دوباره راه بیندازم. باید اول بروم ببینم آن سایتی که آن روزها از سیستم نظردهی‌اش استفاده می‌کردم، هنوز هست یا نه و سرویس دهی می‌کند و اینها.
اگر در همین حین، آن مطلبم، به یادم آمد، می‌آیم و می‌نویسم. و الا، فعلا تا بعد!

2009/12/21

بیش از دو سال است که اینجا، متروکه شده بود. در این دو سال، چه ها که نگذشت.
همین صفحه را اگر بخوانید، متوجه خواهید شد که در همین چند سال اخیر، فقط مواقعی آمده‌ام و نوشته ام که دلم خیلی گرفته بوده. یه موقع‌هایی هست که دلت کسی رو میخواهد که باهاش درد دل کنی، بگریی و های های زار بزنی.
اولش، شوکه شده بودم. بعد از دست این خبگزاری‌های دولتی، عصبانی.
امروز ولی روز دیگری بود. مثل امشب که شبی خاص است.
عزا عزاست امروز
روز عزاست امروز
پدر سبز ایران پیش خداست امروز
ملت سبز ایران صاحب عزاست امروز

آنقدر دلم پر است و سنگین که دستم نمیرود به نوشتن.
دستنوشته‌ی زیر، پیشکش کسی باد که عاقبت به خیر ترین فردی بود که تا به حال دیده‌ام:

- نمیدونم باید چشمانم را ببندم و از صدای این شر شر اب و خنکی ان روی پاهام لذت ببرم یا اینکه بازشون کنم و این دشت و گل و درخت را نگاه کنم.
- تازه امشب هم یلداست!
- آره. اصلا یادم نبود. تو برنامه‌ات چیه؟
- هیچی. اگه تو و سهراب و بقیه بیاین، شاید بریم و با هم خوش بگذرونیم!
- شما دو تا دخترا هم که همش هی حرف بزنید. چشماتون رو ببندید و از این هوا حالش رو ببرید!

ندا! ترانه! سهراب!
بیایین! بیایین ببینید کی اومده!!
(سه تایی با هم)- کی؟

حضرت ایت الله العظمی حسینعلی منتظری! پدر سبز ایران!

2007/12/15

سلام
نمیدونم چی شد که یک مرتبه به سرم زد بیام اینجا یک چیزکی بنویسم.
دیگه این وبلاگ فیلتر شده به درد من هم نمیخوره. افاضات حاجاقا مرد. دیگه چیزی جز خاطره برام نیست. میخونمش تا خطراتم زنده بشوند.
یکی دو هفته دیگه امتحانام شروع میشه (حقوق پیام نور!!!) و تا اواخر دی هم طول میکشه. امتحانام که تموم شد، یک وبلاگ جدید میزنم با شکل و شمایل جدید و نوشته های جدید و امکانات جدید.
دیروز رفته بودم توی این بلاگر، لاکردار چقدر امکانات اضافه کرده. یک وبلاگ داشتم به نام حاجاقا دات بلاگ اسپات دات کام، توش یک چیزکی نوشتم و طرحش رو هم عوض کردم و کلی حال کردم.
دلم تنگ شده برای همه چیز. برای خوبی های گذشته و ارتباطات گذشته و همه چیز گذشته.
فکر کنم که روانی ام. حس میکنم که گذشته ها بهتر بود. به جای اینکه مدرن باشم و بگم آینده بهتر است. و اینجوری از لحاظ ذهنی تلقین کنم که آینده بهتر است و که بعد هم بهتر شود.
بگذریم.
اومدم فقط یک سلامی بکنم و برم.
به قول والده بوس بوس