2009/12/31

ما، همه، مردمانیم

وَلَقَدْ كَرَّمْنَا بَنِي آدَمَ وَحَمَلْنَاهُمْ فِي الْبَرِّ وَالْبَحْرِ وَرَزَقْنَاهُم مِّنَ الطَّيِّبَاتِ وَفَضَّلْنَاهُمْ عَلَى كَثِيرٍ مِّمَّنْ خَلَقْنَا تَفْضِيلًا

این، نگاه کلی قرآن به انسان است. البته، یک نگاه غیر الهی هم هست که برخی، آن را نگاهی فرعونی می‌نامند. در این نگاه دوم، مخاطب را برای اینکه تماماً مطیع خود کنی، او را تحمیق می‌کنی و خار و خفیفش می‌نمایی.
فَاسْتَخَفَّ قَوْمَهُ فَأَطَاعُوهُ إِنَّهُمْ كَانُوا قَوْمًا فَاسِقِينَ پس قومش را از راه به در برد، تا از او پيروى كنند كه ايشان [در برابر خداوند] قومى نافرمان بودند

یک نگاه دیگری هم هست که من اسمش را می‌گذارم نگاه عرفانی. در این نگاه، ماورای این دنیای ماده، دیده می‌شود. اینکه در زمان مرحوم آیت الله بروجردی، برخی با تدریس فلسفه در حوزه‌ی علمیه مخالف بودند، به خاطر این نوع نگاه هم بود. می‌گفتند که وجود، واحد است، پس من خدام!
در پس هر پدیده‌ای، یک چیزی نهفته است. این نگاه عرفانی، اون چیز را می‌بیند. صاحب این نگاه، چیزهایی را بیان می‌کند که من و تو که این نگاه را نداریم، نمی‌توانیم ببینیم و حتی شاید درک کنیم. دقیقا مثل فیزیک نیوتونی و کوانتومی. فیزیک و مکانیک کوانتومی، در زندگی روزمره‌ی کاربردی ندارد. در یک عالم دیگر است و در همان عالم است که برخی قوانین نیوتونی را رد می‌کند.

در این دو سه روز اخیر، چند جا خواندم که موافقان ولی فقیه فعلی، مخالفان را که می‌پندارند همان‌هایی هستند که هتک حرمت کردند، اول، غیر هموطن نامیدند، بعد غیر انسان، بعد غیر موجود زنده و در نهایت هم غیر موجود. کمی در اینترنت اگر بگردید، این نوع دیدگاه را پیدا خواهید کرد.
در بهترین حالت، این دیدگاه غیر موجودی، همانطور که مرتضی هم نوشته‌ است، یک دیدگاه عرفانیست. مثلاً در این دیدگاه، ، علت بخشودن حضرت باری تعالی حضرت آدم را، اعتراف او به ولایت مولای متقیان می‌داند. یا اینکه تمام مخلوقات این جهان پهناور، در غم حادثه‌ی عاشورا در کربلا، عزادارند.
این نگاه، یک نگاه خیلی خیلی والاییست که من یک لاقبا را نرسد که درباره‌ی آن حرفی بزنم. ولی مساله، اینجاست که این نگاه عرفانی، جایی دارد و مخصوص هر جا نیست.
در اداره‌ی اجتماع، در ارتباط با دیگران، در زندگی اجتماعی، نگاه عرفانی، تا اندازه‌ای می‌تواند پیش رود.
حضرت علی که بی شک، متقی ترین انسان بود، در نامه‌ی خود به مالک اشتر می‌فرماید:


أَشْعِرْ قَلْبَكَ اَلرَّحْمَةَ لِلرَّعِيَّةِ وَ اَلْمَحَبَّةَ لَهُمْ وَ اَللُّطْفَ بِهِمْ وَ لاَ تَكُونَنَّ عَلَيْهِمْ سَبُعاً ضَارِياً تَغْتَنِمُ أَكْلَهُمْ فَإِنَّهُمْ صِنْفَانِ إِمَّا أَخٌ لَكَ فِي اَلدِّينِ وَ إِمَّا نَظِيرٌ لَكَ فِي اَلْخَلْقِ
 قلب خويش را پر كن از محبت و رأفت مردم و چونان حيوانى درنده مباش كه خوردنشان را غنيمت شمارى ، زيرا آنان دو گروهند يا همكيشان تو هستند يا همانندان تو در آفرينش

درمورد انسان بودن همگیمان، می‌توانم بیشتر از این‌ها بنویسم مثلا از قانون اساسی خودمان نیز با تاکید بر کرامات انسانی نوشته شده است، مثال بیاورم، ولی فکر می‌کنم که همینقدر، کافی باشد.

حال که پذیرفتیم، چند نکته را عنوان وار می‌گویم:
  1. اینکه پرچمی، یک نوار مشکی یا هرچیز مربوط به عزاداری، پاره شده باشد، نمی‌توانیم نتیجه بگیریم که اولاً هتک حرمت شده است، ثانیاً پاره کننده، انسان نیست. سال‌ها پیش از این، یک کامیونی داشت وارد حرم حضرت معصومه -سلام الله علیها- می‌شد. به هنگام دنده عقب گرفتن، نوک علم، گیر کرد به یکی از این نوارهای مشکی که به دو تیر چراغ برق دوطرف خیابان وصل شده بود و آن را پاره کرد. نمی‌خواهم بگویم که پس هر پاره شدنی، غیر عمد است، ولی پس تقوایمان چی؟
  2. اینکه یک نفری بعد از راهپیمایی، یک ساندیس گرفته باشد و مشغول خوردنش باشد، دلیل نمی‌شود که همه‌ی راهپیمایی کنندگان، به خاطر تیتاپ و ساندیس آمده‌اند. مگر در این کشور، فقط طرفداران جنبش سبز وجود دارد؟ مگر آقایان احمدی نژاد و خامنه‌ای، طرفدار ندارند؟ اینکه بگوییم که آنها پول گرفته‌اند و غیره، من را یاد سال‌ها قبل می‌اندازد که در ورزشگاه می‌گفتیم داور به نفع گرفته یک بشکه نفت گرفته! این نگاه، دقیقا مثل همان نگاهیست که میگوید هتک حرمت کنندگان، انسان که هیچی، اصلا موجود نیستند. راستش، به نظر من، حتی بدتر از آن هم هست. باز لااقل، اولی، یک نگاه عارفانه‌ای را پشت سر خویش دارد. یا لااقل من این نوع نگاه را می‌بینم. ولی در دیدگاه دومی، هیچی نیست. 

همه‌ی ما، فارغ از اینکه به چه چیزی و چه کسی علاقه و اعتقاد داریم، اول از همه، انسانیم. اول از یکی از مخلوقات خدا هستیم. تازه، تنها مخلوقی هم هستیم که خداوند به خودش، بعد از آفرینش، آفرین گفت. اگر می‌خواهیم مثل خدا شویم، اگر می‌خواهیم خدایی شویم، باید از صفاتش شروع کنیم و سعی کنیم که در حد توان خودمان، خود را واجد آن صفات کنیم و این، مسلماً با این نوع دیدگاه‌هایی که دیگری آدم به حساب نمی‌آورد، به هیچ وجه سازگاری ندارد.

2009/12/30

کمی تامل، کمی اندیشه

افکارم را و ذهنیاتم را نمی‌توانم منظم کنم. به صورت مخلوط اینجا می‌نویسم تا بلکه با خواندنشان، با خواندن نظرهای شما و دیگران، کمی سر و سامان یابند:

۱-خواهرزاده‌ی آقای موسوی را چه کسی کشت؟
عجالتا مشخص است که یک نفر آمده است و مشارالیه را گلوله زده است. این یک نفر می‌تواند از جمله وابستگان به آقای موسوی باشد، می‌تواند از جمله مخالفانش باشد. سوالات زیر، یک نتیجه می‌دهد که من باور نمی‌کنم که آقای موسوی خودزنی کرده باشد:
۱-۱- چرا باید خودزنی کند؟ عکسش را دیده‌اید؟ آن چشمان را دیده‌اید؟ سریال «به من دروغ بگو» را دیده‌اید؟ این چشم‌ها دروغ نمی‌گویند.
۱-۲- اگر یکی از هواداران یا موافقان یا همدستان یا زیردستان آقای موسوی، خواهرزاده را کشته است، چرا مراسم تشیع مشارالیه، مخفیانه، ساعت ۷ صبح و بدون خبر باید برگزار گردد؟ چرا جسد مرحوم باید ربوده شود که بعدا گفته شود که فشنگ فلان چیز بوده است و غیره؟ چرا کسی اجازه ندارد دراین موارد از حضرت فرمانده سوال کند؟ اینها اگر کمی، عقل داشتند، میتوانستند کار کرده را گردن دیگری بیندازند نه اینکه کاری کنند که همگان بفهمند که چه کسی چه کار کرده.
۱-۳- کشتن ایشان چه سودی برای دو طرف دارد؟ قیافه‌ی آقای موسوی را در لینک بالا ببنید. تشخیص سود و زیان با خودتان.
برای طرف دیگر چه؟ از من می‌پرسید، می‌گویم که هیچی.
بعله، چند ده سال پیش، در دنیا، برای زهر چشم گرفتن، از این کارها می‌کردند و به سود هم می‌رسیدند. ولی الان، آن زمان‌ها گذشته است. متاسفانه، چیزی که این‌ها نمی‌فهمند، این است که چه کاری به سودشان است، چه کاری به زیان. دقیقا مصداق کسانی هستند که سود و زیان خود را نمی‌فهمند چون کرند و کورند. البته اگر کمی بینایی داشتند، می‌توانستند بخوانند که باید بیندیشند.

۲- چرا کیهان دست از دروغگویی خود برنمی‌دارد؟
می‌گویند که برای حفظ نظام، حتی نماز را هم می‌شود ترک کرد. اوکی. هرچی شما بفرمایید! ولی جسارتا یک سوال. حضرت پیغمبر فرموده‌اند که نماز ستون دین است. یعنی اگر دین را به یک چادر تشبیه کنی، نماز، آن ستونیست که وسط چادر است و چادر به آن ایستاده. حالا اگر این ستون را برداریم، چادر پف، می‌افتد. یعنی دین، بی دین. مگر اینکه شما بخواهی چادر را دوباره برپا کنی که آن وقت من می‌گویم قرار نبود دین جدیدی بیاوری!! ضمن اینکه این مثال چادر، مال همان ۱۴۰۰ سال پیش است که ملت شهید پرور، چادر می‌زدند. اگر آسمان خراش چندین طبقه باشد که همین کار را هم نمی‌توانی بکنی!!
به نظر من کیهان مدام دروغ می‌گوید چون نابخرد است! چون گمان می‌کند که اگر دروغ بگوید، به نفعش است. چون نمی‌تواند حرکتهای جلوتر خود را بخواند. نه که شطرنج باز ماهری نیست، جلوی پای خودش را هم نمی‌بیند. گفتم که، کرند و کورند. ای کاش می‌دید. ای کاش حرف ازهاری را به یاد می‌آورد که گفت این‌ها همگی نواره. ملت هم ریختند توی خیابان‌ها که نوار که پا نداره!
این که ۵۰۰۰ نفر در تشیع مرحوم منتظری شرکت کردند، از آن حرف ازهاری خنده دارتر است! اگر بعد از آن حرف، چند ماهی طول کشید تا حکومت شاه سقوط کند، اگر چند روزی طول کشید تا شاه از ایران برود، مطمئن باشید که الان، آن مدت کوتاه‌تر خواهد بود.
این‌ها تمام آن نابخردی‌هایی را که شاه کرد، دارند انجام می‌دهند. چرا؟ من فکر می‌کنم به خاطر اینکه عقل خود را به دست احمدی نژاد داده‌اند. کسی که خود، آن نابخردی‌ها را با چشم و گوش و پوست و گوشت خود ندیده است و نشنیده است و نچشیده است. این‌ها فقط از یک مورد درس گرفته‌اند و آن هم اینکه نگذارند سلسله مراسم ختم در سرتاسر کشور برگزار گردد. تازه، اگر شما بگویید که این‌ها درس نگرفته‌اند و از ترسشان نمی‌گذارند مراسم برگزار گردد، من در مخالفت با شما حرفی ندارم که بزنم.
در کشوری که بیش از ۱۳۰۰ سال است که شیعه است، در کشوری که حکومت، لائیک هم باشد، بیشتر مردمان، مسلما‌ن‌ِ پیرو علی و حسین هستند، در کشوری که مرجعیت همیشه احترام خود را داشته‌است، نگذاشتند که کسی ختمی بگیرد. وای به روزی که متولی، حرمت حرم را نگه ندارد.
این‌ها فقط همین را از سال ۵۷ به یاد دارند که تهران مجلس ختم می‌گرفت، تبریز، چهلم. اصفهان می آمد ختم تبریزی‌ها را می‌گرفت، شیراز، چهلم اصفهانی‌ها را. فقط همین را از قرار یادشان است. دیگر یادشان نیست که چه نابخردی‌هایی کردند عُمال شاه!
بزنید، بکشید، هرچه بیشتر این کارها را انجام دهید، سرعت کندن گور خودتان، بیشتر می‌شود.

هی نوشتم، هی گفتم، هی پیغام دادم که نکنید این بیخردی ها را، عاقبت ندارد، رسید به جایی که به خدا قسم، هیچ وقت دلم نمی‌خواست.

۳- جنبش سبز
فرض کنید که همین فردا، حکومت سقوط کند، بعد چه؟ هیچ نشسته‌ایم به فکر کردن؟ هیچ نشسته‌ایم به برنامه ریختن؟
در حکومت سابق، کل حکومت وابسته بود و حتی برابر بود با یک نفر: شخص شاه!
وقتی که این یک نفر رفت، حکومت عملاً سقوط کرد. ولی الان چه؟ مگر نه اینکه حکومتمان جمهوریست؟ مگر نه اینکه وقتی مصباح یزدی می‌آمد و در نماز جمعه می‌گفت که حکومت باید حکومت اسلامی باشد نه جمهوری اسلامی، همین آسید علی آقای خودمان، آمد و گفت که نه، حکومت جمهوری اسلامیست؟ پس چرا رفتن یک نفر، این همه ترس دارد؟ نکنه حکومت هم دیگر جمهوری نیست؟ پادشاهیست؟!
یک نفری بیاید که مردم قبولش داشته باشند. بابا، در خود قانون اساسی‌تان هم آمده، چیزی نیست که ما بخواهیم از خارج وارد کنید که!

به شخصه، دلم می‌خواهد که یک نفری که مردم قبولش داشته باشند، بیاید، جانشین آسیدعلی گردد، دستی سر و گوش قانون اساسی بکشد، قوه‌ی قضاییه را سر و سامان دهد، شورای نگهبان را که خودم با یک سری تغییرات جزیی، باهاش موافقم، پاکسازی نماید و دل ما را بدست بیاورد!
به خدا که جواب مادران ندا و سهراب را نمی‌شود داد. به خدا که حتی اگر هم کافر باشی، باز همین دنیا، انرژی دارد که یخه‌ات را می‌گیرد و بلایی می‌آورد سرت که فکرش را هم نمی‌توانی بکنی.

ما مردمان هم مثل اول انقلاب نباشیم و جوگیر نشویم. اگر قرار باشد که ما هم بی خردی کنیم، ماجراهای اعدام‌ها و دیوار سفارت امریکا دوباره تکرار می‌شوند. دوباره برمی‌گردیم به ۳۰ سال پیش. دوباره همین آش است و همین کاسه. ما هم باید بنشینیم و بیندیشیم. از همه بیشتر هم کسانی باید بیندیشند که مسوولیتی دارند.
آقای موسوی عزیز! چطوری می‌توانی به چشمان خواهرت نگاه کنی؟ چطوری می‌توانی به چشمان مادرانی نگاه کنی که فرزندشان رفتند و دیگر برنگشتند. ما ها به خاطر تو از خانه‌هایمان بیرون نیامدیم. ولی به پشتگرمی تو آمدیم. این تو هستی که اعلامیه می‌دهی. کاری بکن! گوش کن ببین چند وقت است که شعار «رای من کو؟» دیگر نیست؟ این انقلاب، مثل بچه‌ات می‌ماند. ۸ سال با سخت‌ترین شرایط، سراپا نگهش داشتی، قبول دارم همه‌ی این‌ها را. می‌دانم همه‌ی این‌ها را. ولی ما مردم مگر نبودیم که انقلاب کردیم؟ مگر ما نبودیم که شاه را از کشور انداختیم بیرون؟ ما هم دیگر این‌ها را نمی‌خواهیم.
آقای موسوی عزیز! تو آقایی. تو از خانواده‌ای آمده‌ای که درک داشتند، شعور داشتند، تحصیلات عالیه داشتند. وقتی که رفتار و گفتار تو را به یاد می‌آورم، فقط یک کلمه در ذهنم حک می‌شود که «آقایی»! مباد آن روزی که مردم تو را هم نخواهند. مباد آن روزی که مردم به سیم آخر بزنند. به خدا که ما مردمان شریفی هستیم. به خدا که مثل ملت ایران را هیچ جای دیگری نمی‌توانی پیدا کنی. بیندیش و حرفی بزن! حرف مردمان را نه حرف خودت را!

من شرمنده‌ام

از اینکه تو نیستی و من هستم.
از اینکه تو جانت را دادی و من هنوز نگهش داشته‌ام.
از اینکه روزی آسید علی را دوست داشته‌ام.
از اینکه وقتی رهبر شد، خوشحال شدم.
از اینکه در ماه تو اینها هیچ هیچ ملاحظه نمی‌کنند.
از اینکه کسی ندای سهراب‌ها را نمی‌خواهد بشنود.
از اینکه نفس می‌کشم.
از اینکه تو قسم می‌خوری که ایستاده‌ای و من نمی‌توانم.
از اینکه مارا معدودی انگشت شمار می‌شمارید.

2009/12/28

جنبش سبز

انقدر شلوغ بود که فقط سر می‌دیدی. جمعیت، همه ایستاده. ناراحت بودم. ناراحت از اینکه چرا کسی، حرکتی نمی‌کند. به جدم نگاه کردم که دستانم را گرفته بود و کنارم ایستاده بود. گفتم چرا پس شما ناراحت نیستید؟! فرمود، تو چرا رنگ ما را نپوشیدی؟ گفتم مگر اصل، نظافت نیست و مرتبی؟ رنگ چه اهمیت دارد؟ فرمود، وقتی همگان هم‌رنگ ما هستند، وقتی همه توجهشان به ماست، دیگر چرا تقیه؟
دوباره به جمعیت نگاه کردم. ناگهان همه را سبز دیدم. پیشانی بند سبز، دست‌بند سبز، شال سبز، هرکی، هرچیز سبزی را که پیدا کرده بود، به خود بسته بود یا پوشیده بود. همگی هم در حال با سرعت پیش رفتن. پنداری که تو داری فیلمی را نگاه می‌کنی. فقط ما بودیم و چند نفر دیگر که حرکت نمی‌کردیم و ایستاده بودیم. فقط کسانی که «سبز» نبودند.

علیرضا- هشتم دی ماه ۸۸
دوازدهم محرم ۳۱- سالروز شهادت حضرت سجاد
ارسال شده با ایمیل!

لعنت بی‌کران بر یزید زمان

زیر بار ستم نمی‌کنیم زندگی
جان فدا می کنیم در ره آزادگی
لعنت بی‌کران بر *یزید* *زمان*
لعنت بی‌کران بر *یزید* *زمان*
وای حسینم، وای حسینم

مشاهدات من

أَلَمْ تَرَ كَيْفَ فَعَلَ رَبُّكَ بِأَصْحَابِ الْفِيل؟

من داعیه ندارم، آیا حکومت جمهوری اسلامی، نباید حرمت ماه حرام را نگاه دارد؟
من تاریخ نمی‌دانم، آیا به جز یزید، فرد دیگری، در ماه حرام مردمان را کشت؟

حُرُمٌ ذَلِكَ الدِّينُ الْقَيِّمْ فَلاَ تَظْلِمُواْ فِيهِنَّ أَنفُسَكُمْ


×××××
معدودي از فتنه گران؟ به آن خیل جمعیتی که من فقط قسمت کوچکی از آن را در محدوده‌ی چهار راه کالج دیدم، می‌گویید معدودی از فتنه‌گران؟ پس آنها که «به طرز مشکوکی جان باختند»، لابد دیگر، عددی نی!! وای بر دروغگویان! لَعْنَتَ اللَّهِ عَلَيْهِ إِن كَانَ مِنَ الْكَاذِبِينَ

×××××

قرار بود به جلسه‌ای در حوالی میدان انقلاب برود. دو تا قابلمه هم با خودش برده بود!
در ترافیک امیرآباد (کارگر) با بلوار کشاورز، تصمیم می‌گیرد که بقیه را از خیابان قدس برود پایین. از طالقانی به پایین را بسته‌اند و همه را به سمت خیابان طالقانی هدایت می‌کنند. نزدیک چهار راه، موتور سواران به دنبال ۴ جوان که فرار می‌کردند، وارد خیابان طالقانی می‌شوند. دو جوان، سوار اولین ماشین می‌شوند و دو دیگر، به فرار ادامه می‌دهند. دومین موتور سوار در کنار ماشین می‌ایستد. لباس شخصیست، کلاه‌خود دارد و با باتومش به شیشه‌ی کمک راننده می‌ کوبد. ترکش، در‌ ِ پشت راننده را باز می‌کند و دو جوان را هل می‌دهد به آن سمت تا موتور سوار، از آن در بگیردشان. لحظاتی بعد، دو نفر با باتوم و سپر، در حال کتک زدن دو جوان بودند.
راننده‌ی زانتیا، تکان نمی‌خورد و نوه‌ی حضرت آیت الله شاه‌آبادی، به کنارش می‌آید و می‌بیند که راننده، خانمی است، مثل مجسمه‌ خشک‌زده.

×××××

شب عاشورا، در میدان نیاوران، ۶۰-۵۰ نفر از این‌هایی را که همه‌ چیز دارند، کلاخود، سپر، باتوم و خیلی چیزهای دیگر و لباس‌هایشان هم سیاه و سبزند، دیده بودم که به دنبال چند نفر، می‌دویدند، ولی امروز، کسانی را سوار بر موتور دیدم، که دیشبی‌ها، پیششان، سرباز وظیفه بودند!!
جولان می‌دادند این موتور سواران ِ نظامی. گویی میدان جنگیست که حریف، بر زمین افتاده‌ و فاتح، سرمست،  دور شادی می‌زند!
صدای تیر به دفعات شنیده می‌شد ولی تو بگو حاجاقا که صدای تیر را نمی‌شناسد!
آسفالت ضلع شمال غربی چهار راه، میدانی از خون شده بود که لابد این هم سس‌های کچاپیست که گوسفند قربانی شده، خورده بوده!
موتورها و سطل‌های زباله‌ای بود که می‌سوختند.  چه معدود پر تعدادی که هم بانک آتش زدند و هم سطل‌ها را و هم موتورها را، و تازه، خیابان حافظ را شعار دِه، بالا می‌روند و مشکوک، می‌میرند و جشن عاشورا می‌گیرند و سناریوی شماره ۲ را کلید می‌زنند!! و تازه همه‌شان هم طرفدار موسوی و کروبی!
البته زیاد هم بیراه نمی‌فرمایید شما!
نزدیک پمپ بنزین، هفشده ده نفری از مردمان (همان معدودی ها لابد!) کنار خیابان ایستاده بودند و رژه‌ی این موتور سواران فاتح را نگاه می‌کردند. ناگهان یک موتور سوار دیگر، که مانند بقیه نبود، به طرف این‌ها گازید! این که می‌گویم گازید، باور بفرمایید که یک مرتبه، من حس کردم که می‌خواهد از آن هفشده نفر، بپرد! از آن ناگهان تر، یک مرتبه این موتور سوار لباس شخصی پوش، به دلیل یک چیزی (اگر بگویم دست خدا، متهمم که نمی‌کنید؟)، یک متری ِ آن هفشده نفر، خورد زمین. چند نفری را هم بعد از طی این یک متر، روی زمین، به زمین انداخت. موبایلم زنگ زد. خون بود که روی زمین بود. گوشی را که به گوشم چسباندم و سرم را بالا گرفتم، مردی، پسر بچه‌ای ۷-۶ ساله را روی دو دست گرفته بود و از بین آن هفشده نفر، بیرون می‌برد.

×××××

شعارهایی که من شنیدم، بیشتر، در مورد یزید بود: لعنت بی‌کران بر یزید زمان

×××××


به خدا که اینها عاقب ندارد! به خدا که این راه جز به سقوط به جایی ختم نمی‌گردد. به خدا که دلم نمی‌خواهد.
نوه‌ی حضرت آیت الله، کسی که عمری را در خدمت به این مملکت در رکاب حکومت بود، کسی که دو برادر در این راه داد، کسی که از نزدیکان بود و در کنارشان، های های گریه می‌کرد و می‌گفت به خدا که این نبود آنچه ما درست کرده بودیم.

(عکسها از کسوف است)




2009/12/27

شکایت به که برم؟!

گفتم امروز روز شماست، بیایم و درد دلی کنم و گله و شکایتی. گله و شکایتی از کسانی که خود را طرفدار شما می‌دانند. کسانی که سنگ شما را به سینه می‌زنند. کسانی که برای شما و یاران و خانواده‌تان گریه می‌کنند و لابد بعد از هر نمازشان، سلامی.
گفتم امروز بیایم و بگویم که من هم از نسل شما هستم. من هم از همان بی بی شهربانویی هستم که برای پسرتان خواستگاری رفتید.
آمدم که بگویم که دلم گرفته آقا. آمدم بگویم ببینید این‌ها بعد از ۱۴۳۰ سال، به نام شما چه کار‌هایی انجام می‌دهند!

امروز آمده بودم در دسته‌هایی که به نام شما هستند، اشکی بریزم. آمده بودم یادی از شما کنم.

ولی الان یادم آمد که به کی دارم شکایت می‌کنم؟ به کسی که نه ۱۴۳۰ سال، که ۶۰ سال، ریختند و خانواده‌اش را کشتند و اسیر کردند. به کسی که نه فقط شاهد مرگ جوانان بوده باشد، جان خودش را نیز تقدیم کرد.

گفته بودید بترسید از کسی که به جز خدا، یاوری ندارد، ما چه باید بکنیم که به جز خدا، منتظری را داشتیم؟

2009/12/26

عاشورا

فردا عاشوراست.
روزیست که در اخرین لحظه هم هل من ناصر ینصرنی سر داد و کسی به یاری نشتافت.
اصل ماجرا چه بود؟ خیلی ساده بود. گفتند که باید با یزید بیعت کنی. فرمود نمی‌کنم. گفتند که دیگر اجازه‌ی ادامه‌ی راه را به کوفه نداری. فرمود بگذارید برگردم. گفتند نه. پس در محلی که بودند، ماندند و در فردا روزی، با هم جنگیدند.
وقتی بیشتر یاران کشته شدند، به میان میدان آمد و هل من ناصر سر داد.
چرا؟ چون گفت زیر بار ظلم نمی‌روم.

فردای عاشورا، چه باید کرد؟
به تنها مراسم ختم مجاز مرحوم ایت الله منتظری، در کشور رفت یا به راهپیمایی ظهر عاشورا؟
خدا رحمتش کند. روزی رفت که مراسم ختمش به عاشورا خورده. نباید این، نشانه‌ای باشد؟ ایران در نجف آباد؟

2009/12/25

در این چند سال که وبلاگ نمی‌نوشتم، مواقعی پیش می‌آمد که دلم می‌خواست بنویسم. اگر همت می‌داشتم، در دفتر خاطراتم می‌نوشتمش، همت اگر کمتر می‌بود، در انجمن مووبل تایپ فارسی و اگر باز هم از این کمتر بود، در ایمیلی به یک دوست. اگر هم هیچ همتی در کار نمی‌بود که عمدتاً نیز همین بود، در ذهن می‌ماند و چه بسا که فراموش نیز می‌شد.
الان آمدم به نخستین عیّار ایماگر ایمیلی بنویسم، یک مرتبه‌ یاد دو چیز افتادم، یکی اینکه تازگی، اینجا را دوباره راه‌اندازی کرده‌ام و دیگری حرف عیّار که آدمی باید خود را به بوته‌ی نقد بسپارد. این‌ را هم گفته بود که در حال حاضر، عمده دلیل نوشتن بیش از هزار پست در وبلاگش، در معرض نقد قرار دادن خویش است با نظرات و انتقاداتی که خوانندگانش در قسمت‌ نظرهای هر پست، برایش می‌نویسند.
این شد که آمدم اینجا تا آن چیزکی را که می‌خواستم در ایمیل برایش بنویسم، اینجا بنویسم.
اولا که الان یادم رفت!
ثانیا که تا یادم بیاید، دستی سر گوش اینجا می‌کشم و قسمت نظرخواهی‌اش را سعی می‌کنم دوباره راه بیندازم. باید اول بروم ببینم آن سایتی که آن روزها از سیستم نظردهی‌اش استفاده می‌کردم، هنوز هست یا نه و سرویس دهی می‌کند و اینها.
اگر در همین حین، آن مطلبم، به یادم آمد، می‌آیم و می‌نویسم. و الا، فعلا تا بعد!

2009/12/21

بیش از دو سال است که اینجا، متروکه شده بود. در این دو سال، چه ها که نگذشت.
همین صفحه را اگر بخوانید، متوجه خواهید شد که در همین چند سال اخیر، فقط مواقعی آمده‌ام و نوشته ام که دلم خیلی گرفته بوده. یه موقع‌هایی هست که دلت کسی رو میخواهد که باهاش درد دل کنی، بگریی و های های زار بزنی.
اولش، شوکه شده بودم. بعد از دست این خبگزاری‌های دولتی، عصبانی.
امروز ولی روز دیگری بود. مثل امشب که شبی خاص است.
عزا عزاست امروز
روز عزاست امروز
پدر سبز ایران پیش خداست امروز
ملت سبز ایران صاحب عزاست امروز

آنقدر دلم پر است و سنگین که دستم نمیرود به نوشتن.
دستنوشته‌ی زیر، پیشکش کسی باد که عاقبت به خیر ترین فردی بود که تا به حال دیده‌ام:

- نمیدونم باید چشمانم را ببندم و از صدای این شر شر اب و خنکی ان روی پاهام لذت ببرم یا اینکه بازشون کنم و این دشت و گل و درخت را نگاه کنم.
- تازه امشب هم یلداست!
- آره. اصلا یادم نبود. تو برنامه‌ات چیه؟
- هیچی. اگه تو و سهراب و بقیه بیاین، شاید بریم و با هم خوش بگذرونیم!
- شما دو تا دخترا هم که همش هی حرف بزنید. چشماتون رو ببندید و از این هوا حالش رو ببرید!

ندا! ترانه! سهراب!
بیایین! بیایین ببینید کی اومده!!
(سه تایی با هم)- کی؟

حضرت ایت الله العظمی حسینعلی منتظری! پدر سبز ایران!

2007/12/15

سلام
نمیدونم چی شد که یک مرتبه به سرم زد بیام اینجا یک چیزکی بنویسم.
دیگه این وبلاگ فیلتر شده به درد من هم نمیخوره. افاضات حاجاقا مرد. دیگه چیزی جز خاطره برام نیست. میخونمش تا خطراتم زنده بشوند.
یکی دو هفته دیگه امتحانام شروع میشه (حقوق پیام نور!!!) و تا اواخر دی هم طول میکشه. امتحانام که تموم شد، یک وبلاگ جدید میزنم با شکل و شمایل جدید و نوشته های جدید و امکانات جدید.
دیروز رفته بودم توی این بلاگر، لاکردار چقدر امکانات اضافه کرده. یک وبلاگ داشتم به نام حاجاقا دات بلاگ اسپات دات کام، توش یک چیزکی نوشتم و طرحش رو هم عوض کردم و کلی حال کردم.
دلم تنگ شده برای همه چیز. برای خوبی های گذشته و ارتباطات گذشته و همه چیز گذشته.
فکر کنم که روانی ام. حس میکنم که گذشته ها بهتر بود. به جای اینکه مدرن باشم و بگم آینده بهتر است. و اینجوری از لحاظ ذهنی تلقین کنم که آینده بهتر است و که بعد هم بهتر شود.
بگذریم.
اومدم فقط یک سلامی بکنم و برم.
به قول والده بوس بوس

2007/03/28

salam

 
سلام
فکر میکنم که حدوداً 5-6 ماهی میشه که اینجا چیزی ننوشتم. اوایل که خیلی گرفتار بودم و مودم هم اصلاً خوب نبود. گرفتاریم هم اینقدر زیاد بود که حتی ایمیلهایم رو هم چک نمیکردم. توی این 10-12 سال، فکر میکنم که برای اولین بار بود که هر روز ایمیلهایم رو چک نمیکردم. بعدش هم حدود دی ماه بود که فهمیدم سایتم فیلتر شده است. این فیلتر کننده ها نکرده اند یک نگاهی به مطلب در انواع سکس من بیندازند و ببینند که من در مورد سکس چی نوشتم، بعد سایت رو فیلتر می کردند. دیگه هیچ انگیزه ای برای نوشتن پیدا نکردم. نداشتم اصلاً. هرچی هم ملت شهید پرور کامنت می گذاشتند که بابا، فلانی هم مرد چرا چیزی نمینویسی، اصلاً حس نوشتن نداشتم. گرفتاری هم کما فی السابق ادامه دارد.
 
سال جدید شد. سال خیلی سختی بود. تصمیم گرفته بودم که تغییر کنم و تغییر همیشه با مقاومت اطراف همراهه. شده تصمیم بگیری رژیم بگیری و عدل تا روزها به مهمانی های مختلف دعوت بشی؟ این دعوت شدن ها همون مقاومت محیط که جلوی تغییر تو ایستادگی میکنه. من هم که تصمیم گرفته بودم که تغییر کنم، تمام دنیا به روم بد شده بودند. توی این مدت خیلی چیزها یاد گرفتم و خیلی چیزها هم از دوستام فهمیدم. شناختم خیلی بیشتر شد. نقطه مشترک همه اینها این بود که تا موضوع تغییر پیش میاد، اصلاً تو را کتمان می کنند چه برسه به دوستی با تو رو!!
 
این سال خیلی سخت، عوضش خیلی زود گذشت. انگار همین هفته پیش بود که با سام که الان کاناداست، رفته بودیم سوریه و لبنان. بیروت نازنینی که همه چیزش از بین رفت. خیلی زود گذشت. خیلی.
 
مادر بزرگ والده، امروز رفت. خیلی آروم و راحت. مهربون ترین آدم فامیل بود. استثنای واقعی. مطمئنم که الان راحته. مطمئنم که الان داره به ریش همه ما ها میخنده. خوش به حالش.
 
سال خیلی خیلی خوبی رو احساس میکنم. به نظرم میرسه که بهترین سال این سی سال اخیرم باشه. راستی امسال بهمن، 30 سالم شد و هیچ کسی هم زنگ نزد. گفتم که تو رو کتمان می کنند چه برسه به دوستیت رو!!
 
سال نوتون خیلی خیلی مبارک
علیرضا

2006/10/04

Imraan
 
توی محل کارم، رادیو روشن بود و اخبار ساعت 10 صبح پخش می شد. گفت عمران صلاحی در سن 60 سالگی...
 
دیگه بقیه اش رو نشنیدم. داد زدم کی؟ عمران صلاحی؟
تازه بجه ها فهمیدن که رادیو هم روشن است. گفتند چی میگی؟ عمران صلاحی جی؟
صدام خفه شده بود. یک اس ام اس به والده زدم که تو میدونستی عمران مرد؟ جواب داد صلاحی؟ و من زدم زیر گریه. صادق اومد و گفت بابا بی خیال. و من همینطور گریه میکردم.
داشتم مینوشتم آره که مهرشید زنگ زد. صدام در نمیومد.
اس ام اس زد که توی بیمارستان توس درگذشته. سکته قلبی.
 
خدا فقط خودش میدونه که چقدر به حرفهاش خندیدم. از استکان چایی هایی که میخورد.
سه چهار ماه پیش بود، آخر وقت داشتم برمیگشتم خونه. رادیو پیام روشن بود. داشت از عمران میگفت. از قدرتش در شعر.
نادر بهتر از من تونسته حرف بزنه. من نمیدونم چی باید بگم.
 

2006/08/10

سلام

خانم والده ما چند وقت پیش یک داستانی را ترجمه کرد و به ما داد که برایش تایپ کنیم. ما هم تایپ کردیم و وقتی که خواستیم برایش بفرستیم، گفتیم که جاچ خانم، این ترجمه ای که شما کردید، این هم اونی که ما کردیم!
بعد خانم والده به ما گفت که مال شما البته که بهتر از ما بود.
بعد دو نفری نشستیم و کمی این ور و اونورش کردیم و یک روزی والده ما آن ترجمه را گذاشت توی وبلاگش یعنی اینجا
امروز ما متوجه گشتیم که جناب آقای پژمان خان، در کامنتی که برای جناب آقای خوابگرد خان گذاشته اند، ضمن ذکر خیری که از سایت هفتان به عمل آورده اند، گفته اند که این مرغ آمین بانو را هم دریابید. ما رفتیم توی سایت هفتان که ببینیم چه کس دیگری همان داستان را ترجمه کرده است، دیدیم که عجب! همان ادنا خان خودمان است که چند وقتیست به مهدی اچ ایی تغییر نام داده است. تاریخ پست ادنا، البته چند روزی بعد از پست والده است. خب با توجه به اینکه والده در گروه جارچی به همگان اعلام نمود که ما یک همچین داستانی ترجمه کرده ایم، خب می شود گفت که ادنا هم که عضو جارچیست، آن نامه را خوانده است و بعدش هم بلافاصله رفته است توی هفتان و لینکش را داده.
البته این امکان هم وجود دارد که ادنای عضو جارچی، هیچ کدام از نامه های جارچی را نخوانده است و خودش راساً اقدام به ترجمه کرده است و حالا از سر اتفاق، بعد از والده ما ترجمه اش را در وبلاگش قرار داده است.
راستش فعلاً حکمی نمیتوانم صادر کنم. ولی خیلی خوشحال میشدم که ادنا وقتی که این ترجمه را در وبلاگش قرار میداد، یک لینکی هم بهش میداد یا وقتی که در هفتان به مطلب خودش لینک میداد، یکی هم به والده ما میداد.
علی ای حال، ما در این پست غرضمان این که به هر دویشان لینک دهیم و بلکه کار خدا پسندانه ای کرده باشیم.

2006/08/08

سلام
اول از همه باید میلاد مبارک حضرت علی علیه السلام رو به همتون تبریک بگم. خدا کنه خودش، توی این روز، صله‌ی همه ما را به ما بدهد.

اما بعد.

می‌گویند سنگ بزرگ نشانه نزدن است. برای اینکه شما یک سنگ بزرگی را نزنید، ابتدا باید آن سنگ را پیدا و از به اندازه کافی بزرگ بودنش اطمینان حاصل کنید. اگر آنقدر بزرگ بود که ارزش نزدن داشت، تازه باید کارهای مقدماتی را شروع کنید. خوب اطرفش را نگاه کنید، جوانب را بسنجید و مطالعات تحقیقاتی و محیطی انجام دهید. چرا اصلا باید یک سنگ بزرگ را نزنید؟ تا به حال چند مرتبه سنگ نزده‌اید؟ یا دست بزن ندارید یا به زن؟ این سوالات فلسفی را از خودتان بکنید. امکان دارد سنگ برای شما بزرگ باشد ولی کس دیگری بتواند آن را بزند. اگر نظر بنده را بخواهید، این سنگ به درد نزدن نمی‌خورد. کمی زور بزنید و سنگ را بلند کنید که اگر کس دیگری بیاید و سنگ را بزند، پاک آبروی شما رفته خواهد شد! به همین دلیل ساده که تحقیقات خود را خوب انجام نداده اید. اصولاً برای اینکه بتوانید یک سنگ را نزنید، باید خودتان را نیز خوب بشناسید. و این یعنی اینکه علم خود شناسی را به بهترین نحوی فرا‌آموخته باشید.
به من ایراد نگیرید که این همه سنگ توی کوه و در و دشت هست که آدمی نمی‌تواند بزند. پیدا کردن یک سنگی که واقعاً نتوانید بزنید، همانطور که دیدید، مستلزم خودشناسیست و می‌دانید که خودشناسی هم مقدمه خدا شناسیست.
چه برکاتی دارد این سنگ بزرگ نزدن!!

بعد از اتمام مراحل مقدماتی، نوبت به مراحل اصلی نزدن سنگ می‌رسد.
سنگ را بگذارید جلوی خودتان (درواقع اگر شما توانستید که این کار را انجام دهید، بلافاصله برگردید ببینید کجای کار ایراد داشته یا درست انجام ندادید. یادتان باشد که شما دنبال سنگی هستید که نزنیدش. اگر قرار باشد که بگذارید جلویتان که نه تنها سنگ را زده‌اید، جابجا هم کرده‌اید و خیلی کارهای دیگر. من چند روز پیش عکس یک خانمی را دیدم که با یک عدد سنگ خیلی بزرگ نمی‌دانید که چه کارها که نمی‌کرد!!)
بنشینید جلوی سنگ. اگر چهار زانو بنشیند که دیگر چه بهتر. اگر پاشنه‌ها را هم روی کناره ران قراردهید که دیگر نور است و اگر همینطور که به سنگ می‌نگرید، پشت دستتان را هم بگذارید روی زانویتان و دو انگشت شست و اشاره را هم مهربانانه وادار به بوسیدن کنید آن هم از نوع فرانسویش که حالا حالا ها ول کن ماجرا نباشند، دیگر نور علی نور است.
به سنگ بنگرید. تمرکز کنید که هیچ چیزی به جز سنگ توی ذهنتان نباشد. سعی کنید فقط به یک نقطه از سنگ خیره شوید. خانم که جلویتان نیست که سرتاپایش را برانداز کنید! (اگر شما خواننده گرامی، خانم هستید، بنا به اختیار خودتان می‌توانید به جای خانم، آقا را در جمله قبلی قرار دهید. اختیار با شماست. همانطور که بعضی مواقع حق هم با شماست!!!)
بعد از چند دقیقه‌ای که تمرکز کردید (بستگی به این دارد که چقدر در تمرکزتان موفق بوده اید. از 2 دقیقه بگیر برو بالا) چشمهایتان را ببندید و تصور کنید که سنگ را بغل کرده‌اید و عرق از سر و رویتان می‌ریزد و شما دریغ از یک میلی‌متر زدن سنگ. یواش یواش احساس می‌کنید که تمام وجودتان در حال از هم پاشیدن است. یک مرتبه بلند شوید، فریاد کشید، به سوی سنگ بدوید و با تمام زور، سنگ را نزنید. موفق باشید!

بنده دیشب (البته تا الان که ساعت دوازده ظهر سه شنبه است)، اولین قدم را برای نزدن سنگ بزرگ برداشتم. قریب به 100 مگابایت کتاب در حدود 10.000 صفحه از اینترنت گرفتم که معلوماتم را بالا ببرم. تا روز جمعه بیست مرداد ماه هم شما فرصت دارید تا یک عدد سنگ بزرگ، مجانی و رایگان، از http://www.worldebookfair.com بار گذاری پایین (درست نوشتم؟) کنید. بشتابید که وقت نادر است.

2006/08/05

سلام

اول از همه عرض کنم که این بلاگر آقا قاط زده است خفن.
عرض شود خدمتتون که ما چهارم مرداد ماه مطلبی نگاشتیم و پستش کردیم و چون کنکور داشتیم، دو سه روزی به اینترنت سر نزدیم. روز هفتم مردادماه که به وبلاگمان آمدیم، دیدیم که مطلب ما تاریخش خورده است ششم مرداد ماه. گفتیم اوکی نو پرابلم. روز دوازدهم مردادماه، آقا ما یک عدد کامنت به وسیله ایمیل دریافت کردیم که فردی نوشته بود یکی از بزرگترین مزایای اینکه یه مطلبو دوبار پست کنی اینه که من میتونم تو دومی اول بشم !! آقا ما را می فرمایید، گفتیم ما کی یک مطلب را دو مرتبه نوشتیم؟ مجدداً آمدیم به وبلاگمان و دیدیم که همان مطلب چهارم یا به روایتی ششم مردادماه ما، در تاریخ یازدهم هم پست شده است. ولی هیچ اثری از کامنت آن فرد محترمه نیست!
تا اینکه آقا محمد اومد و کامنت دیگری بنگاشت و ما خوشحال از اینکه بالاخره کامنت آن ضعیفه، پابلیش گردیده ، ولی دیدیم که باز هم جا تر است البته که بچه نیست. حالا اینها به کنار، الان که اومدم اینجا می بینم که در لیست مطالب پست شده من، فقط یک بار آن مطلب هست و من نمیدانم این جناب بلاگر آن دومی را از کجا آورده است. خلاصه اینکه به قول خاتون گفته باشم که مبادا بعداً سوالی ابهامی چیزی پیش آید.

اما بعد.
آقا ما بعد از قریب به یک سال بالاخره دو عدد زوج جوان را به کلبه خویش دعوت نمودیم. اما ای کاش که نمینمودیم!! یعنی اینکاه آقا پاک آبرویمان رفت. اولاً که در یک چشم به هم زدن، آقا ما یادمان رفت که پلو را گذاشتیم که قل بخورد. این شد که وقتی تلفنی که فکر میکردیم حداکثر 50 ثانیه طول میکشد ولی نزدیک به 3 دقیقه به طول انجامید، تمام شد و گفتیم خب حالا برویم توی آشپزخانه، دیدیم که کمی بیش از اندازه برنج قل خورده است و دیگر باید کشیدش سر میز!! این شد که لوبیا پلویی که میخواستیم جلوی بانوان محترمه آبرویمان را حفظ کند و میان نو عروسان و آقایان داماد دعوا و اختلاف راه بیندازد که بابا برو یاد بگیر، ببین یک عدد الف بچه که تازه پسر هم هست و مثل سرکارعالیه دختر تشریف ندارد، چه پلویی درست کرده بود و تو؟ خجالت بکش و مگر توی اون خونه مادرت (شاید هم یک عدد لفظ دیگری را به کار برد) چی بهت یاد داده اند و از این دست بگو مگو ها، برعکس شد و آبروی ما را برد و بانوان محترمه هم نفسی به راحتی کشیدند و آقایان داماد هم قدر همسرانشان را دانستند!!
خلاصه اینکه این تازه کوچیک کوچیکش بود. ولی چیزی که در این مهمانی کوچک، جلب بنده را توجه کرد دو تا چیز بود یکی اینکه یکی از بانوانی که به تنهایی و بدون همسرشان تشریف آورده بودند، فرمودند که درست است که این پلوت بد شد، ولی چون بقیه خوب شده بود و ریزه کاری هایت رو درست انجام داده بودی، ما کاملا حرفت را باور میکنیم که این خراب شدن لوبیا پلو فقط یک اتفاق بوده است. حالا کجای این حرف جالب توجه است؟ اینجاش که اگر بنده یک عدد خانمی بودم که آقایی نیز همسرم بود و آن وقت یک چنین جی کی ایی میکردم، آیا باز هم همین حرف زده میشد؟ والده که میگوید نه. جامعه مرد سالارانه ما چنین اجازه ای را به زن نمیدهد که غدا را خراب کند. اگر احیاناً غدای زن خراب شد، نه به خاطر اتفاق که به خاطر بی عرضگی و غیره اوست. راستش دلم برای آن نو عروس تازه سوخت. چون فکر میکردم که اگر آنها آبروی شوهرشان را ببرند، چه الم شنگه ای که به راه نخواهد افتاد.
اما مطلب دوم اینکه این جوانان برومند ایران زمین، اون شبی هیچی نخوردند. فقط شیرینی که خودشان آورده بودند تقریباً نصف شد. صبح جمعه که داشتم خونه رو مرتب میکردم، بیسکوییتهایی که من عاشقشان هستم، تمام و کمال دست نخورده ماند و 3 عدد رنگارنگ به علاوه 24 عدد تخمه سفید به همراه چند عدد پسته، کل چیزهایی بود که خورده شد. خوب شد میوه نخریدم!!

2006/08/01

سلام
 
اول از همه باید چهارسالگی مرتیا را تبریک عرض کنم. کمی دیر است ولی خب سوخت و سوز ندارد!!!
 
اما بعد.
 
1- امروز رفته بودم که کارت ورود به جلسه کنکور دانشگاه پیام نور را بگیرم. یک ورقه تبلیغاتی یک آموزشگاه را بهم دادند که نوشته بود ما آرزو میکنیم در آزمون 6 مرداد ماه موفق شوید ولی...
 
ولی در غیر این صورت ما تا آزمون سال بعد با شما هستیم!!!
 
2- نزدیک به یک ماه است که موبایلم خراب است و همش هم تعمیرگاه ایراتل است. بیچاره ها دیگر من رو که می بینند، میگند تو که دیروز اینجا بودی!!! فعلا از گوشی ساخت وطن صا ایران استفاده میکنم ولی مشکل اینجاست که همه ی شماره تلفنهایم توی گوشیم بود. نزدیک به یک ماه است که از هیچ کس خبری ندارم. پس فردا هم کنکور دارم، بعد از کنکور باید یک فکر اساسی برای شماره تلفنهای دوستان بکنم.
 
3- در پست قبلی که لینک یک سایت ضد اسراییلی را نوشته بودم، به دلیل همان لینک، نامه هایی که از طرف بلاگر به ایمیلهای خوانندگان میره، اسپم تشخیص داده شده بود و امتیاز منفی آن نیز -11 بود. جالبه که بدانید میانگین امتیاز منفی یک نامه ی اسپم، بین منفی یک و صفر است!! به میگن سانسور؟ به این مینگن آزادی؟ نمیدانم. فعلاً وقت فکر کردن به اینها را ندارم.

2006/07/27

سلام

اول از همه باید چهارسالگی مرتیا را تبریک عرض کنم. کمی دیر است ولی خب سوخت و سوز ندارد!!!

اما بعد.

1- امروز رفته بودم که کارت ورود به جلسه کنکور دانشگاه پیام نور را بگیرم. یک ورقه تبلیغاتی یک آموزشگاه را بهم دادند که نوشته بود ما آرزو میکنیم در آزمون 6 مرداد ماه موفق شوید ولی...

ولی در غیر این صورت ما تا آزمون سال بعد با شما هستیم!!!

2- نزدیک به یک ماه است که موبایلم خراب است و همش هم تعمیرگاه ایراتل است. بیچاره ها دیگر من رو که می بینند، میگند تو که دیروز اینجا بودی!!! فعلا از گوشی ساخت وطن صا ایران استفاده میکنم ولی مشکل اینجاست که همه ی شماره تلفنهایم توی گوشیم بود. نزدیک به یک ماه است که از هیچ کس خبری ندارم. پس فردا هم کنکور دارم، بعد از کنکور باید یک فکر اساسی برای شماره تلفنهای دوستان بکنم.

3- در پست قبلی که لینک یک سایت ضد اسراییلی را نوشته بودم، به دلیل همان لینک، نامه هایی که از طرف بلاگر به ایمیلهای خوانندگان میره، اسپم تشخیص داده شده بود و امتیاز منفی آن نیز -11 بود. جالبه که بدانید میانگین امتیاز منفی یک نامه ی اسپم، بین منفی یک و صفر است!! به میگن سانسور؟ به این مینگن آزادی؟ نمیدانم. فعلاً وقت فکر کردن به اینها را ندارم.

2006/07/24

هفته ي پيش وقتي كه EuroNews بيروت رو نشان ميداد، گريه ام گرفت. اين بيروت همان بيروتي بود كه 3 ماه پيش من رفتم و كلي ذوق زده شدم؟ اين بيروت هماني بود كه به پسر خاله ام گفتم كه اگر روزي ديدي كه اومده ام اينجا ساكن شدم تعجب نكن؟ باورم نميشد. درياي به اون زيبايي، ساحل به اون آرامي چه بلايي سرش آمده بود. ولي همين گريه، بيشتر از چند دقيقه طول نكشيد و من هم رفتم مثل هميشه، سرم را روي بالشت گذاشتم و خوابيدم. البته شخصاً در ميان دوستان و آشنايان، به بي غيرت معروف هستم، ولي احساسم اين بود كه اين بي غيرتي، در مورد مسايل غم انگيز دنيا، مثل جنگ و سيل و طوفان و غيره، اپيدمي و همه گير شده. البته جناب خوابگرد هم همين نظر را تا حدودي دارند.
اين همه جنگ و خونريزي تا كي بايد طول بكشد؟ پس اين انسان كي بايد عاقل شود كه بابا همه ما آدميم، همه ما مخلوق يك نفريم؟

يك سايتي هست كه خودم حوصله اينكه تمامش لود شود را نداشتم و صفحه رو بستم، ولي به شدت توي ايميل ها و آف لاين ها ميايد. اين كارها، به نظر من زياد مفيد فايده نيست و اگر ميخواهيم كه كاري كرده باشيم، بايد به آن لينك دهيم.
من اينجا سهم خودمم را انجام دادم و اميدوارم كه شما ها هم همينكار را بكنيد.

با آروزي اينكه روزي را بتوانيم ببينيم كه در هيچ جايي نه جنگي باشد نه كشتاري

2006/07/16

سلام
یک کوچه پایین تر از محل کارم، یک سلمانیست. دو سه هفته ی پیش، سردرش یک تابلو گذاشت که عکس یک آقای مدل خیلی خوشگلی با موهای افشان بود و اسم سلمانی.
یک روز که داشتم جلوی روزنامه فروشی که در کنار سلمانیست، سیگار میکشیدم و به تابلو نگاه میکردم، یک آقایی با موهای جو گندمی با جوانی 24-23 ساله، از سلمانی اومد بیرون. یکی از مغازه دارها گفت حاجی عجب عکسی از پسرت گذاشتی بالا مغازه ات ها!!! اون هم گفت که کار خودشه. از بس با این کامپیوتر ور میره بالاخره یک خیری هم باید به پدرش برسه یا نه؟!!

هفته ی پیش، توی کل پیاده رو، چندین و چند حجله گذاشته بودند و پارچه های سیاه و تسلیت از طرف مسجد محل و کلانتری و کسبه و ... به صاحب مغازه در غم از دست دادن تنها فرزند.

هنوز باور نمیکنم.
امروز حجله ها و پارچه ها نبود.
زندگی ادامه داره. چه بخواهیم چه نخواهیم. بی رحم است نه؟

2006/07/10

18 تير چه تاريخيست در زندگي من

خيلي خوشحالم. خيلي زياد خوشحالم. تقريباً دارم ديوونه ميشم. بعد از اينكه ايتاليا آلمان رو كشت (دقيقاً كشت. نه اينكه برد.) از شدت هيجان تا صبح بيدار موندم و فرداش هم كه بايستي ميومدم سركار و نتيجه اينكه 40 ساعت خوابم نبرد. اون شب به همه گفتم كه همين كشتن براي كافيست. هرچقدر كه باخت آرژانتين تمام توان من رو گرفت به طوري كه با خوردن دو ماگ قهوه ولي ساعت 11 شب بيهوش شدم و حتي نتونستم بازي ايتاليا اكراين رو ببينم، كشتن آلمان بهم نيرو داده بود.
حالا ايتاليا قهرمان جام شد. ايتاليا آلماني رو زد كه آرژانتين رو زده بود، فرانسه اي رو زد كه برزيل رو برده بود و اين يعني كه آرژانتين و برزيل رو هم برده است.
سالها پيش از اين، والده قربون صدقه خواهر زاده اش كه ميرفت، ميگفت الهي فداش خاله اش. در تمام اين مدت ميگفتم الهي فداش شه خاله اش. كي؟ كاناوارو.
دارم ديوونه ميشم.

سالها قبل،‌ 18 تير ماه، روزي بود كه براي اولين بار به قول امروزيها كلنگ بيزينس اينترنتيم رو زدم. روز 18 تير قرار داد نمايندگي فروش و هوست و دامنه و اينترنت رو با شركت قاصدك امضا كردم.
دو سال بعدش وقتي كه داشتم دو سالگي كارم رو جشن ميگرفتم، واقعه 18 تير كوي دانشگاه پيش اومد و ديشب 18 تير ماه، روزي كه تولد 9 سالگي بيزينسم بود، ايتاليا بعد از 24 سال قهرمان شد.
قبل از بازي به همشيره ميگفتم كه اگر اقليدس زنده بود، ميگفت كه از نظر اعداد امسال ايتاليا قهرمان ميشود و ديديم و كه قانون اعدادي كه اقليدس در نزديك به 3000 سال پيش وضع كرده بود، هنوز هم پابرجاست.

علي يار روي كيك تولدش نوشته بود VIVA Argantina. خيلي دلم سوخت. به معناي واقعي. حالا ايتاليا روي اين خيانت كار رو كم كرد. بهش گفتم احساس خفت و خواري نميكني؟!!!

زنده باد ايتاليا. زنده باد كاناوارو. زنده باد بوفون مادر پياله كه حتي محض ثبت در تاريخ هم يك پنالتي رو در جهت نپريد. زنده باد زيداني كه بالاخره اون خود اصليش رو نشون داد. هيچ ميدونستيد كه زيدان تا به حال در مسابقات باشگاهي و مليش، اين سومين باري بود كه به دليل شاخ زدن به ملت شهيد پرور از بازي اخراج ميشه؟ بابا طرف اينكاره است.
امروز همه تون رو دوست دارم. حتي توي آلماني و حتي تو زيدان!

2006/06/17

سلام
 
1- تقریباً میتونم بگم که اعصاب درست و حسابی ندارم و صد البته که به خاطر حذف ایران از ادامه جام جهانیست. نگید که مگه تو انتظار داشتی که ایران صعود کنه؟ امید که داشتم. دلم که میخواست.
 
2- یک هفته ایست که در یک شرکت کار پیدا کردم. فعلاً قرار است که تا آخر خردادماه بروم تا اگر هر دو طرف راضی بودیم، قرارداد استخدام ببندیم. کار فعلیم هم فعلاً این است که رابط بین کارمند و بخشها با حسابدار است. یعنی اینکه سند ها را مرتب میکنم و دفاتر حسابداری را مینویسم و... تا حسابدار که تشریف میاورند، مشکلی نداشته باشند.
 
3- چند روز پیش که اومده بودم خونه، توی پارکینگ که سوار آسانسور شدم، 4 نفر (دو مرد و زن و دو دختر و پسر) توی آسانسور ایستاده بودند. من فکر کردم که به خاطر من آسانسور رو نگه داشته اند، ازشان تشکر کردم و دکمه طبقه خودمان را زدم. متوجه شدم که به جز همینی که من زدم، بقیه خاموش است. به طبقه خودمان که رسییدیم، من از آسانسور اومدم بیرون و آنها هم همانطور ایستاده بودند!! خیلی وسوسه شدم که برم بگم شما برای اینکه بروید به مقصد مورد نظر، باید دکمه اون طبقه رو بزنید!! ولی خب جلوی خودم رو گرفتم. حدود 30-40 ثانیه بعد در آسانسور بسته شد و آسانسور به سمت بالا حرکت کرد. فکر کنم کسی آسانسور رو زده باشد!!!
 
4- چندی پیش یک نوشته ای نوشتم. نمیشه اسمش رو گذاشت داستان یا حتی قصه. ولی خب برای خودش یک چیزی هست! خودم زیاد ازش راضی نیستم ولی باز هم خب، بد نیست شما هم بخوانیدش!

2006/05/21

سلام



شرح 1- خب من هم اگر یک چنین مه جبین و سیمین رویی جلویم بود، یک همچین لبخند ملیحی بر لبانم نقش میزد.
شرح 2- ای آقا، مسلمونی هم مسلمونهای قدیم، آقا چشمهات رو درویش کن
شرح 3- ... یه دیقه وایسین، ببینم بلاخره این قرار ما چی میشه...



نه خیر، مثل اینکه قرار ما امروز جور نمیشه، بذار لااقل هم زمان هر دو کار رو بکنم...
(در حاشیه) دقت کردید چه با دقت به دستهای دختره خیره شده اند!!؟

2006/04/25

سلام
خب البته که بیشتر از یک ماه است که در این مکان مقدس چیزی ننوشتم. علت صرفاً گشادی برخی اسافل آدمیست و لاغیر. همین فراخی، باعث می گردد که آدمی کمی تا قسمتی هم مودش پایین بیاید. وای به روزی که مودت هم پایین باشد و زنگ بزنی به محترمه ای که بخواهی کمی گپ بزنی و او هم دلش از تو پر تر باشد و شروع کند به درد دل کردن که البته با زبانی نرم نیست و توناژش بالاست !!!

ما به خیر و نیمه خوشی رفتیم سوریه. چون در آنجا خوش نگذراندیم، وقتی که برگشتیم، با پسر خاله ها رفتیم شمال و حسابی دق دلی را خالی کردیم.
حال و خوصله حرف زدن ندارم فقط همین را بگویم که چون ما مهمان پسرخاله مان بودیم، و ایشان هم به خاطر قرار سفارتی به سوریه میرفتند، برایشان مهم نبود که توری که میگیردند چه نوع توری باشد. تور ما هم که یک عدد تور زیارتی بود و برنامه گروه هم روزی سه نوبت زیارت. ما هم که تصمیم داشتیم که حتماً سری به بیروت بزنیم، فقط 12 ساعت در لبنان بودیم و این شد که حسرت به دل ماندیم.

برعکس همیشه که مینوشتم حرف برای گفتن زیاد دارم، ایندفعه هیچ حرفی برای نوشتن ندارم.
شما هر سوالی که دارید بپرسید بلکه بنده حرفی برای نوشتن داشته باشم.

راستی سال نویتان حسابی مبارک باشد. خدا کند که حسابی تر از سالهای گذشته باشد.
ایام به کام

2006/03/13

سلام

احتمالاً اين آخرين مطلب سال 1384 بنده خواهد بود. بازهم احتمال دارد كه جمعه به اتفاق پسر خاله‌ى نازنين برويم به كشور سوريه. شنيده‌ام كه از دمشق با ماشين تا بيروت كمتر از يك ساعت است براي همين هم شايد يك سرى به بيروت هم زديم. اگر رفتي شديم، سال تحويل و هفته‌ي اول عيد نيستيم. خلاصه اينكه از همين الان، سال جديد رو حسابي بهتون تبريك ميگم و خدا كنه كه سال آينده، اولاً از امسال كلي و حسابي بهتر باشه و ثانياً يكي از بهترين‌هاي عمرتون باشه.

روز دوشنبه يازدهم صفر 1397 هجري قمري، ساعت بيست دقيقه از سه بعد از ظهر گذشته، پسري دو كيلويي به دنيا اومد كه بعدها شخص شخيص حاجاقا گرديد! يك شنبه بيست و يكم اسفندماه 1384 هجري شمسي، برابر بود با يازدهم صفر 1427 هجري قمري، يعني با يك حساب دو دو تا چهارتا، ديروز سي‌امين سال تولد من به حساب قمري بود!
خيلي ها ازمن ايراد گرفتند كه نخير هيچ هم همچيزي نيست و بايد به سال شمسي حساب كرد و... ولي من عمداً ديروز رو به خاطر سپرده بودم. از خيلي خيلي ماه پيش، منتظر ديروز بودم. از امروز به بعد، تقريباً سي ساله شده‌ام. سي ساله‌اي كه خيلي بايد براش فكر كنم.

زندگي، بدون اينكه خبرمان كند، همينطور دارد پيش ميرود. والده هرچند گاهي توي وبلاگش مطلب مي‌نويسد و روزي چهار پنج نفر هم بازديد كننده دارد. خيلي كم پيش مياد كه مطلبش عمومي باشد و بيشتر مطالبش، تخصصي ادبيست.
هر وقت كه ميرم توي وبلاگش، احساس غرور مي‌كنم. نه به خاطر اينكه پسرشم، بيشتر به خاطر اينكه يواش يواش دارد كار با وبلاگ نويسي را ياد مي‌گيرد. قبلاً هم نوشته بودم كه احساس مادري رو دارم كه مي‌بيند بچه‌اش يواش يواش دارد بزرگ مي‌شود و پشت لبهاش سبز، يا نوك سينه‌هاش برجسته مي‌گردد!!(بسته به مورد!!!)
توي يكي از مطالبش، درباره عزيز معتضدي نوشته بود. رفتم زندگي نامه‌ي عزيز رو خوندم. عنوانش اين بود كه نوشتن، شغل نويسنده نيست، سرشت اوست. خب با توجه به حال و احوال خودم، با توجه به سي ساله شدنم، به توجه به فكري كه مدام توي ذهنم در همين باره ها هست، سوال كردم از خودم كه سرشت من جيست؟ وكلات؟ دلالي؟ نويسندگي؟ تحقيق؟ اينرنت؟ اينا همشون يا چيزهايي هستند كه دوستشون دارم و توي خودم هم ذوقي ديدم، يا اينكه چند صباحي انجامشون دادم.

نزديك به 7 ماه است كه بيكارم. البته بود موقعي كه تو كار كارت خريد از اينترنت بودم، ولي كار به اون معني كه شما فكر ميكنيد و احتمالاً انجامش هم ميديد، نه. قبل از اين 7 ماه خب دانشجو بودم و درس ميخوندم. دقيقاً مثل كارمندي كه سر كارش، كار نميكند!! توي اين 7 ماه خب البته خيلي چيزها ميتونستم ياد بگيرم. قبلاً وقتي كه يك همچين فرصتهايي برام پيش ميومد، كلي بر معلوماتم اضافه ميكردم و ... (هميشه خودم يك اصطلاحي در يك همچين موردي به كار مي‌بردم ولي الانه هرچي فكر ميكنم يادم نمياد ميگفتم بر معلوماتت اضافه كن و ... كسب كن.) ولي اين دفعه هر كاري كردم، نتونستم بشينم پاي كامپيوتر و مثلاً زباني بياموزم.
اصلاً الان ماههاست كه ديگه كامپيوتر اون رفيق شفيق 24 ساعتم نيست. چند وقت پيش كه 4-5 روز تلفن خونمون به خاطر كابل برگردان، قطع بود، داشتم فكر ميكردم كه قبلاًها اگر يك همچين اتفاقي ميوفتاد، كلي پول كافي نت ميدادم.

دارم عوض ميشم. نسبت به قبل خيلي تغيير كردم. تغيير و عوض شدن في نفسه، بد نيستند ولي من ميترسم. بيشتر از اين ميترسم كه مبادا كه بدتر شم.
يكي از اين تغييراتي كه توي خودم مي‌بينيم، پول است!! احساس مي‌كنم كه عامل قدرت من، عامل تنفس من در طي همه‌ي اين سالها، پول بوده، حالا كه بي پول شده‌ام، ديگه حوصله‌ي هيچ چيز و كسي را ندارم. با بچه ها بيرون نميرم چون عادت ندارم كه پول رو ديگرون بدهند يا لااقل من تعارف نكنم. نميدونم مي‌ترسم، خجالت مي‌كشم يا اينكه چي. از خونه بيرون نميرم، چون اگر ماشين دست علي‌يار باشد، من عادت ندارم كه با تاكسي معمولي برم. عمري مرفه بي‌دردي سوار تاكسي تلفني مي‌شدم و حالا بايد تغييرش بدم. از اينترنت و استفاده نمي‌كنم چون پول تلفن و اينترنتش زياد است و مي‌ترسم از پسش برنيايم. اگر بخواهم احتمالا تا صبح بايد برايتان بشمرم!!

آرزوهاي خوب خوب برايتان مي‌كنم. سعي مي‌كنم كه كساني را كه مي‌شناسم، هنگام تحويل سال، به اسم ياد كنم. شما هم همين كار را بكنيد!

مثل هميشه، دوستتون دارم
عليرضا

2006/03/06

سلام
 
الانه يكي از دوستان زنگ زد و گفت كه بي معرفتها رو مي‌گيرند، نگرانت شدم، گفتم يك زنگ بزنم!! گفتم آره، حق كاملاً به قول سالك به دست توست. ما يك رفيقى داريم به نام مريخي، از تو با نجيبتر است چون حداقل زنگ نزده كه به روم بياره و شرمنده‌ام كنه، اون هم براى اينكه كم نياره، گفت حالا بيا و خوبي كن، من نگرانت شدم گفتم يه هشدارى بهت بدم كه مواظب خودت باشى به من چه كه دوست مريخيت، به فكرت نيست!!!!
 
خلاصه، ما بى‌معرفتيم، درست. ما تلفن خونمون قطع بود و شماره‌مون عوض شد، درست. ما مدتى دسترسى به اينترنت نداشتيم، درست. ما تنبليم، اين هم درست. ولى دليل نميشه كه يك ماه به اينجا سر نزنيم، اين هم درست. اصلاً هيچ عذر و بهانه‌اى ندارم جز اينكه حال و حوصله‌ى هيچ كارى رو ندارم.
 
از يكماه پيش تا حالا، كلى حرف داشتم كه بنويسم، درمورد عاشورا، درمورد دوستى، در مورد منشى، در مورد سهام عدالت، در مورد بودجه، در مورد خيلى چيزها كه الان فقط همينهاش رو يادم مي‌اد.
 
راستش رو هم بخواين، ديگه اينقدر جامعه‌ى محترمه نسوان، اين جنس لطيف، ما را شرمنده كردند و گفتند كه بابا چرا يك دوكلوم نمينويسى، اومديم و يك چند خطى بنويسيم بلكه از اين عذاب وجدانمان كمى تا قسمتى كاسته گردد.
 
البته توي اين مدت يكماه، دو بار هم شروع كردم به نوشتن كه هر دوبار كامپيوترم هنگ كرد و تازه پريروز فهميدم كه مشكل از فن كارت گرافيكم است كه عمرش را داده به شما، كه ديروز رفتم و يكى خريدم.
 
گفتم عمرش را داده به شما ياد يكى از مطالب ديگه اي كه ميخواستم بنويسم افتادم و ان هم اينكه روزی که خدا وظایف فرشته های مقرب درگاه را تعیین می‌کرد، عزرائیل اعتراض کرد که: همه‌ى بندگانت من را لعن و نفرین خواهند کرد. خدا گفت: نه، من کاری می کنم که هیچ کس مرگ را گردن تو نیندازد بلکه مقصرین دیگری...
 
فعلاً تا روزي كه من سر حوصله بيام و بشينم و يك متن مفصل بنويسم، شما اين صفحه‌ى سنگين را بخوانيد تا بعد.
 

2006/02/05

سلام
 
دلم خيلي گرفته. البته معمولاً از يه چند روز قبل تولدم تا چند روز بعدش اينجوري هستم. ولي امسال، فكر ميكنم كه بيشتر شده.
 
دلم از دست اين ريا كاري ها و نفاق و دورويي خيلي گرفته.
 
امسال حكومت نشون داد كه حتي عزاداري امام حسين هم نمي‌تونه جلوي اهداف و اغراض مقاومت كنه.
چند سال پيش كه عيد و محرم با هم افتاده بود، مي‌گفتند كه مردم ما در عين اينكه شادباشهاي سال جديد رو انجام مي‌دهند، عزاداري هم ميكنند ولي الان، كافيه كه يك سري به برنامه هاي راديو و تلويزيون بزنيد، الان داره عزاداري نشون ميده، تموم كه شد، تئاتر موزيكال نشون مي‌ده و به مسخره كردن هويدا و ... مي‌پردازه.
امروز فكر ميكنم كه روز پنجم محرم باشد. تا الان كه يك عدد نوحه هم از راديو نشنيدم. البته راديو هميشه روشن نيست. ولي مگر سالهاي قبل، هميشه روشن بود؟ تا به حال هيچ وقت امكان نداشته كه من يك بار سوار ماشين بشم و از نوحه‌ي راديو گريه ام نگيره. ولي امسال تا الان كه نشنيدم. خدا كنه تاسوعا و عاشورا بشنوم!!
 
امسال يك چيز عجيب ديگه اي هم كه هست، عكسهاي فت و فراوون امام حسين و حضرت ابوالفضل است. اصلاً انگار نه انگار كه كشيدن تصاوير، نگاه كردن به اينها، مكروه بود. انگار نه انگار كه يك زماني اسامي مقدس بودند، شخصيتها حرمت داشتند، ماه ها ارزش داشتند. اسم بزرگراه رو ميذارند، امام علي (ع) كه ملت بگن، تو امام علي ميخوره؟!! اسم دم دست تر از اولين امام شيعيان، اين فردي كه به نظر همه‌ي اسلام شناسان مسلمون و غير مسلمون، يكي از بزرگترين افراد بشر بود، پيدا نكردند؟ بابا من راهنمايي بودم، گفتم نبايد اسم اين خيابون، ميرداماد باشه، چون ملت ميگن، ميرم نه ميرداماد. اينها براي خودشون شخصيتي بودند. حالا اسم فلان ميدون رو بذاريد اما حسين، كه مردم بگن جنده هاي امام حسين، خوب خوش ركابند!! اونقدر پيچوندنمون پيچوندنمون كه اصلاً حاليم نيست كه كجا هستيم، چي بوديم، چي داريم مي‌شيم. وقتي خودشون اينها را رعايت نمي‌كنند، وقتي خودشون حرمتها رو نگه نمي‌دارند، وقتي كه خودشون كه داعيه اسلام داري و نگهداري از اسلام و انتشار اسلام ناب محمدي رو دارند، رفتارشون اينه،‌ ميخواين، مردم درست بشن؟ ميخواين دخترها، روسريشون رو درست كنند؟ من يادمه كه اولين باري كه موهاي يك زن، توي سينما از پشت روسريش بيرون بود،‌ مادرم گفت نگاه نكن. گفتم چرا؟ گفت اون اين كار رو كرده كه همه نگاش كنند، حالا اگه ما نگاش نكنيم، به هدفش نميرسه و ديگه آدم ميشه! ولي حالا اينقدر همه چي برامون عادي شده، كه قبح همه‌ي قضايا برامون از بين رفته. اگه پس فردا ديديم، يكي لخت و عور اومد توي خيابونها، بر و بر نگاش مي‌كنيم و احياناً يك استغفرالله هم مي‌گيم و ميريم. گفتم كه اينقدر پيجوندنمون كه ديگه يادمون نيست كه كي بوديم و چي بوديم.
 
نميدونم. دلم گرفته. شايد دارم به قول امروزيها آدم املي ميشم. شايد افكار مرتج و تند رويي دارم. ولي فعلاً كه همينم. در حال حاضر هم دلم خيلي گرفته.
 
*********
 
تولد ما به خوبي و خوشي برگزار شد. پيامدهاي‌ خيلي خوبي داشت. مهمترينش اين بود كه كدوقلقلي خان جانمان، بعد از دقيقاً 43 سال و هفتاد و چهار روز، برامون پيغام گذاشت. كامنت گذاشتن كدو، بيشتر از اون جهت قابل توجه است، نه اجازه ميده كسي براش كامنت بگذاره و نه براي كسي كامنت ميذاره. اين ميدونيد يعني چي؟ يعني اينكه يك نفر هست كه دوستت داره. يعني اينكه يك نفر هست كه با اينكه به خودش قول داده كه ديگه از اين كارها نكنه، ولي بعد از  43 سال و هفتاد و چهار روز،  مياد و ميگه حاجي به يادتم. كدو، مجازي ترين دوست من است. دوستي كه اگر روزي روزگاري اين ارتباط مجازي از بين بره، هيچگاه و هيچ حور نميتونيم همديگه را دوباره پيدا كنيم كما اينكه مدتها همينگونه بود.
 
گلابتون بانو هم براي من، اولين باري بود كه كامنت مي‌گذاشت. حالا نميدونم اصولاً اين اولين كامنتي بود كه گذاشته بود، يا اينكه ما تاحالا افتخارش رو نداشتيم. علي اي حال، اين كامنت هم به ميمنت سالروز خجسته تولد ما بود. تولدي كه هرچند كه دلگير ترين روز بود، ولي حواشي خوبي داشت.
روز يازدهم بهمن ماه 84، دومين روز در عمر من، از لحاظ گريه كردن بود. يك مرتبه، ساعت 12.5 بعد از ظهر، پا شدم، بدون جوراب و كفش،‌ با دمپايي و شلوار و بلوز، رفتم حرم عبدالعظيم. اونجا، من خودم نبودم، يكي ديگه بود اونجا. جاي همه تون خالي. جاي خودمم هم همينطور. تا تونستم گريه كردم. ميگم از لحاظ گريه كردن، دومين روز عمرم بود.
 
اينكه ميگم دلگيرترين روز بود، منظورم همين روز يازدهم است. نه كه فكر كنيد كه جشنهاي با شكوهي كه برايمان گرفتند و سورپرايزهاي متعددي كه برايمان كردند، دلگير كننده بود كه اينها همان حواشي خوبيست كه ذكرش رفت.
 
روزي روزگاري، سالك صاحب كشكول مرحوم، گفت تلخي كلامم، از تلخي كامم ناشي شده. حالا اگر كلام من هم تلخ بود، به همان حساب بگذاريد.
دنيا همين است. زندگي هم همينطور. اينجا هم براي همين است كه مفري باشد براي چنين روزهايي.
 
به قول والده بوس بوس
عليرضا

2006/01/27

سلام
امشب جاي همه ي كساني كه دوستم دارند يا از دوستداران هستند خالي بود. به بهترين وجهي و نحوي سورپريز شدم!!
 
حدود 10-12 روز پيش،‌ پسر عمم زنگ زد كه آقا پنج شنبه 6 بهمن ماه، عقد كنان بنده است و شما هم به اتفاق علي يار تشريف بياوريد. ما هم گفتيم چشم. گفت درضمن ما به همه گفتيم كه ساعت 7-8 بيان ولي شما ساعت 6 بياين كه سر عقد هم باشيد. باز هم ما گفتيم چشم.
 
3-2 روز پيش پدرم گفت كه پسر عمه ات روز عيد غدير عقد كرد. گفتم اِ؟ يعني برنامه ي پنج‌شنبه به هم ميخوره؟ گفت نميدونم.
 
ديشب،‌ آقاي داماد زنگ زد و گفت كه آقا برنامه ي فردا سرجاش هست، فقط يك كم تغيير كرده. برنامه از همون ساعت 8-7.5 شروع ميشه چون ديگه برنامه ي عقد نيست. باز هم ما گفتيم چشم.
 
امروز ساعت حدود 8 شب بود كه من حاضر شدم. علي يار تازه گفت كه ميخواد بره حموم و چون محل مراسم كاشانك بود و نزديك ما، گفت كه احتياجي به عجله كردن نيست. من هم كتم رو در اوردم و نشستم پاي كامپيوتر كه يك خورده كارهاي عقب افتاده ام رو انجام بدم. اين هفته اي كه گذشت خيلي خوشبختانه و شكر خدا، سرم شلوغ بود. فكر نميكنم كه ده دقيقه گذشته بود كه زنگ در رو زدند. هرچي علي يار رو صدا كردم كه بره در رو باز كنه، جواب نداد. يادم اومد كه ميخواست بره حمام. بلند شدم و با دلخوري رفتم كه در رو باز كنم.
 
دختر خاله و شوهر و برادرش، سلوي و علي يار، با كلاه بوقي: تولد تولد تولدت مبارك !!!
 
آقا ما رو ميفرماييد،‌ كاملاً منگ شده بودم. اولين جيزي كه گفتم اين بود كه مگه امروز اول محرمه ؟!!!
 
پسر خاله ام گفت برو با با تو ام، ما ميگيم تولدت مبارك، تو ميگي اول محرمه امروز؟
 
خلاصه تمام اون برنامه هاي عروسي و عقد كنان و غيره و ذلك، دسيسه اي بيش نبود كه ما را در خانه، نگهدارند و ما را تميير كنند و اتو كشيده و به قول خارجكيها نايس اند كلين نمايند كه برامان تولد بگيرند!!
 
خلاصه جايتان خالي. به من كه خيلي خوش گذشت.
 
يك گوشي موبايل، يك شال گردن، يك پليور، يك فندك زيپو و تا دلت بخواد، كيت كت و سون آپ، ازجمله كادوهاي عزيزانم بود.
 
باورتان نمي‌شود، بعد از اينكه كلي مسخره بازي دراورديم و عكس انداختيم و غيره، رفتم توي اتاقم و هاي هاي گريه كردم.
 
خدايا ممنونتم. بابت همه چي. از اينكه دوستاني دارم كه به يادم هستند، از اينكه دوستان مجازي و واقعي و مابين اينها، كلي ابراز لطف ميكنند، واقعاً ممنونم. باور بكنيد يا نكنيد، نه تنها لياقت اين همه ابراز لطف و محبت رو ندارم، ارزشش را هم ندارم (به اين ميگن لوس كردن نه؟!!!)
 
تولد من يازدهم بهمن است. ولي جون اون روز اول محرم هم هست،‌ بچه ها تصميم گرفتند كه امشب كه آخرين پنجشنبه شادي كنان تا عيد است، برايمان جشن و تولد بگيرند.
 
دوستان دارم
عليرضا

2006/01/10

سلام

خيلي وقته كه ميخوام بنويسم. ولي نميدونم چرا هي نميشه. هر روز در طول روز، كلي مطلب مياد توي ذهنم كه شب كه ميرم توي خونه، توي وبلاگم مينويسم. ولي همچين كه شب ميشه، دست و دلم به نوشتن نمياد. يكي دو خط مينويسم و ديگه انگاري فلج ميشم. هم دستام و بيشتر ذهنم.

عجب برفي اومد امروز. كلي هوا عالي شده بود. من كه از اين بالا، در سفيدي مطلق بودم. از پنجره، به جز مه شيري رنگ، هيچ ديده نميشد. فقط اگر دستت رو مي‌بردي بيرون مي‌تونستي بفهمي كه داره برف مياد. پنداري توي يك خلا مطلق هستي. فكر ميكردي كه اخر دنياست و ديگه بعد از اين چيزي نيست. ياد كتاب كوري افتاده بودم. همه چي سفيد. يه خورده ترسناك بود ولي خب من چون ميدونستم كه يك متر اونطرفتر، بالكن هست و نرده هست و پشت نرده ها خونه‌هاي پادگان پر درخت هست، نميترسيدم! درست مثل بچه‌اي كه از تاريكي ميترسه، بهش ميگن كه ببين جانم، ايني كه توي تاريكيه، همونه كه توي روز هم هست.
بعد غروب، حسابي ماشينها توي كوچه ي سر بالايي گير كرده بودند. جوونهاي علاف روزگار هم با داد و بيداد ميومدند كمك ملت شهيد پرور. به خصوص كه اگر راننده خانم هم باشه كه ديگه ميديدي، 8 نفر دارند يك پرايد رو هل ميدن!!

امشب، خونه ي يكي از دوستان قديمي مهمون بودم. حالا بگذريم از اينكه يك ساعت منتظر تاكسي شدم و نيومد و آخر سر هم مجبور شدم پياده تا خيابون رو برم و يك دربستي بگيرم. جالب بود كه همچين كه از كاشونك وارد نياوران مي‌شدي، انگاري شهر عوض شده. دم خونه ما ماشينها توي برف گير مي‌كردند، اونجا فقط يه خورده آسفالت خيس شده بود. انگار يه نمي زده باشه. پايين‌تر هم كه ميرفتي ديگه خبري از مه شيري رنگ و كتاب كوري و غيره نبود. والده زنگ كه عليرضا شب بيا اينجا نرو خونتون چون ميموني. ولي من با پرايد يكي از دوستان به راحتي هرچه تمامتر اومدم. قبلاً هم گفته بودم كه اگر تهران اين ترافيك و آلودگي رو نداشت، يكي از بهترين شهرهاي عالم مي‌شد. كجا شما به فاصله يك خيابون، اين همه تفاوت هوا مي‌بينيد؟
مهماني امشب، چند تا از بچه هاي قديمي بودند كه زماني (بين سالهاي 76 تا 78) با هم شريك بوديم و يك مغازه كامپيوتري داشتيم. بعد نزديك به 6 سال، دور هم جمع شده بوديم. باني هم يكي از بچه ها بود كه 2 سالي فرانسه بود و ايام تعطيلات اومده بود تهران و مي‌خواست همه رو ببينه.
اولش خيلي خوش گذشت. كلي ميخنديديم و متلك بار هم ميكرديم. ساعتهاي نزديك 9 بود كه يكي از بچه ها هم اومد. حامد، كسي بود كه من عاشقش بودم. اون زمان، حامد كه تازه هم با هم آشنا شده بوديم، تنها كسي بود كه خيلي صاف و ساده، عيب و ايرادات من رو بهم ميگفت. هميشه مثل يك برادر بزرگتر باهام رفتار ميكرد. من هم ديوونه اش شده بودم. هركي من و اون رو باهم ميديد، نگاههاي من رو مي‌ديد،‌ حرف زدنم رو مي‌ديد، فكر هاي بد بد درباره من مي‌كرد. شرمندم،‌ ولي واقعيت داشت. واقعاً ناراحت بودم از اينكه ملت نفهمي داريم. نه من مي‌تونستم دركشون كنم و نه اونا. كار به جايي رسيد كه دوستها هم به من متلك مي‌انداختند. اينكه مثلاً حاجي امشب حامد خونه تنهاست و غيره.
يه روز كه همين جمع، توي ماشين بوديم، من عقب نشسته بودم و حامد جلو. من دستم رو انداخته بودم گردن يكي از بجه ها و هي مسخره بازي در مي‌اوردم. بعد رانند گفت كه اونايي كه عقب نشسته اند و مرفه بي‌دردند و هيوندا دارند، ببخشيد كه سوار اين پيكان قراضه ما شده اند و اميدوارم كه كمك فنر ها اذيتشون نكنه. خل البته كه مخاطب من بودم. من هم گردن سعيد رو بيشتر فشردم و گفتم نه اصلاً. مگه ميشه آدم در جايي كه بعضيا دارند توش نفس ميكشند، احساس بدي كنه؟ و يك ماچ گنده از لپ سعيد گرفتم و سعيد گفت كه حاجي ما چاكريم. يكي ديگه از دوستان، گفت كه اين بعضيا كي باشن؟ گفتم كه خودش فهميد. و به سعيد گفتم مگه نه؟ سعيد هم گفت البته. خر كه نيستم. راننده يه آرنج زد به حامد كه گرفتي آقاي بعضيا؟ كه يكدفعه حامد شاكي شد. اونقدر عصباني شد كه من تاحالا اينجوري نديده بودمش. هرچي از دهنش دراومد بهم گفت. تو فكر كردي كه كي هستي؟ فكر كردي هر غلطي كه بخواي ميتوني بكني؟ خيال كردي كه من همونم كه دنبالشي؟ فكر كردي من ...ني ام؟ و چندتا فحش ديگه كه مضمونشون همينا بود.
مثل يخ شده بودم. زبونم قفل كرده بود. 7-8 دقيقه بعد، به رانندمون گفتم كه كنار نگه داره من پياده ميشم. بچه ها هيچ وقت بهم نگفتند كه بعد از اينكه من پياده شدم، توي ماشين چي گذشت. ولي حامد، ديگه نه زنگ زد و نه خبري ازش شد.
3-2 سال بعد، يه روز توي خيابون ديدمش. اومدم داد بزنم حامد، جلوي خودم رو گرفتم. ولي اون من رو ديد و از دور يه دستي تكون داد و رفت.
امشب حامد كه اومد، تمام اين صحنه ها و تمام اون دوسال توي مغازه، در يك لحظه اومد جلوي چشمم. رفتم تو لاك خودم. بچه ها ميگفتند و ميخنديدند و من اصلاً نميشنيدم كه دارند درباره چي حرف ميزنند. دو تا سيگار پشت سر هم كشيدم و كلي چس فيل (شنيدم تازگيها اسمش عوض شده نه؟) خوردم. فكر ميكنم كه يك ساعتي طول كشيد تا من يواش يواش برگشتم به مهموني. حامد توي اين مدت، با موبايلش كلي عكس ازم گرفته بود و من اصلاً حاليم نشده بود. بعد از شام، اومد گفت حاجي. بي خيال. يه شب دور هم جمع شديم. مگه از اين اتفاقها چقدر پيش مياد؟ بگو چته خب. بچه ها هم شروع كردن به گير دادن كه يك دفعه، دوباره همون كساني كه اون شب، كاري كردند كه حامد شاكي شه، شروع كردند به تيكه هاي مشكوك انداختن. يك مرتبه دوباره اون صحنه اومد جلوم و ايندفعه ديگه نگذاشتم حرفشون رو تموم كنن. پريدم وسط حرفشون و بحث رو عوض كردم.
شب كه ميخواستم برگردم، حامد گفت حاجي، ماشين داري؟ گفتم نه. گفت خب بيا با ماشين سعيد بريم. سعيد حاجي رو ميرسوني ديگه نه؟ سعيد هم گفت معلومه كه ميرسونم. فقط اگر ماشينم توي خيابون موند چي؟ من اومدم بگم كه بي خيال، كه حامد زودتر از من گفت من هلش ميدم.
توي زندگيم، 2 نفر بودند كه عضو خانواده ام نبودند و من بي نهايت دوستشون داشتم. يكي حامد بود و يكي ليلا. توي اين يك هفته‌ي اخير حامد رو ديدم و با ليلا هم تلفني صحبت كردم. الان كه فكر ميكنم، مي‌بينم كه باز هم هر دوشون رو به همان اندازه دوست دارم. باز هم اگر موقعيتش پيدا بشه، همان كارهايي رو خواهم كرد كه سالها پيش ميكردم. و اين يعني اينكه من عوض نشدم. عوض نشدن، البته از خيلي جهات خوبه، ولي تجربه نگرفتن، ولي درس نگرفتن، چيزي نيست كه بشه تاييدش كرد. متاسفم براي خودم.

صحبت مهموني شد. 5 شنبه، ساعت 8 شب رفتيم خونه خاله ام. مهماني جوانانه. البته عمه‌ي پسر خاله ها هم بود (ولي دخترش به خاطر امتحانات نيومده بود. خرخون!!!) پدر و مادر من هم دعوت بودند. ساعت 1 شب بود كه مهمانها رفتند و فقط خودمون فاميل مونديم. جاتون خالي. تا ساعت 11 صبح،‌ بلا انقطاع بازي كرديم. هرچي دلتون بخواد. از بازيهاي فكري گرفته تا بازيهاي شانسي!!
اين ماجرا براي من دو چيز داشت كه براي اولين بار در زندگي من رخ مي‌داد. يكي اينكه من براي اولين بار توي عمرم، تقلب كردم!!! اون هم نه يكي دوتا!! و دوم هم اينكه تا حالا نشده بود كه در يك مهماني، تا اين وقت صبح بيدار بمونيم. ركورد قبلي من حدود 8 صبح بود. جالب هم اينجا بود كه پدرم، تا ساعت 3 نشسته بودم و بازي ميكرد و عمه‌ي خاله زادگان هم تا پايان، پابه پاي ما اومد. جاي همه‌ي پاها حسابي خالي بود!!

2005/12/26

سلام
 
1-
انگاري هروقت كه هوا خوب باشه من اينجاها پيدام ميشه!!
ديديد هوا رو؟ آخرين باري كه من هوا رو اينجوري ديده بودم، 8 فروردين امسال بود. همه رفته بودند مسافرت، يك هفته تهران خالي بود، آقا ما هم حال كرديم.
امروز، اونقدر لذت ميبردم از اينكه به تهران، از اين بالا نگاه كنم كه نگو. جاتون خيلي خالي بود.
داشتم فكر ميكردم كه اگه هوامون تمييز باشه، شهر بدي نداريما!! مشكلش همين هواست و ترافيك.
به هر حال كه امروز كلي حال كردم. آره مرتيا بانو، كلي كيف كردم!
 
2-
امروز سالگرد زلزله بم بود. 2 سال پيش چه حالي داشتيم. و به اين زودي 2 سال گذشت. اونهايي كه رفتند، رفتند، ولي اونهايي كه هستند هنوز، الان در چه حالند؟ راديو ميگفت امروز، بيست و دو هزارمين حانه ساخته شد. ولي راستش رو بخواهين، من زياد چيزي نفهميدم. چند خونه لازم بوده؟ ديگه تموم شد؟ اين 22000 تا، چند درصد كل خونه هاييه كه بايست ساخته ميشد؟
امروز اولين سالگرد سيل و زلزله سونامي هم هست. عجيبه كه ظرف يك سال، دو تا واقعه‌ي دلخراش توي دنيا افتاد. خدا عاقبتمون رو به خير كنه.
 
3-
اين روزها، تولد حضرت مسيح و آغاز سال جديد ميلاديست. ملت شهيد پرور دنيا، از جمله پاپ جديد، دارند جشن ميگيرند. توي روزنامه نوشته بود كه شهرداري تهران 7000 كاج، هديه ميده. نفهميدم منظورش اين بود مجاني ميده؟ خيلي عجيبه.
يك موقعي كه من خيلي فعالتر از حالام بودم، اين موقعها كه ميشد، به مشتريهاي ارمنيم، كادو ميدادم. الان ديگه مشتري ندارم. چه برسه به ارمني بودنش. فقط همين چند نفر از دوستان و آشنايان مونده اند كه گاه گداري كه بي اينترنت مي‌مونند، زنگي ميزنند و ميگن حاجي يك اينترنت فوري بهمون ميدي؟ منم ميگم چشم.
حضرت مسيح، يكي از بزرگان بود. يكي از اون 5 نفر. 5نفري كه ارادت خاصي بهشون دارم. تولدش مباركتون باشه.

2005/12/17

سلام
 
بالاخره امروز تهران ديده شد!
صبح ساعت 6 كه بيدار شدم، اينقدر ذوق زده شدم كه خواب از سرم پريد. رفتم توي بالكن و انگاري كه يك عمريست كه اين تهران را نديده بودم. البته هنوز هوا روشن روشن نشده بود ولي همينقدر كه كوههاي شرق رو ميديدم، برج ميلاد رو كه انگاري وسط آسمان قرار گرفته مي‌ديدم، كلي سرحال اومدم.
داشتم فكر ميكردم كه اين آلودگي تا حالا بي سابقه بوده يا اينكه من خيلي فراموش كارم؟
به هر حال خدا، پدرش خودش رو بيامرزه كه يك باروني فرستاد براي اين ملت شهيد پرور!!!!
 
يكي از بانوان مريم نام، نوشته بود كه از اون برنامه فيلتر شكني كه دفعه ي قبل نوشته بودم، نتونسته استفاده كنه. يه ايميل به عليرضا ات حاجاقا دات نت بزنه برام توضيح بده كه مشكلش كجا بوده كه نتونشته. شايد كمكي از دستم براومد. خدا را چه ديدي؟!!

2005/12/15

سلام
 
ديشب جايتان خالي بود، ما تا نيمه هاي شب بيدار بوديم و با دوستان عزيزي چت ميكرديم و اينترنت گردي و ايميل نگاري مي‌نموديم. همينطور كه داشتيم اينترنت را ميگشتيم، به يك نرم افزار برخورديم كه فيلتر شكن است. اين نرم افزار را راستياتش تا الان كه دارم با شما صحبت ميكنم، مشكلي ندارد. يعني ظاهراً كامپيوتر ما هيچ مشكلي باهاش ندارد. شما كه اين نرم افزار را نصب مي‌كنيد، خود به خود از طريق اينترنت اكسپلورر (دقت كنيد كه اين برنامه فقط با IE كار ميكند) ميتوانيد به سايتهايي كه فيلتر شده اند (و نه سايتهاي سكسي (چون قاعدتاً شما انسانهاي شريفي هستيد و به اين سايتها محل هم نميگذاريد!)) رفته و آنها را با لذت هرچه بيشتر تماشا كنيد (اينكه سايتهاي غير خلاف هم لذت دارند يا خير، بايد از اين برنامه استفاده كنيد تا بفهميد!!)
 
من اين نرم افزار را از وبلاگ سركار بانو الناز خاتون پيدا كردم. همينجا جا دارد كه يك تشكري هم از ايشان داشته باشيم!!
نرم افزار و يك توضيحات مختصر همراه با عكس، را به بصورت زيپ شده مي‌توانيد از اينجا بگيريد. از حالت زيپ خارجش كنيد و بقيه اش به قول امير خان عظمتي حله!!
 
 دو نكته: اول اينكه اين نرم افزار، براي ارتقاي سرعت، عكسهاي اينترنتي را به صورت فشرده نشان مي‌دهد. شما مي‌توانيد اين قابليت را غير فعال كنيد. (اگر خواستيد البته)
دوم اينكه اگر روزي روزگاري به يك سايتي رفتيد و يك صفحه‌ي روسي ديديد، نگران نباشيد. اين صفحه تبليغ است (همينجوري گفتم كه مبادا كم بيارم!!) چند لحظه منتظر بمانيد، صفحه اصلي كه دنبالش بوديد، خودش ميايد.

2005/12/13

سلام
 
از جمله عجايب اين دنيا،  يكي هم اينكه مردم، به اون كسي كه نديده اند و نميشناسندش، بهتر اعتماد ميكنند تا كسي كه سالها، حسن نيت خود را نشان داده است و كاملاً ميشناسندش!!
 
حاجاقاك لوكدوس!!

2005/12/11

سخن چين بدبخت هيزم كش است

1- مي فرمايد (سعدي عليه الرحمه را مي گويم) ميان دو كس (به فتح كاف (توضيح از مفسر)) جنگ (باز هم به فتح كاف!!!) چون آتش است. سخن چين بدبخت، هيزم كش (اين دفعه به كسر كاف) است.
يعني اگر دو نفر با هم دعوا و اختلاف داشته باشند، سعدي اين دعوا و اختلاف را به جنگ تشبيه كرده و گفته كه اون كسي (بازهم بايد بگم به فتح كاف؟!!) ميون اين دو نفر سخن‌چيني ميكنه، مثل هيزم مي‌مونه يعني خودش دود ميشه و نيست ميشه. خودش، با دستهاي خودش كه نه، در واقع با زبان خودش، خودش رو از بين مي‌بره. يعني اگر روزي ديديد كه يك نفر از بين رفت، نگين حاجاقا چرا فلاني از بين رفت، بدونيد كه خودش اين كار را كرده كه خود كرده را تدبير نيست.
 
حالا سوالي كه من دارم اينه كه اگر سخن‌چيني بين دو نفري كه با هم دعوا دارند، اين چنين است، ‌سخن‌چيني بين دو نفري كه با هم هيچ اختلافي ندارند حكمش چيست؟ سخن‌چيني كه بين دونفري را كه دارند مثل آدم زندگيشان را ميكنند نبايد بدتر باشد؟ به نظر من كه چرا. يك چنين فردي،‌ نه در اين دنيا و نه در اون دنيا هيچ خير و بركتي نخواهد ديد. من مرده شما زنده، بنشينيد و تماشا كنيد.
 
2- من آدم راست گويي هستم. اگر قرار باشد كه شخصي، حرف من را باور نكند، همان بهتر كه نكند. من هيچ احتياجي به قسم خوردن ندارم. ولي اگر روزي روزگاري مجبور شوم كه قسم بخورم، بدانيد و آگاه باشيد كه كسي كه بنده را قسم مي‌دهد، فشاري روي من گذاشته است كه حالا حالا ها فراموشش نخواهم كرد. اي كاش سعدي زنده بود و حكمي هم براي اين فرد مشخص ميكرد. حالا اگر اين شخصي كه بنده را قسم داده است،‌ تحت فشار ديگري (مثلاً همان سخن‌بدبخت) بنده را قسم داده باشد،‌ آنوقت كار اين سخن‌‌جين جان، به پايان مي‌رسد. باز هم من مرده شما زنده، بنشينيد و تماشا كنيد.
 
3- اين والده مكرمه ما، همينجوري مي‌نويسد و ميرود جلو. هي هم به لينكهاي كنار صفحه اش اضافه ميكند. من ميدانم (به لحن اون باباي توي گاليور بخوانيد من مييييييييييدانم!!) اين والده به يك جايي خواهد رسيد. باز هم من مرده شما زنده، بنشينيد و تماشا كنيد.
 
4- عنوان اين مطلب بايستي من مرده شما زنده مي بود. ولي چه كنم كه من اول عنوان رو انتخاب ميكنم بعد مطلب مينويسم. برعكس مرحوم سالك كه اول متنش را مينوشت و بعد عنوان مي‌گذاشت. به نظر شما كدام يك بهتر است؟

2005/12/06

شراب تلخ ميخواهم كه مرد افكن بود زورش              كه تا يك دم بياسايم ز دنيا شر و شورش
سلام
يادم نيست. يادم نيست كه آخرين باري كه زار زار گريه كردم كي بود. يادم نيست آخرين باري كه به هر چي توي اين دنيا بود لعنت فرستادم كي بود. يادم نيست. نميدونم شايد الان مغزم از كار افتاده و خودم خبر ندارم كه هيچي يادم نيست. ولي يادمه لزلزله بم رو. همين روزا بود نه؟ اواخر سال ميلادي بود. يادم نيست.
يه سال زلزله يه سال هواپيما سال ديگه چي ميخواد بشه؟
 
مرثيه نوشتن، كار من نيست. نه كه طنز نوشتن كار منه؟!!
 
خدا به هممون صبر بده. عاقبتمون رو هم بخير كنه.
عليرضا

2005/12/03

سلام
 
1- شب آخري، به علي يار گفتم كه من مثل يك ماشين آخرين مدل هستم كه الان 10 ساله كه يك گوشه افتاده. براي اينكه من رو حركت بدي، نبايد توقع داشته باشي كه خودم با همون استارت اول روشن شم و شروع كنم مثل همون 10 سال پيش حركت كنم. من مثل همون ثروتمندي هستم كه واجب الزكات ميشه. يكي بايد بياد و دستم رو بگيره و بلندم كنه. يكي بايد باشه كه كمكم كنه. گفت اولاً اينكه 10 سال پيش يك ماشين آخرين مدل بودي، خودش جاي بحث است (كه الان من نميكنم و شايد بعداً گفتم) اما در مورد واجب الزكات بودنت، بايد بگم كه اوني كه از نظر مالي فقير ميشه، واجب الزكات ميشه نه كسي كه از نظر ذهني و فكري و عقلي و بدني فقير ميشه. گفتم مگه فرقي هم داره؟ گفت آره. اوني كه از نظر عقلي و فكري و ذهني فقير ميشه، بعضي اوقات ميگيرندش و اونقدر ميزنندش كه كه تا يه مدت نتونه سرش رو بلند كنه. مثل يك ميخ. تو هرجي توي ميخ بكوبي، ميره تو. ولي از يك جايي به بعد، ضربه ي تو رو پس ميزنه. يعني نه تنها ديگه تو نميره كه ميتونه بيرون هم بياد. ولي كسي كه از نظر مالي فقير ميشه، اينطوري نيست. فرض كنيم كسي كه از اول زندگيش براي خودش ماشين داشته و يك دفعه فقير ميشه و ديگه قدرت خريد ماشين رو نداره،‌ امكان داره بشينه توي خونه (از زور خجالت يا هرچيز ديگه) تنبل شه، كند ذهن شه و آخرش هم معتاد شه. براي همين هم هست كه اومد و گفت كه ثروتمندي كه فقير شده، بهش تا ميتونن از ماليات و صندوق بيت المال ميدهند كه مبادا كار به اين جاها بكشه.
2- 10 سال است كه دانشجو ام.
3- با بچه ها كه بازي ميكنيم، به من ميگن خنگ!!
4- در بالاترين عدد وزني خودم هستم.
5- توي يك سالي كه ماشين داشتم، بالاترين نمرات رو گرفتم و تونستم نزديك به دو ميليون تومن پس انداز كنم.
6- توي اين يك سالي كه ماشين ندارم، اون دو ميليون تومن كه رفت در ماتحت گاو!! از دانشگاه هم كه انگاري دارم اخراج ميشم.
7- پيدا كنيد صندوق بيت المال را !!
 
8- اينها را ننوشتم كه بگم من ماشين ميخوام (قضيه گيلاس بخور رو يادتونه؟) اينها را نوشتم كه ببينيد چه بردار دانشمند و فيلسوفي دارم؟!! دلتون بسوزه D:

2005/11/27

سلام
آي شما هايي كه پز خاله ها و عموها و دايي و غيره تان را مي‌دهيد. بله با شمايي هستم كه فكر ميكنيد كه ماها كه از اين دست خويشاوندان نداشتيم، نه محبت رو درك كرده‌ايم و نه آغوش گرم و نه هيچي ديگه.
ما عوضش يك مادر بزرگ مادري داريم كه خودش به اندازه تمام دنياست. نه تنها جاي تمام اين عمو و خاله و غيره را پر ميكند كه تو حتي ميتواني كسان ديگري را هم رديف كني. خودش به تنهايي براي ما هم عموست و هم خاله است و هم وغيره. شايد بيايي و پز مادر بزرگت را بدهي و بگويي كه من مادر بزرگي دارم كه همه‌ي اين صفات را داراست ولي بگو ببينم كه آيا مادربزرگ مادري هم داري كه يك چنين صفتي داشته باشد؟!!
ديدي؟ ديدي كم اوردي؟

نزديك 20 سال پيش از مدرسه با يكي از دوستام داشتم مي‌امدم خونه. هر روز به صورت رندوم، از يكي كوچه ميرفتم و اون روزي داشتيم از كوچه روبرويي كوچه‌مان مي‌آمديم. خانمي را ديديم كه روبرو به طرف ما مي‌آمد و از همان دور داشت بلند بلند حرف مي‌زد. دوستم به من گفت كه به نظر تو اين زن ديوانه است كه توي اين كوچه به اين خلوتي، بلند بلند دارد با خودش حرف ميزند؟ گفتم نه. مادر مادربزرگ من وقتي كه از دور تو را مي‌بيند، شروع ميكند بلند بلند با تو حرف زدن در صورت كه ديوانه هم نيست!! نزديكتر كه شديم، ديدم كه اِ مامان سيروس است كه از همان دور داشت قربان صدقه ما ميرفت(ما مامان سيروس صداش ميكرديم. اسم نوه‌اش هم سيروس است.) گفتم مامان اينجا چه كار ميكنيد؟ گفت دارم ميرم خونه شما ديگه. گفتم كه ولي خونه ي ما كه توي اين كوچه نيست. نگو وقتي از اتوبوس پياده شده بوده، به جاي اينكه كوچه سمت راستي را برود، كوچه سمت چپي را آمده بود و البته هم كار خدا بود كه همان لحظه من و دوستم به صورت اتفاقي از آنجا رد ميشديم. (داخل پرانتز هم عرض كنم كه چند لحظه بعد، پدر و مادرم هم با ماشين از همان كوچه به صورت كاملاً اتفاقي رد شدند و ما را سوار كردند. جون تقريباً بي سابقه بوده بود كه پدر من ناهار بيايد منزل. اونهم با والده!!)

****
اين مطلب بالا را در جواب و دفاع از خود والده نوشتم كه امروز كه يك نامه به من زده بود كه عليرضا من در وبلاگم چنين كاري ميخواهم بكنم و برو بكن، ديديم اوووووووووو اَ چقدر مطلب نوشته بوده و ما بي خبر بوده‌ايم.

2005/11/24

سلام
 
گاهي اوقات پيش مياد كه بنا به مسووليتم در جارچي (در حال احتزار البته!) ميرم و سري به آن ميزنم و بعضي وقتها از اين گاهي اوقات هم ميرم و پستهاي خيلي خيلي وقت پيش رو ميخونم. مطلب زير، مربوط به 2 سال پيش است (از قرار كارشان نگرفت و ولش كردند) :
 
سلام
بابك و بهروز سايتي درست كردند كه تصميم دارند توي اين سايت، داستانهاي كهن و باستاني ايران زمين را بذارند. فعلا هم به عنوان اولين داستان، قصه اميرارسلان نامدار را انتخاب كردند و منتظر شرفيابي شما عزيزان هستند.
به شخصه از تصميم اينان و عملي نمودن آن خيلي خوشحالم و دستشون درد نكنه. اميدوارم ضمن اينكه بقيه داستانها را هم توي سايتشان ميذارند، يه دستي هم به سر و روي سايتشان بكشند و كمي خوشگلش كنند. يه خورده آرايشي، پن كيكي، كرم پودري، ريملي بزنند خلاصه!!

2005/11/22

بیا. نامه داری. کی؟ من؟ از کجا فهمیدی که مال منه؟ فوقش مال تو نیست و مال منه، اشکال نداره تو بخونیش.
 
دلم میخواد یک کنتور داشته باشم. میشه بیای و برام یکی درست کنی؟ آره خب، چند دیقه همینطور آن لاین بمون تا من بیام پایین. میشه بگی چقدر؟ ببین هرچی بیشتر با هم چت کنیم، من هم دیرتر می آم. صبر کن یاهوم رو ببندم و دی سی کنم، الان میام پایین.
میخوام بهت لینک بدم. خب بده. خب بیا برام درست کن. بابا لینک دادن که کاری نداره. نا سلامتی مدرک IT داریا. آره خب، ولی تو رو هم دارم. باید یک فرقی با کسانی که تو رو ندارند، داشته باشم یا نه؟ بله البته. اوکی، شب که اومدم خونه یادم بنداز برات درست کنم. الان یکی اومده پشت خطم. کاری نداری فعلاً؟ چرا. کی میای خونه؟ آخر شب. فکر نمیکنم زودتر از 12-11 بیام. باشه. شب بخیر. شبت خوش. تا بعد. خداحافظ.
 
یک روزی به یکی میگفتم که این کارهایی که میکنم، ارضائم میکند. احساس میکنم که دارم یک بچه ای رو بزرگ میکنم. خوشحال میشم وقتی می بینم که اینقدر خوب چیز یادگرفتی و خودت از پس کارهایت بر میای. ولی یادت باشد که هر وقت که کاری داشتی رودرواسی نکنی. در مورد اون هم همینطور بود. ولی اون یکدفعه رفت. یک دفعه دیگه پیداش نشد که نشد. فکر میکنم که یکی دوسالی هست که دیگه خبری ازش نیست. نمیخوام بگم همیشه همینطور است. ولی خیلی خیلی مواقع هست که قَدرت رو که هیچی، خرشون که از پل گذشت، سراغت رو هم نمیگیرند.
 
توی بالکن نشسته بودم سیگار می کشیدم و به این تهران ِ بزرگ ِ کثیف نگاه میکردم که نامه رو بهم داد.
علیرضای عزیزم
می دانم یک دفعه غیبم زد. ولی عوضش با دست پر اومدم.
راستی خونه ام را هم عوض کردم. لطف کن و آن آدرس کنار صفحه ات را عوض کن. اگر بلد نیستی، اِ ببخشید، اگر وقتش را نداری، مشخصاتت رو بده خودم برات می کنم!! (عین خودت بود نه؟ شاگرد خوبی بودم برات؟!! (;;
می دونی که خوشحال میشم ببینمت.
قربانت

2005/11/17

سلام
 
ساعت 3 نيمه شب است. گفتم يك سري به يكي دو تا وبلاگ بزنم، كه هم سياحت كرده باشيم و هم سيگاري كشيده باشيم. (مي‌بينيد كه چقدر قشنگ قافيه اش جور مي‌شود؟!!)
رفتم به وبلاگ شاپرك. به نظرم اين بابا، محل كامنت گذاشتن را با محل وبلاگ نويسي اشتباه گرفته است!!!
****
 
چون خيال داشتم در اولين پستي كه بعد از پست قبلي، جواب آن دو كبوتر عاشق را بدهم، بنابراين مجبور شدم كه الان يك چيزكي بنويسم. داخل پرانتز عرض كنم كه ايندو، وقتي كه ميروم منزلشان، اجازه سيگار كشيدن به ما نمي‌دهند (هرچند كه من زياد گوش نمي‌كنم!) حالا هم از قرار همين حضور مجازيشون هم سيگار كشيدن را به ما نمي‌بينند، ما اومديم يكي دو وبلاگ ببينيم و سيگاري دود كنيم و بريم بخوابيم، از بس چيز ميز نوشتيم، نفهميديم كه چي گوشه‌ي لبمون هست)
 
اول جواب بانو:
چرا. ميشه. اتفاقاً ما خودمان هم همين تصميم را گرفتيم. عرض كردم كه ما خير سر مباركمان ادعا كرديم كه به هيچ وجه مست نيستيم. بنابراين اين سوال شما بيجاست. چون ما باز هم خير سرمان مست نبوديم كه. نيمدانم. گفتم كه حالا موندم. من مست بودم مگه؟!!
 
اما در جواب جناب مريخي عزيز عرض كنم كه شما همانطور كه بارها و بارها حضوراً و تلفناً‌!! خدمتتان فرموده‌ايم، يك عدد مريخي بيش نيستي و به آداب ما زميني‌ها  اطلاعات نداري.
بازي پانتوميم، كه اگر مي‌شد نوشتنش يا گفتش، كه ديگر پانتوميم نبود!!! اين بازي زميني‌ها (كه از قرار مخصوص ماهاست و شما مريخي‌ها از آن بي اطلاعاتي) با حركات دست و پا و ساير اعضاي بشري انجام ميشود بدون البته استفاده از زبان و تكلم (يعني حرف زدن!) ولي محض خاطر شما كه بالاخره دوست مايي و جوياي يادگيري هستي و مي‌خواهي عمري در اين زمين زندگي بنمايي، عرض مي‌كنيم كه نوشتنيش را راستش الان كه ساعت 4 و سه ربع كم از نيمه شب گذشته است، نمي‌توانيم بنويسيم، يادت باشد كه روزي كه حضوري خدمتمان رسيدي!! (يعني به حضورمان شرفياب گشتي) به شما عرض كنيم.
 
خواستيم يكي دو تا وبلاگ بخونيم و بريم بخوابيما. حالا اون سيگار كه تموم شد، يكي ديگه روشن مي‌كنيم تا اين مطلب پست شود، به اميد حق، ما هم خستگي در به قول امروزيها وَكنيم!!!

2005/11/13

سلام
 
چند شب پيش، يك مهماني كوچولو در اين خانه ي جديد،‌ترتيب داديم. خاله زادگان و همسرهايشان بودند و يكي دو دوست. بعد از شام و ... تصميم گرفتيم كه پانتوميم بازي كنيم. دو گروه شديم و يكي دو ساعتي بازي كرديم كه نوبت ما شد كه حدس بزنيم.
 
كلي كه يارمان حركات عجيب غريب كرد،‌به اين نتيجه رسيديم كه يك دارويي است كه مخصوص مردهاست!! من بلافاصله گفتم كه همچين چيزي امكان نداره. دارو، مرد و زن نداره. استامينوفن، ادالت كولد،‌ دايمتيكون ...
همينجور كه داشتم ميگفتم، امين كه داشت ادا در مي آورد، از كوره در رفت و گفت عليرضا ميشه بسه؟ مست كردي و حالت خوش نيست، بذار بازيمون رو بكنيم.
 
آقا ما خيلي بهمون برخورد. عميقاً اعتقاد داشتم كه من مست نيستم و دارم واقعيت رو ميگم. رفتم توي آشپزخونه، آبي به صورت زدم و رفتم توي بالكن و باد سرد كوه به صورتم خورد و برگشتم.
 
وقتي روي صندلي نشستم، داور بازي گفت كه فقط 30 ثانيه مونده، كه يكدفعه من گفتم وياگرا؟!!!
 
آقا بايد مي بودي و ميديدي. همه همينطور هاج و واج من رو نگاه ميكردند. داريوش گفت نگفتم اين حاجي رو اينجوري نگاش نكنين. به قول خودش مادر پياله ايه كه نگو. از اون حرومزاده هاست!!! ديديد؟ اولش اومد گفت كه دوا مرد و زن نداره، كه ما فكر كنيم آخي، عليرضا،‌ هنوز آكِ آكِ. ذهنش پاك پاك!! بعد اومد و چي كار كرد.
خلاصه همينطور ميگفت و اين گفته ي من هم شد بحث بچه ها كه تو آخه اين رو از كجا ميدوني؟!! هيچي بازي هم تموم شد!
 
حالا موندم. من اگه مست نبودم،‌نميگفتم؟ حالا مگه من واقعاً مست بودم؟ 30 سي سي به قول اين بابا، الكل طبي خوردن كه اين حرفها رو نداره كه!!!

2005/11/04

سلام
 
اي تنها كسي كه زنگ زدم بهت و عيد رو تبريك گفتم، اگه مي‌دونستي چقدر دوسِت درام؟!!
تحويل بگيريد لطفاً!!

2005/10/24

سلام
 
بياين يه بازي.
اين بازي ما با مهره انجام مي‌شه. يه چند تا قانون و قاعده‌ي سفت و سخت هم داره.
مهره هاش مثل لِگوست. يادش بخير. بچه كه بوديم چقدر بازي مي‌كرديم. اين كه مي‌گم مثل لگوست، يعني اينكه ميتونيم روي هم بذاريم و باهاش چيز ميز درست كنيم.
اين بازي، چندين نفره است. يعني محدوديتي نداره و هرچه تعداد بازيكنانش هم بيشتر باشه، هم حال بيشتري داره هم هريك، بهتر مي‌تونند بازي كنند. بازي هركدوم از اين افراد هم به هم بستگي داره و بر بازي يكديگر تاثير مي‌ذاره. يعني اينكه بازيكنان، رقيب هم نيستند تا با هم رقابت كنند، اينها هم تيمي هم هستند.
فضاي اين بازي هم روي يك تخته است كه بسته به تعداد بازيكنان، خود به خود بزرگ مي‌شود.
 
اما قوانين اين بازي.
يكي اينكه شما به هيچ وجه من الوجوه، راه برگشت نداريد. اگه چند تا مهره رو چيديد و يه چيزكي داشتيد مي‌ساختيد، نمي‌تونيد خرابش كنيد و دوباره يك چيز ديگه درست كنيد.
قانون بعدي اينه كه هر مهره، مقدمه ايست براي مهره بعد. يعني اينكه شما اگر مهره شماره 7 رو گذاشتيد، همچين دستتون باز نيست كه بعد از اين مهره، هر مهره‌اي رو كه دلتون خواست بگذاريد، البته يك كتابچه راهنما هم هست كه به شما مي‌گه كه بعد از مهره‌ي 7 چه مهره‌اي قرار ميگيرد. اما چون بازي بقيه روي بازي شما تاثير داره، امكان داره كه شما مثلاً نتونيد كه مهره شماره 16 رو بذاريد ولي چون بغل دستيتون همون لحظه اين اجازه رو داره، مهره‌ي شماره 16 رو ميذاره و اونقوت شما از بن بست نجات ميابيد و به بازيتون مي‌تونيد ادامه بدين. پس اگه كسي دستگيريتون كنه، شما مي‌تونيد به بازيتون ادامه بدين.
خب، حالا شما اين بازي رو شروع مي كنيد و مي دونيد كه به هيچ وجه راه برگشت هم نداريد. اگر به يك بن بست رسيدين، درواقع خود كرده را تدبير نيست. يك كمي كه از بازي ميگذره، متوجه مي‌شين كه اين راه، بن بست است. ولي خب چاره‌اي نداريد. بايد ادامه بدهيد و دست به دعا كه مگر خضر مبارك پي از در آيد و شما را كمك نمايد. ولي اتفاق خاصي نميفته  و شما به همون بن بست مي‌رسيد. نظر من رو بخواين، شما حق اعتراض نداريد. چون از قبلترش بايد حواستون رو جمع مي‌كرديد.
 
اين بازي، زندگي است. نتايجي هم كه ما در زندگيمون مي‌بينيم، به دليل اعماليست كه انجام مي‌دهيم.
حالا مشكلي كه من در اين بازي دارم، اينه كه نتيجه اي كه الان در زندگي دانشگاهيم ديدم، نتيجه 10 سال عمليست كه انجام داده‌ام (يا نداده‌ام!!) كمكي هم كه ديگران ميتونند براي من بكنند، همان دعاست. ولي خب آدم تا كي بايد صبر كند؟ تا كي بايد به در بسته بكوبد بلكه باز شود؟ كي بايد دست بردارد؟

2005/10/18

سلام
 
ديروز روزه ي كله گنجشكي كه نه، يه خورده بزرگتر گرفتم.
 
ميدونيد كه چندين سالي هست كه نميتونم روزه بگيرم. يه موقعي بود، اون موقعها كه دبيرستان بودم، به جز ماه رمضان، 40-50 روز روزه ميگرفتم. همچين كه صبح بلند ميشدم و ميديدم كه امروز از صبح تا شب بيرونم، تصميم مي‌گرفتم كه روزه بگيرم. آدم فعالي بودم! آخرين سالي كه تمام ماه رو روزه گرفتم، سال 73 بود. سال 74 كه چون براي كنكور درس مي‌خوندم، والدين گرامي اجازه ندادند. سال 75 به بعد هم بيماريم قدم رنجه نمود و ديگه روزه بي روزه.
 
سام مي‌گفت كه پارسال يك روز گرفته بودي. گفتم اصلاً يادم نمياد. فكر ميكردم كه آخرين باري كه روزه گرفتم، 3-4 سال پيش بود. يادش بخير. مادر ليلا شام دعوتمان كرده بود و من هم براي اينكه صوابي برسانم خدمت ايشان، روزه گرفتم. يكي از بهترين روزهاي عمرم بود.
 
پارسال، سالك بهم گفته بود كه تو كه روزه نميتوني بگيري، لااقل كله گنجشكي بگير. خنديدم. گفت نخند. تو نيت كن بقيه اش حله. من از سالك خيلي چيزا ياد گرفتم. يكيش همين.
 
داشتم ميگفتم. ديروز صبح بيدار شدم و يك نصف ليوان شير داغ كردم و با يك تكه تلخك بادام خوردم. تا عصري خوب بودم. ساعت حدود 4 بود كه گرفتم خوابيدم تا 5.5 . بيدار كه شدم، گفتم حيفه كه بخورم. بذار همين نيم ساعت هم تحمل كنم تا افطار.
 
اما امروز واقعاً‌روزه بودم. يك روزه واقعي. ولي راستش رو بخواين، اصلاً به دلم نچسبيد. اون موقعها، موقع افطار راديو تلويزيون شور و حالي داشت. ولي امروز واقعاً اذيت خورد كن بود. نصف ربنا را كه زده بودند. اين دهان بستي رو هم كه اصلاً پخش نكردند.
بي خيال . . .
 
***
ميگه چقدر دوستش داشتي. ميگم قد تو. ولي تو ميخواستي كه دوست دخترت باشه. خب اگه تو هم شوهر نكرده بودي ‌دلم ميخواست دوست دخترم مي‌بودي. خفه شو!! (خيلي چيزاي ديگه اي هم گفت كه حالا بيخيالش شين!) مگه حرف بدي زدم. مگه نميدوني. نه. يعني تو دلت ميخواد بغل من بخوابي. نه معلومه كه نه. ولي دلت ميخواست كه بغل اون بخوابي. بازم نه. اينا چه ربطي به هم دارند. وقتي به كسي ميگي كه ميخواي دوست دخترت باشه، يعني ميخواي بغلش بخوابي (البته با سانسور نوشته شد!!)  اِ .عجب. اصلاً فكرش رو هم نميكردم. يعني ميدونستم كه دوست دختر و دوست پسرا، مانعي براي اين كار ندارند. ولي فكرش رو هم نميكردم كه وقتي همچين چيزي ميگي منظورت همچون چيزيه.
نه عزيز جان. هيچ وقت نخواستم كه بغلت بخوابم. هيچ وقت. هميشه دلم ميخواسته كه مثل دو دوست باشيم. دو دوست خوب. دو دوستي كه در پريشانحالي و درماندگي دست هم رو بگيريم. حالا ميفهمم كه چرا دو مرتبه و يك مرتبه قطع ارتباط كردي. حق داشتي خب.
 
***
 
جناب آقاي ادنا خان! (اين ادنا صدتا اسم هم عوض كند، باز هم براي من هم ادناي سابق است. نه كمتر نه بيشتر.) بله. جناب آقاي اِدنا خان. وقتي كه صفحه اي سنگين است،‌يا عكس و فيلم و اسكريپت توش زياد است يا اينترنت سرعتش كم است، يا سرور هوست طرف مشكل دارد. صفحه بنده، اولي و آخري را كه ندارد. پس برو اينترنتت رو عوض كن!!!
 
سركار عليه مرتيا بانو. خوشت مياد يكي بياد ازت بپرسه تو مرتيا يي يا مارتيا؟ اصلا مرتيا يعني چي؟ نه. جون اون عزيزترين. خوشت مياد يكي بعد صدسال وبلاگ نويسي بياد يك همچين چيزايي بهت بگه؟
آخه همشيره! ما واسه خودمون كلي حاجاقاييم. اون مياي مينويسي حاج آقا ؟!!!
 
***
توضيحاً عرض كنم كه اين متن بالا رو من ديروز كه دوشنبه بود نوشتم، ولي خب فرصت نكردم كه به اينترنت وصل شم.

2005/10/10

سلام
جريحه دار كردن غرور، البته كه چيز خوبي نيست، اما اگه غرورت بي جا باشه و خودت هم اينو بدوني چي؟

2005/10/08

سلام
 
اون زمانها كه Tiesto نبوده، مولوي چه جوري سماع مي‌كرده؟

2005/10/07

گل پونه گل پونه
دلم از زندگي خون‌ِ

جو ديگه. آدم اينجور اهنگها رو كه گوش كنه، جو ميگيردش و ميره تو عالم هپروت!!

2005/10/06

سلام

نميدونم از كجا بايد شروع كنم.
از دانشگاهي كه هنوز تموم نشده و يك ترم مونده و همين يك ترم رو بهم نميدن يا از دلخوريهاي پيش اومده بين دو تا از بهترين دوستام يا از جدا شدن از خانواده و توي خونه مجردي!! زندگي كردن يا دلتنگي يا از كار كه همينطور داره جلو ميره معلوم نيست به كجا ميخواد برسه.
امروز داشتم با فرناز صحبت مي كردم، ميگفتم كه الان دوسال و نيم كه وبلاگم تعطيل شده و خيلي دلم براش تنگ شده. ميگفت، اِ؟ من فكر مي‌كردم يكسال و نيم شده. حالا مي‌بينم كه درست مي‌گفته. چقدر طولاني برام گذشت.

توي اين مدت، هرجند وقت يكبار ميومدم و كامنتهام رو مي‌خوندم. سالك نوشته بوده كه رفتن هميشه اصل است...ماندن هميشه استثناء و آرزو كرده بود كه اي كاش من يك استثنا بودم. حالا خودش كجاست؟ پريروز مي‌گفت كه سالك مُرد. اي كاش سالك استثنا بود. من اگه استثنا نباشم، هيچ مشكلي توي اين دنياي بي‌رحم پيش نمي‌اد. ولي سالك. . .

هنوز نامه‌هايي كه مادربزرگ و سالك برام مي‌نوشتن، دارم. مادربزرگ سالك رو دعوا مي‌كرد كه چرا جواب سوالات عليرضا رو نميده. سالك هم هر نامه‌اي كه به من مي‌داد يك كپي هم براي مادربزرگ مي‌فرستاد.
نمي‌دونم شما اون روزهاي اول وبلاگ نويسي رو ديديد يا نه. يك گروه داشتيم، همه وبلاگ نويسا توش بودن. هركي هر سوالي داشت، ميومد مطرح مي‌كرد و بقيه توي جواب دادن پدرش رو در مياوردن!! بعد نوبت من كه شد، يكدفعه همه لال شدن!! بعد مادربزرگ كه خودش اين لقب رو به خودش داده بود، سالك رو دعوا كرده بود و بقيه ماجرا.


هی روزگار. یه موقعی بود که ما ها اینجوری بودیم.

امشب اولين شب جمعه ماه رمضان است. من تنهام. علي يار رفته يللي تللي. همشيره هم لابد همينظور. والده هم لابد داره با ابوي سر و كله مي‌زنه و من هم اينجام. بالاي كوه. شهر كثيف تهران زيرپام. يكي دو ساعت پيش،‌صداي آهنگ رو اونقدر زياد كرده بودم و هاي هاي . . .

من برگشتم.
مي‌دونم كه بد برگشتم.
ولي راستش، شايد اينجا تنها جايي باشه بشه دق و دليم و توش خالي كنم.

تعطيلي اين وبلاگ، يك دليل عمده داشت.
نوشته بودم كه اين وبلاگ باعث شده بود كه كسي رو كه دوستش دارم، ناراحت كنم. توي اين يكسال و نيم، متوجه شدم كه اين وبلاگ نبوده كه اون رو ناراحت كرده، كه حرفهاي تلفني بوده. چند ماهي مي‌شد كه با هم صحبت مي‌كرديم و من هم به شدت مواظب كه مبادا دوباره ناراحتش كنم. اما ديروز اس ام اس زد كه لطفاً ديگه با بنده تماس نگير.
اما همين شخص، ‌وقتي هفته‌ي پيش بهش گفتم كه مي‌خوام دوباره بنويسم، خوشحال شد. گفت حتماً اين كار رو بكن. حالا كه ديگه نيست، نمي‌دونم باز هم خوشحال شده يانه.

دلم گرفته بود.
دلتون نگيره هيچ وقت.
عليرضا