2003/07/26

سلام
توي حرم وقتي كه داشتم ميگفتم الهي به حق علي ابن موسي الرضا، شاپرك، به حق علي ابن موسي الرضا مريخي، به حق علي ابن موسي الرضا سوسول، به حق علي ابن موسي الرضا زرتشت، به حق علي ابن موسي الرضا كدو قلقلي، به حق علي ابن موسي الرضا مسافر كوچولو، و ... همينطوري خندم گرفت!! گفتم چيه ؟ تو هم داري ميخندي؟ خب اينا اسامي دوستاي اينترنتيم ديگه. شاخ و دم ندارن كه!! من اينا با همين اسامي ميشناسم. فكر ميكني وقتي من مريخي ببينم، اسم واقعيش رو ميگم؟ بهش ميگم بابا مريخي!! خلاصه آخرش هم بهش گفتم ببين آقا رضا ما هر كي رو كه به ذهنمون اومد، اسمش رو گفتيم. ولي اگه لطف كني و يه سر به وبلاگم بزني و ببيني كه چيزي رو از قلم ننداختم، خيلي ممنونت ميشم. بعد براي اينكه مطمئن بشم كه حرفهام رو شنيده، گفتم ميخوام بيام يه دستي به ضريحت بكشم. ميدوني كه الان چندين ساله كه از بس شلوغه بيشتر از يك متر نتونستم بيام جلو. اونم گفت چشم و به اندازه يك نفر برام جا باز كرد و من هم بعد سالها بالاخره دستم به ضريح خورد. حالا كه من اينقدره خوبم، شماها سوغاتي ميخواين؟ بابا شخص شخيص حاجاقا رفته براتون دعا كرده سوغاتي از اين بهتر؟!!!

2003/07/25

سلام
خب به ميمنت و مباركي ما برگشتيم!
جاي همتون در كنار حضرت، خالي بود. تا اونجايي كه تونستم، اسم همه كساني كه دفعه قبل نوشتم، به زبون اوردم و يادشون كردم. آخرش هم يه تبصره به خودش گفتم كه اگه كسي رو از قلم انداختم، خودش بياد وبلاگم و بخونه و قضيه رو حل كنه!!
همونطور كه قبلا هم گفته بودم اينترنت ما به هيچ وجه فيلتري نيست و نبوده و ايشالا هم نخواهد بود. من هم تا حالا از اينترنت فيلتري استفاده نكرده بودم. اونجا كه بودم يه اينترنت فيلتري به تورمون خورد گفتيم يه تجربه اي بكنيم. ديديم اي دل غافل من نميتونم كامنت بذارم كه. بعد ياد وبلاگ مريم افتادم. با اينترنت فيلتري، تنها وبلاگي كه با خيال راحت ميشه ديد، وبلاگ مريم است. بدون هيچ گونه نظر خواهي و...!

2003/07/21

سلام
از قرار جامعه محترمه نسوان طاقت دوري ما رو ندارن!!ببين يه 3 روز نبودم چه علم شنگه اي راه انداختند. همينكه قشر با فرهنگ و چيزدان نسوان دل تنگ شخص شخيص حاجاقا ميشوند، يعني حاجاقا كم شخصيتي نيست!!
جاي شما خاليست. يعني درواقع خالي خواهد بود. فردا شب نايب الزياره هستيم در مشهد. به اتفاق خانواده، 3شنبه شب ميريم مشهد، و به اميد خدا جمعه برميگرديم. سعي ميكنم يادم بمونه، همه كساني رو كه به نحوي از طريق وبلاگ و اينترنت باهاشون آشنا شدم، فراموش نكنم. از روح بازيگوش و سالك و سعيد و شاپرك و خاتون وداريوش آگاه و امير و مسافر كوچولو و شهريار و دارچين و زرتشت كه در عالم واقع هم ديدمشون گرفته تا مرتضي و مريم و جلالي و كدوقلقلي و مسيحا و باربارا كه ديگه نمينويسه و چراغ قرمز و مينيماليده وبيتا و درياو مريخي و آريا كوروش خان و هدي كه تا مدتها نظري كه برام گذاشته بود توفكرم برد و عليرضاي همنام عاليجنابان نيكو منتقدو مرتيا و زهراو D@K و احتمال چند نفر ديگه كه اسمهاشون رو يادم رفته. سعي ميكنم دعاتون كنم، سعي ميكنم به يادتون باشم. سعي ميكنم فراموشتون نكنم.
قربان همگي شما
عليرضا

2003/07/18

سلام
توي اين چند روز كه كامپيتور نداشتم، اينقدر كار مونده دارم كه اصلا نميرسم وبلاگ بخونم و وبلاگ بنويسم.
جرات ندارم كه مرخصي بگيرم حالا شما همين يه خط رو داشته باشين تا بعد.

2003/07/17

سلام
خير سرمون ميخواستيم يه 2 روز استراحت كنيم. كاش چنين قصدي نداشتيم. چون عدل از همون روز اين كامپيتور ما زد به سرش. ويندوز مربوطه، بعد 8 ماه يادش امد كه بايد اكتيو بشه. حالا خوبه كه من همون موقع اينو اكتيو كرده بودم. خلاصه چشمتون روز بد نبينه، ما به هر دري زديم كه بابا به پير پيغمبر ما پسر خوبي هستيم و اين ويندوز را غير قانوني نصب نكرديم، به خرج بي صاحبش نرفت كه نرفت. خلاصه اينكه مجبور شدم كال درايو سي رو فورمت كنم و دوباره، وينوز نصب كنم ولي اين دفعه غير قانوني!!

عجب چند روزي گذشت ها. خيلي سخت بود. ميخواستيم استراحت كنيم، حالا باز به استراحت نياز داريم!!
الان هم اينقدر خسته ام كه حال نوشتن ندارم.
راستي از همه كساني كه خونه جديد و دكوراسيون جديد رو بهم تبريك گفتن، ممنونم. حتي اون دختر بازيگوش كه اخراجم ميخواد بكنه!!

2003/07/14

سلام
خب به ميمنت و خوشي و مباركي ، كار تغيير سرور بلور من هم تموم شد و بعد 60 سال هم شكل و ظاهر اين اين وبلاگ رو هم يه دستي رو سرش كشيديم. راستش خيلي خسته شدم. ديشب كه ميخواستم بخوابم، حساب كردم ديدم كه دقيقا 40 ساعت بود كه بيدار بودم. ميگم بيدار يعني واقعا بيدار بودم. يه 10 ساعتش هم بيرون خونه بودم. خلاصه يه مرخصي 2 روزه از شما ميگيريم و يه كم استراحت كنم. البته اينكه ميگم مرخصي شايد مثل اينا هستند كه توي مرخصيشون هم به محل كارشون سر ميزنن، من هم يه چيزكي نوشتم.
قربون همه شما

2003/07/12

آب زنيد راه را چونكه نگار ميرسد

2003/07/10

يكي از خوبيهاي اينكه آدم از غير مخابرات اينترنت بگيره، اينه كه الان تمام ISP هايي كه به نحوي از ديتاي مخابرات اينترنت ميگيرن، وبلاگهاي پرشين بلاگ و بلاگر را نميتونن ببينن ولي اينترنت شخص شخيص حاجاقا كما في السابق ميدرخشد!! حالا اين درخشش تا كي ادامه خواهد داشت، بايد صبر كرد و ديد.
كساني كه در تهران هستند، اگر ميخواهند، بدوند و تا اين اينترنت هم فيلتري نشده به يه سر و ساماني برسند!!!
بدو كه آتيش زدم به مالم. ساعتي 370 تومن!!
علاقه مندان، مبلغ درخواستي را به حساب 115721747بانك تجارت شعبه اسكان به نام سيد عليرضا مدرس واريز كنند،شماره رسيد را به من نامه بدن، براشون اكانت رو ميفرستم.
به محل جديد افاضات حاجاقا خوش امدين

2003/07/09

سلام
امشب سرور بلورم رو عوض ميكنم. يه 24 ساعت اين تغيير سرور طول ميكشه.براي همين. فردا شما به جاي اينكه به اينجا بيان، برين به اينجا!! حال ميكنيد نه؟
راستي توي جارچي لينك متن كامل كتاب هري پاتر و ترجمه فارسي اون رو گذاشتيم. اگه دوست داشتين برين يه سر بزنيد و بخونيد.

2003/07/08

سلام
ترك كام خود گرفتم تا برآيد كام دوست
ديشب به خاطر اين ننوشتم كه تا ساعت ده ونيم شب بيرون بودم، وقتي هم كه اومدم جامعه نسوان منزل داشتند از كامپيوتر مباركه استفاده ميكردند، و ماهم از حق خويش گذشتيم و...
دارم سرور اينرتنتي خودم رو عوض ميكنم. به خاطر همين احتمال داره اولا توي 3-2 روز آينده مطلبي ننويسم، و ثانيا در ديدن و خوندن وبلاگ شخص شخيص حاجاقا مشكلي داشته باشيد. به اميد خدا ظرف يك هفته ي آينده، به شكل و شمايلي نو و جديد!! در خدمتتان خواهيم بود.
دست حق يارتان
خدا به همراهتان
اسمشو نبر هم ناهارتان

2003/07/06

سلام
ديشب كه ميخواستم آهنگ خونه مادربزرگه رو بذارم توي وبلاگ، نگاه كردم كه حجمش خيلي سنگينه. راستش برنامه اي هم ندارم كه بتونه اين رو به صورت سبكتر در بياره. حالا اگه كسي بلده به ما هم ياد بده كه چه جوري ميشه فرمت يك آهنگ mp3 رو به صورت ram در اورد تا بذارم توي وبلاگ.
تعطيلات هم جاي شما خالي يواش يواش داره خودش رو نشون ميده. دارم كم كم به پسر خوب تبديل ميشم!! صبحهاي زود از خواب بيدار ميشم، ورزش ميكنم. رژيم درست و حسابي هم گرفتم و دارم خودم رو لاغر ميكنم. توي خونه كمك ميكنم، استخر ميرم. دارالوكاله ميرم كه چيز ياد بگيرم. دارم زبون asp ياد ميگيرم كه بتونم برنامه نويسي كنم. و خلاصه يه پسر خوب و ماماني!!! فقط اتاقم و وضع ظاهريم ميمنونه كه به اميد خدا اونم درستش ميكنم. يه چيز عجيبي هم كه پيش اومده اينه كه امشب كه رفته بودم استخر، تونستم يه نفس يه دور شنا كنم. تا به حال توي اين 10 سال اخير پيش نيومده بود خب راستش خيلي خوشحالم. احساس ميكنم كه روحيه ام داره بهتر ميشه!!

2003/07/05

سلام
خونه ي مادر بزرگه هزارتا قصه داره
خونه مادر بزرگه شادي و غصه داره
خونه مادر بزرگه حرفهاي تازه داره
خونه مادر بزرگه گياه و سبزه داره

يادتونه اين آهنگ رو؟ برنامه خونه مادر بزرگه بود تلويزيون نشون ميداد؟ زمان بچگي؟ هي روزگار...
نشسته بودم پاي كامپيوتر، داشتم اين آهنگ رو گوش ميكردم و براي خودم خوش بودم. همينطور كه بلا نسبت بالا تنه خويش رو به چپ و راست ميبردم، گفتم يه سر وبلاگم بزنم، كه ديدم ددم واي، امروز هيچي ننوشتم. اين شد كه اومدم اينجا و مزاحم شما شدم. ولي اينقدر تو نخ اين اهنگم كه فعلا چيزي نميتونم بنويسم. ميگم چطوره بذارمش توي وبلاگم ؟ بذارين ببينم بلدم...

2003/07/04

سلام
امروز ما به اتفاق خانواده رفته بوديم ميگون. يك نفر كه توي جاده ميگون، از 57 سال پيش خورده خورده، يك باغ بسيار بزرگي و ساختماني درست كرده بود، ما رو به اتفاق چند نفر ديگه دعوت كرد بود. باغ بسيار بزرگ و قشنگي بود. همينكه توي دل كوه يه همچين باغي درست كرده بود، به نظرم في نفسه كل ماجرا رو تعريف ميكنه. ضمن اينكه سازنده، ذوق خوبي هم داشت.
همه ي خوبيهاي باغ يك طرف، وجود كساني كه از مفاخر مملكت هستند، يك طرف. يكي، صاحب اولين داروخانه ي ايران بود. ديگري، سازنده، بزرگترين قناتهاي بياباني ايران. يكي ديگه بود كه به معناي واقعي دانشمند بود. از هر چي فكرش رو بكني، سر رشته داشت. از پزشكي، شيمي، فيزيك، انواع ورزش، ادبيات و شعر، رياضي و معماري و باغباني. خلاصه آقا جان! همه فن حريف واقعي بود!! اونقدر همه چي بلد بود كه من آخرش نفهميدم كه شغلش چي بود!!!
يك نفر ديگه بود آقا، كه نميدوني با چه احساسي، چرت وپرت ميگفت!!

2003/07/03

سلام
خواستم از 12 تيرماه 67 بنويسم. از كشته شدن 300 نفر بيگناه كه در واقع تنها گناهشون داشتن دولتمرداني نا بخرد بود. يعني راستش رو بخواين، نوشتم، ولي از متنش خوشم نيامد. ديدم اينكه همش مينويسم تا كي بايد حاكمان نابخردانه عمل كنند و تا كي اين سير نابخردي بايد ادامه پيدا كنه، ديگه تكراري شده. تا كي من بايد اين رو بنويسم؟ تا كي مردم ناراضي باشند و...؟
خلاصه اينكه همينكه من هيچگاه اون روز رو فراموش نميكنم، اينكه هر سال داغ دلم تازه ميشه، كافيه. ديگه اعصاب خودم رو با حاكمانمان خراب نكنم.
*********
امروز زهرا همون كسي كه براي اولين بار من رو با وبلاگ اشنا كرد، مهمان افاضات حاجاقا بود. تا به حال نيامده بود. يعني اينكه ميگم تا به حال، منظورم ماهها بود كه نيامده بود و شايد هم بار اولش بوده باشه. ولي همينكه امد همينكه نشاني هم از خودش گذاشت، براي من كه خيلي خوشحال كننده بود.
زهرا جزو اولين كساني بود كه وبلاگ فارسي مينوشت. تا مدتي هم عضو جارچي بود كه به خاطر سو تفاهمهايي، از جارچي جدا شد. تولد جارچي، خيلي دلم ميخواست كه ببينمش و حضوري ازش تشكر كنم، ولي خب نيامد.
*********
از ديروز تعداد بازديدكنندگان افاضات حاجاقا به شدت كم شده. از قرار گوگل ديگه وقتي كه كسي كلمه سكس رو جستجو ميكنه، صفحه سكس از جلو افاضات رو نمياره. يه خورده كه تحقيق و تفحص كردم، علت رو فهميدم. گوگل بيشتر سعي ميكنه كه صفحاتي رو نشون بده كه هميشه به روز ميشن و خب اون صفحه مذكور هم كه هيچ وقت به روز نشده بود. درضمن توي اون صفحه من يه لينكي گذاشتم كه بابا اين صفحه رو حاجاقا نوشته يه سر هم به اون بزنيد!! بعد گوگل ديده كه اِ؟ اينو حاجاقا نوشته؟ خب پس هيچي!!!
ولي عوض گوگل كه ديگه اسمي از من نمياره، يه نفر ديگه پيدا شد و خدا زده پس كلش و لينك حاجاقا رو گذاشته توي وبلاگش. پس در واقع اين به اون در!! ضمنا" به اطلاع برسانم كه فرد مذكوره(!)ضمن اينكه فردي بي منطق هستند( چون از مردا بد ميگه!!) سومين كسي هستند و شجاعت ميكنند و لينك حاجاقا رو درون وبلاگشون قرار ميدن. البته اگه خاتون رو كه در همه حال اولين بوده، به حساب نياريم!!

2003/07/02

بايستي باهاش صحبت ميكردم. قرار بود كه صحبت كنم، نه كه نخوام. ميخواستم. ولي وقت نشد. من اهمال كاري كردم؟ نه فكر نميكنم. ميگن هر نكته جايي داره. وسط دعوا كه حلوا خيرات نميكنن كه. نميشه وقتي كه عصبانيه وقتي كه خسته است وقتي كه ناراحته و و و بشينم بگم ببين داش من ... بايد فرصت پيش ميومد. يه دفعه كه نصفه نيمه يه وقتي پيدا كردم، بهش گفتم كه من كارت دارم. گفت درباره چي ؟ بهش گفتم . گفت باشه . ولي هنوز هم فكر نميكنم كه تقصير من بوده باشه. تمام مدت مثل ببر كه داره شكارش رو ميپاد، مواظبش بودم. فقط يه لحظه ميخواستم. نميدونم. شايد قسمت نبوده كه بگم. ديدي بعضي وقتها ميخواي يه كاري رو بكني، هي سنگ ميفته جلوي پات؟
نه. بايد بگم. هنوز كه خبر خاصي نيفتاده كه.
آره درسته كه كار به جاي باريك كشيد، ولي مگه قبلا مثل اينا اتفاق نيفتاده بود؟
نه عليرضا هنوز دير نشده.
همين امشب؟ نميدونم. جلوي همه؟ نه. خوب نيست. نميخوام كه بي آبرويي كنم. به جون خودش فقط به خاطر خودشه. نه كه فقط فقط. ولي خب...
آره. هنوز همه جا امن و امان است. دير و زود داره ولي سوخت و سوز نداره. بهش ميگم. اصلا خوب شد كه اين اتفاق افتاد. فكر ميكنه كه من به خاطر اين اتفاق ميخوام باهاش صحبت كنم. ولي من اين اتفاق رو شاهد حرفهاي خودم ميدونم. آره خوب شد كه...

2003/07/01

سلام
بعد دو ماه قرار گذاشتن، 2ساعت سرو كله زدن، 2.5 ساعت توي ترافيك موندن و آخرش هم مسووليت سنگين قبول كردن، همون در كشاكش دهر سنگ زيرين آسياب بودنه.

2003/06/30

سلام
عجيبه اون موقعها كه درس داشتم و كلي كار، كلي هم مطلب داشتم واسه نوشتن، ولي الان كه حسابي بيكارم، هرچي فكر ميكنم چيزي به ذهنم نمياد.
سلام
امروز روز اول تعطيلات بود. صبح حدود 3 ساعت پاي اينترنت بودم. بعدش رفتم يه فيلم ديدم به نام زن من يك هنرپيشه است. فيلم به زبون فرانسه بود ولي توش گاهگاهي اينگليسي هم حرف ميزدن. فيلم بدي نبود. نشان از يك واقعيت داشت.
بعد از ظهر نزديك 4 ساعت خوابيدم و عصر كه بيدار شدم ، رفتم بيرون و تا حالا هم كه ساعت 11 و نيم شبه، بيرون بودم.
اين، روز اول بود ولي ميدونم كه تمام تابستون اين كارم نيست. توي ايام امتحانات كار ما به شدت كساد بود. براي همين توي تابستون بايد حسابي كار كنم كه جبران مافات كنم.
شما هم كه كار من رو ميدونيد اكانت اينترنت، كارت تلفن به خارج ميفروشم. دامنه (domain) ثبت ميكنم. فضا اينترنتي ميفروشم و ...
راستي يه كاري كه دارم شروع ميكنم اينه كه يه سايت درست كردم كه به وبلاگ نويسها فضا بفروشم تا عكسها و لوگو ها بنر هاشون رو بذارن اون تو. قيمتي هم كه براش فعلا تعيين كردم اينه كه هر 2مگابايت، 5هزار تومن، هر 5مگابايت، 10هزار تومن و هر 10 مگابايت، 18 هزار تومن.
قيمتها سالانه است و به هر وبلاگ نويس هم يك اكانت ftp داده ميشهتا هر كاري كه دلشون ميخواد انجام بدن!!
حالا شما هر نظري كه دارين بگين. خيلي زياد خوشحال ميشم. قيمتها خوبه؟

2003/06/28

سلام
بالاخره اين امتحانات اين ترم ما هم تموم شد!!
راستش خيلي خوشحالم. بيشتر از اين خوشحالم كه تموم شد( ببين اگه ليسانس بگيرم چقدر خوشحال ميشم!!)
به هر حال هر چي بود، خوب يا بد، فعلا يه 2 ماهي ميتونم به طور كامل استرحت كنم. ولي نه كامل كامل. اولين كاري بايد بكنم اينه كه خودم رو لاغر كنم! آخه توي اين 3-4 ماه اخير حدود 8 كيلو چاق شدم!! خيلي قبلا خوش هيكل بودم، حالا ديگه چي شدم:))
داشم از دانشگاه ميومدم، همش فكر ميكردم كه حالا چه كارها كه نكنم. از صبح تا شب بشينم پاي پي سي؟ نه تا لنگ ظهر بخوابم؟
ميبينين كه عين اين بچه مدرسه اي ها شدم. تابستون شده و اوقات فراغت دانش آموزان!!

2003/06/26

سلام
جمله " 95 درصد كساني كه معتاد هستند، اولش سيگاري بودند" همونقدر مسخره و احمقانه است كه بگيم" 98 درصد كساني كه معتاد شدند، مرد هستند"!!!

2003/06/25

سلام
امروز صبح كه رفتم دانشگاه، ديدم باز هم امتحانا عقب افتاده، البته اين دفعه براي يك روز. خيلي عصباني شدم. آحه امروز كه ديگه خبري نبودكه. خلاصه اومدم خونه، اول يه كاريكاتور گذاشتم توي صفحه كاريكاتور جارچي، بعد نشستم به وبلاگ چندتا جارچي سر زدن براي اينكه ميخوام خبرهايي از جارچي بنويسم، يه چيزي داشته باشم.
اومدم خونه، پدر خيلي نا اميد بود. ميگفت اين ممكلت ديگه درست بشو نيست. حالا هرچقدر هم تو اميدوار باشي كه خامنه اي يه كاري بكنه. ميگفت از صبح كه نشستم پاي اخبار، همش عدالت اسلامي، عدالت قضايي، عدالت كوفتي عدالت زهرماري ميكرد. خسته شدم عليرضا. چي ميشد از اين مملكت ميرفتيم؟ به خدا داريم عمرمون رو تلف ميكنيم.
خواستم حرفي بزنم ولي راستش چيزي نداشتم بگم. ميگفت عليرضا سرت رو با اين اينترنت و فروش كارت تلفن و اينترنت گرم نكن. به اهداف بلند فكر كن كه اخرش بتوني از اينجا بري. بري به جايي كه معني زندگي، لذت، آسايش و خيلي چيزاي ديگه اي رو كه الان اونقدر ذره ذره ازمون گرفتن كه نميشناسيمشون، بچشي.
يادتونه چند ماه پيش يه شعر نوشتم؟
بيا از اين خونه بريم
بريم به يه جاي ديگه
جايي كه گل داشته باشه
جايي كه بوي يار مياد

2003/06/24

سلام
شركت معظم و معزز پشتيبانان شبكه زين پس به جاي اينكه فقط اسامي 50 سايت پر بيننده رو نشون بده، تمام سايتهايي رو كه در طول روز حداقل يك بيننده داشته باشند، به ترتيب نشون ميده. امروز داشتم نگاه ميكردم، ديدم كه افاضات حاجاقا ميانگين 130 نفر بازديد كننده داره!! خب مني كه حسابي، حساب بازديدكنندگانم رو دارم، ميدونم كه كي از كجا مياد و... اين مطلب خيلي برام جالب بود. خلاصه از رانت استفاده كردم و رفتم لوگ هاي كنتور رو ديدم. ديدم بعععععله ماجرا مال انواع سكس از جلوي خودمونه. من سابق بر اين يه كنتور هم اونجا گذاشته بودم. لاكردار تعداد بازديدكننده هاش از خودم بيشتره. حالا هي ما گفتيم كه بابا اين سكس طرفدارش بيشتره، شما ها بگين نبينم از اين حرفها بزني!!
آقايي از ايالت ميشيگان امريكا خواسته بود كه اين شعري كه چند روز پيش 3 بيتش رو از وحشي بافقي نوشتم، متن كاملش رو بنويسم. راستش فكر نميكنم كه متن كاملش مناسب اينجا باشه، چون خيلي طولانيه. ولي اگر ايشون يك ايميلي چيزي به من بده، هر وقت كه امتحانام تموم شد، به اميد خدا وقت كردم، براش ميفرستم.

2003/06/23

سلام
خراب كردن دو امتحان آسون در يك روز همونقدر مشكله كه عالي دادن دو امتحان سخت.
و جالبه كه من از پس كارهاي مشكل به راحتي برميام!!

2003/06/22

ديگري جز تو مرا اين همه آزار نكرد // جز تو كس در نظر خلق مرا خوار نكرد
آنچه كردي تو به من هيچ ستمكار نكرد // هيچ سنگين دل بيدادگر اين كار نكرد
گر ز آزردن من هست غرض مردن من
مُردم، آزار مكش از پي آزردن من
ميخواستم كل شعر رو بنويسم ولي چون وقت ندارم، فقط همين مقدارش رو مينويسم كه پس فردا بعضيا پز ندن كه آره ما با وجود امتحان مينويسيم و ...
سلام
آقا اگه من امروز چيزي ننوشتم ناراحت نشينا. فردا 2 تا امتحان دارم. خيلي بايد درس بخونم.

2003/06/21

سلام
نوشته بودم كه خدا اخر و عاقبت ماه خردادمان رو بخير كنه. اون موقع اصلا تصور نميكردم كه اتفاقات كوي و... بيفته. اون موقع توي ذهنم فقط درسهام بود مرگ و مير. ولي الان كه به خرداد نگاه ميكنم، خيلي بدتر از اوني كه فكر ميكردم بود. يعني اگر خبر مسرت بخش والده و كمك نصفه نيمه اي كه به خاتون كردم نبود، خدا ميدونست كه چي ميشد. به هر حال كه خرداد گذشت. خداكنه كه تير ماه كه تازه اصل كاري توشه، بخير بگذره.

2003/06/20

سلام
به ميمنت و مباركي ، والده از سفر برگشتند و يك جمعي را خوشحال نمودند. اين والده كه ميگم اينجوري نگاش نكنينا. ايشون در اين سفري كه بودند، مدركي گرفتند كه در ايران فقط 2 نفر ديگر چنين مدركي دارند. مدرك ACII يا به زبان خودم، بالاترين مدرك بيمه اي دنيا.
يكي از دوستان ميگفت حاجي، به والده بگو يه دستي رو سرت بكشه بلكه باعث بشه تو هم اين ليسانس لعنتي رو بالاخره بعد 10 سال بگيري!!

2003/06/19

سلام
امروز صبح هوا خيلي بهاري و خوب بود. از قرار ديده بهار داره تموم ميشه، خواسته سنگ تموم بذاره. صبح كه وارد دانشگاه شدم، همچين بوي عطر گلي توي فضاي دانشگاه ميپيچيد كه نگو. اونقدر اين بود شديد بود كه من فكر ميكنم تاحالا همچين چيزي نديده بودم.امتحانم رو كه دادم، اومدم توي چمنهاي دانشگاه و ميان گلها، سير سياحتي كرديم. چه گلهايي!! رنگ و وارنگ. جاتون كه خيلي خالي بود. بادي ملايمي ميومد. خلاصه همچين شارژ شدم كه الان كوك كوكم!!
اين وبلاگ ما خواننده زياد نداره. و خب اين مساله يه خوبي كه داره اينه كه آدم ميتونه هر چي دلش خواست بنويسه. خانم والده نسبت به اون نامه اي كه به ابراهيم نبوي نوشتم، ايراد گرفت. گفت ايشون الان در پاريس تشريف دارند پشتشون قرصه ولي تو نه. ما هم خدا رو شكر كرديم كه اين وبلاگ ما خواننده نداره و كسي ما رو نميشناسه. خلاصه اينجورياس داش من!!
مطلب آخري رو هم كه ميخوام بگم، اينه كه اگه از سيستم بلاگر استفاده ميكنيد، ميدونين كه بلاگر همه رو داره يواش يواش ميبره، توي سيستم جديدش و اگه شما تا حالا نرفتين (مثل خود من) به زودي خواهيد رفت. فقط تو رو خدا مراقب باشين كه اولين باري كه ديدين اِ؟ چقدر خوشگل شده، گول ظاهرش رو نخورين!! اول برين توي setting>Formatting و بعد در اينجا encoding رو به يونيورسال( يا يونيكد) utf-8 تغيير بدين، بعد يه بار كل مطالبتون رو پابليش كنين.(publishing>Publish entire site) بعد شروع كنيد به نوشتن مطلب جديد. الان كه حدود يك هفته است كه بلاگر داره اين كار رو ميكنه، تاحالا 6 نفر، دست به دامن خود من شدن. اگه اين كار رو نكنين، وبلاگتون از زبان شيرين فارسي، به ميخي و مال بعضي ها به چيني و يكي دو مورد هم به چچني، تبديل ميشه. خوشبختانه، هنوز زبان مريخي گزارش نشده!! پس حواستون باشه.

2003/06/18

سلام
امروز به سردرد گذشت. نميدونم از صبح كه بيدار شدم، چرا همش سرم درد ميكرد. تا حالا 4تا قرص تاينانول خوردم ولي اگر باز هم درد كنه، يا استامينوفن ميخورم يا ادالت كولد!!
از ديشب هم ايميل من خراب شده بود. جالبه كه ايميل من وبمستر خراب شده بود ولي ايميل مشتريهام سالم بود. اما الان شكر خدا همه چي درست شده.
حرف خاص ديگه اي نداردم بزنم. چون هم درس دارم هم سر درد!!

2003/06/17

سلام
اين نامه رو امروز نوشتم و به ايميلي كه توي سايت نبوي آن لاين بود، فرستادم. گفتم شايد بد نباشه كه اينجا هم بذارمش. اگر هنوز نامه ي ابراهيم نبوي به آقاي خامنه اي رو نخونديد، بخونينش.
حاجاقا

حضور انور ابراهيم خان نبوي
سلام
نامه ات به آقاي خامنه اي رو خوندم. مسائلي توش بود كه شايد حرف دل خيلي از مردم ما باشه. من هم يكي از آنان.
همينطور كه نامه ات رو ميخوندم، ياد دوران دبستان افتادم كه توي كتاب فارسيمان، نامه اي از چند بچه دبستاني به مرحوم امام چاپ شده بود. بچه ها ميخواستند كه امام رو امر به معروف و نهي از منكر كنند ولي وقتي كه پي به مقام امام بردند، از كار خودشون پيشمان شدند و امام هم درجواب نوشته بودكه اي كاش نامه را مينوشتيد چرا كه همه ما محتاج امر به معروف و نهي از منكر هستيم. اي كاش انتقاد خود را برايم مينوشتين.

ابراهيم خان نبوي!
اول از همه ميخوام ازت تشكر كنم. به خاطر اينكه دست به قلم بردي نامه اي نوشتي كه شايد هيچ كس ديگري نمينوشت. ميخوام ازت تشكر كنم كه هنوز به فكر ايران و ملت و حكومتي. ميخوام ازت تشكر كنم كه رسالتي كه احساس ميكردي بايد انجام بدي، به بهترين نحو انجام دادي. ابراهيم جان! ممنون.

جناب آقاي نبوي!
در نامه ات به آقاي خامنه اي نوشته بودي :

آقای خامنه ای ! در اين چهار سال کاری کرده ايد که مردم کينه شما را به دل دارند. شما می رويد، مطمئن باشيد که می رويد. حتی اگر به نابودی حکومت مطمئن نباشيد به مرگ که ايمان داريد؟ هيچ وقت يادتان نرود که نام نيکی از شما در تاريخ ايران نخواهد ماند.

و بعد هم نوشتي كه چون ايشون در طول دوران زمامداري، هيچ حكم اعدامي صادر نكرده اند، پس صحبت بالا، دور از عدالت و بي انصافيست.
نبوي جان!
من به عنوان يكي از اين مردمي كه نوشتي، به اين حرفت انتقاد دارم. من هنوز اون سيدي رو كه خودش رو نامزد رياست جمهوري كرد و ملت با چه شور و شوقي بهش راي دادند، فراموش نكردم. من هنوز اون مرد مهرباني رو كه گاه گداري در خيابانها با مردم صحبت ميكرد، از ياد نبردم. من هنوز اون روزي رو كه خانم مجري برنامه كودكان، به مناسبت اول مهر خواست با رييس جمهور لاغر و قد بلند مصاحبه كنه و چون قدش كوتاه بود، رييس جمهور ميكروفون رو ازش گرفت تا دستش درد نگيره، يادم هست. من هنوز يادمه كه بعد از مرحوم طالقاني، امام كسي رو امام جمعه تهران كرد كه محبوب مردم بود. نه ابراهيم جان! من باور نميكنم كه مردم به اين زودي ها همه چي رو فراموش كرده باشن. مردم ما همانهايي هستند كه از ديكتاتوري مثل رضا شاه، بعد 80 سال هنوز به خاطر راه اهن و معدود خدمات نيك ديگري كه انجام داد، به نيكي ياد ميكنن. مردم ما ملت قدر شناسند. مردم ما با فهم زيادي كه دارند، ميدانند چه كسي، چه وقت، چه خدمتي كرده و چه كسي خيانت كرده. نه من باور ندارم كه نام نيكي از آقاي خامنه اي در تاريخ ايران نخواهد ماند.

راستي چه شد آن مردي كه به تبريز ميرفت و با شهريار ديدار ميكرد؟ چه شد آن مردي كه اهل علم و ادب بود؟ كجا رفت آن كسي كه محبوب بود؟ چه شد آن شور و حال خود جوش مردمي وقتي كه ايشون مثل هر سال عيد فطر به مشهد ميرفت؟ كجا رفت آن هق هقي كه هنگام خواندن وصيتنامه امام به گوش تمام مردم دنيا رسيد؟ كجاست آن كسي كه به خاطر مصلحت نظام، قمه زني را حرام دانست؟

ابراهيم خان نبوي!
من اعتقاد دارم هنوز آقاي خامنه اي فرصت دارند كه اون گذشته پر افتخار خود را بازيابند. سالهاست كه اميدوارم. ولي هم اين اميد روز به روز كمتر ميشه و هم اون فرصت در حال از بين رفتنه. من اعتقاد دارم كه آقاي خامنه اي همون طور كه ميتونه با صدور احكام و دستوراتي كه چند روز پيش در ورامين صادر كرد (چيزي چند روز طول كشيد تا باوركنم) و عمر حكومت جمهوري اسلامي رو كوتاهتر كنه، ميتونه با صدور احكامي ديگر، حكومت و نظام رو تثبيت كنه. ميتونه كاري كنه كه ديگه جوانها نيان حرف 25 سال پيش امام رو تكرار كنن كه اگر ما اين حكومت رو نخوايم كي رو بايد ببينيم؟ ميتونه كاري كنه كه نسل جديد، به جاي اينكه زير لب امام رو مقصر بدونه كه چنين ميراثي به جا گذاشته، با افتخار اعلام كنه كه در حكومت جمهوري اسلامي زندگي ميكنه. هنوز فرصت كمي باقي مانده كه اين فرصت هم مثل برق در حال رفتنه و من باور دارم كه اگر توي همين فرصت كم، آقاي خامنه اي به خود بياد، بينديشه، تعقل كنه، حرفي كه قرآن بارها و بارها به خاطر انجام ندادنش مسلمانان رو سرزنش ميكنه، اونوقت نه تنها مردم كينه اي به دل ندارند، نام نيكي نيز از سيد علي خامنه اي در تاريخ ايران خواهد ماند.

سيد عليرضا مدرس
(حاجاقا)

2003/06/16

سلام
خب از كجا شروع كنم؟
نامه ابراهيم نبوي به آقاي خامنه اي رو خوندين؟ متاسفانه دست اندر كاران سايت آقاي نبوي يادشون رفته بوده كه اجاره دامنه رو تمديد كنن، اينه كه فعلا توي سايت ايشون نميتونين برين. ولي خب نامه رو از توي سايت گويا هم ميشه خوند. نامه ي جالبيه. نميتونم بگم حرف دل مردم رو زده چون من كي باشم كه بخوام از طرف مردم حرف بزنم. اصلا اشكالي كه فعلا حاكمان ممكلت ما دارن، اينه كه خودشون رو محق ميدونن كه از طرف مردم حرف بزنن. ولي احساس ميكنم كه بيشتر مردم با آقاي نبوي هم عقيده باشن. يادمه 14 سال پيش وقتي كه آقاي خامنه اي رهبر شد، مردم واقعا خوشحال شدند. اون موقعها مردم خيلي ايشون رو دوست داشتند. حالا بعد 14 سال... بگذريم.
امروز يه سايتي پيدا كردم كه جايگاه سايتهاي مختلف اينترنت رو مشخص ميكنه. يعني ميگه از لحاظ تعداد بيننده، كدوم سايت در كجا قرار داره. سايت ياهو در رتبه اول قرار داره. جالبه كه ياهو سال 94 كه درست شد، يه جستجوگر اينترنتي بود. بعد ايميل رايگان هم گذاشت. حالا 37% كل كساني كه از سايت ياهو استفاده ميكنن، فقط از ايميلش استفاده ميكنن و فقط 6% از موتور جستجوگرش.
سايتهاي برتر رو كه نگاه كنين، متوجه ميشين كه بيشترشون سايتهايي پورتال(portal) هستند. سايت پورتال يعني چي؟ يعني اينكه بيشتر از اينكه صفحات از قبل طراحي شده داشته باشن، اطلاعات خام دارن. داده دارن و اصل كارشون استفاده از اين داده هاست. مثل خود ياهو. حالا سايتهايي كه پورتال هستند،‌ به دو دسته بزرگ تقسيم ميشن. يكي سايتهايي كه فقط از همون داده ها استفاده ميكنن، و از خودشون خيلي خيلي كم دارن، مثل سايت گوگل كه كلش فقط 2 صفحه است و بقيه داده هايي هستند كه تازه توي خود سرور هم نيست و توي كل اينترنته. يكي ديگه هم سايتهايي مثل msn كه فقط داده نيست و خيلي چيزهاي ديگه هم هست. ولي بيشترشون همون داده ها هستند. الان بيشتر سايتهايي كه پر بيننده هستند، سايتهاي پورتال اينترنتيند. مطلبي كه توي اين بين براي من جالب بود اينه كه سايت گوگل تنها سايتي بود كه داده اي خالص بود و جزو 100 سايت برتر دنيا قرار داشت (نفر پنجم) جالبه بدونين كه 30 درصد استفاده كنندگان اينترنت از ياهو، 20 درصد، از ام اس ان و 10 درصد از گوگل به طور روزانه ديدن ميكنن. از سايتهاي پورتال فارسي سايت گويا بالاترين مقام رو داره و ميانگين رتبه ي يكساله اش حدود 9000 ام بوده. (در سال 97 بيش از 10 ميليون سايت توي اينترنت وجود داشت) و البته هر وقت كه در ايران اتفاق خاصي ميفته( مثل وقايع امروزه) رتبه گويا بالاتر هم ميره به طوريكه امروز رتبه اش حدود 4000 بود.
دنياي تكنولوژي امروزي، يك دنياييست كه به سرعت در حال پيشرفته. يكي از مهمترين عوامل پيشرفت هم مقايسه است. توي اين دنيا به راحتي ميتونين همه چي رو باهم مقايسه كنين. اگه يه روز وقت كردم در باره مقايسه وبلاگها هم براتون خواهم نوشت.
گفتم تكنولوژي، امروز رفته بودم بانك ملي شعبه اسكان. همچين كه وارد شدم جلوم يه دستگاه بود كه روش نوشته بود لطفا" اين دكمه رو فشار دهيد. آقا ما هم فشار داديم و بعد يه كاغذ از توش درامد كه شماره شما 391 است. گفتيم باشه حالا بريم به كارمون برسيم. وارد بانك كه شدم، ديدم كه سمت چپ يك سري صندلي هست و ملت هم نشستن روش. كاغذ رو دوباره خوندم، ديدم نوشته كه 28 نفر قبل از شما در صف هستند، لطفا" بين 8تا 13 دقيقه منتظر بمانيد. آقا ما رو ميگي؟ دهنمون باز موند اين هوا!! بابا تكنولوژي، بابا پيشرفت، نمرديم و بالاخره يه شمه اي از دنياي خارج در ايران ديديم. يه 10 دقيقه كه گذشت، بلندگو اعلام كرد فلاني پا شو برو باجه فلان. بالاي باجه فلان هم نوشته بود شماره 391.

2003/06/15

سلام
مملكت باحالي داريم. يه موقعي يكي، يكي رو به قصد كشتن، ترور ميكنه، ولي طرف شكر خدا سالم و سلامت ميمونه و در عوض اون قاصد، اعدام ميشه. يه موقعي هم يكي، يكي ديگه رو به قصد كشتن، ترور ميكنه، طرف فلج ميشه و قدرت كلامش رو از دست ميده و زمينگير ميشه، ولي اون قاصد، يه مدتي زندان ميره و بعدش هم خلاص. امروز داشتم فكر ميكردم كه قضيه مملكت ما، قضيه شتر مرغه است كه سرش رو ميكنه توي برف. يه كساني اجازه ميدن قاصد راحت هر جا ميخواد بره، هر كاري ميخواد بكنه، يه كساني هم ميگن كه مملكت امن و امان است و ملالي نيست جز دوري اقا.
امروز خوندم كه تمام امتحانات دانشگاه شهيد بهشتي، طبق برنامه انجام ميشه و هيچ اختلالي به وجود نيامده. نميدونم والا. شايد من دانشجوي داشنگاه شهيد بهشتي مريخ هستم و خودم نميدونستم. اتفاقا گوينده اين مطلب رو هم ميشناسم. خانم بسيار متينيست. حالا فردا ميرم ببينم قضيه چي بوده.
ديروز والده ميگفت كه شبكه cnn با مدير تلويزون آزادي در امريكا مصاحبه كرده بود. اين اقا هم خيلي موقر و متين گفته بوده كه بله ملت ما بايد انقلاب كنن و بريزن توي خيابونا و دست رژيم رو كوتاه كنن و يعضي اراجيف ديگر. ميدونين چرا ميگم اراجيف؟ اخه اين اقايي كه اسمش رو هم بلد نيستم، شد كه يه روز بچه اش بره بيرون، دلش تاپ تاپ بزنه كه سالم بر ميگرده يانه؟ شد كه يه شب كه سرش رو گذاشت روي تختش، يك دفعه با صداي مهيب انفجار از خواب بلند شه و به دنبال پناهگاه بگرده؟ اين آقا رنجها و سختيهايي كه ما در اين مدت كشيديم، كشيد كه حالا از سر سيري خيلي موقر و متين نشسته كه ملت بريزين توي خيابونا و انقلاب كنين؟ حيف اين ملت، اگه قرار باشه يك همچين تئوريسينهايي داشته باشن.
چندي پيش نوشتم كه در كل تاريخ دنيا، هر حكومتي كه سير نابخردي رو طي كرد، سقوط كرد. مطمئن باشين كه اين مساله استثنا بردار نيست. حيف كه درس دارم و فعلا وقت ندارم و الا يك سري از چشمه هاي نابخردانه حكومت ليبي رو براتون مينوشتم و بعدش ميرفتم پيكانم. اخه ما يه پسر خاله داريم كه 4-3 سالش كه بود، يه روز به خاله اش اومد بگه برو پي كارت، گفت برو پيكانت!!

2003/06/14

سلام
موقعي كه من ميخواستم براي كنكور انتخاب رشته كنم، اولين رشته اي كه انتخاب كردم، حقوق شهيد بهشتي بود. خيليها ملامتم كردن كه تو كه رتبه ات اينقدر خوب شده، چرا حقوق تهران رو انتخاب نكردي. من خب چند تا دليل داشتم كه يكيش اين بود كه دانشگاه تهران، تبديل شده به يه دانشگاه سياسي. هميشه خدا شلوغه. به خصوص دانشكده حقوق و علوم سياسيش كه ديگه حرفش رو نزن. از همون 40 سال پيش هم كه دانشگاه ملي تاسيس شد، به اين مشهور شده بود كه دانشجويانش، بچه سوسولن، سيب زميني اند، پخه ان و فقط قرتي بازا ميرن اونجا و... ما هم گفتم كه اشكال نداره. هم نزديك خونمونه هم سرش تو كار خودشه.
حالا امروز داشتم فكر ميكردم كه اوضاع مملكت چه خبره كه ديگه اين بچه سوسولا و قرتي بازا هم تجمع ميكنن، امتحان تحريم ميكنن!!
5 شنبه كه امتحان برگزار نشد، پيش خودم گفتم كه حالا اشكال نداره، جمعه امتحان آ.ت.ت هست، بچه ها ميخوان درس بخونن. ولي امروز كه بازم امتحان برگزار نشد، ديگه فكر كردم كه شوخي شوخي خبريه ها.
قرار بود امتحاناي من 2تير تموم شه. تا حالا كه شده 5 تير، بقيه اش هم خدا ميدونه!

2003/06/13

خيلي عجله دارم. ولي اول بايد يه دوش بگيرم. صبح حموم بودم ولي خب الان عرق كردم. آره يه دوش سريع ميگيرم و بعد ميرم. وارد حموم ميشم. تند لباسام رو در ميارم، شير آب رو باز ميكنم. اي بابا مگه حالا آب گرم ميشه؟ خب هوا گرمه، اين ابش هم زياد سرد نيست و من هم عجله دارم. خودم رو خيس ميكنم. صابون رو برميدارم كه تند به بدنم بمالم. اي واي! صابون از دستم افتاد زمين. دوباره بَرش ميدارم. اول از شكمم شروع ميكنم. اَك هي! باز كه صابون از دستم ليز خورد! عليرضا! خونسرد باش توروخدا. عجله داريا. صابون رو نگاه ميكنم ببينم كجا ميره، تا بعدا" بذارمش سر جاش. خب اشكال نداره، با شامپو تنم رو ميشورم. بالاخره ضرر كه نداره. شامپو رو بر ميدارم، يه خورده توي دستم ميريزم ميزنم به سرم. همينطور كه دارم سرم رو ميشورم، يه دفه يادم ميفته كه عليرضااااااااااااااا ميخواستي تنت رو بشوري فقط. ميرم زير دوش. سريع سرم رو ميشورم. دوباره شامپو رو بر ميدارم. يه خوردش رو ميريزم توي دستم. حواست باشه كه به سرت نزنيا. نه. حواسم هست! تنم رو باهاش ميشورم. شير آب رو باز ميكنم. دِ؟ پس چرا آب نمياد؟:(((

2003/06/12

سلام
خب به لطف پيشرفت تكنولوژي راه فرستادن پيامهاي كوتاه از موبايل به اينترنت رو بهتون ياد دادم. حالا براي بر عكسش ميتونيد از اينجا استفاده كنيد.
مطلب بعدي اينكه، ببينم شما به اين وبلاگهايي كه اين كنار اسمشون رو نوشتم، سر ميزنيد؟ اگر ميزنيد كه هيچي، ولي اگر نميرين و نميخونين، چند روز پيش مژگان بانو كه طبع شعر خيلي خوبي هم داره، يه داستان نسبتا" طولاني نوشت كه من يكي يه سره خوندمش. من كه خوشم اومد گفتم شايد شما ها هم خوشتون بياد. اسم داستان بگذار براي تو بميرم است و در 14 خرداد ماه نوشته شده.
نميدونم شما ها جارچي رو ميخونيد يا نه؟ اين سوالي كه ميخوام ازتون بكنم، كساني ميتونن جواب بدن كه لااقل چندين بار جارچي رو خونده باشن. جارچي اون اوايل، همونطور كه چند روز پيش نوشتم، براي درج خبرهاي وبلاگشهر درست شد. بعدها هم توي ظرف 13ماهي از عمرش ميگذره، به تعداد صفحات خودش در موضوعات مختلف اضافه كرد. يه چند روزي هست كه ما در نشستهاي خودمون، داريم بررسي ميكنيم كه چرا تعداد بازديد كنندگان جارچي، كم شده. چرا استقبال ازش نميشه. آيا ما موفق نيستيم؟ آيا توي راه اشتباه كرديم؟ و خلاصه از اينجور سوالات. سعيد يك ابتكاري به خرج داد و تقريبا" يك سوالات مشابهي رو توي صفحه ادبي جارچي براي همه نوشت. كه بقيه همه نظرشون رو بدن. خدا رو چه ديديد؟ شايد با توجه به نظرات ملت، يه تغيير و تحولي توي جارچي پيدا شد يا اصلا" كركره رو پايين كشيديم و از خدمت برادران و خواهران مرخص شديم. حالا اگر شما با جارچي آشنا هستيد و گاهگاهي اون رو ميخونيد، لطفا يا توي نظرخواهي خود من يا توي نظر خواهي مطلبي كه سعيد نوشته، نظرتون رو بنويسين كه به نظر شما عدم موفقيت جارچي به خاطر چي بوده.
خيلي ممنون
عليرضاي مورد دار!!( حالا بعدا ميگم !)

2003/06/11

- سلام. دفتر مدير كل انفورماتيك صدا سيما؟
- سلام. بله فرماييد
- من سيد عليرضا مدرس هستم با آقاي ... كار داشتم.
- ايشون الان جلسه هستند. شما از كجا زنگ ميزنيد؟
- من؟ ممم من از تهران زنگ ميزنم. چطور مگه؟
- (تو دلش يه خنده ي كوچيكي كرد) نه منظورم اينه كه از چه سازماني زنگ ميزنيد؟!!!

2003/06/10

روي چمنها زير آفتاب، دراز كشيده بود. رفتم كنارش نشستم. نشست. يه نگاهي بهم كرد. موهاش رو نوازش كردم. اونم خودشو برام لوس كرد. كنارم به پشت خوابيد و من هم دلش رو قلقلك ميدادم. همينطور كه داشتيم با هم بازي ميكرديم، يكدفعه پا شد دُمش رو تكون داد و به سمت ظرف غذايي كه مادرم براش گذاشته بود رفت.

2003/06/09

سلام
حياط خونه ما يه باغچه داره. يه موقعي اين باغچمون خيلي قشنگ بود. چمن سبز، يه درخت توري وسطش، دو تا گل به ژاپني دو گوشه باغچه، يه ياس زرد و دورتادورش هم رزهاي سفيد و قرمز. به تناسب فصل هم بنفشه و گلهاي رنگارنگ ديگه هم توش بود. 2تا كاج بلند هم جلوي باغچه بود كه پاپيتال همچين از تنه اش رفته بالا كه نگو. نميدونين چي بود!!
چند سال پيش، به خاطر صرفه جويي توي آب، چمن رو ديگه نكاشتيم، يه مدت بعدش، ديگه گلهايي كه اب زياد مصرف ميكردند هم برداشتيم. خلاصه اين صرفه جويي توي آب كه مبادا آب تهران كم بشه و مثل يكي دوسال پيش قطعي پيش بياد، رسيد به الان كه به قول سلوي خونمون مثل اين متروكه ها شده. تمام علفا زرد و خشك. آدم دلش ميگيره. كه يه توري نيمه زنده مونده، با يه به ژاپني. ديگه خبري از اون گلهاي رنگارنگ نيست:(
به ژاپني قشنگيش به برگهاي زرد و نارنجي و سبزشه. امشب كه رفته بودم يه خورده آب بدم، يه دفعه متوجه شدم كه به ژاپني، همش سبزه. خيلي دلم سوخت. ياد اونروزا افتادم كه بهار و تابستون كه ميشد، هر كي ميومد خونمون، اول يه سير سياحتي توي باغچمون ميكرد. يادش بخير، خدا بيامرز پدر بزرگم ميگفت باغچتون از اوناست كه تلويزيون ميره براي فيلم برداري.
ميدونين از چي ميسوزم؟ از اين كه فقط ماييم كه به خاطر كم نشدن آب، باغچه ي خوشگلمون رو كُشتيم. اگر همه صرفه جويي ميكردن، يه فرجي ميشد. نه كه مثل همسايمون هر سال استخرشون رو براي تابستون پر ميكنن.
مردمان جالبي هستيم. از يه طرف هيچ كس رو آدم حساب نميكنيم، از يه طرف هم هيچ وقت حاضر نيستيم خودمونو اصلاح كنيم. شما وقتي كه با يه ايراني درباره همسايه هاي ايران صحبت ميكني، ميبيني كه خيلي تحويلشون ميگيره. عربها كه ملخ خورن. تركها هم هر و از بر تشخيص نميدن. افغانها هم كه هنوز توي دوران ماقبل تاريخ زندگي ميكنن. و همينطور بگير برو جلو. ولي وقتي كه ميري به اين كشورها نگاه ميكني، ميبيني كه يواش يواش پيشرفت كردن و از ما زدن جلو. هميشه خدا هم تقصير رو ميندازيم گردن دولت و حكومت. حالا من نميدونم اينكه دولت ميگه صرفه جويي كنيد ولي ما نميكنيم، كجاش تقصير دولته؟ اينكه توي خيابون بد رانندگي ميكنيم، كجاش زير سر دولته؟ تاريخ و فرهنگ 2500 سالمونو كرديم چماق به هر كي ميرسيم ميگيم ما فلان بوديم و بهمان.

2003/06/08

سلام
هيچ دقت كردين كه من ديروز ننوشتم؟ ديشب ساعت 2.5 نصف شب بود كه يكدفعه از خواب بيدار شدم و گفتم ديدي يادم رفت بيام اينجا!! حالا فكر نكيند كه من ديروز پاي اينترنت نبودماا، ولي نميدونم چرا به طور كل يادم رفت. بگذريم.
قبلا" براتون گفته بودم كه من توي جارچي هم مينويسم. جارچي همونطور كه احتمالا ميدونين، يك وبلاگ گروهيه. هدف اوليه اش اين بود كه اخبار وبلاگشهر توش درج بشه. كم كم جارچي توسعه پيدا كرد و چند صفحه بهش اضافه شد. تازگي صفحه كاريكاتور رو هم بهش اضافه كرديم. منم چند روز دوتا كاريكاتور گذاشتم توش!! كه حالا چون از اون روز گذشته، بايد از ارشيوش ببينين.
يك صفحه ي ديگه اي هم كه داره، صفحه لينكستان است. توي اين صفحه بچه هاي وبلاگ نويس ميان و اسم وبلاگشون رو بر حسب موضوع وبلاگ، ثبت ميكنن. تعداد بازديد كننده هاي لينكستان هم فعلا بد نيست، ولي قراره كه من بهترش كنم!!( يكي نيست بگه كه اخه حاجي تو اگه اين كاره بودي كه سر خود دوا نمودي!!)

2003/06/06

سلام
يه چند روزي بود كه هي از بالا پشت بوم صداي آب ميومد. ميرفتم بالا، ميديدم كه شلنگ كولر سوراخ شده. بر ميداشتم درستش ميكردم، باز دوباره فرداش صداي آب ميومد. تا اينكه امروز صبح رفتم درستش كردم براي بار چندم. يه دو ساعتي نگذشته بود كه اين دفعه صداي ترق توروق و بالامب بولومب از كولر شنيدم. رفتم بالا ديدم بعععععععععععله، جنابان كلاغان، ميان به شلنگ كولر نوك ميزنن، اونو سوراخ ميكنن، تا بلكه آبي بنوشند و لعنتي بر يزيد فرستند. همچين جلوي چشم من شلنگ رو از وسط پاره كردند كه انگار از قحطي اومده بودند. هيچي ديگه مجبور شدم برم از انباري يك شلنگ ديگه بردارم بيارم نصب كنم. حالا تا وقتي كه كلاغها باز تشنشون نشده، ما ميتونيم از كولرمون استفاده كنيم!! كلاغا مُچكريم. كلاغا مُچكريم!!!

2003/06/05

سلام
كلي دنبال تبصره و كلاه شرعي گشتم كه مني كه قرار بود هر روز پست كنم، ايا اين پست مطلب، يعني يكي فقط؟ آخر سر ديدم اي بابا!! من قرار بوده كه هر روز بنويسم خب اگر در روز بيشتر از يكي ننويسم كه اشكالي نداره. اين شد كه باز اومدم اينجا.
********************
نميدونم روزها، روزهاي دلگيريه يا من مودَم اومده پايين، يا اين، از اثرات شب جمعه است و تعطيلات بيش از اندازه، يا نتيجه زياد از حد درس خوندن!!؟ به هر حال علت و دليل هرچي باشه، آقا ما به شدت غمگينيم. همچين دلم گرفته كه نگو. همچين بي حوصله شدم كه حرفشو هم نزن. يادم افتاد يه روزي(كه من فكر ميكردم همين ديروز بود ولي قاعدتا هفته ي پيش بوده) مريم نوشته بود كه شب جمعه است و يه چند تا لينك بديم ثواب داره. گفتيم كه حاجاقا ها كه دست به تقليدشون خوبه، ما هم يه چند تا لينك بديم به ملت بلكه ملت يه دعاي خيري در حق ما بكنن و ما بعد 9 سال بتونيم ليسانس بگيريم يا اقلكن، اين امتحانات رو پاس كنيم!!
اين شاپسر( آخه هم اسم خودمه!!) نميدونين چقدر ماه مينويسه، يادمه يه روز اومده بود وبلاگم، من از مزاياي كوتاه نويسي و خلاصه نويسي نوشته بودم. بعد برام پيغام گذاشت كه ما كه اند خلاصه گوييم. مارفتيم ببينيم كه اين آقاي اِند كيه و چي ميگه ديديم اي بابا، اينكه ديگه واقعا آخرشه. حالاهم كه احساس دهقان فداکاری رو داره که قطار از روش رد شده!!!
با سركار عليه بعضي وقتها خيلي حال ميكنم، به خصوص وقتي كه باباش يه متلك بهش پرونده بود. بعضي وقتها هم خيلي احساس نزديكي بهش ميكنم. اگه به جاي اون كلمه ي بر وزن يوني، يه كلمه ي ديگه اي مينوشت( مثلا گوفي، گوني، جوني، دوري، موري، صوري، زوري و....!!) ما بچه پاستوريزه ها هم بهش ميلينكيديم!!
اما اين يكي سركار عليه، يه مدت ما كه نميفهميديم كه چي ميگه. يه حرفايي ميزد ما هم اداي روشنفكرا رو در ميورديم و ميگفتيم به به چه چه!! حال خوب بود كه اونقدر دختر خوبيه كه اصلا نميپرسيد كه حاجي تو اصلا فهميدي من چي ميگم؟ عين بلا نسبت بز سرتو هي تكون ميدي!!! خلاصه اينكه اين پست آخريش رو من يكي خوب فهميدم. اونقدر هم ذوق زده شدم كه گفتم بيام بگم ايها الناس بياين كه حاجاقا سواد و فهمش يواش يواش داره ميره بالا!! حالا نيان بگين كه چرا اينجا عكس مطلب توي نظرخواهيش نوشتي. بابا اينجا اندرونيه، شما هم كه غريبه نيستين، همه چيز رو كه نميشه به همه گفت كه!! اونجا طرف فكر ميكنه كه با شخص شخيص حاجاقا مواجهه. ولي اينجا ديگه شما خودتون ميدونين كه چه خبره!!
سلام
ميخواستم از 15 خرداد 42 بنويسم. از اينكه 40 سال گذشت. از اينكه چه تغييراتي توي اين 40 سال ايجاد شده. از اينكه 40 سال پيش نطفه يك سري اتفاقاتي كاشته شد كه نهايتا يه تغيير رژيم كشورمون انجاميد. از اينكه آيا درست بود؟ آيا اين انقلاب هموني بود كه نسل قبلي ما ميخواست؟ آيا الان همه چي بر وفق مراد است؟ آيا اسلام، آزادي و خيلي چيزهاي ديگه اي كه 40 سال پيش مردم ميخواستند، همينا بود كه الان هست؟
خلاصه ميخواستم از 15 خرداد 42 بنويسم. از كساني اون روز كشته شدند. از كساني كه اون روز دستور داشتند كه به مردم تيراندازي كنند.
ولي ديدم تكرار مكرراته. ديدم الاني كه فقط امتحاناتم هم هست، لازم نيست بيام بگم به جون مامانم، اين، اوني نيست كه شما يا ما ميخواستيم.
ولي در عوضش ميخوام يه چيزي بگم كه خودم وقتي كه شنيدم كاملا با شك و ترديد باهاش برخورد كردم. ولي بعد كه ديدم همه دارن ميگن، گفتم كه خب لابد درسته ديگه. و اونهم ايميل دادن و پيغام به آي دي ياهو دادن، بوسيله همين موبايل خودمونه. وسايل مورد نياز خاصي هم نميخواد: يك عدد موبايل كه كار كنه( اينو براي اين گفتم پس فردا نياين يه گوشي خالي بهم بدين كه حاجي ما نتونستيماا. بابا بالاخره بعد 7-8 سال حقوق خوندن بايد ياد گرفته باشم كه يه جوري حرف بزنم كه مو لاي درزش نره يا نه؟!!) يك عدد سرويس ويژه SMS كه اونهم فعال شده باشه. حالا طرز تهيه:
فرض كنيد كه ميخواهيد يك پيغام كوتاه معمولي به يك نفر بفرستيد. براي پيغام دادن به آي دي ياهو، در قسمت نوشتن پيغام، اول YM رو مينويسين، يعد آي دي طرف رو و بعد هم پيغام خودتون رو. حواستون هم باشه كه همه اينها بايد با يك فاصله از هم انجام بشه.
ym ID your Message
براي اي ميل زدن هم مثل ياهو، بايد اين كارا رو كرد:
em USERNAME@SITE.COM SUBJECT BODY
كه شما بعد از نوشتن EM اول ادرس طرف، بعد موضوع نامه و بعد متن نامه رو مينويسين.
خب حالا كه پيغام و نامه رو نوشتين،‌ چون اين عين همون sms است، بايد به يه شماره تلفن فرستاده شه ديگه نه؟ اين شماره 09132807760 مياشد.
حالا اگه فهميدين كه من چي نوشتم، كه خوش به حالتون اگه همه نفهميدين، يه پيغامي، پسغامي چيزي بهم بدين، يه كاريش ميكنيم ديگه!!

2003/06/04

ساعت 5 صبح بود. از صداي پچ پچ صحبتهاي پدر و مادرم از خواب بيدار شدم.هوا كاملا روشن بود. پدر گفت عليرضا آقاي خميني مرد! گفتم يعني چي؟ گفت ديشب كه مادرت زنگ زد كه توي اخبار التماس دعا از مردم خواستن، من بعد مطب رفتم بيمارستان. اونجا كه رسيدم،‌ ديدم ايرج داره از بيمارستان مياد بيرون. گفتم چه خبر؟ گفت تموم شد. رفتم تو. حاج احمد آقا بالا سر امام نشسته بود و ناله ميكرد. خانم و دخترهاش هم اين طرف اتاق نشسته بودند. آقاي خامنه اي بيرون اتاق ايستاده بود، موسوي پشت سرش. كروبي رو كه از حال رفته بود،‌ نشونده بودن روي صندلي داشتن بهش آب قند ميدادن. بقيه همه پراكنده. گفتم ميتونم برم تو؟ هاشمي گفت نه دكتر. فعلا خانوادشون تو هستن. يه خورده صبر كنيد. يه يك ساعتي گذشت. حاج احمد آقا اومد بيرون. به آقاي خامنه اي گفت حالا بايد چي كار كرد؟ آقاي خامنه اي گفت امشب تصميم ميگيريم. بعد همه آقايون رو جمع كرد توي يه اتاق ديگه براي تصميم گيري. موسوي گفت دولت يك هفته تعطيل عمومي و 40 روز هم عزاي عمومي اعلام ميكنه. محمد هاشمي گفت راديو فقط قرآن پخش ميكنه و ساعت 7 صبح اعلام ميكنيم.
ساعت 12 شب شده بود. حاج احمد آقا گقت خانم والده ميگن كه جسد رو از اينجا ببرين چون مردم ميخوان براي وداع بيان، اينجا خوب نيست. هاشمي گفت توي مصلا چطوره؟ موسوي گفت من درستش ميكنم.
جسد رو گرفتيم،‌ تشيع كرديم، حاج احمد آقا غسلش داد و بعد باز زير جسد رو گرفتيم و برديم توي آمبولانس. آقاي خامنه اي اونوقت گفت كه دكتر خيلي زحمت كشيدي،‌ ممنون. شما ديگه ميتونيد بريد. بعد من و ايرج با هم اومديم بيرون و منم الان رسيدم خونه.
------------------
14 سال از اون روز ميگذره. 14سال پيش همه به خاطر رفتن رهبرشون ناراحت شدن. توي اين 14 سال چه گذشت؟ ايا الان هم همه همونقدر امامشون رو دوست دارن؟ آيا الان هم همونقدر با رفتن رهبرشون ناراحت ميشن؟ 14 سال مدت زيادي نيست. يك نسل نيست. مردمان 14 سال پيش، مردمان امروز هم هستند. پس چه اتفاقي توي اين 14 سال افتاد؟

2003/06/03

مرد خدا حدود هفتاد و هفت هشت سالشه. تمام عمرشو براي خدمت به خلق به كار برده. توي آلمان مهندسي برق خونده بود. چند دفعه اي از خطر مرگ حتمي نجات پيدا كرده بود. يه دفعه سوار قطار بوده، قطار مي ايسته، فكر ميكنه كه رسيدن به ايستگاه. در قطار رو باز ميكنه و همچين كه پاشو ميذاره روي پله آخر يه قطار ديگه با فاصله نيم متري از جلوش رد ميشه. يك دفعه هم برق 220 ولت ميگيرتش و خيلي اتفاقهاي ديگه. نگاش كه ميكني،‌ صورت آرام و دلپذيري داره. از اوناست كه به موقع براي دفاع از حق ديگران همجين آتيشي ميگيره كه فكر ميكني يك آدم عصبي مزاجه. و البته در عقايدش به قول امروزي ها تساهل و تسامح نيست. دل نترسي داره. دلي كه خاص مردان خداست. از اوناست كه همه كار كرده. از خياطي و آشپزي و باغبوني بگير تا طراحي كارخونه برق و معاونت وزير.
و حالا در سن 78 سالگي، داغ فرزند به دلش نشسته. دختري كه خودش نوه داشت. دختري كه پسرش تازه امسال وارد دانشگاه شد. و دختري كه همسر يك پزشك بود، به دليل بيماري هپاتيت، ظرف كمتراز يكهفته از اين دنيا رفت.
وقتي به اين ماجرا فكر ميكنم، مي بينم خيلي سخته. براي پدر و مادري كه در سن پيري فرزندشون رو از دست بدن. يادمه يه روز يك نفر زنگ زد به مرد خدا. گفت آقا بچه ام بچه ام گم شده. مرد دلداريش داد،‌ نگران نباشيد خانم. پيدا ميشه. همين دو سه روزه پيداش ميشه. چند سالشه؟ زن گفت 27 سال. مرد گفت خب ديگه مرديه. ديگه بچه نيست شما چرا اينقدر نگرانش هستيد؟ بعد يه كم با خودش فكر كرد ديد كه عجب حرفي زده بوده. بچه ي آدم 50 سالش هم بشه بازم بچه ادمه. از فرزندي كه خلع نميشه. و حالا....
خواستم مرثيه اي بنويسم. خواستم چيزي بنويسم كه بگم از دست دادن عزيز، خيلي سخته. ولي دست و دلم به نوشتن نرفت. ديدم هرچي بنويسم، تكرار همه ي چيزاييه كه هر وقت كسي مي ميره، به بازماندگانش ميگن.
سر همتون سلامت

2003/06/02

نسل سوخته

اول دبستان كه بودم،‌ يه روز زنگ تفريح دوتا پنجمي امدند و كارت انتظاماتشون رو نشونم دادند و اسمم رو پرسيدن. يه چند لحظه بعد از پاي بلندگو اسمم خونده شد كه برم دفتر. چرا آشغال ميريزي توي حياط؟!! سال دوم،‌ يكي از ناظمهايمان كه براي چند روزي از جبهه اومده بود،‌ بعد از صحبتهاش سر صف،‌ از بچه ها سان ديد. وقتي كه داشتم از جلوش رد ميشدم،‌ دستم رو به نشانه به اميد پيروزي به شكل V بهش نشون دادم، تمام سال بالاييها بهم خنديدند و من به خاطر به هم زدن نظم(لابد از نوع عموميش) به مدت نيم ساعت از كلاس محروم شدم. سال سوم مدرسه ام رو عوض كردم و توي مدرسه جديد غريبه اي بيش نبودم و خب غريبه ها هم مظلومتر از بقيه. سال چهارم به عنوان شاگرد نمونه مدرسه سرصف مدير كلي تعريفمان كرد و بعد ازم خواست كه يه جمله بگم. منم گفتم كه بچه بزرگترها بچه كوچيكترها رو اذيت نكنن. اون روز با شلوار پاره اومدم خونه چون سال پنجميها حسابي به حرفم گوش كرده بودند!!! اون روز يه درسي هم بهم ياد دادند كه هروقت پنجمي شدي تلافي كن. پنجمي كه شديم،‌ تهران موشك بارون شد و مدرسه اي نبود تا تلافي در كار باشه.
سال اول راهنمايي كه بوديم،‌از بچه سال بالاييها كتك ميخورديم،‌ زور بهمون ميگفتن. سال دوم راهنمايي كه رفتيم،‌ به خاطر كمبود جا،‌ سال اوليها رو انداختند بعدازظهر؛ براي همين باز ما بچه تر بوديم و سال سوميها كتكمون ميزدند و زور ميگفتن. سال سومي كه شديم،‌ گفتن كه شما بزرگ مدرسه ايد و بايد الگو باشين ما هم مثل بچه ي آدم گفتيم چشم.
وارد دبيرستان كه شديم،‌ سال چهارميها،‌ سيگار به لب سر كوچه وايميستادن،‌ يه چند تا متلك بارمون ميكردن و تا عقده دلشون خالي نميشد ولمون نميكردن. سالهاي بعد هم همينگونه گذشت. پياز داغش يه خورده كم و زياد شد، ‌ولي در اصل ماجرا فرقي نكرد.
--------------
روز يك:
بهش ميگم من تنهام. نميشه بياي خونه؟ ميگه چرا. ميخواي همين الان بيام؟ ميگم نه. ولي ديگه هشت خونه باش.
ساعت 10 مياد. ميگه ميبخشي منو؟ ميگم مساله بخشيدن نيست مساله اينه كه فقط خودت رو ميبيني.ميگه آخه خيلي ناراحت بود مجبور شدم بمونم به خدا بهم خوش نميگذشت.
فرداي روز يك:
ساعت 11و ربع شب. بهش ميگم تا كي پاي اينترنت ميخواي بموني؟ من كار دارم. ميدوني كه من كارم با اينترنته. نميخواي بخوابي؟ ميگه سه ربع ديگه پا ميشم. ميگم يعني من برم بخوابم بعد كه بيدار شدم خيالم راحت باشه كه تو ديگه با كامپيتور كاري نداري؟ ميگه آره.
---------------
من جزو نسل سوخته ام. كوچيكتر احترام نگه نميداره و بزرگتر حق خودش ميدونه هر چي كه ميخواد بگه و هردو فقط خود را مي بينن. انگاري كه اين نسل اصلا وجود نداره. من همون نسل سوخته ام كه به خاطر نسل بعد وقبل خودم، براي اينكه كار خودم رو انجام بدم، يا اصلا ميخواي اينطوري فرض كن،‌ براي اينكه تفريح كنم،‌ بايد نصف شب بيدار شم. بكن. چشم. نكن. چشم. بپوش. چشم. نپوش. چشم. برو. چشم. نرو. چشم. بايد به حرف بزرگتر گوش كنم چون بزرگتره و به كوچيكتر بگم چشم چون پيش خودم ميگم من كه تفريحي نكردم؛‌ من كه خيري نديدم. بذار اين نسل لااقل كيفش رو بكنه. من همون نسل سوخته ام كه نسل بعد سوارمه و نسل قبل شلاقم ميزنه كه هي برو. كجا؟ برو مملكتت رو بساز.
كي از نسل سوخته انتظار ساختن كشور رو داره؟ انتظار فرداي بهتر؟ سال چندم بوديم كه توي كتابمون نوشته بود ايران خويش را كنيم آباد؟

2003/06/01

سلام
امروز در يك خط
خيابون. خونه. صبحانه. خيابون.خونه. تنها.آشپزي.كار. درس. كار.شب. بالاخره اومدن:)

2003/05/31

سلام
والا اتفاق خاصي نيوفتاده بود. فقط ديروز اين كنتور ما يه دفعه يه 900 تايي رفت بالا!! گفتم ببينم شما ها هيچ فهميدين كه چه خبر بوده يه نه. همين. خدا پدر اون كساني رو كه باعث شدند اين حاجاقاي فقير بي چيز حقير بره توجمع 10 سايت برتر پُر بيننده ي سايتهاي فارسي بيامرزه.
خب اين هم از جواب سوال هفته.
اما مطلب بعدي اينكه آقا ما توي دوتا وبلاگ چيز مينويسيما !! اگر اومدين ديدين كه اينجا چيزي ننوشتيم يه سري هم به اينجا بزنين. خدا رو چه ديدين شايد اونجا هم يه مطلبي نوشته بوده باشيم.
بعد ديگه جونم واستون بگه كه ما يه روزي رفتيم اينجا. بعد براي مطلب 28 مي، يه نظر داديم. خلاصه نظراتي كه اين عاليجنابان در اينجا براي پست 8خرداد من نوشته بودند،‌ در واقع جواب اون نظري بود كه من در اينجا براشون نوشته بودم.
خلاصه آقا اگر گرفتي كه چي نوشتم، به بغل دستيت هم بگو كه اونم بفهمه!!

2003/05/30

سلام
يه اتفاقي اينجا افتاده. ببينم كي اول ميتونه بفهمه!!

2003/05/29

سلام
اصلا" به نظر شما فينالي كه توش رئال مادريد نباشه، ديدن داره؟ حالا به فرض كه بگيم بابا بالاخره فينالي گفتن. برگ چغندر كه نيست. اوكي. قبول. حالا فينالي كه توي 120 دقيقه 0-0 شه اونم ديدن داره؟ من كه ديگه بقيشون نديدم. گفتم بيام پاي پي سي اينجوري بيشتر حال ميكنم به خدا. آخه ميدونين؟ بعد بازي رئال ومنچستر، ديگه ديدن هيچ بازي برام جذاب نيست. آخرين باري كه اينقدر لذت برده بودم،‌ بازي انگليس آرژانتين بود.
يادش بخير. جام 86 مكزيك بود( چقدر زود گذشت. انگار نه انگار كه 17 سال گذشت) ، خلاصه نصف شب بود و جو بازيها هم من رو گرفته بود. همچين تا نيمه هاي شب نشسته بودم پاي تماشا كه نگو. پدر از خواب بيدار شد. گفت كه عليرضا نخوابيدي؟ گفتم نه. گفت بازي كيو كيه؟ گفتم مكزيك و كره. توي همين بحثها بوديم كه يه دفعه ميشل پلاتيني (كاپيتان اون موقع فرانسه) گل زد!!!

2003/05/28

سلام

بعضي موقعها خيلي دلم ميخواد يكي نازم رو بكشه!!‌ بهم بگه كه عليرضا گيلاس بخور!! آخه ميدونيد ما يه پسر خاله ديگه داريم كه وقتي كه 4-3 سالش بود، ‌يه روز با مادر بزرگش ميره خونه داييش. ولي چون كسي خونه نبوده،‌ زود برميگردن. وقتي كه برميگردن،‌ خاله اش داشته گيلاس ميخورده،‌ ميگه آقا سامي جون كجا بودي؟ ميگه رفته بوديم خونه دايي. ميگه خب چطور بود؟ ميگه خيلي خوب بود. زن دايي منُ بغل كرد و گفت آقا سامي گيلاس بخور!!!!

2003/05/27

سلام
يكي از خوبي هاي عوض شدن تاريخ در ساعت 12 نيمه شب اينه كه ادم ميتونه كلك رشتي بزنه (راستي چرا ميگن كلك رشتي؟ نميگن كلك مثلا بندرعباسي؟ يا همين تهران خودمون كه تازه پايتخت هم هست!!) و ساعت 1 نصف شب مطلبشو پست كنه. به حساب اينكه هر روز داره مينويسه!!

دو سه روز پيش از باربارا تاكمن نوشتم. نوشتم كه عمل نابخردانه عمليست كه در زمان خودِ حاكمان، سياستي ناقض غرض باشه. يعني اينكه حاكم يك هدف و غرضي داشته باشه بعد عملي انجام بده كه ناقض اين هدف باشه. شرط دومي كه خانم تاكمن بيان ميكنه اينه كه در همان زماني كه اين عمل در حال انجام است، كساني باشند كه تذكر دهند، انتقاد كنند و نقض غرض بودن عمل رو گوشزد نمايند. توي كل اين كتاب سير نابخردي،‌ بيان ميشه كه هر حكومت و حاكمي كه نابخردانه عمل كرد، سرنگون شد و شايد به خاطر همين اسم كتاب سير نابخرديست.
حالا به نظر شما حكومت ليبي با توجه به اين دو شرط، سير نابخردي خودش رو طي نميكنه؟ يعني فكر نميكنيد كه اين 2 شرطي كه نوشتم، در ليبي هم وجود داره؟
ما يه استاد داريم كه هميشه از خاطراتش در دادگستري ليبي ميگه. از شباهتهاش با دادگستري خودمون ( مثلا اونا هم شعبه 1410 دارن) و تفاوتهاش. در كل دادگستري ما از ليبي بهتره. قضات اونا شريف نيستند. مال ما با سوادتر از اونان. قوه قضاييه ما درسته كه يه موقعي خرابه اي بود. ولي مال اونا هنوز همون خرابه مونده كه شايد بدتر هم شده باشه.
به اميد روزي بهتر چه در ليبي چه در بقيه جاها‌ !!!

2003/05/26

سلام
هرروز نوشتن خيلي سخته انگاري. هميشه دلم ميخواسته كه يه دستگاهي بود هر چيزي رو كه در طول روز مياد توي ذهنم، خودش برداره و بنويسه. الان هم كساني كه توي كانادا و امريكا هستند،‌ بلاگر يه امكاني بهشون ميده كه با تلفن زنگ ميزنن به سرور بلاگر متنشون رو براش ميخونن و اونهم ميذاره توي وبلاگشون. آخ كه نميدونين چه آهي كشيدم. اون زمانها كه بچه تر بودم،‌ مادرم طبق اصل " قربون دست و پاي بلوريت" ميگفت كه عليرضا تو كه اين همه قشنگ مينويسي،‌ چرا سعي نميكني كه نويسنده بشي؟ و من همه همون حرفي زدم كه الان گفتم. اي كاش چيزايي كه توي ذهنم بود خود به خود نوشته ميشدند. آخه ميدونين از بس توي اين ذهنم مطلبه كه نميدونم كدومش رو بنويسم. و اگه هم يكي رو انتخاب كنم، نه كه حاجاقام و آخوند زاده، همچين ميرم بالا منبر كه نگو!!
خب چي داشتم ميگفتم؟ آهان. آره خلاصه اينكه ميخواستم بگم كه من امروز هم خيلي خستم هم چيزي براي نوشتن ندارم. اينه كه يه امروز رو ببخشين كه چيزي ننوشتم!! حالا اينا چيَن كه من بالا نوشتم اونش رو ديگه برو از بابات بپرس!! اخه ما يه پسر خاله داريم كه الان 31 سالشه. اين آقا اون زمونا كه 3-4 سالش بود، يه روز خالش داشت جدول حل ميكرد. سيروس خان ما رفت پيش خالش كه خاله هر چي سوال داري بپرس كه من بهت جواب بدم!! خاله ما هم شروع ميكنه از خودش سوالاي آسون در اوردن و ازش ميپرسه. كه مثلا امروز چند شنبه است و غذايي كه در بين روز ساعت 12 ميخوريم چه نام دارد و خلاصه از اين سولا كه يه بچه ي 4-3 ساله بلد باشه جواب بده. بعد خاله ازش ميپرسه كه مهره اي است در شطرنج كه فقط مستقيم ميرود. سيروس يه كم فكر ميكنه بعدش ميگه : نميدونم. اينو ديگه برو از بابات بپرس!!!
سلام
پيش خودم گفته بودم كه هر روز اينجا مطلب بنويسم. امروز كه چهارم خرداد بود و من همش بيرون از خونه بودم. خسته و كوفته كه رسيدم خونه،‌ گفتم تا ساعت 12 نشده بذار يه چيزي توي اين وبلاگ بذارم كه عهد خودم نشكنه. ولي بلاگر باهام همراهي نكرد. دو سه مرتبه خواستم برم توي بلاگر ولي نتونستم. احتمالا سرورشون يه چند دقيقه اي خاموش بوده. بعد كه رفتم شام بخورم و لباسام رو عوض كنم و ... ديگه يادم رفت كه تا الان كه به ساعت نگاه كردم ديدم 5 دقيقه مونده به 12. تا كامپيوتر رو روشن كنم و ويندوز بياد بالا و به اينترنت كانكت بشم،‌ساعت از 12 گذشت و حالا احتمالا شما به جاي تاريخ 4خرداد،‌ اين بالا 5 خرداد رو مي بينين.
امروز پدر ميگفت كه عليرضا قربون دستت اين كولر رو درست نميكني؟ گفتم چرا فردا يه خورده وقت دارم ميرم بالا پشت بوم. بعد يادم افتاد كه پارسال يه مطلبي نوشته بودم كه توش از كولر درست كردن و اين حرفها هم نوشته بودم (احتمالا كساني كه از پارسال خواننده وبلاگ من هستند، يادشونه). گفتم اين وبلاگ نويسي هم چيزه خوبيه ها. آدم ميتونه بفهمه كه پارسال كي هوا گرم شد و خلاصه از لحاظ تاريخي و امارگيري چيز خيلي جالب توجه ايه!!
اشاره: الان اومدم توي وبلاگم، ديدم اِ چه خوب. تاريخ هنوز همون 4خرداده. پس هنوز ما زير قولمون نزديم!!!

2003/05/24

- بابا ! ديروز چرا زود اومدي خونه و شيريني دادي و همش خوشحال بودي و ميخنديدي؟ ‌( آخه پدر هميشه شب ميومد خونه ولي 21 سال پيش حدود ظهر بود كه اومد)
- اخه ديروز خرمشهر آزاد شد.
- پس به خاطر همينه كه امروز همش گريه ميكني؟
- نه. ديروز عموت شهيد شد.
****
ياد و خاطره همه كساني كه توي 8 سال بي هيچ چشمداشتي از وطن دفاع كردن، بخصوص كساني كه حماسه اي چون 3خرداد 61 رو آفريدند، گرامي باد.

2003/05/23

سلام
امروز دوم خرداد بود. 6 سال پيش در چنين روزي كه اتفاقا" مثل امروز جمعه هم بود،‌ حدود 90 درصد از كساني ميتونستن راي بدن،‌ توي انتخابات شركت كردن. اون زمان ميگفتن كه راي به خاتمي نه بود به يك عده اي كه توي حاكميت بودن. دوسه روز قبل از انتخابات، والده كه در دانشگاه تدريس ميكرد، سر كلاس به بچه ها گفت كه برين راي بدين. اونا گفتن كه نميديم چون راي هاي ما رو برميدارن تقلب ميكنن به نفع رقيب. مادر من گفت باشه اشكال نداره. اگه همه ما بريم راي بديم،‌ اونا حتي اگه هم تقلب كنن،‌ باز ميفهمن كه چقدر موافق دارن و چقدر مخالف و همين براي ما كافيه.
حالا 6 سال از اون روز ميگذره. توي اين مدت خيلي ها از رايي كه دادن پشيمون شدن. راستش به نظرمن هم خاتمي نتونست با انتظارات مردم بالا بياد. مردم توقعاتشون و انتظاراتشون رفت بالا ولي خاتمي همون خاتمي 6 سال پيش موند يا لااقل از مردم عقب موند. ولي اين دليل نميشه كه از رايي كه داديم پشيمون بشيم. به نظر من كاري كه ملت ايران 6سال پيش انجام داد، ‌بهترين كاري بود كه اون مموقع ميتونست انجام بده. همونطور كه اسفند ماه امسال با شركت نكردن توي انتخابات، بهترين كار رو انجام داد.
باربارا تاكمن، مورخ معاصر- متوفي به سال 1989، كتابي داره به نام سير نابخردي. من خودم اين كتاب رو هيج وقت تا آخر نخوندم ولي فصل اول اونو كه در واقع مقدمه كتاب هم هست، بارها و بارها خوندم. خانم تاكمن براي نابخردانه خوندن سياست حاكمان 3 شرط ذكر ميكنه كه اوليش و به نظر من مهمترينش اينه كه اون سياست، حتي در زمان خودِ حاكمان، سياستي ناقض غرض باشه چون هر سياستي بر حسب آداب و رسوم زمان خود اتخاذ ميگردد و هيج چيز نامنصفانه تر از اين نيست كه درباره گذشتگان با انديشه هاي كنوني داوري كنيم و براي احتراز از داوري بر مبناي ارزشهاي امروزين، بايد طرز فكر آن زمان را دريابيم. و من اعتقاد راسخ دارم كه اگه به گذشته برگرديم،‌ ميبينيم كه راي 6 سال پيش، نه تنها نابخردانه نبود،‌ بهترين عملي بود كه ملت ايران انجام داد.

2003/05/22

ارديبهشت : ماهي كه گذشت ولي ارديبهشت نبود
ماه ارديبهشت به نظر من يكي از بهترين ماههاي ساله. آخه هواي اين ماه رو من خيلي دوست دارم! ولي امسال ارديبهشت، اون ماهي نبود كه من هميشه دوسِش داشتم.
اوايل سال نوشته بودم كه امسال اين طور كه بوش مياد سال خوبي ميخواد نباشه. و متاسفانه اين روند بد بودن و خبر بد شنيدن توي اين ماه هم ادامه داشت:(( بدترين خبري كه شنيدم درگذشت دكتر حسين عظيمي بود. هنوز كه هنوزه، نتونستم با اين خبر كنار بيام. هنوز هم وقتي توي ماشين ميشينم، ناخود آگاه ياد وقتي ميفتم كه داشتم راديو گوش ميدادم كه گفت دكتر حسين عظيمي از نوابغ اقتصاد كشور به دليل سرطان دار فاني را وداع گفت. شوكه شده بودم. نميدونستم خوابم؟ بيدارم؟ ........
توي اين ماه چند تا خبر شوكه آور هم شنيدم. درسته كه بعضي هاش بعدا" تكذيب شد و به خير گذشت ولي همون شوك اوليه اش كافي بود كه من بزنه زمين.........
خيلي خستم. بلد هم نيستم مرثيه بنويسم و از بديها بگم. ولي ارديبهشت امسال مثل هميشه نبود. خدا خردادي كه ماه عزاست به خير كنه (اخه خرداد ماه امتحاناست ديگه!!)

2003/05/21

تنهايي از ضرورتهاي زندگي عاديست، مثل خوردن و نوشيدن؛ وگرنه در اين زندگي ِ اشتراكي ِ اجباري، آدم از بشر بيزار ميشود.
داستايفسكي

2003/05/20

سلام
دو ساعت توي گرما هي دنبال جاي پارك بگردي و بعد از كلي زير لب گفتن به در ديوار وامثال ذالك بالاخره يه جاي پارك پيدا كني كه پاركومتري باشه و تو پول خرد هم نداشته باشي و جنگي بري از روزنامه فروشي يه 100 تومن پول خرد بگيري و بريزي توي دستگاه و بعدش با خيال راحت بري دنبال كارت. وقتي كه برگشتي اولين چيزي كه نگاه كني پاركومتر باشه كه آخيش هنوز يه 4 تومني ازش مونده و تا بياي سوار ماشين بشي ببيني يه برگ جريمه زير برف پاك كنته.
آقا آي سوختم آي سوختم...

2003/05/19

اومده بود وبلاگم رو خونده بود. از يه صفحه اي هم اومده بود كه چون روي صفحه اش پسوورد گذاشته بود، كسي به جز خودش نميتونست بره توي اون. ميدوني چيه؟ برا اولش نبود كه ميومد. خدا كنه بار آخرش هم نباشه. بعضي ها با رد پا گذاشتن نشون ميدن كه كجا اومدن، بعضي ها هم با پاك كردن رد پاهاشون!
به هر حال مرسي كه اومدي!

2003/05/18

گفت برو از توي اتاق برادرت كتاب جانور شناسي رو بردار كه براش ببرم. گفتم باريكلا، آقا توي سرزمين كفر و فساد مومن شده. پرسيد چطور مگه؟ گفتم مَن عَرَفه نفسه فَقَد عَرَفه ربه !!!

2003/05/17

" نشسته بود جلوي تلويزيون داشت پيش خودش فكر مي كرد فردا كه جمعه است تا ظهر راحت ميتونم بخوابم. بعد كه بلند شدم،‌ يه حمومي ميگيرم و يه چيزي هم ميخورم و دست خانم و بچه رو ميگيريم و ميريم ناهار بيرون. بعد بعد از ظهر هم هميخوابم و عصر كه بيدار شدم و فيلم سينمايي رو هم تماشا كردم،‌ 3 نفري بريم بيرون پاركي چيزي....

ساعت حدود 6 صبح جمعه:
- بابا ! بابا! بيدار شو. من جيش دارم.
حميد خان كلي آه و ناله كرد و خرناس كشيد. چشماش رو كه باز كرد مريمش رو ديد. چيه بابا؟ چي ميگي؟
- بابا جيشم ريخت. زود باش ديگه!!
-آخه بابا جان تو ديگه بزرگ شدي. خب برو دستشويي ديگه.
- نه بابا جونم. ميخوام با تو برم.
حميد خان با زور از خواب بيدار شد و دخترش رو برد دستشويي و زودي هم اومد روي تخت كه تا خواب از سرش نپريده بخوابه.

ساعت 7 صبح:
- بابا من گشنمه. من نون و پنير ميخوام!! پا شو ديگه. صُب شده.
ديگه داشت به زمين و زمان فحش ميداد.يه نگاهي به ساعت كرد ديد كه تازه 7 شده. به دخترش گفت كه عزيزم هر وقت كه ساعت 8 شد منو بيدار كن كه برات نون و پنير بدم.
"ساعت 8 يعني كي؟ " ساعت 8 يعني هر وقت كه اين درازه رسيد به اين بالا. " باشه بابا" يه 40 ثانيه كه گذشت مريم با هيجان و عذاب وجدان حميد خان رو بيدار كرد كه "بابا ! بابا! ساعت رفت! بيدار شو بيدار شو!" نه دخترم. اين درازه نه. اين ثانيه شماره . اين يكي درازه. زيرلب اگه شد ما يه روز جمعه رو راحت بخوابيم....
يه نيم ساعتي حميد خان روي تختش هي اين وري شد هي اون وري . ولي خوابش نبرد. دخترش رو نگاه كرد ديد كه ساعت رو گذاشته جلوي خودش و ني ني (‌عروسكش) و همينطور مشتاقانه دارن نگاش ميكنن. از تخت پاشد. " بابا جونم بخواب هنوز اون درازه نيومده بالا" باشه باباجون اشكال نداره. مگه تو نون و پنير نميخواي؟ " آخه بابا اين كه هنوز نيومده بالا كه" اي بابا . تو هم عجب گيري داديا. بيا كه به ني ني هم نون و پنير بديم. گناه داره بيچاره. اگه زود بهش نون و پنير نديم ناراحت ميشه ها.
حميد خان رفت توي آشپزخونه. كتري رو پر آب كرد گذاشت روي گاز. گاز با اولين كبريت روشن نشد. دومي هم . سومين چوب كبريت قبل از روشن شدن، شكست. چهارمين، مصرف شده بود و پنجمين چوب كبريت اصلا گوگرد نداشت. حميد خان هم همينطور زير لب يه چيزايي ميگفت!! وقتي بالاخره گاز رو روشن كرد، نون رو از فريزر برداشت گذاشت روي گاز تا يخش باز شه. مريم هم همينطور با چشماني گرسنه ولي حاكي از تحسين پدرش رو نگاه ميكرد. بالاخره چايي و صبحانه حاضر شد. دوتايي كه نشستن پاي ميز كه صبحانشون رو بخورن نسرين خانم اومد. صبحانشون رو كه خوردن، نسرين خانم يه كاغذ داد به حميدخان كه " بيا. اي ليست كاراييه كه بايد تا ظهر انجام بدي. لباسا رو توي ماشين ميريزم يه 2ساعت ديگه بايد درشون بياري و پهنشون كني. اتاق تلويزيون هم احتياج به يه جارو برقي حسابي داره ولي حالا كه اونجا رو جارو ميكني، هال رو هم بكن. هوا هم كم كم داره گرم ميشه. يه سري به كولر بزن ببين اگه چيزي كم و كسري داره فردا بخري. براي ناهارتون هم از ديشب غذا مونده كه كافيه . يه خورده هم ظرف هست كه چون كمه نميخواد بذاري توي ماشين خودت بشورشون." ببينم مگه تو امروز چي كار ميخواي بكني؟ " من امروز با دوستام قرار دارم كه بريم كوه"!!

ساعت 2 بعد از ظهر:
نسرين خانم هنوز برنگشته. مريم هم خوابيده. حميدخان هم خسته از كار، رفته توي تخت كه بخوابه كه شترق تق شترق تق. حميدخان هراسون از تخت بلند شد و ديد كه خونه پشتيشون كه دارن بنايي ميكنن، كارگرها كارشون روشروع كردن. رفت پنجره رو بست تا شايد صدا كمتر شه. چشماش كه داشت سنگين ميشد، مريم شروع كرد به گريه كردن. چي شده عزيزم؟ چرا گريه ميكني؟ باباجون خواب بد ديدم. باشه عزيزم اشكال نداره. بيا پيش من بخواب. مريم رو بغل كرد و اورد روي تخت خودش. ولي ديگه خواب به چشماش نميامد تا اينكه يعد يه ساعت بالاخره خوابيد. ساعت تازه از 3 گذشته بود كه زيييييييييينگ در زدند. حميدخان پاشد كيه؟ " حميد باز كن منم." مگه كليد نداري؟ خب لابد ندارم ديگه حالا باز ميكني يا نه؟ نه باز نميكنم مثل اينكه اف اف خراب شده وايسا بيام دم در. و همينطور كه داشت زير لب يه چيزايي به شانس خودش و روز تعطيليش ميگفت، رفت كه در رو براي نسرين خانم باز كنه. "
مهر 1370

2003/05/16

سلام
درسته كه من خيلي خووووووووب مينويسم!!! ولي اين دليل نميشه كه در روز 2 تا مطلب بنويسم. ولي اين دفعه يه عذر موجه دارم و اونم اينه كه ميخواستم خبر بدم كه افاضات حاجاقا براي اولين بار و در بين نزديك به 3000 سايتي كه از اولين كنتور فارسي استفاده ميكنن،‌ جزو 50 سايت برتر پر بيننده شد!!!
آقا يا خانمي كه خودتو كشتي و به زحمت انداختي و بيش از 100 بار وبلاگ حقير رو امروز خوندي. مرسي!
بهش ميگم: مگه تو كار و زندگي نداري؟ هر وقت ميام ميبينم كه پاي اينترنت نشستي و داري وبلاگ اين دختره رو كه كارش شده از صبح تا شب پايه هاي مملكت رو نگه داره و از شب تا صبح هم رزومه ملت رو بخونه، ميخوني. ميگه: آخه عليرضا قشنگ مينويسه. دوسش دارم. ميگم: دِ اگه اين اين كاره بود كه تا حالا پايه هاي مملكت ما كه هيچي كل دنيا محكم شده بود. ميگه: عليرضا تو داري حسودي ميكني. ميگم: ( اينجا لهجم يهو شد مال طرفاي رشت و انزلي) من؟ من ؟ مث سگ!! .... يعني من حسودي ميكنم؟ توبشين وبلاگ شاپرك رو بخون كه يه پارچه خانومه. يا وبلاگ مريم رو كه ممممممممچ.... (همينطور كه نوك 5 انگشت دست راستم رو به هم چسبونده بودم و داشتم ميزدم به لبام يه دفه گفت: اِ؟ چشمم روشن تمام اينايي كه گفتي همشون كه مال جنس لطيف بود. گفتم: لطيف و غير لطيف نداريم خب بذار يكي از مردا بگم. م م م م م م مثلا ..... مثلا مال خودم. اصلا" تو چرا مال خودم رو نميخوني؟ خير سرم يه ساله كه داداشت داره وبلاگ مينويسه ها. كه يك دفعه گفت: نه. خاتون بهتر از تو مينويسه!!
آقا ما يه روزي زيراب يكي رو زديم هيچ نميدونستيم كه طرف مياد جاسوس ميفرسته خونمون. يك عمر داشتم مار تو آستينم پرورش ميدادم. آي ايها الناس . آي هوار. آي ملت. به دادم برسين. حالا ديگه جاسوس دختره مردم شدي ها؟ خيانت. جنايت. جاسوسي. از پشت خنجر زني.
من ميدونم تو. من ميدونم اون. حالا اون از من بهتر مينويسه هان؟ از حالا به بعد استفاده از اينترنت در اين منزل براي جامعه نسوان و بخصوص آنان كه 14 سال دارند، اكيدا" ممنوع ميياشد. وبلاگ مذكوره شديدا" با استفاده از آخرين فناوري، فيلترينگ، دسترسي فقط براي افراد بالاي 14 سال!! مجاز ميباشد.
كه من بد مينويسم.........

2003/05/06

نظر به اينكه پشت سر شخص شخيص حاجاقا شايعاتي مبني بر اينكه " فقط بلده كه از مذهب و كنتور فارسي و كامپيوتر و عشق بگه و ديگه هيچي بلد نيست" و براي اينكه به دهان استكبار جهاني كه اينك در كنارمان است، مشتي محكم كوبيده و پوز او را خاكمالي نموده باشيم ونشان دهيم كه نخير اين شخص شخيص حاجاقا يك فردي همه فن حريف است و در تمام موضوعات دستي ودر نوشتن تمام سبكها يد طولايي دارد و بالاخره اينكه موضوع سكس يكي از محبوبترين موضوعات بشريست و تحقيقات ثابت كرده كه بيش 70% استفاده كنندگان از اينترنت به سايتهاي سكسي علاقه اي بس وافر دارند و سايتهاي مذكور هم تعداد بينندگانشان بسي بيشتر از سايرين است، تصميم گرفته شد كه پرده ها دريده شود،‌ سنتها شكسته گردد و بر خلاف عادت مالوف و طريق معروف، از سكس گفته آيد. لذا از خوانندگان محترم و محترمه ي محبوب و محجوبي كه سنشان از 18 سال بيشتر نميباشد، صميمانه تقاضامندم كه اگر داراي شرف انساني هستند، از خواندن اين متن خودداري ورزند. والعاقل يكفيه الاشارة.

سكس از جمله كلمات شگرف و شگفت انگيز است.
دانيم كه بعض لغات، چه از اين ور و چه از اون ور خوانيم،‌ معني دهاد مانند جنگ كه از اون طرفش ميشود گنج كه بسي عزيزتر از اين طرفش است و اين معنا را دهد كه جنگها براي يافتن گنجها انجام ميشود حتي اگر اين گنج سياه رنگ باشد. يا كباب كه بابك شود كه يعني بابك كباب را دوست دارد. يا كوب كه بن مضارع كوبيدن باشد و بوك كه در زبان اجنبي كتاب باشد ويعني كتاب را بايد بر سر كوبيدن كه قدما گفته اند ياسين بر گوش خر خواندن. و خود اين خر البته ماجرايي دارد و آن اينكه نام مهره اي از بازي شطرنج، رخ باشد به دليل اينكه مانند خر فقط ميتواند راست رود و آيد(و نه كند كه در بعضي نسخ آمده است) و پر واضح است كه شطرنج را در زمان نوشيروان عادل به ايران زمين آوردند و بزرگمهر حكيم در ازاي آن، نرد را اختراع نمود و به هند فرستاد. و البته بعض كلمات هم هستند كه به يك صورت نوشته ميشوند حال آنكه سيرتشان متفاوت است مانند شكر كه شيرين است و شُكر كه نعمت افزون يا خِرَد كه برخي خُرد آنرا دارند و برخي هم كه اصلا ندارند يا كند(با فتح ن) كه برخي بسيار كند عمل ميكنند. لغاتي هم هستند كه صورتشان يكيست ولي كمال همنشيني در آنان اثر ميكند و در جوار ديگر لغات سيرت خود را از دست ميدهند مانند خوردن كه هم با زمين آيد و هم با غذا. ولي كلماتي مانند سكس كم پيدا ميشوند كه از هر دو طرف يك معني را دهند و از هردو طرف، هم شيرين باشد و هم نعمت افزون. كلماتي مانند داماد و گرگ و دير كه يا از رو خوشند و از پشت ناخوش يا از هر دو رو ناخوش. حال اين شائبه پيش نيايد كه منظور و مقصود اين است كه گرگ داماد است و يا نعوذ بالله داماد گرگ. كه اين وصله ها بس نايتچسبكند وحاشا و كلا كه مارا بچسبند.
و چون سكس از هر دو طرف خوانده شود، از هردو طرف هم به عمل آيد. كه در ادامه گفته شود.
همانطور كه گفته شد، سكس هم از رو شود و هم از پشت و هريك از اينان را اقسام و انواعي هست كه برخي تا 29 مورد نوشته اند و ما گزيده اي از آنها را آوريم كه مجال كوتاهست و سر اين رشته دراز.
اما متداول ترين نوع سكس در اينجا نشان داده شده است. اين نوع كه از رو هم هست، يكي از خوشترين و در عين حال سهل الوصول ترين سكسهاست.
برخي ديگر از انواع سكس از رو را ميتوانيد در اينجا ببينيد و البته براي هريك هم شرحي نگاشته شده است.
سكسهاي از پشت را هم بدون هيچ شرح و اضافه اي در اينجا ميتوانيد مشاهده كنيد.

2003/04/29

سلام با توجه به مسووليت قائم مقامي مسوول روابط عمومي بايد به اطلاع همگان برسانم سايت پشتيبانان شبكه به علت تغيير سرور تا اطلاع ثانوي با مشكل روبروست و به همين خاطر امكان بروز مشكلاتي در ديدن صفحات جارچي وجود دارد. به اميد خدا ظرف يكي دو روز آينده كه مشكل بر طرف شد،‌ شاهد تغييراتي هم در جارچي خواهيد بود. ضمن اينكه منتظر يك خبر ديوانه كننده هم باشيد!!!

2003/04/23

سلام
چهل سال گذشت بي تو برمن اين چهل روز.

امسال اربعين يه حال و حس ديگه اي دارم. يه حس جديد. احساس ميكنم كه امسال با بقيه سالها فرق داره. ميدوني چرا؟ امسال اربعين خيلي چيزها هست كه قبلا نبود و خيلي چيزها نيست كه قبلا بود.
امسال اربعين من توي يه بلاتكليفي گير كردم. نميدونم از اينكه صدام ديگه نيست بايد خوشحال باشم؟ صدامي كه هر وقت توي مدرسه تكبير ميگفتيم، يه مرگ بر صدام يزيد كافر هم اضافه ميكرديم. يا اينكه ناراحت باشم كه صدام رو كسي برد كه مصدق رو 50 سال پيش برد. نميدونم بايد خوشحال باشم كه هم كيشانم بعد سالها تونستند مراسم سنتي و مذهبي خودشون رو انجام بدن يا بايد ناراحت باشم از اينكه همين هم كيشان، اه در بساط ندارند. نميدونم.
زندگي هيچ وقت يه جور نيست. هميشه ي خدا هم پستي داشته هم بلندي. هميشه ي خدا هم ناراحتي بوده هم خوشحالي. يكسال پيش همين روزا من شروع كردم به وبلاگ نويسي. اسم وبلاگم رو گذاشتم افاضات حاجاقا. حاجاقا كه خودمم ولي افاضات رو براي اين انتخاب كردم كه ميخواستم عقايدم، نظراتم، ديدگاههايم و به طور خلاصه حرفهايم رو اينجا بنويسم. ولي توي اين يكسال خودم كه اعتقاد دارم كه اوني رو كه ميخواستم، نتونستم. مثل هر كار ديگه اي كه يا بايد در حد توانم كامل بشه يا اصلا نبايد بشه،‌ فقط گاه گاهي مينوشتم اونم براي خالي نبودن عريضه. امروز كه داشتم وبلاگ سابقم رو ميخوندم،‌ ياد خاطرات گذشته افتادم. رفتم توي عالم رويا. توي خيالات. نميدونم يادتون هست يا نه. زمان بچگي تلويزيون كارتون گوفي رو نشون ميداد. يه روز زن گوفي بهش گفت كه بره انباري رو مرتب كنه. گوفي هم رفت و يه آلبوم عكس از اجدادش پيدا كرد و همينطور كه نگاه ميكرد،‌ رفت توي رويا. خودش رو ديد كه داره با شير ميجنگه. يا در يك نبرد تن به تن با يك شواليه شركت كرده. زنش كه ديد كه گوفي دير كرده، اومد و ديد كه گوفي همين طور وسط اون همه وسايل نشسته و .... !! منم همين طور شده بودم. ياد روزي افتادم كه نامه ي زهرا رو به يكي از انجمها خوندم و با وبلاگ اشنا شدم. روزهايي كه هي مينوشتم و هي صفحه درست نميشد. روزهايي كه ماه به ماه هم به وبلاگم سر هم نميزدم. روزهايي كه توي انجمن كلي نامه بود كه با سعيد و سالك و ابهام و اسب اتش و خيليهاي ديگه به سوالات بلاگرهاي جديد جواب ميداديم. روزي كه شاپرك ازم سوال كرد و من رو هوايي وبلاگم كرد. روزي كه حس فيلسوف شدن بهم دست داده بود. روزهايي كه داشتيم يه سايت امتحاني درست ميكرديم كه الان ديگه واسه خودش كلي معروف شده. روز درگذشت اولين وبلاگ نويس ايراني. روز رفتن مادر بزرگ. روز اولين تجمع وبلاگ نويسها كه من به خاطر مريضيم نتونستم برم. و و و .........

يك سال گذشت. با همه خوبيها و بديهاش. زهرا كه براي اولين بار من رو با وبلاگ اشنا كرد ديگه نمينويسه. خاتون كه اولين كسي بود كه لينك وبلاگم رو توي صفحه اش گذاشت، كم كار شده. شاپرك كلي واسه ي خودش جا افتاده و كلي خواننده هاي دائمي داره. جارچي ديگه يك صفحه نيست و چندين صفحه شده و ميخواد باز هم بزرگتر بشه. پارسال وقتي كه من شروع به وبلاگ نويسي كردم، حدود 300 نفر وبلاگ مينوشتن. ولي حالا ماشالا هزار ماشالا همين طور زياد تر ميشه. پارسال تنها سايت وبلاگ نويسي، بلاگر بود ولي الان سايتهاي ايراني هم درست شدند. پرشين بلاگ كه اولين بود، الان خودش بيشتر از 7000 تا كاربر داره. پارسال كلي بايستي زحمت ميكشيدي تا بگي وبلاگ چيه و وبلاگ نويسي يعني چي، ولي الان خواجه حافظ هم ميدونه!! و چشم رو هم بذاري سالهاي ديگه هم همينطور ميان و ميرن.

گفتم امسال اربعين يه حس ديگه اي دارم. اربعين پارسال رو يادت هست؟ مال سال قبلش چي؟ من كه نه. من هيچ سالي رو يادم نمياد. ولي مطمئنم كه اربعين سال 82 رو هيچ وقت فراموش نميكنم. اربعيني كه مصادف شد با اولين سالگرد وبلاگ نويسيم. مصادف شد با تنها شدنم و خيلي چيزهاي ديگه
****
توضيح: به دليل ايام عزاداري، مطلبي كه قولش رو داده بودم، با كمي تاخير و بعد از ماه صفر نوشته ميشه. از مشتاقان به خاطر تاخير صميمانه پوزش ميطلبم!

2003/04/14

سلام
گويند بسيار سفر بايد تا پخته شود خامي.
من برگشتم.
به اميد خدا زين پس، باز هم خواهم نوشت. ولي شايد كمي متفاوت با قبل. نميدونم. شايد كمتر شه، شايد بيشتر. شايد هم اصلا تغييري نكنه!! چرت و پرت دارم ميگم نه؟ " از كوزه هم تراود كه دروست"
مطلب بعدي كه به زودي خواهم نوشت مطلبيست در باره سكس!! بعععععععععععععله . بسيار سفر بايد تا پخته شود خامي!!!!!

2003/04/05

همه چيز رو داشتن خيلي خوبه ولي اگه تو نباشي.....
آن سفر کرده

2003/04/01

سلام
گويند روزي جماعتي در بيابان ميگشتند و ميگفتند:
آن سفر كرده كه صد قافله دل همره اوست // هر كجا هست خدايا به سلامت دارش !!
فضولي كسي از ايشان را پرسيد كيست آن سفر كرده؟ گفتندش شخص شخيص حاجاقا !!!

آقا من دارم ميرم مسافرت. عيد تموم شد، همه جا خلوت شده، سفر ميچسبه !!

2003/03/31

گفت : هجرت سرابي بود و بس، خوابي كه تعبيري نداشت
گفتم : هر كس كه روزي يار بود، اينجا مرا تنها گذاشت

2003/03/30

سلام
احتياجي به گفتن نيست ولي من چون حرفي براي گفتن ندارم ميگم!!
يه چند روزي هست كه لوگوهاي صفحه رو كمي تغيير دادم بعضي ها رو حذف كردم و اونايي كه اولين بودن رو نگه داشتم. يه دو سه تايي هم اضافه كردم.
صفحه رو هم كه تغيير دادم .

ديگه همين.!

2003/03/26

سلام
خلاصه نويسي و خلاصه گويي، موهبتيست كه رب ما تعالي، فقط برخي را داده و شخص شخيص حاجاقا، ازان بي نصيب.
گويند روزي عجوزه اي در بياباني ميگذشت با كوله باري. جواني ساده دل و پاك روي (‌و در بعضي از نسخ: پاك دل و ساده روي!) بر او وارد شد كه اي مادر! چه داري بر آستين؟ گفتش آنچه ميسوزاند. گفت كجا را؟ گفت دماغ را. گفت فقط؟ گفت و دل را گفت همين؟ گفت.... ( اصلاح نسخه خطي: وديگر جاهاي ناگفتني را) گفت از چه؟ گفت از روي حسادت. گفت توانم ديد؟ گفت خواهي سوخت ( در بعضي از نسخ بعد اين، علامتي عجيب قرار داده اند به اين شكل ؟ كه يعني ايا ميخواهي بسوزي گفتم كه جوان ساده دل و پاك روي بود و از عواقب بي خبر). الغرض عجوزه از خورجين خويش وسيله اي براورد مكروه و زشت روي. زائده ي روي آنرا بفشاريد و آن، با صدايي خوش بگفت بسوز كه در ديار ما باران همي بارد و هوا بس دونفره گشته است و جاي عشاق خاليَست كه دل داده وُ قلوه بستانند. بسوز كه در ديار ما همراه باران باد همي وزد كه كلاه را از سر پسران و دامن را از بر دختران به كناري نهد و چشمها چارتا شود. بسوز كه.... ( از اينجا به بعد در همه ي نسخ ناخوانا بود) و جوان همي سوخت و همي آه كشيد. عجوزه كه اين حالت بديد، كوله بر پشت نهاد و از نظرها غيب. رب تعالي سوختن جوان را بديد و باراني بر ببابان نازل فرمود كه تا كنون كه ساعت همي 7صبح باشد، همي بارد خيالي نباشد مبادا سيل جاري گردد.
اولين بارش باران بهاري در تهران مبارك!

2003/03/24

ميگن سالي كه نكوست از بهارش پيداست. الان روز سوم ساله. توي اين 3 روز من خبر فوت 3 نفر رو شنيدم. 3 نفري كه شايد هيچكدومشون رو نميشناختم. ولي مگه من شما خوانندگان رو ميشناسم؟ به نظرم بايد براي اين كلمه شناختن، يك تعريف ديگه اي درست كرد. اين 3 نفر هيچكدومشون رو من تا به حال نديده بودم. ولي ميدونستم كه وجود دارن. مثل شما ها كه ميدونم وجود دارين. مثل شما ها كه ميشناسمتون، اون 3 نفر رو هم ميشناختم و البته يكي رو بيشتر ميشناختم. مرحوم دكتر نوربخش رو ميگم. كسي كه شايد با بيشتر عقايدش مخالف بودم. استاد دانشگاهي كه بعد انقلاب تمام وقتشو براي اقتصاد اين مملكت صرف كرد. من نميدونم به جز مقامات بسيار رده بالايي كه از اول انقلاب تا كنون در مصدر كار هستند، آيا مثل دكتر نوربخش كه در تمام اين 24 سال يكي از تصميم گيرندگان مسايل اقتصادي كشور بود، كسي ديگه اي هم هست؟ مرگ دكتر نوربخش رو خيلي سخت باور كردم. جالب اينجا بود كه اطلاع رساني كاملي هم هنوز كه نشده، با لااقل من نتونستم پيدا كنم. به هر حال.....
****
اين مقدمه بالا رو نوشتم كه بگم اگه قرار باشه كه اتفاقات يك سال رو از بهارش پيش بيني كنيم، يعني من امسال خبر فوت 365 نفر رو كه ميشناسم، دريافت ميكنم؟ ميدونم كه اول سالي، وقتي كه بايد از شادي ها گفت، اين طور نوشتن زياد خوشايند نيست. ولي باور كنين كه عيد امسال من يكي از بدترين عيدهاي عمرمه. يادمه عيد سال 66 هم خيلي بد بود. عيد اونسال رو يادتونه؟ ما از دوسه روز قبل عيد رفته بوديم بندرعباس. اونجا بوديم كه خبر موشك عراق رو شنيديم. خوب يادمه كه توي هتل گامبرون (‌الان شده هتل هما) يك ميز هفت سين خيلي بزرگي درست كرده بودن. ولي قيافه مردم.... گرفته، غم توي صورتشون داد ميزد. اون سال واقعا عيد بدي بود. و امسال هم. الان همون عراقي ها گرفتار جنگ شدن. سال 66 من از جنگ دلگير بودم. الان هم باز از جنگ دلگيرم. چي ميشد شغل ارتشي از بين ميرفت؟ چي ميشد هيچ كشوري ارتش نداشت؟ نميدونم والا. نميدونم طرفدار صدامي باشم كه 8 سال جوونهاي مملكت رو (‌مثل عموهاي من) به كشتن داد يا طرفدار امريكايي باشم كه مصدقي كه همه ملت دوسش داشتن رو سرنگون كرد. امريكايي كه توي همون 8سال هر كاري از دستش برميامد براي همين صدام، عليه ما كرد.
عيد امسال اصلا عيد خوبي نيست. فقط اميدوارم كه سالي كه نكوست از بهارش پيدا نباشه
ببيخشين. وقتي كه ادمي اوضاعش خراب باشه اراجيف هم ميبافه و بهاريه اش از اين بهتر نميشه!!!
سلام
سال نو تون واقعا" مبارك باشه. دفعه ي قبل كه تبريك گفتم، هنوز سال تحويل نشده بود ولي الان ديگه چهار روز هم گذشته. اميدوارم كه اين سال 82 براي شما ها از سال 81 خيلي بهتر باشه. از كساني كه برام تبريك فرستادن، چه نامه دادن چه با كارت ابراز محبت كردن و من و خجالت دادن، خيلي خيلي ممنونم. دنيا دنياي مجازيه. من از بين تمام كساني كه توي اين دنياي مجازي ميشناسم، فقط يك نفر رو ديدم. ولي با همه شما ها، احساس نزديكي ميكنم. احساس ميكنم كه همتون رو سالهاست كه ميشناسم. اين دنياي مجازي، كه شايد به واقعيت هم تبديل بشه و چه بسا براي خيلي از شما ها هم تبديل شده، دنياي جالبيست. يك تجربه تازه است. تجربه ايه كه ما ها داريم يواش يواش ميشناسيمش، لمسش ميكنيم، بوش ميكنيم و سعي ميكنيم كه دركش كنيم.
به هر حال به همه شما، به همه ي كساني كه هم ميشناسمتون و هم نميشناسم، آغاز اين سال 82 رو تبريك ميگم. مبارك همتون باشه.

2003/03/17

سلام
آقا ما به شدت گرفتاريم. اينه كه نميتونيم به رسالتمون برسيم ( از بس اين پل سيد خندان شلوغه لا مصب!!)
فعلا به عنوان علي الحساب اين كارت تبريك عيد جارچي رو به عنوان هديه سال نو برو بچه هاي جارچي داشته باشين تا بعد.
سال نوي همتون مبارك

2003/03/11

سرها پايين بود. نه كه جرات بالا كردن نداشته باشن، تاب تحمل نبود. تاب تحمل اون نگاهها. تحمل اون برق چشمها ، لبخند دلنشين و اون نور.
"من اكنون بيعت خويش را از شما پس گرفتم. هر كسي كه خواهد ميتواند برود. اكنون براي آسودگي بيشتر..."
و بيشترينشان رفتند. رفتند و او را تنها گذاشتند.
*****
همهمه اي بود. همه نگران.
زمين گفت بلرزم؟ باد گفت بوزم؟ خورشيد گفت خاموش شوم؟ آسمان گفت بگريَم؟
"هدهد! ملكه و ديگران را فرمان ده !" يكي فرزند خود را آورد. يكي عصاي خويش را. ديگري گفت ميتوانم همه را زنده كنم تا به كمك آيند. آن يكي با پيراهن خويش آمد وديگري گفت آيا جهانيان را صداكنم؟ پدر، با شمشير و آخرين، باكتاب شريف. مادر هم دست بر پهلو نگران نظاره ميكرد.
*****
چه شده؟ اينان چرا آمده اند؟ امروز مگر چه روزيست؟ اينان براي كه آمده اند؟
مگر نشنيدي تو؟ مگر نشنيدي كه گفت هل من ناصر ينصرني؟

2003/03/07

سلام
از اينكه دو هفته ننوشتم، از اينكه احتمال داره توي اين دو هفته بعضي ها كه اومدند اينجا و ناراحت برگشتند، از اينكه اين ننوشتن من احتمال داشت كه بعضي ها رو دلتنگ كرده باشه و بابت خيلي چيزاي ديگه از همه معذرت ميخوام.
وقتي كه دلت تنگه، دلت گريه ميخواد كه باز شه. وقتي كه از همه دوري، وقتي كه به هيچ كس و هيچ چيزي نزديك نيستي، وقتي كه فقط به دنيا چسبيدي و حتي از خودت هم دوري، ديگه گريه كاري برات نميكنه. ديگه حتي از نوشتن هم كاري ساخته نيست. اينه كه ميري. ميري تا شايد يه روزي همه چي درست شه. ميري تا شايد بتوني خودت رو پيدا كني. ميري تا شايد لااقل به يكي، لااقل به خودت نزديك شي. ميري ولي خداحافظي نميكني چون اميدواري كه روزي دوباره برگردي. از خونه و شهر ميزني بيرون. تو كه از همه دوري،‌ چه فرقي برات ميكنه كه كجا باشي. تو كه هميشه تنهايي، مهمه كه توي شهر باشي يا وسط بيابون؟
وقتي كه تنهايي، ديگه بوي بهار رو هم حس نميكني،‌ وقتي كه دلت گرفته، وقتي كه بارون مياد، حسودي ميكني كه آسمون! تو هم دلت گرفته بود؟ وقتي كه دلت ميگيره، وقتي كه از همه دوري، ‌خسته ميشي. ديگه از همه چي و همه جا خسته ميشي. حتي از نوشتن.
اينها، شايد دلايلي باشن كه توي اين دوهقته ننوشتم. بارها صفحه بلاگر رو باز كردم ولي همينطور باز موند. نوشتنم نميومد. حتي وقتي كه ايمان بهم پيغام داد كه يكي از وبلاگ نويسان سراغت رو گرفته كه حاجي چرا ديگه نمي نويسه، هر كاري كه كردم بازم نتونستم چيزي بنويسم. به هر حال باز هم ازتون معذرت ميخوام. آدمي نيستم كه بخوام كساني رو ناراحت كنم و بعدش هم راحت باشم.
اما اين احتمال هم هست كه تا دو هفته ي ديگه باز هم نتونم بنويسم. دليلش هم گرفتاريهاي آخر ساله. واقعا اين دوهفته خدا به همه تهرانيها رحم كنه. از بس ترافيك و كارهاي عقب مونده هست.
از همين الان ميخوام شروع سال 82 رو به همه شما تبريك بگم. آدم چي ميدونه؟ اومديم و من ديگه فرصتي نكردم كه اين كار رو بكنم. از صميم قلب اميدوارم كه سال آينده از سال 81 براتون بهتر باشه. سالي باشه كه هميشه به خودتون بگين كه چه خوب. ميدونم كه اين آرزو به همين آسونيا هم نيست. دقيقا مثل دعايي كه ميكنم خدايا همه مريضها رو شفا بده ولي هميشه خدا مريض هست. ولي خب به هر حال اينكه ادم احساس كنه كه با يه آروزي خوب براي كسي، ميتونه خوشحالش كنه، بهش دلگرمي ميده، خودش خيلي خوبه. خلاصه اينكه آرزو دارم همتون خوب باشين. خوب بگذرونيد. خوب زندگي كنيد. و هميشه از زندگيتون رضايت داشته باشين. راضي بودن توي زندگي به نظرمن بكي از عوامل خوشحال بودنه .
راستي من رو هم از دعاي خيرتون محروم نكنيد. روزهاي خوبي رو نيگذرونم. ايشالا كه براي خودم هم سال ديگه از امسال بهتر باشه!!!

2003/02/20

همهمه اي بود. همشون در حال جنب وجوش بودن. داشتن خودشون رو آماده ميكردن. اخه چي شده؟ مگه نميدوني؟ امروز روز بزرگيه. روز بزرگ؟ يعني از 27رجب هم؟ 27رجب؟ اگه امين امروز اون كاري رو كه بايد بكنه، نكنه، 27رجب كه هيچي تمام اين بيست و اندي سال هم. . .

همشون جمع شده بودن، تمام اونهايي كه از قبل امده بودند و رفته بودند. تمام اونهايي كه در آينده ميخواستن كه بيان. تمام اونهايي كه نفس ميكشيدن. همشون اومده بودند تا با چشماي خودشون بهترين رو ببينن. ببينن كه بعد از آخرين ملاقات، چه ميكنه. همشون اومده بودند تا بهش بگن كه ما هم هستيم.
****
جمعيت موج ميزد. هيچ كس نميدونست كه چه خبره. حتما" خبر مهميه.آخه گفت كه به اونايي كه جلوترن بگين كه برگردند و منتظر ميشيم تا عقبيها هم برسن. حالا هم دارن براش يه منبر درست ميكنن كه بره بالاي اون.
****
همشون ساكت شده بودند. مبهوت. صداش درتمام جهان مي پيچيد. رسا بود و روشن. خدايا دوست بدار هركه دوستش دارد. دشمن باش هر كه را كه او را دشمن است. عزت ده دوستدارانش را و خوار كن پشت كنندگانش را.
بعضيهاشون سراشون رو پايين انداخته بودند. ياد روز اول افتاده بودند كه لب به اعتراض گشوده بودند. بعضيهاشون از هيجان پرهاشونو به هم ميزدند. برخيشون هم با افتخار به اون دوتا نگاه ميكردند.
****
خورشيد نورشو كم كرده بود تا ماه و ستاره هم بتونن صحنه رو تماشا كنن. تمام كهكشان ها در حال تماشا بودند و منتظر. منتظر بودند تا نوبتشون برسه و براي عرض تبريك و دست بوسي، خدمت برسن. سخنانش تموم شده بود. دراغوشش گرفت. اولين نفري بود كه دست بيعت داد. همه به وجد آمده بودند. بهترين؟ بهترين باهاش بيعت كرد؟
شد بدوش احمد، آن رشك ملَك. . . . چون دعاي مستجابان بر فلك
از رواق كعبه بتها در فكند . . . . جمله را بر پاي پيغمبر فكند
چون ز عرش دوش احمد بازگشت . . . . بر دل پاك علي اين راز گشت
كز ادب فعلي كه كردم دور بود . . . . پاي من كتف رسول الله بسود
شبنم از گلبرگ رخسارش چكيد . . . . نوبهارش را خزان غم رسيد
گفت با او سرو گلزار خدا . . . . كي نهال بوستان هل اتي
در شب معراج چون بالا شدم . . . . تا به خلوتگاه "او ادني" شدم
از شكوه بارگاه كبريا . . . . در تزلزل بودم از سر تا به پا
شوق قرب دوست بر جانم فتاد . . . . لرزه اي بر چار اركانم فتاد
دستي آمد دوش هوشم را سترد . . . . از ضميرم وحشت آن حال برد
لذتي كان شب از آن دستم نمود . . . . از شراب دوستي مستم نمود
مدتي اندر پيَش بشتافتم . . . . در كف پاي تو اكنون يافتم
اي به معراج محبت جاي تو . . . . عرش و كرسي همت والاي تو
نيست جايي از تو خالي يا علي . . . . كفر اگر نبود خدايي يا علي
عيدتان مبارك.

2003/02/15

اين شعري رو كه در پايين مينويسم ( البته اگه بشه اسم شعر روش گذاشت)، مال خيلي سال پيشه. فكر كنم سال اول دوم دبيرستان بودم. چند روز پيش كه داشتم كاغذهاي قديمم رو نگاه ميكردم، اينو پيدا كردم.

درسراي دل من هيچ نبود
كس ونامي كه با او يار باشم
دل من تنهاي تنها ولي
رب ما گفت اميدوار باشم.

روزگار با همين منوال گذشت
تا كه روزي چشم من حوري ديد.
به تپش افتاد دلم آن لحظه
و صداي كه ز عرش : كوري ديد.

احسن الخالقين است خداي
حبذا چه آفريده است خداي
او چنان بود كه زيباترش را
به خدا كه نديده است خداي !
عليرضا- زمستان 72

يادم نيست كه چي شده بود كه اين شعر رو گفته بودم. الان كه دارم بهش فكر ميكنم، احساس ميكنم كه شايد ميخواستم يه پيش بيني بكنم
سلام
يكي از چيزايي كه منو ناراحت ميكنه، ناراحتيه ي ديگرانه. حالا اگه اين ديگران، كساني باشن كه دوسشون دارم، ناراحتيم، خيلي زياد ميشه و اگه من، خودم باعث اين ناراحتي شده باشم كه ديگه بدتر. يعني يه چيزي ميگم يه چيزي ميشنوين. احتمالا" خيلي ها اينطورين ولي من ( بنا به گفته ي ديگران) ديگه شورشو در اوردم. فقط كافيه كه احساس كنم كه طرف مقابلم به خاطر حركت، گفته، عمل يا هر چيزه ديگه ي من ناراحت شده، حالا بيا و درستش كن. بيچاره هر چقدر هم قسم بخوره كه به پير به پيغمبر ناراحت نشدم،‌ من آدم بشو نيستم. يعني احساس ميكنم كه داره تعارف ميكنه. احساس ميكنم كه به خاطر اينكه من ناراحت نشم، بهم ميگه كه ناراحت نيست. اخه ميدونين؟ من ادم خيلي صاف و ساده ايَم. رك و راست هم هستم. با كسي هم تعارف ندارم. ولي خيليها اينطوري نيستن. خيليها، در بيان مسائل خيلي از فاكتورها رو مدنظر ميگرن. به احتمال قوي نصف بيشتر حرفهايي روهم كه ميخوان بزنن، نميزنن. مثلا" ميريزن توي خودشون و . . . ولي من اين طور نيستم.
خب داشتم از موضوع دور ميشدم. داشتم ميگفتم كه اگر من يكي رو كه دوسِش دارم، احيانا" ناراحت كنم، خيلي زياد ناراحت ميشم. خب شايد بگين كه حاجي مرض داري؟ خب كسي رو ناراحت نكن. ولي ميدونيد چيه؟ من اونقدر يچه ي ساده و پاكيم ( فقط يه كم دارم خودم تحويل ميگيرما !!) كه امكان داره يه چيزي بگم يا يه كاري بكنم كه طرف رو ناخواسته ناراحت بكنم. نميدونم چه جوري حرفم رو بزنم. ( مثل الان.) و همين مساله باعث اين اتفاقها ميشه.
حالا چي شد كه اين حرفا رو اينجا دارم ميزنم؟ چند روز پيش يه حرفي زدم كه يكي ناراحت شد. نميدونم شايدم واقعا" نشده باشه ولي احساس من اين بود. اينجا اينا رو نوشتم كه اگه اومد و خوند ( نميدونم اصلا اينجا سر ميزنه يا نه . اميدوارم كه بياد.) بدونه كه من، دوسش دارم. من دلم نمياد كسي رو ناراحت كنم چه برسه كسي رو كه دوست دارم. چه برسه اونو كه يك چيزايي رو به من شناسوند كه چشم من اصلا" تا قبل از اون، نميديدشون. حالا بيام و ناراحتش كنم؟ از اون روز همينطور دارم به حرفامون فكر ميكنم. به حرفاي خودم. يه اينكه چي شد كه من اون احساس رو كردم. چي شد كه دفعتا" مكالمه ي ما تغيير مسير داد؟ و . . . چرا بعضي از ماها حرف دلمون رو نميتونيم بزنيم؟ چرا وقتي كه كسي ما رو ناراحت ميكنه راحت نميتونيم بگيم كه اين كار تو من رو ناراحت كرد؟ چرا بايد اجازه بديم كه هي پُر شيم هي پُر شيم تا يه دفعه منفجر شيم؟ قرار نيست كه هممون معصوم باشيم كه. سوء برداشتها، سوء تفاهمها، و خيلي چيزاي ديگه باعث ميشن كه كساني از دست ما ناراحت شن يا ما كساني رو ناراحت كنيم. خب چرا نميگيم؟ اگه تو بگي كه من از دستت ناراحت شدم، يعني اينكه شمشير رو روي هم كشيديم؟ يعني اينكه دعوا داريم با هم؟ يعني اينكه بايد از هم دلگير بشيم؟
عزيزم، بدون كه عليرضا هيچ وقت نميخواد تو رو ناراحت كنه. عليرضا اونقدر راحت ميتونه بگه معذرت ميخوام كه تصورش رو هم نميكني!! عليرضا يه دلي داره اين هوا !!! عليرضا به خاطر خودخواهيش هم كه شده، نه تو رو و نه هيچ كس ديگه اي رو عمدا" ناراحت نميكنه. ولي اگه احيانا" جاهلي كرد، جووني كرد،‌ شيطوني كرد يا هر چيز ديگه اي كه تو ناراحت شدي، بهش بگو. مطمئن باش گفتنت، خيلي خيلي بهتر از نگفتنه. من فكر ميكنم كه گفتن اين نوع مسائل، باعث ميشه كه ماها به هم نزديك تر هم بشيم.
**** تكميل: الان که داشتم مطلب خودم رو ميخوندم احساس کردم که شايد طرف نميخواد که ما به هم نزديک بشيم. شايد به همين خاطر که حرفي نميزنه ( 1شنبه ساعت 5صبح)

2003/02/12

سلام
خيلي سخته وقتي كه يه چيزي ميخواي بگي ولي نميتوني. خيلي سخته وقتي كه توي گلوت گير كرده ولي بيرون نمياد. خيلي سخته وقتي كه نميتوني احساساتت رو بيان كني. ميخوام از عشق بگم. ميخوام از دوست داشتن بگم. ميخوام از اون نوعيش بگم كه ايني كه ماها داريم، در برابرش هيچه. ميخوام از اون كسي بگم كه اونقدر خالص بود، اونقدر عاشق بود، كه وقتي بهش فكر ميكنم، خجالت ميكشم. ميخوام حرف بزنم. ميخوام فرياد كنم. ميخوام اين حنجره رو پاره كنم. ميخوام .................
عيدتون مبارك.

2003/02/09

و زندگي ادامه دارد . . .
سلام
خانم والده بعد 2ماه سفر فرنگستان، به وطن خويش بازگشتند و شخص شخيص حاجاقا رو از كارهاي طاقت فرساي منزل !!!! رهانيدند. ما كه خوشيم. شما چي؟!!

2003/02/06

سلام
امروز ميخوام درباره انواع اكانتهاي اينترنتي در ايران ( تا اونجايي كه خودم خبر دارم) براتون بنويسم. همونطور كه احتمالا" ميدونين ( حالا از كجا بايد خبرداشته باشينش به من مربوط نيست ) من چند سالي هست كه توي كار فروش اينترنتم. حالا اينكه خودم ديش دارم يا نمايندگي دارم يا دلال اينترنتم، اونش رو شما كاري نداشته باشين. براي همين فكر ميكنم كه بتونم ، يعني در واقع اين اجازه رو به خودم ميدم كه در مورد انواع اكانتهاي اينترنتي اظهار نظر كنم.
اكانتهاي اينترنت در ايران از نظر نوع مصرف ( charge كردن كاربر) به 3 دسته عمده تقسيم ميشه: اول: ساعتي، دوم: مگابايتي و سوم: نامحدود. از نظر زمان استفاده هم به دو دسته ي محدود و نامحدود و نيم بها و تمام بها تقسيم ميشه. از نظر توع ارائه به كاربر هم به دو دسته كارتي و غير كارتي( اشتراك) تقسيم ميشه. خب حالا دونه دونه اين انواع رو باهم بررسي ميكنيم !!
A: از نظر نوع مصرف :
الف : ساعتي .
اكانتهاي ساعتي شايد فراگيرترين نوع اكانت در ايران باشه. فكر نكنم كه احتياجي به توضيح هم داشته باشه. شما يه پولي ميدين و بر اساس اون پول و واحد زمان، از اعتبار شما كم ميشه مثلا" ساعتي 400 تومن.
ب : مگابايتي :
اين توع اكانتها اين طوريند كه به ازاي هر مگابايتي كه شما استفاده ميكنين از پولتون كم ميشه. يعني مهم نيست كه شما چند ساعت استفاده ميكنين. مهم اينه كه چند مگابايت مصرف كردين. خوبيه اين نوع اكانت اينه كه اگه كساني كه در واحد زمان ( مثلا" در يك ساعت ) مقدار داده اي كه استفاده ميكنن، كم باشه، اين نوع اكانت براشون به صرفه تره . مثلا" فرض كنين كه يه نفر فقط ايميل چك ميكنه . خب ايميلها ( به خصوص اگه با outlook دريافتشون كنيم) حجمشون كمه. من خودم روزي حدود 30-40 تا نامه ميگيرم كه در 90درصد موارد، حجم كل اينها 300 كيلوبايت هم نميشه. حالا فرض كنيم كه يك نفر در هر ساعت 2مگابايت بيشتر مصرف نميكنه . اين آقا يا خانم، اگر اكانت ساعتي بگيره، ساعتي400 تومن هم حساب كنيم، 400 تومن مصرف كرده ولي اگر اكانت مگابايتي بگيره، اگر هر مگابايت 150 تومن هم باشه 300 تومن مصرف كرده. خب مي بينين كه اگه آدم بدونه كه ميانگين مصرفش چقدره، چقدر راحت ميتونه توي هزينه ي اينترنتش صرفه جويي كنه . ولي اگه مصرف اينترنتش خيلي بالا باشه ( مثلا" من كاربري داشتم كه ميانگين مصرفش 15مگابايت در ساعت بود) ديگه اكانت مگابايتي به دردش نميخوره چون طرف در همين مثال من، اگه اكانت ساعتي داشته باشه زير 500 تومن هزينش شده ولي در حالت ديگه بالاي 1000 تومن. فكر كنم كه به اندازه كافي در اين مورد حرف زدم. بريم سراغ نوع بعدي.
ج : نامحدود:
اين نوع اكانتها به اين دليل اسم نامحدود دارن كه شما در دو نوع اولي كه در بالا ذكر كردم، مصرفتون محدود بود. يعني اينكه مثلا" 9000 تومن ميدادين، اگه اكانتتون ساعتي بود و هر ساعت هم 450 تومن، ميتونستين با اين مبلغ 20 ساعت ؛ و اگر مگابايتي بود و هر مگابايت 150 تومن، به اندازه 60 مگابايت از اينترنت مصرف كنيد. در هر حال، استفاده از اكانتتون محدود بود. ولي در نوع سوم، شما ديگه محدوديتي ندارين. از شما يه پولي ميگيرن، ميگن كه آقا برو با اين پول، مثلا" يكماه استفاده كن. حالا ميخواد استفادت، يك ميليون مگابايت باشه ، ميخواد صد هزار ساعت. فقط تنها محدوديتي كه شما دارين، اينه كه از اون تاريخي كه پول رو دادين، به مدت 30 روز ميتونين از اينترنت استفاده كنين.
حالا خود اين نوع اكانتهاي نامحدود، خودشون از نظر مدت زمان استفاده، به دو دسته تقسيم ميشن. يكي اينكه هر اكانتي 30 روزه است. ديگه اينكه شما ميگين كه چند روز ميخواين. حالا 10 روزه ميخواين، 100روزه و . . . فرق مهمي كه اين دوتا دارن اينه كه اولا" نوع دومي، مدتش از وقتي شروع ميشه كه شما براي بار اول از اون استفاده ميكنين، نه مثل اون اكانتهاي 30 روزه كه از وقتي كه پول رو دادين، شروع ميشه. و ثانيا" در نوع اول 30 روزه، شما اگر يك روز هيچ استفاده اي هم از اكانتتون نكنين، 30 روزتون، تغيير نميكنه. در واقع اگر شما مثلا" در تاريخ 20بهمن يك اكانت بگيرين، 20 اسفند تموم ميشه، چه ازش استفاده كرده باشين چه نكرده باشين. ول يدر نوع دوم ، اگر مثلا" شما يك اكانت 45 روزه ميگيرين، به اندازه ي 45 روز هم ميتونين ازش استفاده كنين. يعني اگه يك هفته رفتين مسافرت و يا به هر دليلي از اكانتتون استفاده نكردين، اون مدت، برايتون، ذخيره ميشه. و خب طبعا" اين نوع اكانتها از اون نوع 30 روزه هاش، گرونتر هم هست.!!!


B : از نظر زمان استفاده :
از نطر زمان استفاده، اكانتهاي اينترنتي، به دو دسته ي محدود و نامحدود تقسيم ميشن. نوع نامحدود يعني اينكه شما ميتونين، در هر ساعتي از 24ساعت روز، از اينترنت استفاده كنيد و محدوديتي ندارين. ولي در نوع محدود شما ميتونين فقط در يك ساعات خاصي از روز از اكانتتون استفاده كنين. مثلا" از 8صبح تا 6 عصر. بيشتر اين نوع اكانتها هم نامحدود از نظر نوع مصرف هستند. يعني اينكه به شما ميگن كه از ساعت 8صبح تا 6 عصر ميتونين از اينترنت استفاده كنين و هر چقدر هم كه خواستين ميتونين استفاده كنين. اين نوع اكانتها بسته به سليقه ي مدير اونجايي كه شما ازش اينترنت ميگيرين، مختلفه. ولي 2 نوع متداولش 8صبح تا 6 عصر و 2نيمه شب تا 8 صبح است. براي اطلاع بيشتر هم ميتونين از مدير آي اس پي تون بپرسين!!
نوع نيم بها و تمام بهايي هم كه در بالا نوشتم، بدينگونه است كه اكانت نيم بها در ساعاتي خاص ( كه باز هم بستگي به نظر مدير شركت داره) به صورت نيم بها (يا كمي كمتر- بيشتر) حساب ميشه. يعني اينكه مثلا" اكانت شما از نوع ساعتيست و نيم بها. كه در ساعات عادي( مثلا" از 8صبح تا 2 نيمه شب) ساعتي400 تومن و از 2نيمه شب تا 8 صبح با نصف قيمت ساعتي 200 تومن. اين مساله بدين معنيه كه اگه شما فقط از 2 تا 8 بامداد از اينترنت استفاده كنين، به جاي 10 ساعت، ميتونين 20 ساعت مصرف كنين. و خب اين ميزان مصرف بسته به زمان شما متغيره. ولي اكانتهاي تمام بها اين گونه نيستن و در تمام مدت شبانه روز به يك قيمت هستند و خب طبعا" ارزونتر از اكانتهاي نيم بها ميباشند.


C : از نظر نوع ارائه اكانت:
اين نوع اكانتهاي هم كه احتياج به توضيحي ندارن. يه وقت شما ميرين كارت ميخرين، يه وقت هم ميرين يه شركت توزيع كننده ي اينترنت، مشترك ميشين. فقط تنها چيزي كه بايد بگم اينه كه تمام اين انواعي كه در بالا براتون گفتم، جزو نوع اشتراكي هستند و من خودم تا حالا نديدم كه كسي مثلا" بياد كارت نامحدود شبانه بفروشه.
خب فكر ميكنم كه تا حدودي تونسته باشم كه انواع اكانتهاي اينترنتي رو در ايران توضيح بدم. حالا اگه باز هم چيزي به ذهنم اومد كه از قلم انداخته بودم، يا شما چيزي به ذهنتون اومد، اينجا مينويسيم نه؟

2003/02/04

سلام
بالاخره بعد مدتها اين كامپيوتر ما يه كم نو نوار شد. ديشب به اتفاق خواهر مكرمه و رفيق شفيق ايشان،‌ رفتيم يه چند تا چيز ميز كه خيلي وقت بود ميخواستم كه بخرم، خريديم اول از همه يه بلندگو خريديم، آخه تا ديروز شخص شخيص حاجاقا از بك هدفوني كه فكر كنم خود جناب دقيانوس اون رو توليد كرده بود، استفاده ميكرد. ديگه تمام سيمهاش در اومده بود. اين شد كه اول كه وارد پايتخت شديم،‌ يه بلندگو خريدم. بعد اون يه سي دي رايتر خريدم كه درسته كه زياد واجب نبود، ولي با مشورت با همشيره،‌ گفتيم كه حالا كه تا اينجا اومديم،‌ اين هم كه ارزونه خب بخريم ديگه!!! يه وب كم هم خريدم، ‌ميكروفون هم همينطور. خلاصه الان كه در خدمت شمام،‌وب كم بالاي يكي از سه قطعه بلندگوهاست،‌ موسيقي هم روشنه و من هم دارم كيف ميكنم.
نميدونم تا حالا شده دل و روده ي كامپيوترتون رو بريزين بيرون يا نه؟ من همچين بعضي وقتا ( خيلي كم هر دو سه سالي يه مرتبه) يه دفه به سرم ميزنه كه هر چي قطعه هست بردارم و تميزش كنم،‌ توي اين قطعه ريزي،‌ فقط مونيتور و پرينتر هستن كه استثنان. اولي به خاطر اينكه خطرناكه و دومي هم به خاطر اينكه دلم نمياد چون با خون دل خريدمش و ميترسم كه مبادا خراب شه. ولي بقيه قطعات،‌ يكراست ميرن زير تيغ حاجاقا. ماوس كه آسونه يه پيچش رو باز ميكني،‌خوب خوب تميزش ميكني، اتفاقا" ماوس بيشتر از بقيه به تميزكاري احتياج داره به خصوص توي اين تهران كثيف. كي بورد هم اگه مواظب باشي كه دستت به آي سي هاش نخوره ( من هيچي از برق و الكتريكي و مدار و . . . سرم نميشه همين طوري ميگم آي سي. حالا شايد اسمش يه چيزه ديگه باشه.) خلاصه اگه مواظب باشي، اونم سادست ولي بستن كي بورد سخته. يادمه اولين باري كه ميخواستم تميزش كنم،‌ يه ورق كاغذ برداشتم،‌عكس كي بورد رو روش كشيدم و جاي همه دكمه ها رو مشخص كردم تا وقتي كه ميخوام ببندمش، مشكلي نداشته باشم. از اون روز الان سالهاست كه ميگذره، و من تا حالا چندين بار كي بورد رو باز كردم و بستم. ولي اين دفه براي اولين بار، كي بورد رو از حفظ بستم. اصلا" عين خيالم نبود. همين طور كه داشتم مي بستمش،‌يه دفه ترسيدم،‌ گفتم نكنه اشتباه كرده باشم؟ اي بابا عجب غلطي كرديما. خلاصه انساني كه شما باشين( اخه من كه نميدونم شما مردين يا زن كه بگم آقايي كه شما باشين يا خانومي كه شما هستين!! ) ما همه دكمه ها رو گذاشتيم سر جاش به جز دوتا. اونم : و " بود. بالكل يادم رفته بود كه اول كدومه. چپ رفتم راست رفتم، هر جا كه باد ميومد رفتم، نشد كه نشد. اصلا" انگاري هيچكدوم از اينا كارساز نيود. گفتم علي الله يه جوي ميذارم ديگه فوقش اشتباه ميكنم و مجبور ميشم كه دوباره پيچاي كي بورد رو باز كنم ديگه. بدتر كه نميشه. ولي آقا ( يا خانوم . راستي بيشتر خواننده هاي من خانومن يا آقا؟ ) كاملا درست گذاشته بودم. نميدونين چقدر الان خوشحالم. تمام كاميپيوترم تميز شده. به قول خارجي ها نايس اند كلين شده !!!!!!!!!

2003/02/03

خيلي دير شده . ميتونستم به جاي 50 سال، 63 سال يا لا اقل 58 سال باهات باشم. ولي تنبلي كردم. ميدونم همش تقصير خودم بود. ولي خودت هم بي تقصير نبوديا. بابا ريش وپشم و قيچي دست خودت بود. نميتونستي يه كاري بكني؟ ولي خب كاريش نميشه كرد. حتي اگه عمرم هم از 73سال زيادتر شه، بازم اين اختلاف ده پونزده سال هست. فقط يه چيزي. تو رو خدا تورو به جون هركي كه دوست داري. تو رو به هرچي كه اعتقاد داري. تو رو به روح همه دوستات . تو رو به جون همه ي اونايي كه دوستت دارن. ديگه نذار باهات موندنم، از اين كمتر شه. به جون خودت راست ميگم. ديگه بسه. ديگه تحمل دوريتو ندارم. ديگه نميخوام هر سال كه تولدم ميشه، آه و ناله بكشم كه اي كاش 18 سالم بود. اي كاش راهنمايي ميرفتم. اي كاش سنم بيشتر نميشد. اي كاش . . .
اين اشكها رو نمي بيني؟ نكنه اينا دروغين؟ نكنه كه دارم سر خودمو گول ميزنم؟ نه. اينطوريا نيست. پس بيا با هم يه قراري بذاريم. من به حرفتو گوش ميكنم تو هم ديگه از پيش من نرو. ديگه منو تنها نذار. باشه؟
پس بزن قدش.

2003/01/31

سلام
آقا تولد ما مبارك. از اين همه آدمي كه توي اين چند روز اومدن توي وبلاگ ما ، آقا يكي نكرد يه تبريك خشك و خالي به ما بگه. آقا ما مگه چه هيزم تري فروخته بوديم؟ خلاصه اينكه حاجاقا، به شخص شخيص خودش ، يه تبريك گفت تا آيندگان نيان بگن بابا اين حاجاقا هيچي طرفدار نداشت. ما ضمن اينكه به خودمون تبريك ميگيم، شما ها رو هم از گرفتن او جايزه هه محروم مينماييم. حالا البته اون جايزه هه همچين آش دهن سوزي هم نبود ولي خب ، يك يادگاري بود از طرف شخص شخيص حاجاقا. اين جايزه هه رو هم تا حالا فقط 2 نفر ديدن. به هر حال امروز سالروز تولد من بود. اخوي و خانم والده كه در بلاد فرنگ تشريف داشتند. دوستان هم كه گرفتار بودند و تا حال التحرير، پيغامي نفرستادند. خوانندگان وبلاگ هم كه هيچي. براي همين، ما امسال تولد خود را در سوت و كوري محض برگزار نموديم و به جز يك عدد هديه، ديگه چيزي نگرفتيم. ( البته خانم والده گفتن كه كادو محفوظ است.كه جاي بسي خوشبختيست.) به اميد اينكه تولد شما هميشه همه خوش باشن و خرم باشن و خوب و به شما هم خوش بگذره.