سلام
اينكه براي مطلب دفعه ي قبلم هيچ كسي نظر نداد، خودش ميتونه نشون دهنده خيلي چيزها باشه. ولي اگر به خاطر اين باشه كه خوشتون نيومده بود، بايد بگم كه خيلي بي ذوقين!! همين.
نيمه شب سه شنبه اي كه به چهارشنبه منتهي ميشد،( يعني همين ديشب) فردي از شهر مرند آذربايجان شرقي، آمده بود وبلاگ بنده و البته از قرار هم خوب حال كرده بود. چون چندين صفحه رو خونده بود و يه 20 دقيقه اي هم توي سايت چرخيده بود و آخر هم يه نظر به يه مطلب چند ماه پيشم داده بود كه برام نامه بده بدون اينكه نشوني خودش رو بهم بده. نميدونم شايد پيش خودش فكر كرده كه من بايد بشناسمش. ولي پيريست و يكهزار درد بي درمون!!
2003/10/22
2003/10/18
سلام
اين مطلب زير، در يك روزنامه محلي يكي از استانها و در ستون زیرسایه بان چاپ شد كه من خيلي خوشم اومد.
بالاخره یه چیزی یه جایی به اسم من چاپ میشه اگر ...
اگر عاقل باشم و همین ستون " زیرسایه بان " رو دو دستی بچسبم بالاخره یه چیزی یه جایی به اسم من چاپ میشه و من برای یه روز هم که شده نویسنده میشم .
باید بلند شم ... باید یه بار هم که شده عاقل باشم ... باید شروع کنم ...
برای شروع ، اول از همه باید جایی انتخاب کنم برای نشستن و فکر کردن . باید حواسم باشه که بدون کاغذ و قلم بشینم فکر کنم ، خودم رو خوب میشناسم ، میدونم که در حضور کاغذ و قلم فکرم کار نمیکنه .
البته اگر روزم نباشه دیگه فرقی نمیکنه چه با قلم و کاغذ و چه بی قلم و کاغذ چیز قابل نوشتنی به ذهنم نمیرسه .
ولی اگر امروز روزم باشه تازه اونوقته که یه موضوعی یه چیزی برای نوشتن به ذهنم میرسه و درست این موقع است که باید حسابی زرنگ باشم و بپرم دنبال کاغذ و قلم بگردم که اگر دیر بشه و اون فکر از سرم بپره دیگه هیچ جوری نمیشه برش گردونم .
درست همین لحظه که دارم دور اتاق و زیر تخت و ... دنبال قلم و کاغذ میگردم یکی از لحظات حساس نویسنده شدن منه. این موقع است که باید حسابی خوش شانس باشم و همش شانس بیارم .
مثلا باید شانس بیارم که تا پیدا شدن کاغذ و قلم فکرم نپره ، مامان صدام نزنه ، کسی زنگ در رو نزنه و تلفن هم صداش در نیاد . اگر همه این شانس ها رو یه جا با هم بیارم اونوقته که تازه یه چهار خط نوشته میاد روی کاغذ . نوشته خامی که جون به سر میکنه آدم رو تا پخته بشه .
نویسنده های بزرگ ، همونا که حسابی نویسندن میگن نباید چیزی رو که مینویسیم همون موقع ویرایش کنیم برای همین منم یادداشتم رو میذارم لای کتابی از کتابای کتابخونم تا یه وقتی دوباره بیام سراغش و بخونمش و بالا پایینش کنم .
اگر شانس بیارم و یادم بمونه که ورق رو لای کدوم کتاب گذاشتم کارم خیلی ساده تر میشه وگر نه باید تمام کتابای کتابخونم رو بگردم و آخر سر با یه انرژی نصفه نیمه یادداشتم رو ویرایش کنم .
تا اینجای کار یعنی بعد از ویرایش و حتی پاکنویس کردن هنوز هیچ اتفاق جدیدی توی زندگیم نیوفتاده . اتفاق جدید وقتی میافته که یادداشتم رو تو پاکت میذارم و برای دفتر روزنامه پست میکنم . اگر عاقل و
دوراندیش باشم این کار رو کاملا یواشکی انجام میدم تا اگر نوشتم چاپ نشد مجبور نباشم جلوی کسی غیر از خودم خجالت بکشم .
بعد از دو سه روز اگر بد شانس نباشم نامه ام به دفتر روزنامه میرسه . ولی هنوز اصل ماجرا یعنی همون چاپ شدن یادداشتم ، باقی مونده . برای این قسمت ماجرا دیگه باید خیلی خیلی خوش شانس باشم . اگر خیلی خیلی خوش شانس باشم و نوشته هایی که اون روز مسئول این ستون میخونه خیلی خوب نباشه اونوقته که نوشته من برای چاپ انتخاب میشه و بالاخره یه چیزی یه جایی به اسم من چاپ میشه . اونوقته که میتونم اون شماره روزنامه رو جایی کنار روزنامه ای که لیست قبولی های کنکور 77 رو چاپ کرده بود ، نگه دارم .
اين مطلب زير، در يك روزنامه محلي يكي از استانها و در ستون زیرسایه بان چاپ شد كه من خيلي خوشم اومد.
بالاخره یه چیزی یه جایی به اسم من چاپ میشه اگر ...
اگر عاقل باشم و همین ستون " زیرسایه بان " رو دو دستی بچسبم بالاخره یه چیزی یه جایی به اسم من چاپ میشه و من برای یه روز هم که شده نویسنده میشم .
باید بلند شم ... باید یه بار هم که شده عاقل باشم ... باید شروع کنم ...
برای شروع ، اول از همه باید جایی انتخاب کنم برای نشستن و فکر کردن . باید حواسم باشه که بدون کاغذ و قلم بشینم فکر کنم ، خودم رو خوب میشناسم ، میدونم که در حضور کاغذ و قلم فکرم کار نمیکنه .
البته اگر روزم نباشه دیگه فرقی نمیکنه چه با قلم و کاغذ و چه بی قلم و کاغذ چیز قابل نوشتنی به ذهنم نمیرسه .
ولی اگر امروز روزم باشه تازه اونوقته که یه موضوعی یه چیزی برای نوشتن به ذهنم میرسه و درست این موقع است که باید حسابی زرنگ باشم و بپرم دنبال کاغذ و قلم بگردم که اگر دیر بشه و اون فکر از سرم بپره دیگه هیچ جوری نمیشه برش گردونم .
درست همین لحظه که دارم دور اتاق و زیر تخت و ... دنبال قلم و کاغذ میگردم یکی از لحظات حساس نویسنده شدن منه. این موقع است که باید حسابی خوش شانس باشم و همش شانس بیارم .
مثلا باید شانس بیارم که تا پیدا شدن کاغذ و قلم فکرم نپره ، مامان صدام نزنه ، کسی زنگ در رو نزنه و تلفن هم صداش در نیاد . اگر همه این شانس ها رو یه جا با هم بیارم اونوقته که تازه یه چهار خط نوشته میاد روی کاغذ . نوشته خامی که جون به سر میکنه آدم رو تا پخته بشه .
نویسنده های بزرگ ، همونا که حسابی نویسندن میگن نباید چیزی رو که مینویسیم همون موقع ویرایش کنیم برای همین منم یادداشتم رو میذارم لای کتابی از کتابای کتابخونم تا یه وقتی دوباره بیام سراغش و بخونمش و بالا پایینش کنم .
اگر شانس بیارم و یادم بمونه که ورق رو لای کدوم کتاب گذاشتم کارم خیلی ساده تر میشه وگر نه باید تمام کتابای کتابخونم رو بگردم و آخر سر با یه انرژی نصفه نیمه یادداشتم رو ویرایش کنم .
تا اینجای کار یعنی بعد از ویرایش و حتی پاکنویس کردن هنوز هیچ اتفاق جدیدی توی زندگیم نیوفتاده . اتفاق جدید وقتی میافته که یادداشتم رو تو پاکت میذارم و برای دفتر روزنامه پست میکنم . اگر عاقل و
دوراندیش باشم این کار رو کاملا یواشکی انجام میدم تا اگر نوشتم چاپ نشد مجبور نباشم جلوی کسی غیر از خودم خجالت بکشم .
بعد از دو سه روز اگر بد شانس نباشم نامه ام به دفتر روزنامه میرسه . ولی هنوز اصل ماجرا یعنی همون چاپ شدن یادداشتم ، باقی مونده . برای این قسمت ماجرا دیگه باید خیلی خیلی خوش شانس باشم . اگر خیلی خیلی خوش شانس باشم و نوشته هایی که اون روز مسئول این ستون میخونه خیلی خوب نباشه اونوقته که نوشته من برای چاپ انتخاب میشه و بالاخره یه چیزی یه جایی به اسم من چاپ میشه . اونوقته که میتونم اون شماره روزنامه رو جایی کنار روزنامه ای که لیست قبولی های کنکور 77 رو چاپ کرده بود ، نگه دارم .
2003/10/13
خاطرات شخص شخيص حاجاقا وقتي كه در كلارآباد بود
قسمت دوم
دفعه ي قبل تا آنجا نگاشته شد كه يك پرايد از عقب آمد و تق زد به ماشين من.
از ماشين كه پياده شدم و يه نگاه سرسري به سپر عقب انداختم، ديدم كه چيز خاصي نشده. ماشين رو زدم كنار جاده كه سد عبور ديگران نشه. دوباره كه نگاه كردم، ديدم واقعا اتفاق خاصي نيفتاده و بر سپر عقب فقط يك خط سياه رنگ بسان كمان ابروي يار افتاده. راننده پرايد هم جواني بود سخت مظطرب كه به همراه خانواده اش آمده بودسفر. رگ حاجاقايي ما هم گل كرد و كمي به نصيحت و پند و موعظه پرداختيم كه جوان! كمي دقت كن و آهسته تر بران و ...
يك ساعت مانده به ظهر غير شرعي (يعني 11 بامداد) وارد كلارآباد، دهكده خوشاميان شدم. كلارآباد بين چالوس و تنكابن (شهسوار سابق) و بين تله كابين نمك آبرود و متل قو (سلمانشهر لاحق) قراردارد.
خلاصه ساعت مذكور به خانه رسيديم و چون خونه مون در طبقه ششم قراردارد، منظره هاي بسيار زيبايي به شمال (دريا) وجنوب (كوه) دارد كه با گوشي موبايلم يه سري عكس و فيلم انداختم و گرفتم كه صد البته حق مطلب رو نميتونن ادا كنند.
بعد از اينكه كمي جا افتادم، يك تُن ماهي باز كردم و يك جا همه رو خوردم!! بعدش هم يك سيگار و ساعت 1 بعد از ظهر خوابيدم تا 7 عصر!
الان هم حدود 2ساعت است كه بيدار شده ام و احتمالا يك پياده روي توي شهرك ميكنم و بعدش هم كه لالا!!
پنج شنبه 27/6/82
امروز روز كار و نظافت و خواب بود. صبح علي الطلوع، ساعت 9 !! كه بيدار شدم، منتظر كارگر شدم تا بياد خونه رو يه نظافتي بكنه و دستي بكشه. تا ساعت 11 منتظر شدم خبري نشد. من هم رفتم خوابيدم! ساعت 2 بيدار شدم. براي خودم ماكاروني درست كردم و با يك كنسرو مخلوط حبوبات خوردم. جالبه كه ديروز كه كنسرو ماهي تن رو بازكردم، همينطور كه ميخوردم، ديدم كه روي بدنه قوطي كنسرو نوشته كه قبل از باز كردن 30 دقيقه در آب جوش بجوشانيد. امروز هم كه داشتم ناهار ميخوردم، ديدم روي اين يكي هم همين جمله رو نوشته. حالا بايد يادم باشه كه كنسرو بعد رو حتما" بجوشانم. لابد حكمتي درش هست.
بعد از ناهار و سيگار، رفتم يه چُرت 2 ساعته زدم! از خواب كه بيدار شدم، خواستم برم حموم كه ديدم كل حمام و دستشويي اصلا" قابل رويت نيست. نه كه من نابينا باشم ها. نه. ادمي رغبت نميكند تا بنگرد! خلاصه لُخت شدمو شروع كردم به شستن حمام. حدود يك ساعتي كه گذشت و حمام مثل خودم (البته خود چند روز پيشم نه الان) مثل يه دسته گل شد، رفتم و جاي شما خالي حمام خوبي گرفتم.
غروب گذشته بود كه سوار ماشين شدم و رفتم كمي خريدكردم. لاكردار 15هزار تومن ناقابل ما را بلعيد! الان كه ساعت نزديك 10 شب است و ما در خدمت شوماييم.
قسمت دوم
دفعه ي قبل تا آنجا نگاشته شد كه يك پرايد از عقب آمد و تق زد به ماشين من.
از ماشين كه پياده شدم و يه نگاه سرسري به سپر عقب انداختم، ديدم كه چيز خاصي نشده. ماشين رو زدم كنار جاده كه سد عبور ديگران نشه. دوباره كه نگاه كردم، ديدم واقعا اتفاق خاصي نيفتاده و بر سپر عقب فقط يك خط سياه رنگ بسان كمان ابروي يار افتاده. راننده پرايد هم جواني بود سخت مظطرب كه به همراه خانواده اش آمده بودسفر. رگ حاجاقايي ما هم گل كرد و كمي به نصيحت و پند و موعظه پرداختيم كه جوان! كمي دقت كن و آهسته تر بران و ...
يك ساعت مانده به ظهر غير شرعي (يعني 11 بامداد) وارد كلارآباد، دهكده خوشاميان شدم. كلارآباد بين چالوس و تنكابن (شهسوار سابق) و بين تله كابين نمك آبرود و متل قو (سلمانشهر لاحق) قراردارد.
خلاصه ساعت مذكور به خانه رسيديم و چون خونه مون در طبقه ششم قراردارد، منظره هاي بسيار زيبايي به شمال (دريا) وجنوب (كوه) دارد كه با گوشي موبايلم يه سري عكس و فيلم انداختم و گرفتم كه صد البته حق مطلب رو نميتونن ادا كنند.
بعد از اينكه كمي جا افتادم، يك تُن ماهي باز كردم و يك جا همه رو خوردم!! بعدش هم يك سيگار و ساعت 1 بعد از ظهر خوابيدم تا 7 عصر!
الان هم حدود 2ساعت است كه بيدار شده ام و احتمالا يك پياده روي توي شهرك ميكنم و بعدش هم كه لالا!!
پنج شنبه 27/6/82
امروز روز كار و نظافت و خواب بود. صبح علي الطلوع، ساعت 9 !! كه بيدار شدم، منتظر كارگر شدم تا بياد خونه رو يه نظافتي بكنه و دستي بكشه. تا ساعت 11 منتظر شدم خبري نشد. من هم رفتم خوابيدم! ساعت 2 بيدار شدم. براي خودم ماكاروني درست كردم و با يك كنسرو مخلوط حبوبات خوردم. جالبه كه ديروز كه كنسرو ماهي تن رو بازكردم، همينطور كه ميخوردم، ديدم كه روي بدنه قوطي كنسرو نوشته كه قبل از باز كردن 30 دقيقه در آب جوش بجوشانيد. امروز هم كه داشتم ناهار ميخوردم، ديدم روي اين يكي هم همين جمله رو نوشته. حالا بايد يادم باشه كه كنسرو بعد رو حتما" بجوشانم. لابد حكمتي درش هست.
بعد از ناهار و سيگار، رفتم يه چُرت 2 ساعته زدم! از خواب كه بيدار شدم، خواستم برم حموم كه ديدم كل حمام و دستشويي اصلا" قابل رويت نيست. نه كه من نابينا باشم ها. نه. ادمي رغبت نميكند تا بنگرد! خلاصه لُخت شدمو شروع كردم به شستن حمام. حدود يك ساعتي كه گذشت و حمام مثل خودم (البته خود چند روز پيشم نه الان) مثل يه دسته گل شد، رفتم و جاي شما خالي حمام خوبي گرفتم.
غروب گذشته بود كه سوار ماشين شدم و رفتم كمي خريدكردم. لاكردار 15هزار تومن ناقابل ما را بلعيد! الان كه ساعت نزديك 10 شب است و ما در خدمت شوماييم.
2003/10/11
سلام
نوشتن و صحبت كردن درباره كسي كه از بيش 250 سال قبل از آمدنش درباره ي آمدنش گفتند، درباره كسي كه از جمله عجايب زندگيست، نوشتن درباره كسي كه ولي امر است و صاحب اختيار، صحبت كردن درباره كسي كه حي است و زنده و چه بسا الان كنارت هم نشسته باشه، خيلي سخت است. خيلي.
چندين روزي هست كه دارم فكر ميكنم كه چگونه بنويسم. چي بنويسم. ولي اصلا چيزي به ذهنم نمياد.
اميدوارم كه همه ما اعمالمون هموني باشه كه خودش و خداي خودش ميپسندند.
اميدوارم كه هم لطف و مرحمت، و البته منتش، هميشه شامل حال همه ما هم باشه.
تولدش مباركتان باد!
نوشتن و صحبت كردن درباره كسي كه از بيش 250 سال قبل از آمدنش درباره ي آمدنش گفتند، درباره كسي كه از جمله عجايب زندگيست، نوشتن درباره كسي كه ولي امر است و صاحب اختيار، صحبت كردن درباره كسي كه حي است و زنده و چه بسا الان كنارت هم نشسته باشه، خيلي سخت است. خيلي.
چندين روزي هست كه دارم فكر ميكنم كه چگونه بنويسم. چي بنويسم. ولي اصلا چيزي به ذهنم نمياد.
اميدوارم كه همه ما اعمالمون هموني باشه كه خودش و خداي خودش ميپسندند.
اميدوارم كه هم لطف و مرحمت، و البته منتش، هميشه شامل حال همه ما هم باشه.
تولدش مباركتان باد!
2003/10/10
سلام
موشواره يا همان ماوس بنده، عمرش رو داد به شما. امروز هم كه جمعه است و من بيچاره بايد توي اين هيرو ويري بايد بيام اينجا و يه 2تا چيز بگم و برم.
يكي اينكه شيرين عبادي برنده جايزه صلح نوبل شده. فعلا نميتونم بگم كه چه احساسي دارم. ولي به هر حال فكر ميكنم كه مايه ي افتخار ايراني باشه.
دوم اينكه شما لطفا به اينجا برين. اين يه وبلاگ كه از اينكه طرف كيه معذورم!!!
موشواره يا همان ماوس بنده، عمرش رو داد به شما. امروز هم كه جمعه است و من بيچاره بايد توي اين هيرو ويري بايد بيام اينجا و يه 2تا چيز بگم و برم.
يكي اينكه شيرين عبادي برنده جايزه صلح نوبل شده. فعلا نميتونم بگم كه چه احساسي دارم. ولي به هر حال فكر ميكنم كه مايه ي افتخار ايراني باشه.
دوم اينكه شما لطفا به اينجا برين. اين يه وبلاگ كه از اينكه طرف كيه معذورم!!!
2003/10/08
سلام
آدم با مرامتر از اين نديدم. اونقدر باصفاست كه نگو. هراز چند گاهي ميره به جارچي يه سري ميزنه. بعدش ميگه حالا كه تا اينجا اومديم، يه سري هم به حاجاقاي خودمون بزنيم. هر دفعه هم كه مياد من ميگم ديدي عليرضا باز اون يكي افتاد جلو. باز تو يادت رفت بري بهش سر بزني. آخه به تو هم ميگم حاجاقا؟ بابا پاك آبروي هرچي حاجاقا رو كه بردي تو.
البته فكر نكيد كه چون مياد به من سر ميزنه آدم من ميگم با مراميه ها. نه بابا. به طور كلي هركي دوست و رفيق سعيد باشه، آدم با مرامي. اصلا اين سعيد مادرپياله فقط بلده آدماي با مرام و با معرفت و هزارتا صفت خوب ديگه دور خودش جمع كنه. دِ به خاطر همينه كه ما رو قابل نميدونه و يه دفه ميره تو لاك خودش.
مهتاب جان جلالي قربون اون شكل نديده ات برم.آقا ما مُرديم از بس يكي يكي ازت عقب افتاديم. خودت به بزرگواري خودت ببخشا مارا. گفته بودي كه چي ببخشم؟ يادته؟!!!
آدم با مرامتر از اين نديدم. اونقدر باصفاست كه نگو. هراز چند گاهي ميره به جارچي يه سري ميزنه. بعدش ميگه حالا كه تا اينجا اومديم، يه سري هم به حاجاقاي خودمون بزنيم. هر دفعه هم كه مياد من ميگم ديدي عليرضا باز اون يكي افتاد جلو. باز تو يادت رفت بري بهش سر بزني. آخه به تو هم ميگم حاجاقا؟ بابا پاك آبروي هرچي حاجاقا رو كه بردي تو.
البته فكر نكيد كه چون مياد به من سر ميزنه آدم من ميگم با مراميه ها. نه بابا. به طور كلي هركي دوست و رفيق سعيد باشه، آدم با مرامي. اصلا اين سعيد مادرپياله فقط بلده آدماي با مرام و با معرفت و هزارتا صفت خوب ديگه دور خودش جمع كنه. دِ به خاطر همينه كه ما رو قابل نميدونه و يه دفه ميره تو لاك خودش.
مهتاب جان جلالي قربون اون شكل نديده ات برم.آقا ما مُرديم از بس يكي يكي ازت عقب افتاديم. خودت به بزرگواري خودت ببخشا مارا. گفته بودي كه چي ببخشم؟ يادته؟!!!
2003/10/05
خاطرات شخص شخيص حاجاقا وقتي كه در كلارآباد بود
چهارشنبه 26/6/82
جلال رفيع خيلي سال پيش، به اتفاق آقايان خامنه اي و ولايتي كه اون زمانها رييس جمهور و وزير خارجه بودند، چند روز رفت نيويورك و بعدا" تا سالها توي روزنامه اطلاعات خاطراتش رو مينوشت!! ما هم گفتيم كه چيمون از آقاي رفيع كمتره كه حداقل ما شخص شخيص حاجاقايم و اون جلالي بيش نبود. اين شد كه خاطرات شمال را بنبشتيم.
صبح سات 5/5 بيدار شدم. نماز صبح را به جا آوردم و توكل بر خدا كردم كه گويند او كسيست كه وقتي در حال غرق شدني به يادش بيوفتي؛ كه ما قبل از غرق (شما خوانيد سقوط در دره) يادش بوديم تا بهانه اي نباشد!!
ربع از شش گذشته، به سمت حرم جناب صالح، سلام عليه و اخيه و ابيه، حركت كرديم ايشان را حايل قرار داديم ميان خويش و ايزد منان؛ كه اگر قرار بر سقوط است نوبتي باشد و صد البته ابتدا با بزرگان!!
ساعت چهارك به هفت مانده بود كه از قريه تجريش به سمت خطه سر سبز طبرستان (تختخواب!!) حركت نموديم و ناگفته نماند كه سر راه بنزين زديم تا، ميانه، نمانيم.
از آنجاييكه حاجاقاييم و سنت حسنه حاجاقاهاست كه عملي را بدون GK آغاز نگردانند،مانيز به پيرو، نخستين GK خويش را انجام داده، فراموش نموديم چشمان يدكي خويش را همراه خود سازيم. اين بود كه دعايي به جان افراد روبرو كرديم كه ايها الناس انا نابينا!!
از بزرگراه مرحوم مغفور حاج احمدآقا (آن يادگار امام ره) وارد بزرگراه جديدالتاسيس رسالت-غرب شديم و از آنجا هم وارد ميدان نور اسبق و علامه سابق و نميدانيم چي چي لاحق گشتيم و بعد پي جاده كرج را دنبال كرده و به سمت غرب ادامه مسير داديم.
همينطور كه ميرفتيم، هي تابلو ميديديم كه آن قدر مانده به جاده مخصوص كرج. هي ما خواستيم به سمت راست تغيير مسير دهيم هي رانندگان محترم رخصت ندادند. تا اينكه به ميمنت و مباركي، آن خروجي مذكور(ه؟) را رد كرديم. تو شش و بش اين بوديم كه حالا بايد چه كرد كه فريشتگان مقرب الهي، تابلويي بر كنار جاده قرار دادند كه چالوس مستقيم. و ما عنقريب بود كه از نشاط و شادماني جان به جان آفرين تسليم يكي از همان فريشتگان مقرب نماييم!!
ساعت حدود 8 صبح بود كه در جاده ي منتهي به چالوس خودروهاي ملت شهيد پرور ايستادند و ما هم به حكم ضرورت متابعت نموديم. به ناگه و ناغافل، چشممانبه آينه عقب افتاد و ملاحظه نموديم كه پرايد عقبي، اگر همينگونه بر صراط راست آيد، عنقريب است كه عمل شنيع از پش را انجام دهد! و البته از دست حقير نيز كاري نبود. چشمان را بسته، توكل بر خدا كرده كه تق!!!
چهارشنبه 26/6/82
جلال رفيع خيلي سال پيش، به اتفاق آقايان خامنه اي و ولايتي كه اون زمانها رييس جمهور و وزير خارجه بودند، چند روز رفت نيويورك و بعدا" تا سالها توي روزنامه اطلاعات خاطراتش رو مينوشت!! ما هم گفتيم كه چيمون از آقاي رفيع كمتره كه حداقل ما شخص شخيص حاجاقايم و اون جلالي بيش نبود. اين شد كه خاطرات شمال را بنبشتيم.
صبح سات 5/5 بيدار شدم. نماز صبح را به جا آوردم و توكل بر خدا كردم كه گويند او كسيست كه وقتي در حال غرق شدني به يادش بيوفتي؛ كه ما قبل از غرق (شما خوانيد سقوط در دره) يادش بوديم تا بهانه اي نباشد!!
ربع از شش گذشته، به سمت حرم جناب صالح، سلام عليه و اخيه و ابيه، حركت كرديم ايشان را حايل قرار داديم ميان خويش و ايزد منان؛ كه اگر قرار بر سقوط است نوبتي باشد و صد البته ابتدا با بزرگان!!
ساعت چهارك به هفت مانده بود كه از قريه تجريش به سمت خطه سر سبز طبرستان (تختخواب!!) حركت نموديم و ناگفته نماند كه سر راه بنزين زديم تا، ميانه، نمانيم.
از آنجاييكه حاجاقاييم و سنت حسنه حاجاقاهاست كه عملي را بدون GK آغاز نگردانند،مانيز به پيرو، نخستين GK خويش را انجام داده، فراموش نموديم چشمان يدكي خويش را همراه خود سازيم. اين بود كه دعايي به جان افراد روبرو كرديم كه ايها الناس انا نابينا!!
از بزرگراه مرحوم مغفور حاج احمدآقا (آن يادگار امام ره) وارد بزرگراه جديدالتاسيس رسالت-غرب شديم و از آنجا هم وارد ميدان نور اسبق و علامه سابق و نميدانيم چي چي لاحق گشتيم و بعد پي جاده كرج را دنبال كرده و به سمت غرب ادامه مسير داديم.
همينطور كه ميرفتيم، هي تابلو ميديديم كه آن قدر مانده به جاده مخصوص كرج. هي ما خواستيم به سمت راست تغيير مسير دهيم هي رانندگان محترم رخصت ندادند. تا اينكه به ميمنت و مباركي، آن خروجي مذكور(ه؟) را رد كرديم. تو شش و بش اين بوديم كه حالا بايد چه كرد كه فريشتگان مقرب الهي، تابلويي بر كنار جاده قرار دادند كه چالوس مستقيم. و ما عنقريب بود كه از نشاط و شادماني جان به جان آفرين تسليم يكي از همان فريشتگان مقرب نماييم!!
ساعت حدود 8 صبح بود كه در جاده ي منتهي به چالوس خودروهاي ملت شهيد پرور ايستادند و ما هم به حكم ضرورت متابعت نموديم. به ناگه و ناغافل، چشممانبه آينه عقب افتاد و ملاحظه نموديم كه پرايد عقبي، اگر همينگونه بر صراط راست آيد، عنقريب است كه عمل شنيع از پش را انجام دهد! و البته از دست حقير نيز كاري نبود. چشمان را بسته، توكل بر خدا كرده كه تق!!!
2003/10/03
سلام
خوبين؟ خوشين؟ من نبودم از قرار خيلي بهتون خوش گذشته ها. از كانتهايي كه گذاشتين كه قشنگ معلومه!!!
چه خبر؟ چه ميكنيد؟
من برگشتم. توي اين مدت چه خبرها بود بماند! فقط اومدم يه چند تا مطلب عرض كنم.
يكي اينكه من برگشتم!!!
دو اينكه خاطرات رو نوشتم كه حالا بايد تايپ كنمشان و يواش يواش ميذارم اينجا و در آخر هم اينكه ما كه نبوديم آسمان بانو توي جارچي يه تذكره اي براي ما نوشته بود كه به نظر خودم خيلي قشنگ بود. بد نيست كه شماها هم بخونين
خوبين؟ خوشين؟ من نبودم از قرار خيلي بهتون خوش گذشته ها. از كانتهايي كه گذاشتين كه قشنگ معلومه!!!
چه خبر؟ چه ميكنيد؟
من برگشتم. توي اين مدت چه خبرها بود بماند! فقط اومدم يه چند تا مطلب عرض كنم.
يكي اينكه من برگشتم!!!
دو اينكه خاطرات رو نوشتم كه حالا بايد تايپ كنمشان و يواش يواش ميذارم اينجا و در آخر هم اينكه ما كه نبوديم آسمان بانو توي جارچي يه تذكره اي براي ما نوشته بود كه به نظر خودم خيلي قشنگ بود. بد نيست كه شماها هم بخونين
2003/09/13
حاجاقا به مرخصي ميرود
سلام
والا يه چند وقتي بود كه شما هم شاهد بودين كه من حالم اصلا خوب نبود. بعضي ها ميگفتند كه عاشق شدي و اين مسائل توي عاشقي طبيعيه. بعضي ها هم ميگفتن كه داري افسرده ميشي و بلكه هم شدي!! و خلاصه هر كسي از ظن خود نسخه اي ميپيچيد. اما نظر خودم اينه كه خسته شدم. بالاخره هر كسي يه دوره استراحت هم احتياج داره. من تا اونجايي كه يادم مياد، آخرين باري كه استراحت كردم، فروردين 81 بود. البته فروردين امسال هم يه چند روزي رفتم مسافرت ولي ديداري بود كه بعد مدتها تازه شده بود و تا نيمه هاي شب صحبتها و درد دل ها و ... بود. بعدش هم كه با استرس برو و ناراحت كه چقدر ديدار كوتاه بود برگرد. حالا شايد شما اسم اين سفر چند روزه را هم بگذاريد استراحت كه من به هيچ وجه قصد ندارم حرفتون رو رد كنم. ولي چيزي كه هست اينه كه احساس ميكنم خستم. آقا من خسته ام حرفيه؟!!!
چند روز پيش ميخواستم برم بانك. با خودم قلم هم برداشتم كه اونجا معطل نشم. وقتي كه ميخواستم سوار ماشين بشم، ديدم كه دارم با اون خودكاره، خودم رو ميكشم كه در رو باز كنم. ميگن اين مسائل براي همه پيش مياد. ولي ميخوام بدونم كه براي همه هر چند وقت يه بار پيش مياد؟ مثلا روزي يه بار؟ هفته اي يه بار؟ سالي يه بار؟ يا هر چند سالي يه بار؟ نكات رو بايد دريافت آقاجان من!
خلاصه تصميم گرفتم كه يك هفته اي از اين تهران خراب شده و شلوغ برم بيرون. از قصد هم هيچ وسيله ارتباطي و به خصوص اينترنتي با خودم نميبرم. فقط به خاطر دل والده موبايلم همراهم هست كه ايشون از نگراني دق نفرمايند!
اينه كه امروز كه شنبه است، من فردا ثبت نام دانشگاه دارم و پس فردا به اميد خدا ميرم سفر. اگه بتونم، دلم ميخواد 7-8 روز بمونم. فارغ از همه دنيا و مافيها.
از مشتريانم معذرت ميخوام كه اگه توي اين يكهفته اينترنت ميخواستند و هوستشون رو هوا موند و حاجاقا نبود. باور كنيد ديگه تاب تحملي نيست. برم بلكه يه خورده حالم درست شه.
در آخر اينكه چون موبايلم رو مببرم، كساني كه شماره اش رو دارن، اگه دلشون خواست ميتونن زنگ بزنن.
شديدا به دعاي همتون احتياج دارم.
شديدا دلم براتون تنگ ميشه.
شديدا خدا حافظ!!
والا يه چند وقتي بود كه شما هم شاهد بودين كه من حالم اصلا خوب نبود. بعضي ها ميگفتند كه عاشق شدي و اين مسائل توي عاشقي طبيعيه. بعضي ها هم ميگفتن كه داري افسرده ميشي و بلكه هم شدي!! و خلاصه هر كسي از ظن خود نسخه اي ميپيچيد. اما نظر خودم اينه كه خسته شدم. بالاخره هر كسي يه دوره استراحت هم احتياج داره. من تا اونجايي كه يادم مياد، آخرين باري كه استراحت كردم، فروردين 81 بود. البته فروردين امسال هم يه چند روزي رفتم مسافرت ولي ديداري بود كه بعد مدتها تازه شده بود و تا نيمه هاي شب صحبتها و درد دل ها و ... بود. بعدش هم كه با استرس برو و ناراحت كه چقدر ديدار كوتاه بود برگرد. حالا شايد شما اسم اين سفر چند روزه را هم بگذاريد استراحت كه من به هيچ وجه قصد ندارم حرفتون رو رد كنم. ولي چيزي كه هست اينه كه احساس ميكنم خستم. آقا من خسته ام حرفيه؟!!!
چند روز پيش ميخواستم برم بانك. با خودم قلم هم برداشتم كه اونجا معطل نشم. وقتي كه ميخواستم سوار ماشين بشم، ديدم كه دارم با اون خودكاره، خودم رو ميكشم كه در رو باز كنم. ميگن اين مسائل براي همه پيش مياد. ولي ميخوام بدونم كه براي همه هر چند وقت يه بار پيش مياد؟ مثلا روزي يه بار؟ هفته اي يه بار؟ سالي يه بار؟ يا هر چند سالي يه بار؟ نكات رو بايد دريافت آقاجان من!
خلاصه تصميم گرفتم كه يك هفته اي از اين تهران خراب شده و شلوغ برم بيرون. از قصد هم هيچ وسيله ارتباطي و به خصوص اينترنتي با خودم نميبرم. فقط به خاطر دل والده موبايلم همراهم هست كه ايشون از نگراني دق نفرمايند!
اينه كه امروز كه شنبه است، من فردا ثبت نام دانشگاه دارم و پس فردا به اميد خدا ميرم سفر. اگه بتونم، دلم ميخواد 7-8 روز بمونم. فارغ از همه دنيا و مافيها.
از مشتريانم معذرت ميخوام كه اگه توي اين يكهفته اينترنت ميخواستند و هوستشون رو هوا موند و حاجاقا نبود. باور كنيد ديگه تاب تحملي نيست. برم بلكه يه خورده حالم درست شه.
در آخر اينكه چون موبايلم رو مببرم، كساني كه شماره اش رو دارن، اگه دلشون خواست ميتونن زنگ بزنن.
شديدا به دعاي همتون احتياج دارم.
شديدا دلم براتون تنگ ميشه.
شديدا خدا حافظ!!
2003/09/11
اين يك عنوان است!
سلام
اين بلاگر عجب راه افتاده ها!!! فقط عيبيش اينه كه هنوز خوب يونيكد رو ساپورت نميكنه
اين اضغالهايي كه اين بالا مي بينين، مثلا عنوان است!!!
اين بلاگر عجب راه افتاده ها!!! فقط عيبيش اينه كه هنوز خوب يونيكد رو ساپورت نميكنه
اين اضغالهايي كه اين بالا مي بينين، مثلا عنوان است!!!
امروز فرصتي دست داد تا اعضاي محترم و محترمه منزل را به نحو بسيار زيبايي دَك كنم. و در منزل به تنهايي به سر برده، آن را به مكاني خوش مبدل نمايم!! خلاصه جاي شما خالي، يك دست جام باده بود و يك دست زلف يار. يار پرسيد كه حاجاقا و شراب؟ گفتم من و انكار شراب؟ اين چه حكايت باشد//غالبا" آنقدرم عقل و كفايت باشد.
خلاصه همين جور واسه خودمون خوش بوديم كه مقام مقدس پدر از شهري دور، زنگ زدند و سراغ بقيه اهل منزل را گرفتند. بنده هم بنا به ضرب المثل مستي و راستي!!! در كمال سادگي گفتم كه سيستم دكيشن (dacation!!) شد و اينها نيستند و من تنهام. پدر گفت كه يعني اونجا شده مكان؟!!! گفتم آقاي دكتر اين حرفها چيه ميزنين؟ اينجا مكاني مقدس است. گفت ببين عليرضا جون، تو اگه عرضه اش رو داشتي، من سور ميدادم!!!!!!
حالا بهتون ميگم من الكي حاجاقا نشدم، هي بگين نه!!! بيا اين هم از پدر آدم كه اين جوري ميزنه راه ... آدم رو ميبنده!!!!!
خلاصه همين جور واسه خودمون خوش بوديم كه مقام مقدس پدر از شهري دور، زنگ زدند و سراغ بقيه اهل منزل را گرفتند. بنده هم بنا به ضرب المثل مستي و راستي!!! در كمال سادگي گفتم كه سيستم دكيشن (dacation!!) شد و اينها نيستند و من تنهام. پدر گفت كه يعني اونجا شده مكان؟!!! گفتم آقاي دكتر اين حرفها چيه ميزنين؟ اينجا مكاني مقدس است. گفت ببين عليرضا جون، تو اگه عرضه اش رو داشتي، من سور ميدادم!!!!!!
حالا بهتون ميگم من الكي حاجاقا نشدم، هي بگين نه!!! بيا اين هم از پدر آدم كه اين جوري ميزنه راه ... آدم رو ميبنده!!!!!
2003/09/09
اي امين خدا! چه خبر است؟ چه كسي خواهد امد؟ مگر محمد آخرين نيست؟ پس اين تكاپو براي چيست؟
آري او آخرين است. ولي اگر اين نباشد، دين او نيز نخواهد ماند.
اي امين خدا! فرشتگان در كنار خانه چه ميكنند؟ چرا خانه عطرآگين شده است؟ اين گل افشاني براي چيست؟
زيرا او در اين خانه به دنيا خواهد آمد.
اي امين خدا! او كيست؟ مقامش مگر چقدر است كه از خانه خدا خواهد آمد؟
نامش نام خداست. لقبش لقب اوست. او جانشين آخرين است. اوست تقسيم كننده بهشتيان و جهنميان. اوست مرز خوبي و بدي. او برادر امينست. او عليست.
**********
صدايي آمد. دو سه نفري كه كنار كعبه بودند، متوجه صدا شدند. ولي در كنار كعبه كسي نبود. لحظاتي گذشت. صداي گريه بچه اي آمد. صدا همين نزديكي بود. ولي باز هم كسي نبود. باز صداي هولناكي امد. ديوار كعبه شكافته شد. ديگر همه به چشم خود ميديدند كه فاطمه همسر ابوطالب، كليد دار كعبه، از ميان ديوار شكافته بيرون آمد. نوزادي در بغل داشت. ديوار به حالت سابق خويش برگشت.
**********
فرشتگانِ تحت امر، به پايش گل ريختند. برخي به خاطر خوش يمني، آب فشاندند. برخي دست به دعا برداشتند.
آب زنيد راه را چونكه نگار ميرسد
مژده دهيد يار را بوي بهار ميرسد
و اينگونه بود كه علي آمد.
آمدنش مبارك باد!
آري او آخرين است. ولي اگر اين نباشد، دين او نيز نخواهد ماند.
اي امين خدا! فرشتگان در كنار خانه چه ميكنند؟ چرا خانه عطرآگين شده است؟ اين گل افشاني براي چيست؟
زيرا او در اين خانه به دنيا خواهد آمد.
اي امين خدا! او كيست؟ مقامش مگر چقدر است كه از خانه خدا خواهد آمد؟
نامش نام خداست. لقبش لقب اوست. او جانشين آخرين است. اوست تقسيم كننده بهشتيان و جهنميان. اوست مرز خوبي و بدي. او برادر امينست. او عليست.
**********
صدايي آمد. دو سه نفري كه كنار كعبه بودند، متوجه صدا شدند. ولي در كنار كعبه كسي نبود. لحظاتي گذشت. صداي گريه بچه اي آمد. صدا همين نزديكي بود. ولي باز هم كسي نبود. باز صداي هولناكي امد. ديوار كعبه شكافته شد. ديگر همه به چشم خود ميديدند كه فاطمه همسر ابوطالب، كليد دار كعبه، از ميان ديوار شكافته بيرون آمد. نوزادي در بغل داشت. ديوار به حالت سابق خويش برگشت.
**********
فرشتگانِ تحت امر، به پايش گل ريختند. برخي به خاطر خوش يمني، آب فشاندند. برخي دست به دعا برداشتند.
آب زنيد راه را چونكه نگار ميرسد
مژده دهيد يار را بوي بهار ميرسد
و اينگونه بود كه علي آمد.
آمدنش مبارك باد!
2003/09/05
سلام
اونقدر حرف دارم كه بزنم كه نگو. نميدونم از كجا بگم. همشو باهم بگم؟ جدا جدا بگم؟ يكيشو الان بگم بقيه اش رو بعدا"؟
امروز صبح طبق روال چند ماه اخير، رفته بودم با دوستام پارك جنگلي جهان كودك كه ورزش كنيم. از همون موقع كه ميخواستم از خونه راه بيفتم، الي ماشاءالله مشكل پيش اومد. اول موبايلم رو پيدا نميكردم. يه حدود 10 دقيقه كه دنبالش گشتم، ديدم حالا سوييچ ماشين نيست. قرارم هم با دوستام داشت دير ميشد. كلي كه دنبال سوييچ گشتم ، رفتم دم در تا سوار شم، ديدم اولا ماشين پدر جلوي در پاركينگه و ثانيا موبايل هم توي ماشين. برگشتم بالا و سوييچ ماشين پدر رو برداشتم. توي كوچه قربونش برم يكدونه جاي پارك نيود. نمدونم ملت هم حسابي سحر خيز شده بودند و هي ميومدن و ميرفتن براي همين نميتونستم وسط كوچه بذارم. يه 4-5 دقيقه اي هم كه اينطوري رفت و ما بالاخره راه افتاديم. رفتم كه خونه دوستم ديدم كه اون هم خواب مونده و من هم كه دير رسيده بودم باز اونجا معطل شدم. خلاصه با حدود 35 دقيقه تاخير نسبت به بقيه روزها رسيديم پارك. آقا تا به حال اينقدر اينجا رو شلوغ نديده بودم. تا چشم كار ميكرد ماشين بود كه پارك شده بود. واقعا نزديك 10 دقيقه دنبال پارك گشتيم. اخرش هم بغل يه ماشين كه داشت ميرفت ايستاديم، تا ماشينه رفت يكدفعه يه ماشين ديگه اي تندي پيچيد توي پارك. ديگه كفرم در اومده بود. اين دوستم كه از ماشين پياده شد و رفت كه با طرف دست به يقه شه. خلاصه آخرش هم ما كوتاه اومديم. با اينكه مردم بيكار كه جمع شده بودند، همه طرفداري ما رو ميكردند. خلاصه با هزار بدبختي يه جاي خيلي دور پيدا كرديم و پارك كرديم. همين لحظه كه داشتم ماشين رو قفل ميكردم، پدر زنگ زد. عليرضا خوبي؟ گفتم آره تازه ميخوايم بريم توي پارك. گفت چرا اينقدر دير؟ گفتم حالا ميام خونه براتون تعريف ميكنم.
به دوستام گفتم كه حالا كه ما اينقدر از پارك دور شديم، بهتره تا در اصلي پارك اروم آروم بدوييم. اونا هم گفتن باشه و ما شروع كرديم به دويدن نرم. حالا ساعت چنده؟ 7و نيم صبح. حدود 20 متر كه از ماشين دور شديم، يكدفعه يه چند تا از نيروي انتظامي اومدند و گفتند كجا؟ گفتيم داريم ميريم توي پارك. گفت با اين قيافه؟ گفتيم ميگه چشه؟ گفت پوشيدن شلوار كوتاه و پيرهن آستين كوتاه در محوطه و محدوده پارك ممنوعه. ما هم مثل اقا ها گفتيم باشه. بر ميگرديم لباس درست ميپوشيم. همچين كه به طرف ماشين برگشتيم، يكيشون گفت كجا؟ بايد برين سوار ميني بوس بشين، برين كلانتري!!!
خلاصه دردسرتون ندم. ما رو تا ساعت 8.5 توي ميني بوس نگه داشتند و توي اين مدت هم يه چند نفر ديگه هم اضافه شد و ما رفتيم كلانتري. اونجا هم گفتند كه بايد صبر كنيد تا رييس كلانتري بياد. ايشون هم ساعت حدود 10 و نيم بود كه اومدند و يك سري نصيحتهاي دوستانه اي كردندو يه تعهد نامه كتبي هم با اثر انگشت گرفتند و گفتند كه مرخص.
داشتيم بر ميگشتيم خونه، به دوستم گفتم كه بيچاره خدا از صبح هي مانع تراشي كرد كه ما نريم ورزش ها ولي ما از قرار حرف گوش كن نبوديم!!!
اونقدر حرف دارم كه بزنم كه نگو. نميدونم از كجا بگم. همشو باهم بگم؟ جدا جدا بگم؟ يكيشو الان بگم بقيه اش رو بعدا"؟
امروز صبح طبق روال چند ماه اخير، رفته بودم با دوستام پارك جنگلي جهان كودك كه ورزش كنيم. از همون موقع كه ميخواستم از خونه راه بيفتم، الي ماشاءالله مشكل پيش اومد. اول موبايلم رو پيدا نميكردم. يه حدود 10 دقيقه كه دنبالش گشتم، ديدم حالا سوييچ ماشين نيست. قرارم هم با دوستام داشت دير ميشد. كلي كه دنبال سوييچ گشتم ، رفتم دم در تا سوار شم، ديدم اولا ماشين پدر جلوي در پاركينگه و ثانيا موبايل هم توي ماشين. برگشتم بالا و سوييچ ماشين پدر رو برداشتم. توي كوچه قربونش برم يكدونه جاي پارك نيود. نمدونم ملت هم حسابي سحر خيز شده بودند و هي ميومدن و ميرفتن براي همين نميتونستم وسط كوچه بذارم. يه 4-5 دقيقه اي هم كه اينطوري رفت و ما بالاخره راه افتاديم. رفتم كه خونه دوستم ديدم كه اون هم خواب مونده و من هم كه دير رسيده بودم باز اونجا معطل شدم. خلاصه با حدود 35 دقيقه تاخير نسبت به بقيه روزها رسيديم پارك. آقا تا به حال اينقدر اينجا رو شلوغ نديده بودم. تا چشم كار ميكرد ماشين بود كه پارك شده بود. واقعا نزديك 10 دقيقه دنبال پارك گشتيم. اخرش هم بغل يه ماشين كه داشت ميرفت ايستاديم، تا ماشينه رفت يكدفعه يه ماشين ديگه اي تندي پيچيد توي پارك. ديگه كفرم در اومده بود. اين دوستم كه از ماشين پياده شد و رفت كه با طرف دست به يقه شه. خلاصه آخرش هم ما كوتاه اومديم. با اينكه مردم بيكار كه جمع شده بودند، همه طرفداري ما رو ميكردند. خلاصه با هزار بدبختي يه جاي خيلي دور پيدا كرديم و پارك كرديم. همين لحظه كه داشتم ماشين رو قفل ميكردم، پدر زنگ زد. عليرضا خوبي؟ گفتم آره تازه ميخوايم بريم توي پارك. گفت چرا اينقدر دير؟ گفتم حالا ميام خونه براتون تعريف ميكنم.
به دوستام گفتم كه حالا كه ما اينقدر از پارك دور شديم، بهتره تا در اصلي پارك اروم آروم بدوييم. اونا هم گفتن باشه و ما شروع كرديم به دويدن نرم. حالا ساعت چنده؟ 7و نيم صبح. حدود 20 متر كه از ماشين دور شديم، يكدفعه يه چند تا از نيروي انتظامي اومدند و گفتند كجا؟ گفتيم داريم ميريم توي پارك. گفت با اين قيافه؟ گفتيم ميگه چشه؟ گفت پوشيدن شلوار كوتاه و پيرهن آستين كوتاه در محوطه و محدوده پارك ممنوعه. ما هم مثل اقا ها گفتيم باشه. بر ميگرديم لباس درست ميپوشيم. همچين كه به طرف ماشين برگشتيم، يكيشون گفت كجا؟ بايد برين سوار ميني بوس بشين، برين كلانتري!!!
خلاصه دردسرتون ندم. ما رو تا ساعت 8.5 توي ميني بوس نگه داشتند و توي اين مدت هم يه چند نفر ديگه هم اضافه شد و ما رفتيم كلانتري. اونجا هم گفتند كه بايد صبر كنيد تا رييس كلانتري بياد. ايشون هم ساعت حدود 10 و نيم بود كه اومدند و يك سري نصيحتهاي دوستانه اي كردندو يه تعهد نامه كتبي هم با اثر انگشت گرفتند و گفتند كه مرخص.
داشتيم بر ميگشتيم خونه، به دوستم گفتم كه بيچاره خدا از صبح هي مانع تراشي كرد كه ما نريم ورزش ها ولي ما از قرار حرف گوش كن نبوديم!!!
2003/09/01
سلام
امروز رفته بودم بيرون كنار خيابون ايستاده بودم منتظر يكي. همينطور كه ملت ماشين سوار و پياده را مينگريستم! يكدفعه يك عدد پاترول دو درب!!! امد و شترق انداخت توي آب باريكه اي كه نزديك من بود و شخص شخيص حاجاقا را خيس آب كه چه عرض كنم قهوه اي نمود! همچين دهنم پر شد كه يه چيزي بهش بگم ولي خب مثل هميشه خودم رو نگه داشتم.
همينطور كه منتظر بودم، مطلب ديشبم( كه نصف شب نوشتم و احتمالا اين بلاگر تاريخ همين امروز رو ميزنه) رو ميخوندم. ديدم ديشب يه خورده بي انصافي هم كردم. يعني من ديشب همش از ديگران و به خصوص دولتمردان نوشتم. ولي اولا فقط دولتمردان نيستند و ثانيا خودم هم يكي از عوامل ناراحتيامم.
من پسري بودم به غايت نيكو!! باور كنيد. درسم خوب بود. اخلاقم خوب بود. دين و ايمان سرم ميشد. حلال و حروم ميفهميدم. كسي بودم كه بي هيچ چشمداشتي به ديگران تا اونجايي كه ميتونستم و حتي بيشتر از توانم هم كمك ميكردم. خلاصه آقا يا خانومي كه شوما باشي، نه تنها خودم كه ديگران هم خيلي ازم راضي بودن. ولي حالا...
اون از درسم كه بعد 8 سال تازه 90 واحد پاس كردم. اين از اخلاقم كه با يه خيس شدن براشفته ميشم و دلم ميخواد چاك دهنم و باز كنم و هر چي ميتونم بكوبم. اون از سيگارهاي ممتدم. سالها بود كه در يك عدد ثابت مونده بود ولي الان راستش جرات ندارم بشمرم. خلاصه جووني كجايي كه يادت بخير.
اما ديگران هم هستند. اينكه اون پاتروليه، من رو سراپا خيس كرد، چه ربطي به دولت داشت؟ اينكه احد الناسي از روي پل عابر پياده نميره چه ربطي به دولت داره؟ اينكه با كمال بي شرمي خارج از صف ميخواد كارش رو انجام بده،، حالا هر صفي، ميخواد بنزين باشه ميخواد ساندويچي باشه ميخواد نون باشه ميخواد مستراح باشه!! باز چه ربطي به حكومت داره؟
در كشور كفر و فساد سوئد، ببينين روي كفر و فسادش تاكيد ميكنم. اخه نه مثل اينجا ممكلت گل و بلبل است و ام القراي مسلمانان و نه حكومت عدل الهي و شيعه اثني جعفري برپاست. مملكتي به غايت كفر و فساد. مملكتيست كه به گواه امار و ارقام رسمي فساد و فحشا و اعتياد بيداد ميكنه.
بله ميگفتم. در كشور كفر و فساد سوئد به اتفاق خانواده و بقيه دوستان توي پياده رو ايستاده بوديم. من و برادرم لب خيابون بوديم و منتظر بقيه كه برسن و از روي خط كشي عابر پياده رد شيم بريم اون طرف خيابون. من يه لحظه متوچه شدم كه برادرم نيست. نگاه كردم ديدم داره از اون طرف خيابون برميگرده. گفتم كجا رفتي؟ گفت ما همينطوركه توي پياده رو ايستاده بوديم، چون در محل خطكشي عابر پياده بوديم، ماشيني كه داشته رد ميشده ايستاده تا مثلا ماها رد شيم. برادرم گفت كه منم ديدم اين ماشين واقعا منو شرمنده كرد و رفتم اون طرف خيابون!!!
اصلا ما چنين چيزي توي اين مملكتمون داريم؟ پس كوش اون حكومت اسلامي؟ كجاست آن مدينة النبي؟ كجاست كردارنيك، پندار نيك، گفتار نيك؟ مگه ما همون ايرانياني نيستيم كه پادشاهمان كوروش كبير بود؟ هموني كه با قوم يهود آن كرد كه حتي خودشان هم با خودشان نكرده بودن؟ مگه ما همان كساني نبوديم كه سلمان فارسي از تبار ما بود؟
اونقدرتوي اين مدت 25 سال پيچوندنمون پيچوندنمون، كه حالا سرگيجه كنان نه ميدونيم كي هستيم نه ميدونيم چي كاره ايم و نه هيچي.
توي اين 25 سال حكومت اسلامي كاري كرد كه اروپاييان و مسيحيان در طي قرنها كردند. حبذا !! واقعا آفرين كه به بهترين نحوي از تجربه ي آنان استفاده شد. مسيحيان بعد قرنها احساس كردند كه هرچي بدبختي دارند از دين و كليساست. و دولتمردان ما بعد 25 سال به ما اين مطلب رو فهموندند. نميدونم شايد ما ملت شريفي بوديم و خيلي زود شير فهم شديم.
ميدونيد اين حرفها رو كي داره ميزنه؟ اينها رو عليرضايي ميگه از نسل رسوله. سيدي ميگه كه دين و ايمان مذهب شيعه توي خون و رگهاشه. اينها رو كسي ميگه كه به شوخي يا جدي همه به اسم حاجاقا ميشناسنش.
روزي دنبال بزرگمردي كه چند روزه ديگه تولدشه ميگشتند. هرچي گشتند پيداش نكردند. دخترش گفت بابا رفته باغ خرما. رفتند باغ. ديدند كه سر در چاه كرده و فرياد ميزنه.
اگر بود، اگر الان جسمش نيز زنده بود، اگر ميديد كه نزديك سالروز تولدش دهها نفر در خانه اش به خاطر شهوت انسانهايي كه به قول قرآن صم بكم فهم لا يفهمون هستند، به طرز دلخراشي كشته ميشن، اگر ميديد كه كساني هستند كه به نام دين خدا كارهايي ميكنند و چون به خلوت ميروند ان كار ديگر ميكنند، اگر ميديد، اگر ميديد..... من فكر ميكنم كه باز هم ميرفت توي همون باغ و فرياد ميكشيد اي رسول گرامي! از دست اين امتت نجاتم بده!
امروز رفته بودم بيرون كنار خيابون ايستاده بودم منتظر يكي. همينطور كه ملت ماشين سوار و پياده را مينگريستم! يكدفعه يك عدد پاترول دو درب!!! امد و شترق انداخت توي آب باريكه اي كه نزديك من بود و شخص شخيص حاجاقا را خيس آب كه چه عرض كنم قهوه اي نمود! همچين دهنم پر شد كه يه چيزي بهش بگم ولي خب مثل هميشه خودم رو نگه داشتم.
همينطور كه منتظر بودم، مطلب ديشبم( كه نصف شب نوشتم و احتمالا اين بلاگر تاريخ همين امروز رو ميزنه) رو ميخوندم. ديدم ديشب يه خورده بي انصافي هم كردم. يعني من ديشب همش از ديگران و به خصوص دولتمردان نوشتم. ولي اولا فقط دولتمردان نيستند و ثانيا خودم هم يكي از عوامل ناراحتيامم.
من پسري بودم به غايت نيكو!! باور كنيد. درسم خوب بود. اخلاقم خوب بود. دين و ايمان سرم ميشد. حلال و حروم ميفهميدم. كسي بودم كه بي هيچ چشمداشتي به ديگران تا اونجايي كه ميتونستم و حتي بيشتر از توانم هم كمك ميكردم. خلاصه آقا يا خانومي كه شوما باشي، نه تنها خودم كه ديگران هم خيلي ازم راضي بودن. ولي حالا...
اون از درسم كه بعد 8 سال تازه 90 واحد پاس كردم. اين از اخلاقم كه با يه خيس شدن براشفته ميشم و دلم ميخواد چاك دهنم و باز كنم و هر چي ميتونم بكوبم. اون از سيگارهاي ممتدم. سالها بود كه در يك عدد ثابت مونده بود ولي الان راستش جرات ندارم بشمرم. خلاصه جووني كجايي كه يادت بخير.
اما ديگران هم هستند. اينكه اون پاتروليه، من رو سراپا خيس كرد، چه ربطي به دولت داشت؟ اينكه احد الناسي از روي پل عابر پياده نميره چه ربطي به دولت داره؟ اينكه با كمال بي شرمي خارج از صف ميخواد كارش رو انجام بده،، حالا هر صفي، ميخواد بنزين باشه ميخواد ساندويچي باشه ميخواد نون باشه ميخواد مستراح باشه!! باز چه ربطي به حكومت داره؟
در كشور كفر و فساد سوئد، ببينين روي كفر و فسادش تاكيد ميكنم. اخه نه مثل اينجا ممكلت گل و بلبل است و ام القراي مسلمانان و نه حكومت عدل الهي و شيعه اثني جعفري برپاست. مملكتي به غايت كفر و فساد. مملكتيست كه به گواه امار و ارقام رسمي فساد و فحشا و اعتياد بيداد ميكنه.
بله ميگفتم. در كشور كفر و فساد سوئد به اتفاق خانواده و بقيه دوستان توي پياده رو ايستاده بوديم. من و برادرم لب خيابون بوديم و منتظر بقيه كه برسن و از روي خط كشي عابر پياده رد شيم بريم اون طرف خيابون. من يه لحظه متوچه شدم كه برادرم نيست. نگاه كردم ديدم داره از اون طرف خيابون برميگرده. گفتم كجا رفتي؟ گفت ما همينطوركه توي پياده رو ايستاده بوديم، چون در محل خطكشي عابر پياده بوديم، ماشيني كه داشته رد ميشده ايستاده تا مثلا ماها رد شيم. برادرم گفت كه منم ديدم اين ماشين واقعا منو شرمنده كرد و رفتم اون طرف خيابون!!!
اصلا ما چنين چيزي توي اين مملكتمون داريم؟ پس كوش اون حكومت اسلامي؟ كجاست آن مدينة النبي؟ كجاست كردارنيك، پندار نيك، گفتار نيك؟ مگه ما همون ايرانياني نيستيم كه پادشاهمان كوروش كبير بود؟ هموني كه با قوم يهود آن كرد كه حتي خودشان هم با خودشان نكرده بودن؟ مگه ما همان كساني نبوديم كه سلمان فارسي از تبار ما بود؟
اونقدرتوي اين مدت 25 سال پيچوندنمون پيچوندنمون، كه حالا سرگيجه كنان نه ميدونيم كي هستيم نه ميدونيم چي كاره ايم و نه هيچي.
توي اين 25 سال حكومت اسلامي كاري كرد كه اروپاييان و مسيحيان در طي قرنها كردند. حبذا !! واقعا آفرين كه به بهترين نحوي از تجربه ي آنان استفاده شد. مسيحيان بعد قرنها احساس كردند كه هرچي بدبختي دارند از دين و كليساست. و دولتمردان ما بعد 25 سال به ما اين مطلب رو فهموندند. نميدونم شايد ما ملت شريفي بوديم و خيلي زود شير فهم شديم.
ميدونيد اين حرفها رو كي داره ميزنه؟ اينها رو عليرضايي ميگه از نسل رسوله. سيدي ميگه كه دين و ايمان مذهب شيعه توي خون و رگهاشه. اينها رو كسي ميگه كه به شوخي يا جدي همه به اسم حاجاقا ميشناسنش.
روزي دنبال بزرگمردي كه چند روزه ديگه تولدشه ميگشتند. هرچي گشتند پيداش نكردند. دخترش گفت بابا رفته باغ خرما. رفتند باغ. ديدند كه سر در چاه كرده و فرياد ميزنه.
اگر بود، اگر الان جسمش نيز زنده بود، اگر ميديد كه نزديك سالروز تولدش دهها نفر در خانه اش به خاطر شهوت انسانهايي كه به قول قرآن صم بكم فهم لا يفهمون هستند، به طرز دلخراشي كشته ميشن، اگر ميديد كه كساني هستند كه به نام دين خدا كارهايي ميكنند و چون به خلوت ميروند ان كار ديگر ميكنند، اگر ميديد، اگر ميديد..... من فكر ميكنم كه باز هم ميرفت توي همون باغ و فرياد ميكشيد اي رسول گرامي! از دست اين امتت نجاتم بده!
سلام
امروز اصلا روز خوبي نبود. دلم خيلي گرفته بود. هر چي هم روضه و نوحه گوش دادم گريه ام نيومد كه نيومد. پا شدم رفتم بيرون يه كم پياده روي كنم. بازهم افاقه نكرد. ياد حرف كدو قلقلي افتادم كه نوشته بود اگر اشکی مهمان چشمهات شد، بدان دلتنگی چندان نبوده است. ولي حالا از قرار خيلي دلتنگي زياد بود. راستي ببينم دلتنگي با دل گرفتگي يكيند؟ من دلم گرفته. نميدونم تنگ هم شده يا نه. بذار فكر كنم. شايدم تنگ هم شده باشه. ميدونين دلتنگيه چي؟ دلتنگيه اميد. دلتنگيه يه كشور خوب. دلتنگيه يه ملت خوب. دلم واسه آرامش تنگ شده. دلم واسه صلح واسه عشق تنگ شده. اين چند روز كه هفته دولت بود، همينطور كه توي ماشين راديو گوش ميكردم، واقعا ناراحت ميشدم. نميگم داريم سر خودمون گول ميزنيم. مطمئنا" كارهايي هم انجام ميشه. ولي وگه وظيه دولت اين نيست؟ ببينم توي تهران توي اين 25 سال اخير چند تا پمپ بنزين درست شده؟ ميدونيد؟ 2تا !!! توي اين مدت 25 سال چند تا خيابان اصلي ساخته شده و اين تعداد رو با عدد قبل انقلاب مقايسه كنيد.
دلم واسه رضايت تنگ شده. دلم واسه تعريف كردن از دولت تنگ شده.
دلم گرفته. دلم از اينكه اين همه توي دنيا جنگ و دعوا هست گرفته. دلم واسه صلح تنگ شده. مدتهاست كه ديگه تلويزيون نگاه نميكنم. همش جنگ. همش كشت و كشتار. ديگه خسته شدم.
دلم از اين همه دروغ گرفته. دلم واسه راستي، سادگي، صداقت و صفا و معرفت تنگ شده.
نميدونم شايد مشكل دارم. شايد توقعم زياده. شايد دلم يه مدينه فاضله ميخواد. شايد آرمانگرام. نميدونم. شايد.
خلاصه داشتم ميگفتم. امروز حالم اصلا خوب نبود. پدر گفت كه بيا بريم يه چرخي توي خيابون بزنيم، اخر شب هم هست، خيابونا خلوت شده. وقتي كه رفتيم بهش گفتم كه ميدوني چيه پدر، بعضي وقتها دلم ميخواد مست كنم. مست مست. گفت آره ميفهمم اون شعري كه هميشه ميخوندي چي بود؟ شراب تلخ داشت. گفتم شراب تلخ ميخواهم كه مرد افتكن بود زورش // كه تا يكدم بياسايم ز دنيا و شرو شورش. گفت ميدوني چيه عليرضا؟ يه چند روزي هست كه تو نختم. تو رژيمت رو شكوندي. بعيد ميدونستم كه اين كار رو بكني. الان هم چند روزه كه من روزي 2 تا شير قهوه يك ليتري ميخرم. ديروز هم يه نوشابه خانواده خريدم كه صبحي ديدم توي يخچال نيست. خدا رحم كردكه اهل شراب مراب نيستيم و الا چه بسا تو هر روز سياه مست بودي!!! گفتم مود(mood) پدر مود. گفت آره ميدونم. چه بسا اگه الان موقعيتي بود، ميرفتيم يه كاباره اي يه مقدار موزيك دالامب دولومب گوش ميكرديم، حالمون جا ميومد!!!
*********
اگه بخوام بنويسم نميدونم تا كي بايد نوشت. تا كجا بايد بنويسم؟ حرف و حديث مانده بر دل بسيار است. و البته شايد خيلي هاش رو هم شماها بدونيد.
فقط به طور خلاصه همون كه گفتمه. دلم خيلي گرفته.
راستي، جالبه كه وقتي اومدم خونه، ايميلهام رو چك كردم ، ديدم يك نفر همين بيتي كه شب واسه پدر خونده بودم، برام نوشته. فكر ميكنيد.....؟
امروز اصلا روز خوبي نبود. دلم خيلي گرفته بود. هر چي هم روضه و نوحه گوش دادم گريه ام نيومد كه نيومد. پا شدم رفتم بيرون يه كم پياده روي كنم. بازهم افاقه نكرد. ياد حرف كدو قلقلي افتادم كه نوشته بود اگر اشکی مهمان چشمهات شد، بدان دلتنگی چندان نبوده است. ولي حالا از قرار خيلي دلتنگي زياد بود. راستي ببينم دلتنگي با دل گرفتگي يكيند؟ من دلم گرفته. نميدونم تنگ هم شده يا نه. بذار فكر كنم. شايدم تنگ هم شده باشه. ميدونين دلتنگيه چي؟ دلتنگيه اميد. دلتنگيه يه كشور خوب. دلتنگيه يه ملت خوب. دلم واسه آرامش تنگ شده. دلم واسه صلح واسه عشق تنگ شده. اين چند روز كه هفته دولت بود، همينطور كه توي ماشين راديو گوش ميكردم، واقعا ناراحت ميشدم. نميگم داريم سر خودمون گول ميزنيم. مطمئنا" كارهايي هم انجام ميشه. ولي وگه وظيه دولت اين نيست؟ ببينم توي تهران توي اين 25 سال اخير چند تا پمپ بنزين درست شده؟ ميدونيد؟ 2تا !!! توي اين مدت 25 سال چند تا خيابان اصلي ساخته شده و اين تعداد رو با عدد قبل انقلاب مقايسه كنيد.
دلم واسه رضايت تنگ شده. دلم واسه تعريف كردن از دولت تنگ شده.
دلم گرفته. دلم از اينكه اين همه توي دنيا جنگ و دعوا هست گرفته. دلم واسه صلح تنگ شده. مدتهاست كه ديگه تلويزيون نگاه نميكنم. همش جنگ. همش كشت و كشتار. ديگه خسته شدم.
دلم از اين همه دروغ گرفته. دلم واسه راستي، سادگي، صداقت و صفا و معرفت تنگ شده.
نميدونم شايد مشكل دارم. شايد توقعم زياده. شايد دلم يه مدينه فاضله ميخواد. شايد آرمانگرام. نميدونم. شايد.
خلاصه داشتم ميگفتم. امروز حالم اصلا خوب نبود. پدر گفت كه بيا بريم يه چرخي توي خيابون بزنيم، اخر شب هم هست، خيابونا خلوت شده. وقتي كه رفتيم بهش گفتم كه ميدوني چيه پدر، بعضي وقتها دلم ميخواد مست كنم. مست مست. گفت آره ميفهمم اون شعري كه هميشه ميخوندي چي بود؟ شراب تلخ داشت. گفتم شراب تلخ ميخواهم كه مرد افتكن بود زورش // كه تا يكدم بياسايم ز دنيا و شرو شورش. گفت ميدوني چيه عليرضا؟ يه چند روزي هست كه تو نختم. تو رژيمت رو شكوندي. بعيد ميدونستم كه اين كار رو بكني. الان هم چند روزه كه من روزي 2 تا شير قهوه يك ليتري ميخرم. ديروز هم يه نوشابه خانواده خريدم كه صبحي ديدم توي يخچال نيست. خدا رحم كردكه اهل شراب مراب نيستيم و الا چه بسا تو هر روز سياه مست بودي!!! گفتم مود(mood) پدر مود. گفت آره ميدونم. چه بسا اگه الان موقعيتي بود، ميرفتيم يه كاباره اي يه مقدار موزيك دالامب دولومب گوش ميكرديم، حالمون جا ميومد!!!
*********
اگه بخوام بنويسم نميدونم تا كي بايد نوشت. تا كجا بايد بنويسم؟ حرف و حديث مانده بر دل بسيار است. و البته شايد خيلي هاش رو هم شماها بدونيد.
فقط به طور خلاصه همون كه گفتمه. دلم خيلي گرفته.
راستي، جالبه كه وقتي اومدم خونه، ايميلهام رو چك كردم ، ديدم يك نفر همين بيتي كه شب واسه پدر خونده بودم، برام نوشته. فكر ميكنيد.....؟
2003/08/25
وقتي ادم دلش گرفته باشه، با روضه ي انگليسي هم گريه اش ميگيره.
2003/08/24
2003/08/19
نگران حال همسرش بود. با اين سن، باردار شدن، وضع حمل كردن. خدايا خودت كمكش كن.
توي اتاق نشسته بود داشت دعا ميكرد. خدايا ميدوني كه هر چي داشت در راه تو خرج كرد. ميدوني كه بعد از اون زندگي، اون رفاه، بي هيچ چشمداشتي همه رو بخشيد. خدايا خودت كمكش كن. خدايا. خدايا
صداي شيون و گريه بچه امد. امين با چشماني گريان به سوي اتاق همسر دويد. مباركتان باشد. دختر است.
سالها گذشت و امين با تك دختر خويش بود. كوران، زخم زبان ميزدند كه تو خود پسر نداري، چگونه به آينده دينت اميدواري. و امين چيزي نداشت كه در جواب بگويد. نه كه فكر كني به خاطر سستي ايمانش بود. نه. او، از نسل خليل بود. خليلي كه گفت به خاطر اطمينان بيشتر. و به همين دليل پروردگار او را خطاب كرد كه :
محمد! ما به تو نعمتهاي زيادي بخشيديم. پس به شكرانه اينها، نماز به پا دار. و بدان كه زخم زبان گويان، خود، اجاقي كورند.
توي اتاق نشسته بود داشت دعا ميكرد. خدايا ميدوني كه هر چي داشت در راه تو خرج كرد. ميدوني كه بعد از اون زندگي، اون رفاه، بي هيچ چشمداشتي همه رو بخشيد. خدايا خودت كمكش كن. خدايا. خدايا
صداي شيون و گريه بچه امد. امين با چشماني گريان به سوي اتاق همسر دويد. مباركتان باشد. دختر است.
سالها گذشت و امين با تك دختر خويش بود. كوران، زخم زبان ميزدند كه تو خود پسر نداري، چگونه به آينده دينت اميدواري. و امين چيزي نداشت كه در جواب بگويد. نه كه فكر كني به خاطر سستي ايمانش بود. نه. او، از نسل خليل بود. خليلي كه گفت به خاطر اطمينان بيشتر. و به همين دليل پروردگار او را خطاب كرد كه :
محمد! ما به تو نعمتهاي زيادي بخشيديم. پس به شكرانه اينها، نماز به پا دار. و بدان كه زخم زبان گويان، خود، اجاقي كورند.
2003/08/16
2003/08/13
سلام
اين شفق است يا فلق مغرب و مشرقم بگو
من به كجا رسيده ام جان دقايقم بگو
من كه هر آنچه داشتم اول ره گذاشتم
حال براي چون تويي اگر كه لايقم بگو
يا به زوال ميروم يا به كمال ميرسم
يكسره كن كار مرا بگو كه عاشقم بگو
ميگن بهار فصل عشق و عاشقيه ولي ما توي اين چله تابستون زده به سرمون!!
البته دليلش رو فكر ميكنم كه ميدونم. يكي اينكه اين خانم بعد مدتها عاشق شده و ماجراهايي داره كه نپرس!! بعد هم ملت كه ميرن براش كامنت ميذارن، كلي از ماجراهاي خودشون ميگن و ...
يكي ديگه اينكه يكي از دوستان جوانم عاشق شده!! چند شب پيش با هم نشستيم كلي حرف زديم. چه بحثي شيرينتر از عشق؟!!
يكي ديگه توي جارچي داستان ليلي و مجنون رو ميخونم و حسابي حال ميكنيم.
خلاصه جاتون خاليست اين روزا.
اين شفق است يا فلق مغرب و مشرقم بگو
من به كجا رسيده ام جان دقايقم بگو
من كه هر آنچه داشتم اول ره گذاشتم
حال براي چون تويي اگر كه لايقم بگو
يا به زوال ميروم يا به كمال ميرسم
يكسره كن كار مرا بگو كه عاشقم بگو
ميگن بهار فصل عشق و عاشقيه ولي ما توي اين چله تابستون زده به سرمون!!
البته دليلش رو فكر ميكنم كه ميدونم. يكي اينكه اين خانم بعد مدتها عاشق شده و ماجراهايي داره كه نپرس!! بعد هم ملت كه ميرن براش كامنت ميذارن، كلي از ماجراهاي خودشون ميگن و ...
يكي ديگه اينكه يكي از دوستان جوانم عاشق شده!! چند شب پيش با هم نشستيم كلي حرف زديم. چه بحثي شيرينتر از عشق؟!!
يكي ديگه توي جارچي داستان ليلي و مجنون رو ميخونم و حسابي حال ميكنيم.
خلاصه جاتون خاليست اين روزا.
2003/08/10
سلام
يكي از سوالاتي كه ذهن بشر رو هميشه ي تاريخ به خودش مشغول كرده، هدف از به دنيا امدن و زندگيست. و صد البته هر كسي از ظن خود، پاسخي به آن داده. يكي از در دين و مذهب وارد ميشه و ميگه هدف از خلقت عبادت و شناخت پروردگار خالق است. يكي از در روبروييش مياد تو و ميگه هدف كسب لذت هر چي بيشتره. و خلاصه همونطور كه نوشتم هر كسي از ظن خود.
به نظر من هدف از خلقت هر چي باشه، كمك كردن به ديگران، گرفتن دست نا اميد، جزو لا ينفكش است.
همه روز روزه بودن همه شب نماز کردن
همه ساله حج نمودن سفر حجاز کردن
زمدینه تا به کعبه سرو پا برهنه رفتن
دو لب از برای لبیک به وظیفه باز کردن
به مساجد و معابد همه اعتکاف جستن
زملاهی و مناهی همه احتراز کردن
شب جمعه ها نخفتن به خدای راز گفتن
ز وجود بی نیازش طلب نیاز کردن
به خدا هیچ کس را ثمر آنقدر نباشد
که به روی نا امیدی در بسته باز کردن
اين شعر رو پارسال هم توي وبلاگم نوشته بودم. ولي احساس كردم كه بد نيست دوباره يه ياداوري بشه.
يكي از سوالاتي كه ذهن بشر رو هميشه ي تاريخ به خودش مشغول كرده، هدف از به دنيا امدن و زندگيست. و صد البته هر كسي از ظن خود، پاسخي به آن داده. يكي از در دين و مذهب وارد ميشه و ميگه هدف از خلقت عبادت و شناخت پروردگار خالق است. يكي از در روبروييش مياد تو و ميگه هدف كسب لذت هر چي بيشتره. و خلاصه همونطور كه نوشتم هر كسي از ظن خود.
به نظر من هدف از خلقت هر چي باشه، كمك كردن به ديگران، گرفتن دست نا اميد، جزو لا ينفكش است.
همه روز روزه بودن همه شب نماز کردن
همه ساله حج نمودن سفر حجاز کردن
زمدینه تا به کعبه سرو پا برهنه رفتن
دو لب از برای لبیک به وظیفه باز کردن
به مساجد و معابد همه اعتکاف جستن
زملاهی و مناهی همه احتراز کردن
شب جمعه ها نخفتن به خدای راز گفتن
ز وجود بی نیازش طلب نیاز کردن
به خدا هیچ کس را ثمر آنقدر نباشد
که به روی نا امیدی در بسته باز کردن
اين شعر رو پارسال هم توي وبلاگم نوشته بودم. ولي احساس كردم كه بد نيست دوباره يه ياداوري بشه.
2003/08/09
سلام
شاعر ميگه تا از جانب معشوق نباشد كششي، كوشش عاشق بي ثمر باشد. حالا هر چقدر هم كه ما عشق سينه چاك اين اينترنت باشيم ولي اين بابا به ما محل نذاره، آب از آب نكان نخواهد خوردن. اينه كه يه چند روزي ما اينجا ننوشتيم.
يك دست جام باده و يك دست زلف يار// رقصي چنين ميانه ي ميدانم آرزوست.
خيلي زياد به اين شعر اعتقاد دارم. مولوي مادرپياله يه چيزي ميدونسته كه گفته جام باده و زلف يار. باور كنين يكي بدون اون يكي اصلا حال نميده. ديشب محفلي بود شاعرانه همراه جام باده. هي ملت ميگفتن عليرضا يه پيك بزن!! منم ميگفتم كه آخه پس يارش كو؟ بعد آخر سر يكي گفت كه عليرضا خيلي خري!!! تا وقتي كه هست بايد سود جست!! ولي راستش من واقعا معتقدم كه يك دست جام باده و يك دست زلف يار. اين دو بايد با هم باشند. يكي بدون اون يكي، عين اينه كه به شما يه ديگ غذا بدن، بدون اينكه نوشيدني براي هضمش بدن. هر چقدر هم غذاي لذيذي باشه، چون هضمش مشكله، نه تنها به شما نميچسبه، اذيتت هم ميكنه. حالا ما گفتيم. هر وقت جام و يار با هم بودن، چشم ما در خدمتيم!!
شاعر ميگه تا از جانب معشوق نباشد كششي، كوشش عاشق بي ثمر باشد. حالا هر چقدر هم كه ما عشق سينه چاك اين اينترنت باشيم ولي اين بابا به ما محل نذاره، آب از آب نكان نخواهد خوردن. اينه كه يه چند روزي ما اينجا ننوشتيم.
يك دست جام باده و يك دست زلف يار// رقصي چنين ميانه ي ميدانم آرزوست.
خيلي زياد به اين شعر اعتقاد دارم. مولوي مادرپياله يه چيزي ميدونسته كه گفته جام باده و زلف يار. باور كنين يكي بدون اون يكي اصلا حال نميده. ديشب محفلي بود شاعرانه همراه جام باده. هي ملت ميگفتن عليرضا يه پيك بزن!! منم ميگفتم كه آخه پس يارش كو؟ بعد آخر سر يكي گفت كه عليرضا خيلي خري!!! تا وقتي كه هست بايد سود جست!! ولي راستش من واقعا معتقدم كه يك دست جام باده و يك دست زلف يار. اين دو بايد با هم باشند. يكي بدون اون يكي، عين اينه كه به شما يه ديگ غذا بدن، بدون اينكه نوشيدني براي هضمش بدن. هر چقدر هم غذاي لذيذي باشه، چون هضمش مشكله، نه تنها به شما نميچسبه، اذيتت هم ميكنه. حالا ما گفتيم. هر وقت جام و يار با هم بودن، چشم ما در خدمتيم!!
2003/08/05
سلام
خيلي وقت بود كه تركش كرده بودم. ترك كه نه. كم كرده بودم. خيلي كم. شايد توي اين يكماه اخير، 3-4 تا. سابق بر اين، روزي 4-5 تا بود.
امروز دست و دلم به هيچ كاري نميرفت. همينجور ميشستم پاي كامپيوتر و نگاه ميكردم. اصلا امروز يه جوري بود. نميدونم چي شده بود. چِم شده بود. برگشتم به همون روزهاي سابق. فكر ميكنم كه توي همين امروز، 6تا ليوان شير قهوه خوردم.
خيلي وقت بود كه تركش كرده بودم. ترك كه نه. كم كرده بودم. خيلي كم. شايد توي اين يكماه اخير، 3-4 تا. سابق بر اين، روزي 4-5 تا بود.
امروز دست و دلم به هيچ كاري نميرفت. همينجور ميشستم پاي كامپيوتر و نگاه ميكردم. اصلا امروز يه جوري بود. نميدونم چي شده بود. چِم شده بود. برگشتم به همون روزهاي سابق. فكر ميكنم كه توي همين امروز، 6تا ليوان شير قهوه خوردم.
2003/08/04
سلام
بالاخره اون كم خوابيدنها و نشستن مداوم پشت كامپيوتر، اثر خودش رو نشون داد و روز شنبه صبح كه از خواب بيدار شدم، ديدم از شدت كمر درد نمتونم از جام بلند شم. تا الان كه 2شنبه است، هنوز دردش برطرف نشده ولي خب نسبت به اون لحظه اول خيلي بهتر شده. بالاخره بايسيتي يه اتفاقي ميفتاد. من نه سوپر من بودم نه غذاي بهشتي ميخوردم و نه هيچي. اين كمر درد هم مال خيلي سابق بود و سالها بود كه ديگه پيداش نشده بود. و حالا دوباره شخص شخيص حاجاقا كمري شد!!!
يه خورده كه استراحت كنم، احتمالا بهتر ميشم ولي خب توي اين مدت يك ماه اخير از قرار استراحت كردن به ما نيامده. اينه كه بايد باهاش سر كنم و بسازم.
بالاخره اون كم خوابيدنها و نشستن مداوم پشت كامپيوتر، اثر خودش رو نشون داد و روز شنبه صبح كه از خواب بيدار شدم، ديدم از شدت كمر درد نمتونم از جام بلند شم. تا الان كه 2شنبه است، هنوز دردش برطرف نشده ولي خب نسبت به اون لحظه اول خيلي بهتر شده. بالاخره بايسيتي يه اتفاقي ميفتاد. من نه سوپر من بودم نه غذاي بهشتي ميخوردم و نه هيچي. اين كمر درد هم مال خيلي سابق بود و سالها بود كه ديگه پيداش نشده بود. و حالا دوباره شخص شخيص حاجاقا كمري شد!!!
يه خورده كه استراحت كنم، احتمالا بهتر ميشم ولي خب توي اين مدت يك ماه اخير از قرار استراحت كردن به ما نيامده. اينه كه بايد باهاش سر كنم و بسازم.
2003/08/01
سلام
بعضي وقتها در زندگي آدم اتفاقاتي ميفته كه آدمي پي ميبره كه عجب جون سخت است!!
يه 4 روزي بود كه نخوابيده بودم. امروز كه جمعه بود، ساعت 10 صبح، ديگه از پا افتادم. از ساعت 10 تا 3 يه 5 ساعت و از ساعت 5.5 تا 10 شب هم يه نوبت خوابيدم. خواب كه نه، مردم!
راستش الان هم كه از خواب بيدار شدم، مغزم اصلا كار نميكنه. اميدوارم كه بتونم فردا يه استراحتي بكنم و از يك شنبه زندگي عادي انسانها را دوباره شروع كنم!!
راستي جارچي يه مسابقه گذاشته. بد نيست اگر بريد و سري بزنيد.
بعضي وقتها در زندگي آدم اتفاقاتي ميفته كه آدمي پي ميبره كه عجب جون سخت است!!
يه 4 روزي بود كه نخوابيده بودم. امروز كه جمعه بود، ساعت 10 صبح، ديگه از پا افتادم. از ساعت 10 تا 3 يه 5 ساعت و از ساعت 5.5 تا 10 شب هم يه نوبت خوابيدم. خواب كه نه، مردم!
راستش الان هم كه از خواب بيدار شدم، مغزم اصلا كار نميكنه. اميدوارم كه بتونم فردا يه استراحتي بكنم و از يك شنبه زندگي عادي انسانها را دوباره شروع كنم!!
راستي جارچي يه مسابقه گذاشته. بد نيست اگر بريد و سري بزنيد.
2003/07/30
گاو بودن عجب سخت است
سلام
خيلي جالبه. يه جند روز بود كه اينجا چيزي ننوشته بودم. امروز امدم كه يه مطلبي بنويسم، ديدم كه با صفحه اديتور بلاگر عوض شده. يه كمي كه توي اين اديتور جديد چرخيدم، به خاطر اينكه احضار شده بودم، مجبور شدم از اينترنت بيام بيرون و كاري نكردم. ولي حالا كه دوباره اومدم اينجا، ميبينم همون آش است و همون كاسه. اصلا انگار نه انگار كه همين چند ساعت پيش اينجا يه شكل ديگه اي شده بود.
گاو بودن عجب سخت است.
اين جمله رو ناصر الدين شاه، در فيلم ناصر الدين شاه آكتور سينما ميگه. نميدونم تا حالا چند بار اين فيلم رو ديدم. هر وقت كه اهل منزل فرصت يكي دوساعتي برام بذارن، خودم هم كار خاصي نداشته باشم، ميشينم اين فيلم رو ميبينم. اونقدر ديدمش كه امشب كه داشتم تماشاش ميكردم، متوجه شدم كه كيفيتش چقدر اومده پايين. اين فيلم از اوناست كه من يه موقعي دلم ميخواست منتقد فيلم بشم تا فقط بتونم اين فيلم رو تفسيركنم.
خيلي جالبه. يه جند روز بود كه اينجا چيزي ننوشته بودم. امروز امدم كه يه مطلبي بنويسم، ديدم كه با صفحه اديتور بلاگر عوض شده. يه كمي كه توي اين اديتور جديد چرخيدم، به خاطر اينكه احضار شده بودم، مجبور شدم از اينترنت بيام بيرون و كاري نكردم. ولي حالا كه دوباره اومدم اينجا، ميبينم همون آش است و همون كاسه. اصلا انگار نه انگار كه همين چند ساعت پيش اينجا يه شكل ديگه اي شده بود.
گاو بودن عجب سخت است.
اين جمله رو ناصر الدين شاه، در فيلم ناصر الدين شاه آكتور سينما ميگه. نميدونم تا حالا چند بار اين فيلم رو ديدم. هر وقت كه اهل منزل فرصت يكي دوساعتي برام بذارن، خودم هم كار خاصي نداشته باشم، ميشينم اين فيلم رو ميبينم. اونقدر ديدمش كه امشب كه داشتم تماشاش ميكردم، متوجه شدم كه كيفيتش چقدر اومده پايين. اين فيلم از اوناست كه من يه موقعي دلم ميخواست منتقد فيلم بشم تا فقط بتونم اين فيلم رو تفسيركنم.
2003/07/26
سلام
توي حرم وقتي كه داشتم ميگفتم الهي به حق علي ابن موسي الرضا، شاپرك، به حق علي ابن موسي الرضا مريخي، به حق علي ابن موسي الرضا سوسول، به حق علي ابن موسي الرضا زرتشت، به حق علي ابن موسي الرضا كدو قلقلي، به حق علي ابن موسي الرضا مسافر كوچولو، و ... همينطوري خندم گرفت!! گفتم چيه ؟ تو هم داري ميخندي؟ خب اينا اسامي دوستاي اينترنتيم ديگه. شاخ و دم ندارن كه!! من اينا با همين اسامي ميشناسم. فكر ميكني وقتي من مريخي ببينم، اسم واقعيش رو ميگم؟ بهش ميگم بابا مريخي!! خلاصه آخرش هم بهش گفتم ببين آقا رضا ما هر كي رو كه به ذهنمون اومد، اسمش رو گفتيم. ولي اگه لطف كني و يه سر به وبلاگم بزني و ببيني كه چيزي رو از قلم ننداختم، خيلي ممنونت ميشم. بعد براي اينكه مطمئن بشم كه حرفهام رو شنيده، گفتم ميخوام بيام يه دستي به ضريحت بكشم. ميدوني كه الان چندين ساله كه از بس شلوغه بيشتر از يك متر نتونستم بيام جلو. اونم گفت چشم و به اندازه يك نفر برام جا باز كرد و من هم بعد سالها بالاخره دستم به ضريح خورد. حالا كه من اينقدره خوبم، شماها سوغاتي ميخواين؟ بابا شخص شخيص حاجاقا رفته براتون دعا كرده سوغاتي از اين بهتر؟!!!
توي حرم وقتي كه داشتم ميگفتم الهي به حق علي ابن موسي الرضا، شاپرك، به حق علي ابن موسي الرضا مريخي، به حق علي ابن موسي الرضا سوسول، به حق علي ابن موسي الرضا زرتشت، به حق علي ابن موسي الرضا كدو قلقلي، به حق علي ابن موسي الرضا مسافر كوچولو، و ... همينطوري خندم گرفت!! گفتم چيه ؟ تو هم داري ميخندي؟ خب اينا اسامي دوستاي اينترنتيم ديگه. شاخ و دم ندارن كه!! من اينا با همين اسامي ميشناسم. فكر ميكني وقتي من مريخي ببينم، اسم واقعيش رو ميگم؟ بهش ميگم بابا مريخي!! خلاصه آخرش هم بهش گفتم ببين آقا رضا ما هر كي رو كه به ذهنمون اومد، اسمش رو گفتيم. ولي اگه لطف كني و يه سر به وبلاگم بزني و ببيني كه چيزي رو از قلم ننداختم، خيلي ممنونت ميشم. بعد براي اينكه مطمئن بشم كه حرفهام رو شنيده، گفتم ميخوام بيام يه دستي به ضريحت بكشم. ميدوني كه الان چندين ساله كه از بس شلوغه بيشتر از يك متر نتونستم بيام جلو. اونم گفت چشم و به اندازه يك نفر برام جا باز كرد و من هم بعد سالها بالاخره دستم به ضريح خورد. حالا كه من اينقدره خوبم، شماها سوغاتي ميخواين؟ بابا شخص شخيص حاجاقا رفته براتون دعا كرده سوغاتي از اين بهتر؟!!!
2003/07/25
سلام
خب به ميمنت و مباركي ما برگشتيم!
جاي همتون در كنار حضرت، خالي بود. تا اونجايي كه تونستم، اسم همه كساني كه دفعه قبل نوشتم، به زبون اوردم و يادشون كردم. آخرش هم يه تبصره به خودش گفتم كه اگه كسي رو از قلم انداختم، خودش بياد وبلاگم و بخونه و قضيه رو حل كنه!!
همونطور كه قبلا هم گفته بودم اينترنت ما به هيچ وجه فيلتري نيست و نبوده و ايشالا هم نخواهد بود. من هم تا حالا از اينترنت فيلتري استفاده نكرده بودم. اونجا كه بودم يه اينترنت فيلتري به تورمون خورد گفتيم يه تجربه اي بكنيم. ديديم اي دل غافل من نميتونم كامنت بذارم كه. بعد ياد وبلاگ مريم افتادم. با اينترنت فيلتري، تنها وبلاگي كه با خيال راحت ميشه ديد، وبلاگ مريم است. بدون هيچ گونه نظر خواهي و...!
خب به ميمنت و مباركي ما برگشتيم!
جاي همتون در كنار حضرت، خالي بود. تا اونجايي كه تونستم، اسم همه كساني كه دفعه قبل نوشتم، به زبون اوردم و يادشون كردم. آخرش هم يه تبصره به خودش گفتم كه اگه كسي رو از قلم انداختم، خودش بياد وبلاگم و بخونه و قضيه رو حل كنه!!
همونطور كه قبلا هم گفته بودم اينترنت ما به هيچ وجه فيلتري نيست و نبوده و ايشالا هم نخواهد بود. من هم تا حالا از اينترنت فيلتري استفاده نكرده بودم. اونجا كه بودم يه اينترنت فيلتري به تورمون خورد گفتيم يه تجربه اي بكنيم. ديديم اي دل غافل من نميتونم كامنت بذارم كه. بعد ياد وبلاگ مريم افتادم. با اينترنت فيلتري، تنها وبلاگي كه با خيال راحت ميشه ديد، وبلاگ مريم است. بدون هيچ گونه نظر خواهي و...!
2003/07/21
سلام
از قرار جامعه محترمه نسوان طاقت دوري ما رو ندارن!!ببين يه 3 روز نبودم چه علم شنگه اي راه انداختند. همينكه قشر با فرهنگ و چيزدان نسوان دل تنگ شخص شخيص حاجاقا ميشوند، يعني حاجاقا كم شخصيتي نيست!!
جاي شما خاليست. يعني درواقع خالي خواهد بود. فردا شب نايب الزياره هستيم در مشهد. به اتفاق خانواده، 3شنبه شب ميريم مشهد، و به اميد خدا جمعه برميگرديم. سعي ميكنم يادم بمونه، همه كساني رو كه به نحوي از طريق وبلاگ و اينترنت باهاشون آشنا شدم، فراموش نكنم. از روح بازيگوش و سالك و سعيد و شاپرك و خاتون وداريوش آگاه و امير و مسافر كوچولو و شهريار و دارچين و زرتشت كه در عالم واقع هم ديدمشون گرفته تا مرتضي و مريم و جلالي و كدوقلقلي و مسيحا و باربارا كه ديگه نمينويسه و چراغ قرمز و مينيماليده وبيتا و درياو مريخي و آريا كوروش خان و هدي كه تا مدتها نظري كه برام گذاشته بود توفكرم برد و عليرضاي همنام عاليجنابان نيكو منتقدو مرتيا و زهراو D@K و احتمال چند نفر ديگه كه اسمهاشون رو يادم رفته. سعي ميكنم دعاتون كنم، سعي ميكنم به يادتون باشم. سعي ميكنم فراموشتون نكنم.
قربان همگي شما
عليرضا
از قرار جامعه محترمه نسوان طاقت دوري ما رو ندارن!!ببين يه 3 روز نبودم چه علم شنگه اي راه انداختند. همينكه قشر با فرهنگ و چيزدان نسوان دل تنگ شخص شخيص حاجاقا ميشوند، يعني حاجاقا كم شخصيتي نيست!!
جاي شما خاليست. يعني درواقع خالي خواهد بود. فردا شب نايب الزياره هستيم در مشهد. به اتفاق خانواده، 3شنبه شب ميريم مشهد، و به اميد خدا جمعه برميگرديم. سعي ميكنم يادم بمونه، همه كساني رو كه به نحوي از طريق وبلاگ و اينترنت باهاشون آشنا شدم، فراموش نكنم. از روح بازيگوش و سالك و سعيد و شاپرك و خاتون وداريوش آگاه و امير و مسافر كوچولو و شهريار و دارچين و زرتشت كه در عالم واقع هم ديدمشون گرفته تا مرتضي و مريم و جلالي و كدوقلقلي و مسيحا و باربارا كه ديگه نمينويسه و چراغ قرمز و مينيماليده وبيتا و درياو مريخي و آريا كوروش خان و هدي كه تا مدتها نظري كه برام گذاشته بود توفكرم برد و عليرضاي همنام عاليجنابان نيكو منتقدو مرتيا و زهراو D@K و احتمال چند نفر ديگه كه اسمهاشون رو يادم رفته. سعي ميكنم دعاتون كنم، سعي ميكنم به يادتون باشم. سعي ميكنم فراموشتون نكنم.
قربان همگي شما
عليرضا
2003/07/18
2003/07/17
سلام
خير سرمون ميخواستيم يه 2 روز استراحت كنيم. كاش چنين قصدي نداشتيم. چون عدل از همون روز اين كامپيتور ما زد به سرش. ويندوز مربوطه، بعد 8 ماه يادش امد كه بايد اكتيو بشه. حالا خوبه كه من همون موقع اينو اكتيو كرده بودم. خلاصه چشمتون روز بد نبينه، ما به هر دري زديم كه بابا به پير پيغمبر ما پسر خوبي هستيم و اين ويندوز را غير قانوني نصب نكرديم، به خرج بي صاحبش نرفت كه نرفت. خلاصه اينكه مجبور شدم كال درايو سي رو فورمت كنم و دوباره، وينوز نصب كنم ولي اين دفعه غير قانوني!!
عجب چند روزي گذشت ها. خيلي سخت بود. ميخواستيم استراحت كنيم، حالا باز به استراحت نياز داريم!!
الان هم اينقدر خسته ام كه حال نوشتن ندارم.
راستي از همه كساني كه خونه جديد و دكوراسيون جديد رو بهم تبريك گفتن، ممنونم. حتي اون دختر بازيگوش كه اخراجم ميخواد بكنه!!
خير سرمون ميخواستيم يه 2 روز استراحت كنيم. كاش چنين قصدي نداشتيم. چون عدل از همون روز اين كامپيتور ما زد به سرش. ويندوز مربوطه، بعد 8 ماه يادش امد كه بايد اكتيو بشه. حالا خوبه كه من همون موقع اينو اكتيو كرده بودم. خلاصه چشمتون روز بد نبينه، ما به هر دري زديم كه بابا به پير پيغمبر ما پسر خوبي هستيم و اين ويندوز را غير قانوني نصب نكرديم، به خرج بي صاحبش نرفت كه نرفت. خلاصه اينكه مجبور شدم كال درايو سي رو فورمت كنم و دوباره، وينوز نصب كنم ولي اين دفعه غير قانوني!!
عجب چند روزي گذشت ها. خيلي سخت بود. ميخواستيم استراحت كنيم، حالا باز به استراحت نياز داريم!!
الان هم اينقدر خسته ام كه حال نوشتن ندارم.
راستي از همه كساني كه خونه جديد و دكوراسيون جديد رو بهم تبريك گفتن، ممنونم. حتي اون دختر بازيگوش كه اخراجم ميخواد بكنه!!
2003/07/14
سلام
خب به ميمنت و خوشي و مباركي ، كار تغيير سرور بلور من هم تموم شد و بعد 60 سال هم شكل و ظاهر اين اين وبلاگ رو هم يه دستي رو سرش كشيديم. راستش خيلي خسته شدم. ديشب كه ميخواستم بخوابم، حساب كردم ديدم كه دقيقا 40 ساعت بود كه بيدار بودم. ميگم بيدار يعني واقعا بيدار بودم. يه 10 ساعتش هم بيرون خونه بودم. خلاصه يه مرخصي 2 روزه از شما ميگيريم و يه كم استراحت كنم. البته اينكه ميگم مرخصي شايد مثل اينا هستند كه توي مرخصيشون هم به محل كارشون سر ميزنن، من هم يه چيزكي نوشتم.
قربون همه شما
خب به ميمنت و خوشي و مباركي ، كار تغيير سرور بلور من هم تموم شد و بعد 60 سال هم شكل و ظاهر اين اين وبلاگ رو هم يه دستي رو سرش كشيديم. راستش خيلي خسته شدم. ديشب كه ميخواستم بخوابم، حساب كردم ديدم كه دقيقا 40 ساعت بود كه بيدار بودم. ميگم بيدار يعني واقعا بيدار بودم. يه 10 ساعتش هم بيرون خونه بودم. خلاصه يه مرخصي 2 روزه از شما ميگيريم و يه كم استراحت كنم. البته اينكه ميگم مرخصي شايد مثل اينا هستند كه توي مرخصيشون هم به محل كارشون سر ميزنن، من هم يه چيزكي نوشتم.
قربون همه شما
2003/07/10
يكي از خوبيهاي اينكه آدم از غير مخابرات اينترنت بگيره، اينه كه الان تمام ISP هايي كه به نحوي از ديتاي مخابرات اينترنت ميگيرن، وبلاگهاي پرشين بلاگ و بلاگر را نميتونن ببينن ولي اينترنت شخص شخيص حاجاقا كما في السابق ميدرخشد!! حالا اين درخشش تا كي ادامه خواهد داشت، بايد صبر كرد و ديد.
كساني كه در تهران هستند، اگر ميخواهند، بدوند و تا اين اينترنت هم فيلتري نشده به يه سر و ساماني برسند!!!
بدو كه آتيش زدم به مالم. ساعتي 370 تومن!!
علاقه مندان، مبلغ درخواستي را به حساب 115721747بانك تجارت شعبه اسكان به نام سيد عليرضا مدرس واريز كنند،شماره رسيد را به من نامه بدن، براشون اكانت رو ميفرستم.
كساني كه در تهران هستند، اگر ميخواهند، بدوند و تا اين اينترنت هم فيلتري نشده به يه سر و ساماني برسند!!!
بدو كه آتيش زدم به مالم. ساعتي 370 تومن!!
علاقه مندان، مبلغ درخواستي را به حساب 115721747بانك تجارت شعبه اسكان به نام سيد عليرضا مدرس واريز كنند،شماره رسيد را به من نامه بدن، براشون اكانت رو ميفرستم.
2003/07/09
سلام
امشب سرور بلورم رو عوض ميكنم. يه 24 ساعت اين تغيير سرور طول ميكشه.براي همين. فردا شما به جاي اينكه به اينجا بيان، برين به اينجا!! حال ميكنيد نه؟
راستي توي جارچي لينك متن كامل كتاب هري پاتر و ترجمه فارسي اون رو گذاشتيم. اگه دوست داشتين برين يه سر بزنيد و بخونيد.
امشب سرور بلورم رو عوض ميكنم. يه 24 ساعت اين تغيير سرور طول ميكشه.براي همين. فردا شما به جاي اينكه به اينجا بيان، برين به اينجا!! حال ميكنيد نه؟
راستي توي جارچي لينك متن كامل كتاب هري پاتر و ترجمه فارسي اون رو گذاشتيم. اگه دوست داشتين برين يه سر بزنيد و بخونيد.
2003/07/08
سلام
ترك كام خود گرفتم تا برآيد كام دوست
ديشب به خاطر اين ننوشتم كه تا ساعت ده ونيم شب بيرون بودم، وقتي هم كه اومدم جامعه نسوان منزل داشتند از كامپيوتر مباركه استفاده ميكردند، و ماهم از حق خويش گذشتيم و...
دارم سرور اينرتنتي خودم رو عوض ميكنم. به خاطر همين احتمال داره اولا توي 3-2 روز آينده مطلبي ننويسم، و ثانيا در ديدن و خوندن وبلاگ شخص شخيص حاجاقا مشكلي داشته باشيد. به اميد خدا ظرف يك هفته ي آينده، به شكل و شمايلي نو و جديد!! در خدمتتان خواهيم بود.
دست حق يارتان
خدا به همراهتان
اسمشو نبر هم ناهارتان
ترك كام خود گرفتم تا برآيد كام دوست
ديشب به خاطر اين ننوشتم كه تا ساعت ده ونيم شب بيرون بودم، وقتي هم كه اومدم جامعه نسوان منزل داشتند از كامپيوتر مباركه استفاده ميكردند، و ماهم از حق خويش گذشتيم و...
دارم سرور اينرتنتي خودم رو عوض ميكنم. به خاطر همين احتمال داره اولا توي 3-2 روز آينده مطلبي ننويسم، و ثانيا در ديدن و خوندن وبلاگ شخص شخيص حاجاقا مشكلي داشته باشيد. به اميد خدا ظرف يك هفته ي آينده، به شكل و شمايلي نو و جديد!! در خدمتتان خواهيم بود.
دست حق يارتان
خدا به همراهتان
اسمشو نبر هم ناهارتان
2003/07/06
سلام
ديشب كه ميخواستم آهنگ خونه مادربزرگه رو بذارم توي وبلاگ، نگاه كردم كه حجمش خيلي سنگينه. راستش برنامه اي هم ندارم كه بتونه اين رو به صورت سبكتر در بياره. حالا اگه كسي بلده به ما هم ياد بده كه چه جوري ميشه فرمت يك آهنگ mp3 رو به صورت ram در اورد تا بذارم توي وبلاگ.
تعطيلات هم جاي شما خالي يواش يواش داره خودش رو نشون ميده. دارم كم كم به پسر خوب تبديل ميشم!! صبحهاي زود از خواب بيدار ميشم، ورزش ميكنم. رژيم درست و حسابي هم گرفتم و دارم خودم رو لاغر ميكنم. توي خونه كمك ميكنم، استخر ميرم. دارالوكاله ميرم كه چيز ياد بگيرم. دارم زبون asp ياد ميگيرم كه بتونم برنامه نويسي كنم. و خلاصه يه پسر خوب و ماماني!!! فقط اتاقم و وضع ظاهريم ميمنونه كه به اميد خدا اونم درستش ميكنم. يه چيز عجيبي هم كه پيش اومده اينه كه امشب كه رفته بودم استخر، تونستم يه نفس يه دور شنا كنم. تا به حال توي اين 10 سال اخير پيش نيومده بود خب راستش خيلي خوشحالم. احساس ميكنم كه روحيه ام داره بهتر ميشه!!
ديشب كه ميخواستم آهنگ خونه مادربزرگه رو بذارم توي وبلاگ، نگاه كردم كه حجمش خيلي سنگينه. راستش برنامه اي هم ندارم كه بتونه اين رو به صورت سبكتر در بياره. حالا اگه كسي بلده به ما هم ياد بده كه چه جوري ميشه فرمت يك آهنگ mp3 رو به صورت ram در اورد تا بذارم توي وبلاگ.
تعطيلات هم جاي شما خالي يواش يواش داره خودش رو نشون ميده. دارم كم كم به پسر خوب تبديل ميشم!! صبحهاي زود از خواب بيدار ميشم، ورزش ميكنم. رژيم درست و حسابي هم گرفتم و دارم خودم رو لاغر ميكنم. توي خونه كمك ميكنم، استخر ميرم. دارالوكاله ميرم كه چيز ياد بگيرم. دارم زبون asp ياد ميگيرم كه بتونم برنامه نويسي كنم. و خلاصه يه پسر خوب و ماماني!!! فقط اتاقم و وضع ظاهريم ميمنونه كه به اميد خدا اونم درستش ميكنم. يه چيز عجيبي هم كه پيش اومده اينه كه امشب كه رفته بودم استخر، تونستم يه نفس يه دور شنا كنم. تا به حال توي اين 10 سال اخير پيش نيومده بود خب راستش خيلي خوشحالم. احساس ميكنم كه روحيه ام داره بهتر ميشه!!
2003/07/05
سلام
خونه ي مادر بزرگه هزارتا قصه داره
خونه مادر بزرگه شادي و غصه داره
خونه مادر بزرگه حرفهاي تازه داره
خونه مادر بزرگه گياه و سبزه داره
يادتونه اين آهنگ رو؟ برنامه خونه مادر بزرگه بود تلويزيون نشون ميداد؟ زمان بچگي؟ هي روزگار...
نشسته بودم پاي كامپيوتر، داشتم اين آهنگ رو گوش ميكردم و براي خودم خوش بودم. همينطور كه بلا نسبت بالا تنه خويش رو به چپ و راست ميبردم، گفتم يه سر وبلاگم بزنم، كه ديدم ددم واي، امروز هيچي ننوشتم. اين شد كه اومدم اينجا و مزاحم شما شدم. ولي اينقدر تو نخ اين اهنگم كه فعلا چيزي نميتونم بنويسم. ميگم چطوره بذارمش توي وبلاگم ؟ بذارين ببينم بلدم...
خونه ي مادر بزرگه هزارتا قصه داره
خونه مادر بزرگه شادي و غصه داره
خونه مادر بزرگه حرفهاي تازه داره
خونه مادر بزرگه گياه و سبزه داره
يادتونه اين آهنگ رو؟ برنامه خونه مادر بزرگه بود تلويزيون نشون ميداد؟ زمان بچگي؟ هي روزگار...
نشسته بودم پاي كامپيوتر، داشتم اين آهنگ رو گوش ميكردم و براي خودم خوش بودم. همينطور كه بلا نسبت بالا تنه خويش رو به چپ و راست ميبردم، گفتم يه سر وبلاگم بزنم، كه ديدم ددم واي، امروز هيچي ننوشتم. اين شد كه اومدم اينجا و مزاحم شما شدم. ولي اينقدر تو نخ اين اهنگم كه فعلا چيزي نميتونم بنويسم. ميگم چطوره بذارمش توي وبلاگم ؟ بذارين ببينم بلدم...
2003/07/04
سلام
امروز ما به اتفاق خانواده رفته بوديم ميگون. يك نفر كه توي جاده ميگون، از 57 سال پيش خورده خورده، يك باغ بسيار بزرگي و ساختماني درست كرده بود، ما رو به اتفاق چند نفر ديگه دعوت كرد بود. باغ بسيار بزرگ و قشنگي بود. همينكه توي دل كوه يه همچين باغي درست كرده بود، به نظرم في نفسه كل ماجرا رو تعريف ميكنه. ضمن اينكه سازنده، ذوق خوبي هم داشت.
همه ي خوبيهاي باغ يك طرف، وجود كساني كه از مفاخر مملكت هستند، يك طرف. يكي، صاحب اولين داروخانه ي ايران بود. ديگري، سازنده، بزرگترين قناتهاي بياباني ايران. يكي ديگه بود كه به معناي واقعي دانشمند بود. از هر چي فكرش رو بكني، سر رشته داشت. از پزشكي، شيمي، فيزيك، انواع ورزش، ادبيات و شعر، رياضي و معماري و باغباني. خلاصه آقا جان! همه فن حريف واقعي بود!! اونقدر همه چي بلد بود كه من آخرش نفهميدم كه شغلش چي بود!!!
يك نفر ديگه بود آقا، كه نميدوني با چه احساسي، چرت وپرت ميگفت!!
امروز ما به اتفاق خانواده رفته بوديم ميگون. يك نفر كه توي جاده ميگون، از 57 سال پيش خورده خورده، يك باغ بسيار بزرگي و ساختماني درست كرده بود، ما رو به اتفاق چند نفر ديگه دعوت كرد بود. باغ بسيار بزرگ و قشنگي بود. همينكه توي دل كوه يه همچين باغي درست كرده بود، به نظرم في نفسه كل ماجرا رو تعريف ميكنه. ضمن اينكه سازنده، ذوق خوبي هم داشت.
همه ي خوبيهاي باغ يك طرف، وجود كساني كه از مفاخر مملكت هستند، يك طرف. يكي، صاحب اولين داروخانه ي ايران بود. ديگري، سازنده، بزرگترين قناتهاي بياباني ايران. يكي ديگه بود كه به معناي واقعي دانشمند بود. از هر چي فكرش رو بكني، سر رشته داشت. از پزشكي، شيمي، فيزيك، انواع ورزش، ادبيات و شعر، رياضي و معماري و باغباني. خلاصه آقا جان! همه فن حريف واقعي بود!! اونقدر همه چي بلد بود كه من آخرش نفهميدم كه شغلش چي بود!!!
يك نفر ديگه بود آقا، كه نميدوني با چه احساسي، چرت وپرت ميگفت!!
2003/07/03
سلام
خواستم از 12 تيرماه 67 بنويسم. از كشته شدن 300 نفر بيگناه كه در واقع تنها گناهشون داشتن دولتمرداني نا بخرد بود. يعني راستش رو بخواين، نوشتم، ولي از متنش خوشم نيامد. ديدم اينكه همش مينويسم تا كي بايد حاكمان نابخردانه عمل كنند و تا كي اين سير نابخردي بايد ادامه پيدا كنه، ديگه تكراري شده. تا كي من بايد اين رو بنويسم؟ تا كي مردم ناراضي باشند و...؟
خلاصه اينكه همينكه من هيچگاه اون روز رو فراموش نميكنم، اينكه هر سال داغ دلم تازه ميشه، كافيه. ديگه اعصاب خودم رو با حاكمانمان خراب نكنم.
*********
امروز زهرا همون كسي كه براي اولين بار من رو با وبلاگ اشنا كرد، مهمان افاضات حاجاقا بود. تا به حال نيامده بود. يعني اينكه ميگم تا به حال، منظورم ماهها بود كه نيامده بود و شايد هم بار اولش بوده باشه. ولي همينكه امد همينكه نشاني هم از خودش گذاشت، براي من كه خيلي خوشحال كننده بود.
زهرا جزو اولين كساني بود كه وبلاگ فارسي مينوشت. تا مدتي هم عضو جارچي بود كه به خاطر سو تفاهمهايي، از جارچي جدا شد. تولد جارچي، خيلي دلم ميخواست كه ببينمش و حضوري ازش تشكر كنم، ولي خب نيامد.
*********
از ديروز تعداد بازديدكنندگان افاضات حاجاقا به شدت كم شده. از قرار گوگل ديگه وقتي كه كسي كلمه سكس رو جستجو ميكنه، صفحه سكس از جلو افاضات رو نمياره. يه خورده كه تحقيق و تفحص كردم، علت رو فهميدم. گوگل بيشتر سعي ميكنه كه صفحاتي رو نشون بده كه هميشه به روز ميشن و خب اون صفحه مذكور هم كه هيچ وقت به روز نشده بود. درضمن توي اون صفحه من يه لينكي گذاشتم كه بابا اين صفحه رو حاجاقا نوشته يه سر هم به اون بزنيد!! بعد گوگل ديده كه اِ؟ اينو حاجاقا نوشته؟ خب پس هيچي!!!
ولي عوض گوگل كه ديگه اسمي از من نمياره، يه نفر ديگه پيدا شد و خدا زده پس كلش و لينك حاجاقا رو گذاشته توي وبلاگش. پس در واقع اين به اون در!! ضمنا" به اطلاع برسانم كه فرد مذكوره(!)ضمن اينكه فردي بي منطق هستند( چون از مردا بد ميگه!!) سومين كسي هستند و شجاعت ميكنند و لينك حاجاقا رو درون وبلاگشون قرار ميدن. البته اگه خاتون رو كه در همه حال اولين بوده، به حساب نياريم!!
خواستم از 12 تيرماه 67 بنويسم. از كشته شدن 300 نفر بيگناه كه در واقع تنها گناهشون داشتن دولتمرداني نا بخرد بود. يعني راستش رو بخواين، نوشتم، ولي از متنش خوشم نيامد. ديدم اينكه همش مينويسم تا كي بايد حاكمان نابخردانه عمل كنند و تا كي اين سير نابخردي بايد ادامه پيدا كنه، ديگه تكراري شده. تا كي من بايد اين رو بنويسم؟ تا كي مردم ناراضي باشند و...؟
خلاصه اينكه همينكه من هيچگاه اون روز رو فراموش نميكنم، اينكه هر سال داغ دلم تازه ميشه، كافيه. ديگه اعصاب خودم رو با حاكمانمان خراب نكنم.
*********
امروز زهرا همون كسي كه براي اولين بار من رو با وبلاگ اشنا كرد، مهمان افاضات حاجاقا بود. تا به حال نيامده بود. يعني اينكه ميگم تا به حال، منظورم ماهها بود كه نيامده بود و شايد هم بار اولش بوده باشه. ولي همينكه امد همينكه نشاني هم از خودش گذاشت، براي من كه خيلي خوشحال كننده بود.
زهرا جزو اولين كساني بود كه وبلاگ فارسي مينوشت. تا مدتي هم عضو جارچي بود كه به خاطر سو تفاهمهايي، از جارچي جدا شد. تولد جارچي، خيلي دلم ميخواست كه ببينمش و حضوري ازش تشكر كنم، ولي خب نيامد.
*********
از ديروز تعداد بازديدكنندگان افاضات حاجاقا به شدت كم شده. از قرار گوگل ديگه وقتي كه كسي كلمه سكس رو جستجو ميكنه، صفحه سكس از جلو افاضات رو نمياره. يه خورده كه تحقيق و تفحص كردم، علت رو فهميدم. گوگل بيشتر سعي ميكنه كه صفحاتي رو نشون بده كه هميشه به روز ميشن و خب اون صفحه مذكور هم كه هيچ وقت به روز نشده بود. درضمن توي اون صفحه من يه لينكي گذاشتم كه بابا اين صفحه رو حاجاقا نوشته يه سر هم به اون بزنيد!! بعد گوگل ديده كه اِ؟ اينو حاجاقا نوشته؟ خب پس هيچي!!!
ولي عوض گوگل كه ديگه اسمي از من نمياره، يه نفر ديگه پيدا شد و خدا زده پس كلش و لينك حاجاقا رو گذاشته توي وبلاگش. پس در واقع اين به اون در!! ضمنا" به اطلاع برسانم كه فرد مذكوره(!)ضمن اينكه فردي بي منطق هستند( چون از مردا بد ميگه!!) سومين كسي هستند و شجاعت ميكنند و لينك حاجاقا رو درون وبلاگشون قرار ميدن. البته اگه خاتون رو كه در همه حال اولين بوده، به حساب نياريم!!
2003/07/02
بايستي باهاش صحبت ميكردم. قرار بود كه صحبت كنم، نه كه نخوام. ميخواستم. ولي وقت نشد. من اهمال كاري كردم؟ نه فكر نميكنم. ميگن هر نكته جايي داره. وسط دعوا كه حلوا خيرات نميكنن كه. نميشه وقتي كه عصبانيه وقتي كه خسته است وقتي كه ناراحته و و و بشينم بگم ببين داش من ... بايد فرصت پيش ميومد. يه دفعه كه نصفه نيمه يه وقتي پيدا كردم، بهش گفتم كه من كارت دارم. گفت درباره چي ؟ بهش گفتم . گفت باشه . ولي هنوز هم فكر نميكنم كه تقصير من بوده باشه. تمام مدت مثل ببر كه داره شكارش رو ميپاد، مواظبش بودم. فقط يه لحظه ميخواستم. نميدونم. شايد قسمت نبوده كه بگم. ديدي بعضي وقتها ميخواي يه كاري رو بكني، هي سنگ ميفته جلوي پات؟
نه. بايد بگم. هنوز كه خبر خاصي نيفتاده كه.
آره درسته كه كار به جاي باريك كشيد، ولي مگه قبلا مثل اينا اتفاق نيفتاده بود؟
نه عليرضا هنوز دير نشده.
همين امشب؟ نميدونم. جلوي همه؟ نه. خوب نيست. نميخوام كه بي آبرويي كنم. به جون خودش فقط به خاطر خودشه. نه كه فقط فقط. ولي خب...
آره. هنوز همه جا امن و امان است. دير و زود داره ولي سوخت و سوز نداره. بهش ميگم. اصلا خوب شد كه اين اتفاق افتاد. فكر ميكنه كه من به خاطر اين اتفاق ميخوام باهاش صحبت كنم. ولي من اين اتفاق رو شاهد حرفهاي خودم ميدونم. آره خوب شد كه...
نه. بايد بگم. هنوز كه خبر خاصي نيفتاده كه.
آره درسته كه كار به جاي باريك كشيد، ولي مگه قبلا مثل اينا اتفاق نيفتاده بود؟
نه عليرضا هنوز دير نشده.
همين امشب؟ نميدونم. جلوي همه؟ نه. خوب نيست. نميخوام كه بي آبرويي كنم. به جون خودش فقط به خاطر خودشه. نه كه فقط فقط. ولي خب...
آره. هنوز همه جا امن و امان است. دير و زود داره ولي سوخت و سوز نداره. بهش ميگم. اصلا خوب شد كه اين اتفاق افتاد. فكر ميكنه كه من به خاطر اين اتفاق ميخوام باهاش صحبت كنم. ولي من اين اتفاق رو شاهد حرفهاي خودم ميدونم. آره خوب شد كه...
2003/07/01
2003/06/30
سلام
امروز روز اول تعطيلات بود. صبح حدود 3 ساعت پاي اينترنت بودم. بعدش رفتم يه فيلم ديدم به نام زن من يك هنرپيشه است. فيلم به زبون فرانسه بود ولي توش گاهگاهي اينگليسي هم حرف ميزدن. فيلم بدي نبود. نشان از يك واقعيت داشت.
بعد از ظهر نزديك 4 ساعت خوابيدم و عصر كه بيدار شدم ، رفتم بيرون و تا حالا هم كه ساعت 11 و نيم شبه، بيرون بودم.
اين، روز اول بود ولي ميدونم كه تمام تابستون اين كارم نيست. توي ايام امتحانات كار ما به شدت كساد بود. براي همين توي تابستون بايد حسابي كار كنم كه جبران مافات كنم.
شما هم كه كار من رو ميدونيد اكانت اينترنت، كارت تلفن به خارج ميفروشم. دامنه (domain) ثبت ميكنم. فضا اينترنتي ميفروشم و ...
راستي يه كاري كه دارم شروع ميكنم اينه كه يه سايت درست كردم كه به وبلاگ نويسها فضا بفروشم تا عكسها و لوگو ها بنر هاشون رو بذارن اون تو. قيمتي هم كه براش فعلا تعيين كردم اينه كه هر 2مگابايت، 5هزار تومن، هر 5مگابايت، 10هزار تومن و هر 10 مگابايت، 18 هزار تومن.
قيمتها سالانه است و به هر وبلاگ نويس هم يك اكانت ftp داده ميشهتا هر كاري كه دلشون ميخواد انجام بدن!!
حالا شما هر نظري كه دارين بگين. خيلي زياد خوشحال ميشم. قيمتها خوبه؟
امروز روز اول تعطيلات بود. صبح حدود 3 ساعت پاي اينترنت بودم. بعدش رفتم يه فيلم ديدم به نام زن من يك هنرپيشه است. فيلم به زبون فرانسه بود ولي توش گاهگاهي اينگليسي هم حرف ميزدن. فيلم بدي نبود. نشان از يك واقعيت داشت.
بعد از ظهر نزديك 4 ساعت خوابيدم و عصر كه بيدار شدم ، رفتم بيرون و تا حالا هم كه ساعت 11 و نيم شبه، بيرون بودم.
اين، روز اول بود ولي ميدونم كه تمام تابستون اين كارم نيست. توي ايام امتحانات كار ما به شدت كساد بود. براي همين توي تابستون بايد حسابي كار كنم كه جبران مافات كنم.
شما هم كه كار من رو ميدونيد اكانت اينترنت، كارت تلفن به خارج ميفروشم. دامنه (domain) ثبت ميكنم. فضا اينترنتي ميفروشم و ...
راستي يه كاري كه دارم شروع ميكنم اينه كه يه سايت درست كردم كه به وبلاگ نويسها فضا بفروشم تا عكسها و لوگو ها بنر هاشون رو بذارن اون تو. قيمتي هم كه براش فعلا تعيين كردم اينه كه هر 2مگابايت، 5هزار تومن، هر 5مگابايت، 10هزار تومن و هر 10 مگابايت، 18 هزار تومن.
قيمتها سالانه است و به هر وبلاگ نويس هم يك اكانت ftp داده ميشهتا هر كاري كه دلشون ميخواد انجام بدن!!
حالا شما هر نظري كه دارين بگين. خيلي زياد خوشحال ميشم. قيمتها خوبه؟
2003/06/28
سلام
بالاخره اين امتحانات اين ترم ما هم تموم شد!!
راستش خيلي خوشحالم. بيشتر از اين خوشحالم كه تموم شد( ببين اگه ليسانس بگيرم چقدر خوشحال ميشم!!)
به هر حال هر چي بود، خوب يا بد، فعلا يه 2 ماهي ميتونم به طور كامل استرحت كنم. ولي نه كامل كامل. اولين كاري بايد بكنم اينه كه خودم رو لاغر كنم! آخه توي اين 3-4 ماه اخير حدود 8 كيلو چاق شدم!! خيلي قبلا خوش هيكل بودم، حالا ديگه چي شدم:))
داشم از دانشگاه ميومدم، همش فكر ميكردم كه حالا چه كارها كه نكنم. از صبح تا شب بشينم پاي پي سي؟ نه تا لنگ ظهر بخوابم؟
ميبينين كه عين اين بچه مدرسه اي ها شدم. تابستون شده و اوقات فراغت دانش آموزان!!
بالاخره اين امتحانات اين ترم ما هم تموم شد!!
راستش خيلي خوشحالم. بيشتر از اين خوشحالم كه تموم شد( ببين اگه ليسانس بگيرم چقدر خوشحال ميشم!!)
به هر حال هر چي بود، خوب يا بد، فعلا يه 2 ماهي ميتونم به طور كامل استرحت كنم. ولي نه كامل كامل. اولين كاري بايد بكنم اينه كه خودم رو لاغر كنم! آخه توي اين 3-4 ماه اخير حدود 8 كيلو چاق شدم!! خيلي قبلا خوش هيكل بودم، حالا ديگه چي شدم:))
داشم از دانشگاه ميومدم، همش فكر ميكردم كه حالا چه كارها كه نكنم. از صبح تا شب بشينم پاي پي سي؟ نه تا لنگ ظهر بخوابم؟
ميبينين كه عين اين بچه مدرسه اي ها شدم. تابستون شده و اوقات فراغت دانش آموزان!!
2003/06/26
2003/06/25
سلام
امروز صبح كه رفتم دانشگاه، ديدم باز هم امتحانا عقب افتاده، البته اين دفعه براي يك روز. خيلي عصباني شدم. آحه امروز كه ديگه خبري نبودكه. خلاصه اومدم خونه، اول يه كاريكاتور گذاشتم توي صفحه كاريكاتور جارچي، بعد نشستم به وبلاگ چندتا جارچي سر زدن براي اينكه ميخوام خبرهايي از جارچي بنويسم، يه چيزي داشته باشم.
اومدم خونه، پدر خيلي نا اميد بود. ميگفت اين ممكلت ديگه درست بشو نيست. حالا هرچقدر هم تو اميدوار باشي كه خامنه اي يه كاري بكنه. ميگفت از صبح كه نشستم پاي اخبار، همش عدالت اسلامي، عدالت قضايي، عدالت كوفتي عدالت زهرماري ميكرد. خسته شدم عليرضا. چي ميشد از اين مملكت ميرفتيم؟ به خدا داريم عمرمون رو تلف ميكنيم.
خواستم حرفي بزنم ولي راستش چيزي نداشتم بگم. ميگفت عليرضا سرت رو با اين اينترنت و فروش كارت تلفن و اينترنت گرم نكن. به اهداف بلند فكر كن كه اخرش بتوني از اينجا بري. بري به جايي كه معني زندگي، لذت، آسايش و خيلي چيزاي ديگه اي رو كه الان اونقدر ذره ذره ازمون گرفتن كه نميشناسيمشون، بچشي.
يادتونه چند ماه پيش يه شعر نوشتم؟
بيا از اين خونه بريم
بريم به يه جاي ديگه
جايي كه گل داشته باشه
جايي كه بوي يار مياد
امروز صبح كه رفتم دانشگاه، ديدم باز هم امتحانا عقب افتاده، البته اين دفعه براي يك روز. خيلي عصباني شدم. آحه امروز كه ديگه خبري نبودكه. خلاصه اومدم خونه، اول يه كاريكاتور گذاشتم توي صفحه كاريكاتور جارچي، بعد نشستم به وبلاگ چندتا جارچي سر زدن براي اينكه ميخوام خبرهايي از جارچي بنويسم، يه چيزي داشته باشم.
اومدم خونه، پدر خيلي نا اميد بود. ميگفت اين ممكلت ديگه درست بشو نيست. حالا هرچقدر هم تو اميدوار باشي كه خامنه اي يه كاري بكنه. ميگفت از صبح كه نشستم پاي اخبار، همش عدالت اسلامي، عدالت قضايي، عدالت كوفتي عدالت زهرماري ميكرد. خسته شدم عليرضا. چي ميشد از اين مملكت ميرفتيم؟ به خدا داريم عمرمون رو تلف ميكنيم.
خواستم حرفي بزنم ولي راستش چيزي نداشتم بگم. ميگفت عليرضا سرت رو با اين اينترنت و فروش كارت تلفن و اينترنت گرم نكن. به اهداف بلند فكر كن كه اخرش بتوني از اينجا بري. بري به جايي كه معني زندگي، لذت، آسايش و خيلي چيزاي ديگه اي رو كه الان اونقدر ذره ذره ازمون گرفتن كه نميشناسيمشون، بچشي.
يادتونه چند ماه پيش يه شعر نوشتم؟
بيا از اين خونه بريم
بريم به يه جاي ديگه
جايي كه گل داشته باشه
جايي كه بوي يار مياد
2003/06/24
سلام
شركت معظم و معزز پشتيبانان شبكه زين پس به جاي اينكه فقط اسامي 50 سايت پر بيننده رو نشون بده، تمام سايتهايي رو كه در طول روز حداقل يك بيننده داشته باشند، به ترتيب نشون ميده. امروز داشتم نگاه ميكردم، ديدم كه افاضات حاجاقا ميانگين 130 نفر بازديد كننده داره!! خب مني كه حسابي، حساب بازديدكنندگانم رو دارم، ميدونم كه كي از كجا مياد و... اين مطلب خيلي برام جالب بود. خلاصه از رانت استفاده كردم و رفتم لوگ هاي كنتور رو ديدم. ديدم بعععععله ماجرا مال انواع سكس از جلوي خودمونه. من سابق بر اين يه كنتور هم اونجا گذاشته بودم. لاكردار تعداد بازديدكننده هاش از خودم بيشتره. حالا هي ما گفتيم كه بابا اين سكس طرفدارش بيشتره، شما ها بگين نبينم از اين حرفها بزني!!
آقايي از ايالت ميشيگان امريكا خواسته بود كه اين شعري كه چند روز پيش 3 بيتش رو از وحشي بافقي نوشتم، متن كاملش رو بنويسم. راستش فكر نميكنم كه متن كاملش مناسب اينجا باشه، چون خيلي طولانيه. ولي اگر ايشون يك ايميلي چيزي به من بده، هر وقت كه امتحانام تموم شد، به اميد خدا وقت كردم، براش ميفرستم.
شركت معظم و معزز پشتيبانان شبكه زين پس به جاي اينكه فقط اسامي 50 سايت پر بيننده رو نشون بده، تمام سايتهايي رو كه در طول روز حداقل يك بيننده داشته باشند، به ترتيب نشون ميده. امروز داشتم نگاه ميكردم، ديدم كه افاضات حاجاقا ميانگين 130 نفر بازديد كننده داره!! خب مني كه حسابي، حساب بازديدكنندگانم رو دارم، ميدونم كه كي از كجا مياد و... اين مطلب خيلي برام جالب بود. خلاصه از رانت استفاده كردم و رفتم لوگ هاي كنتور رو ديدم. ديدم بعععععله ماجرا مال انواع سكس از جلوي خودمونه. من سابق بر اين يه كنتور هم اونجا گذاشته بودم. لاكردار تعداد بازديدكننده هاش از خودم بيشتره. حالا هي ما گفتيم كه بابا اين سكس طرفدارش بيشتره، شما ها بگين نبينم از اين حرفها بزني!!
آقايي از ايالت ميشيگان امريكا خواسته بود كه اين شعري كه چند روز پيش 3 بيتش رو از وحشي بافقي نوشتم، متن كاملش رو بنويسم. راستش فكر نميكنم كه متن كاملش مناسب اينجا باشه، چون خيلي طولانيه. ولي اگر ايشون يك ايميلي چيزي به من بده، هر وقت كه امتحانام تموم شد، به اميد خدا وقت كردم، براش ميفرستم.
2003/06/23
2003/06/22
ديگري جز تو مرا اين همه آزار نكرد // جز تو كس در نظر خلق مرا خوار نكرد
آنچه كردي تو به من هيچ ستمكار نكرد // هيچ سنگين دل بيدادگر اين كار نكرد
گر ز آزردن من هست غرض مردن من
مُردم، آزار مكش از پي آزردن من
ميخواستم كل شعر رو بنويسم ولي چون وقت ندارم، فقط همين مقدارش رو مينويسم كه پس فردا بعضيا پز ندن كه آره ما با وجود امتحان مينويسيم و ...
آنچه كردي تو به من هيچ ستمكار نكرد // هيچ سنگين دل بيدادگر اين كار نكرد
گر ز آزردن من هست غرض مردن من
مُردم، آزار مكش از پي آزردن من
ميخواستم كل شعر رو بنويسم ولي چون وقت ندارم، فقط همين مقدارش رو مينويسم كه پس فردا بعضيا پز ندن كه آره ما با وجود امتحان مينويسيم و ...
2003/06/21
سلام
نوشته بودم كه خدا اخر و عاقبت ماه خردادمان رو بخير كنه. اون موقع اصلا تصور نميكردم كه اتفاقات كوي و... بيفته. اون موقع توي ذهنم فقط درسهام بود مرگ و مير. ولي الان كه به خرداد نگاه ميكنم، خيلي بدتر از اوني كه فكر ميكردم بود. يعني اگر خبر مسرت بخش والده و كمك نصفه نيمه اي كه به خاتون كردم نبود، خدا ميدونست كه چي ميشد. به هر حال كه خرداد گذشت. خداكنه كه تير ماه كه تازه اصل كاري توشه، بخير بگذره.
نوشته بودم كه خدا اخر و عاقبت ماه خردادمان رو بخير كنه. اون موقع اصلا تصور نميكردم كه اتفاقات كوي و... بيفته. اون موقع توي ذهنم فقط درسهام بود مرگ و مير. ولي الان كه به خرداد نگاه ميكنم، خيلي بدتر از اوني كه فكر ميكردم بود. يعني اگر خبر مسرت بخش والده و كمك نصفه نيمه اي كه به خاتون كردم نبود، خدا ميدونست كه چي ميشد. به هر حال كه خرداد گذشت. خداكنه كه تير ماه كه تازه اصل كاري توشه، بخير بگذره.
2003/06/20
سلام
به ميمنت و مباركي ، والده از سفر برگشتند و يك جمعي را خوشحال نمودند. اين والده كه ميگم اينجوري نگاش نكنينا. ايشون در اين سفري كه بودند، مدركي گرفتند كه در ايران فقط 2 نفر ديگر چنين مدركي دارند. مدرك ACII يا به زبان خودم، بالاترين مدرك بيمه اي دنيا.
يكي از دوستان ميگفت حاجي، به والده بگو يه دستي رو سرت بكشه بلكه باعث بشه تو هم اين ليسانس لعنتي رو بالاخره بعد 10 سال بگيري!!
به ميمنت و مباركي ، والده از سفر برگشتند و يك جمعي را خوشحال نمودند. اين والده كه ميگم اينجوري نگاش نكنينا. ايشون در اين سفري كه بودند، مدركي گرفتند كه در ايران فقط 2 نفر ديگر چنين مدركي دارند. مدرك ACII يا به زبان خودم، بالاترين مدرك بيمه اي دنيا.
يكي از دوستان ميگفت حاجي، به والده بگو يه دستي رو سرت بكشه بلكه باعث بشه تو هم اين ليسانس لعنتي رو بالاخره بعد 10 سال بگيري!!
2003/06/19
سلام
امروز صبح هوا خيلي بهاري و خوب بود. از قرار ديده بهار داره تموم ميشه، خواسته سنگ تموم بذاره. صبح كه وارد دانشگاه شدم، همچين بوي عطر گلي توي فضاي دانشگاه ميپيچيد كه نگو. اونقدر اين بود شديد بود كه من فكر ميكنم تاحالا همچين چيزي نديده بودم.امتحانم رو كه دادم، اومدم توي چمنهاي دانشگاه و ميان گلها، سير سياحتي كرديم. چه گلهايي!! رنگ و وارنگ. جاتون كه خيلي خالي بود. بادي ملايمي ميومد. خلاصه همچين شارژ شدم كه الان كوك كوكم!!
اين وبلاگ ما خواننده زياد نداره. و خب اين مساله يه خوبي كه داره اينه كه آدم ميتونه هر چي دلش خواست بنويسه. خانم والده نسبت به اون نامه اي كه به ابراهيم نبوي نوشتم، ايراد گرفت. گفت ايشون الان در پاريس تشريف دارند پشتشون قرصه ولي تو نه. ما هم خدا رو شكر كرديم كه اين وبلاگ ما خواننده نداره و كسي ما رو نميشناسه. خلاصه اينجورياس داش من!!
مطلب آخري رو هم كه ميخوام بگم، اينه كه اگه از سيستم بلاگر استفاده ميكنيد، ميدونين كه بلاگر همه رو داره يواش يواش ميبره، توي سيستم جديدش و اگه شما تا حالا نرفتين (مثل خود من) به زودي خواهيد رفت. فقط تو رو خدا مراقب باشين كه اولين باري كه ديدين اِ؟ چقدر خوشگل شده، گول ظاهرش رو نخورين!! اول برين توي setting>Formatting و بعد در اينجا encoding رو به يونيورسال( يا يونيكد) utf-8 تغيير بدين، بعد يه بار كل مطالبتون رو پابليش كنين.(publishing>Publish entire site) بعد شروع كنيد به نوشتن مطلب جديد. الان كه حدود يك هفته است كه بلاگر داره اين كار رو ميكنه، تاحالا 6 نفر، دست به دامن خود من شدن. اگه اين كار رو نكنين، وبلاگتون از زبان شيرين فارسي، به ميخي و مال بعضي ها به چيني و يكي دو مورد هم به چچني، تبديل ميشه. خوشبختانه، هنوز زبان مريخي گزارش نشده!! پس حواستون باشه.
امروز صبح هوا خيلي بهاري و خوب بود. از قرار ديده بهار داره تموم ميشه، خواسته سنگ تموم بذاره. صبح كه وارد دانشگاه شدم، همچين بوي عطر گلي توي فضاي دانشگاه ميپيچيد كه نگو. اونقدر اين بود شديد بود كه من فكر ميكنم تاحالا همچين چيزي نديده بودم.امتحانم رو كه دادم، اومدم توي چمنهاي دانشگاه و ميان گلها، سير سياحتي كرديم. چه گلهايي!! رنگ و وارنگ. جاتون كه خيلي خالي بود. بادي ملايمي ميومد. خلاصه همچين شارژ شدم كه الان كوك كوكم!!
اين وبلاگ ما خواننده زياد نداره. و خب اين مساله يه خوبي كه داره اينه كه آدم ميتونه هر چي دلش خواست بنويسه. خانم والده نسبت به اون نامه اي كه به ابراهيم نبوي نوشتم، ايراد گرفت. گفت ايشون الان در پاريس تشريف دارند پشتشون قرصه ولي تو نه. ما هم خدا رو شكر كرديم كه اين وبلاگ ما خواننده نداره و كسي ما رو نميشناسه. خلاصه اينجورياس داش من!!
مطلب آخري رو هم كه ميخوام بگم، اينه كه اگه از سيستم بلاگر استفاده ميكنيد، ميدونين كه بلاگر همه رو داره يواش يواش ميبره، توي سيستم جديدش و اگه شما تا حالا نرفتين (مثل خود من) به زودي خواهيد رفت. فقط تو رو خدا مراقب باشين كه اولين باري كه ديدين اِ؟ چقدر خوشگل شده، گول ظاهرش رو نخورين!! اول برين توي setting>Formatting و بعد در اينجا encoding رو به يونيورسال( يا يونيكد) utf-8 تغيير بدين، بعد يه بار كل مطالبتون رو پابليش كنين.(publishing>Publish entire site) بعد شروع كنيد به نوشتن مطلب جديد. الان كه حدود يك هفته است كه بلاگر داره اين كار رو ميكنه، تاحالا 6 نفر، دست به دامن خود من شدن. اگه اين كار رو نكنين، وبلاگتون از زبان شيرين فارسي، به ميخي و مال بعضي ها به چيني و يكي دو مورد هم به چچني، تبديل ميشه. خوشبختانه، هنوز زبان مريخي گزارش نشده!! پس حواستون باشه.
2003/06/18
سلام
امروز به سردرد گذشت. نميدونم از صبح كه بيدار شدم، چرا همش سرم درد ميكرد. تا حالا 4تا قرص تاينانول خوردم ولي اگر باز هم درد كنه، يا استامينوفن ميخورم يا ادالت كولد!!
از ديشب هم ايميل من خراب شده بود. جالبه كه ايميل من وبمستر خراب شده بود ولي ايميل مشتريهام سالم بود. اما الان شكر خدا همه چي درست شده.
حرف خاص ديگه اي نداردم بزنم. چون هم درس دارم هم سر درد!!
امروز به سردرد گذشت. نميدونم از صبح كه بيدار شدم، چرا همش سرم درد ميكرد. تا حالا 4تا قرص تاينانول خوردم ولي اگر باز هم درد كنه، يا استامينوفن ميخورم يا ادالت كولد!!
از ديشب هم ايميل من خراب شده بود. جالبه كه ايميل من وبمستر خراب شده بود ولي ايميل مشتريهام سالم بود. اما الان شكر خدا همه چي درست شده.
حرف خاص ديگه اي نداردم بزنم. چون هم درس دارم هم سر درد!!
2003/06/17
سلام
اين نامه رو امروز نوشتم و به ايميلي كه توي سايت نبوي آن لاين بود، فرستادم. گفتم شايد بد نباشه كه اينجا هم بذارمش. اگر هنوز نامه ي ابراهيم نبوي به آقاي خامنه اي رو نخونديد، بخونينش.
حاجاقا
حضور انور ابراهيم خان نبوي
سلام
نامه ات به آقاي خامنه اي رو خوندم. مسائلي توش بود كه شايد حرف دل خيلي از مردم ما باشه. من هم يكي از آنان.
همينطور كه نامه ات رو ميخوندم، ياد دوران دبستان افتادم كه توي كتاب فارسيمان، نامه اي از چند بچه دبستاني به مرحوم امام چاپ شده بود. بچه ها ميخواستند كه امام رو امر به معروف و نهي از منكر كنند ولي وقتي كه پي به مقام امام بردند، از كار خودشون پيشمان شدند و امام هم درجواب نوشته بودكه اي كاش نامه را مينوشتيد چرا كه همه ما محتاج امر به معروف و نهي از منكر هستيم. اي كاش انتقاد خود را برايم مينوشتين.
ابراهيم خان نبوي!
اول از همه ميخوام ازت تشكر كنم. به خاطر اينكه دست به قلم بردي نامه اي نوشتي كه شايد هيچ كس ديگري نمينوشت. ميخوام ازت تشكر كنم كه هنوز به فكر ايران و ملت و حكومتي. ميخوام ازت تشكر كنم كه رسالتي كه احساس ميكردي بايد انجام بدي، به بهترين نحو انجام دادي. ابراهيم جان! ممنون.
جناب آقاي نبوي!
در نامه ات به آقاي خامنه اي نوشته بودي :
آقای خامنه ای ! در اين چهار سال کاری کرده ايد که مردم کينه شما را به دل دارند. شما می رويد، مطمئن باشيد که می رويد. حتی اگر به نابودی حکومت مطمئن نباشيد به مرگ که ايمان داريد؟ هيچ وقت يادتان نرود که نام نيکی از شما در تاريخ ايران نخواهد ماند.
و بعد هم نوشتي كه چون ايشون در طول دوران زمامداري، هيچ حكم اعدامي صادر نكرده اند، پس صحبت بالا، دور از عدالت و بي انصافيست.
نبوي جان!
من به عنوان يكي از اين مردمي كه نوشتي، به اين حرفت انتقاد دارم. من هنوز اون سيدي رو كه خودش رو نامزد رياست جمهوري كرد و ملت با چه شور و شوقي بهش راي دادند، فراموش نكردم. من هنوز اون مرد مهرباني رو كه گاه گداري در خيابانها با مردم صحبت ميكرد، از ياد نبردم. من هنوز اون روزي رو كه خانم مجري برنامه كودكان، به مناسبت اول مهر خواست با رييس جمهور لاغر و قد بلند مصاحبه كنه و چون قدش كوتاه بود، رييس جمهور ميكروفون رو ازش گرفت تا دستش درد نگيره، يادم هست. من هنوز يادمه كه بعد از مرحوم طالقاني، امام كسي رو امام جمعه تهران كرد كه محبوب مردم بود. نه ابراهيم جان! من باور نميكنم كه مردم به اين زودي ها همه چي رو فراموش كرده باشن. مردم ما همانهايي هستند كه از ديكتاتوري مثل رضا شاه، بعد 80 سال هنوز به خاطر راه اهن و معدود خدمات نيك ديگري كه انجام داد، به نيكي ياد ميكنن. مردم ما ملت قدر شناسند. مردم ما با فهم زيادي كه دارند، ميدانند چه كسي، چه وقت، چه خدمتي كرده و چه كسي خيانت كرده. نه من باور ندارم كه نام نيكي از آقاي خامنه اي در تاريخ ايران نخواهد ماند.
راستي چه شد آن مردي كه به تبريز ميرفت و با شهريار ديدار ميكرد؟ چه شد آن مردي كه اهل علم و ادب بود؟ كجا رفت آن كسي كه محبوب بود؟ چه شد آن شور و حال خود جوش مردمي وقتي كه ايشون مثل هر سال عيد فطر به مشهد ميرفت؟ كجا رفت آن هق هقي كه هنگام خواندن وصيتنامه امام به گوش تمام مردم دنيا رسيد؟ كجاست آن كسي كه به خاطر مصلحت نظام، قمه زني را حرام دانست؟
ابراهيم خان نبوي!
من اعتقاد دارم هنوز آقاي خامنه اي فرصت دارند كه اون گذشته پر افتخار خود را بازيابند. سالهاست كه اميدوارم. ولي هم اين اميد روز به روز كمتر ميشه و هم اون فرصت در حال از بين رفتنه. من اعتقاد دارم كه آقاي خامنه اي همون طور كه ميتونه با صدور احكام و دستوراتي كه چند روز پيش در ورامين صادر كرد (چيزي چند روز طول كشيد تا باوركنم) و عمر حكومت جمهوري اسلامي رو كوتاهتر كنه، ميتونه با صدور احكامي ديگر، حكومت و نظام رو تثبيت كنه. ميتونه كاري كنه كه ديگه جوانها نيان حرف 25 سال پيش امام رو تكرار كنن كه اگر ما اين حكومت رو نخوايم كي رو بايد ببينيم؟ ميتونه كاري كنه كه نسل جديد، به جاي اينكه زير لب امام رو مقصر بدونه كه چنين ميراثي به جا گذاشته، با افتخار اعلام كنه كه در حكومت جمهوري اسلامي زندگي ميكنه. هنوز فرصت كمي باقي مانده كه اين فرصت هم مثل برق در حال رفتنه و من باور دارم كه اگر توي همين فرصت كم، آقاي خامنه اي به خود بياد، بينديشه، تعقل كنه، حرفي كه قرآن بارها و بارها به خاطر انجام ندادنش مسلمانان رو سرزنش ميكنه، اونوقت نه تنها مردم كينه اي به دل ندارند، نام نيكي نيز از سيد علي خامنه اي در تاريخ ايران خواهد ماند.
سيد عليرضا مدرس
(حاجاقا)
اين نامه رو امروز نوشتم و به ايميلي كه توي سايت نبوي آن لاين بود، فرستادم. گفتم شايد بد نباشه كه اينجا هم بذارمش. اگر هنوز نامه ي ابراهيم نبوي به آقاي خامنه اي رو نخونديد، بخونينش.
حاجاقا
حضور انور ابراهيم خان نبوي
سلام
نامه ات به آقاي خامنه اي رو خوندم. مسائلي توش بود كه شايد حرف دل خيلي از مردم ما باشه. من هم يكي از آنان.
همينطور كه نامه ات رو ميخوندم، ياد دوران دبستان افتادم كه توي كتاب فارسيمان، نامه اي از چند بچه دبستاني به مرحوم امام چاپ شده بود. بچه ها ميخواستند كه امام رو امر به معروف و نهي از منكر كنند ولي وقتي كه پي به مقام امام بردند، از كار خودشون پيشمان شدند و امام هم درجواب نوشته بودكه اي كاش نامه را مينوشتيد چرا كه همه ما محتاج امر به معروف و نهي از منكر هستيم. اي كاش انتقاد خود را برايم مينوشتين.
ابراهيم خان نبوي!
اول از همه ميخوام ازت تشكر كنم. به خاطر اينكه دست به قلم بردي نامه اي نوشتي كه شايد هيچ كس ديگري نمينوشت. ميخوام ازت تشكر كنم كه هنوز به فكر ايران و ملت و حكومتي. ميخوام ازت تشكر كنم كه رسالتي كه احساس ميكردي بايد انجام بدي، به بهترين نحو انجام دادي. ابراهيم جان! ممنون.
جناب آقاي نبوي!
در نامه ات به آقاي خامنه اي نوشته بودي :
آقای خامنه ای ! در اين چهار سال کاری کرده ايد که مردم کينه شما را به دل دارند. شما می رويد، مطمئن باشيد که می رويد. حتی اگر به نابودی حکومت مطمئن نباشيد به مرگ که ايمان داريد؟ هيچ وقت يادتان نرود که نام نيکی از شما در تاريخ ايران نخواهد ماند.
و بعد هم نوشتي كه چون ايشون در طول دوران زمامداري، هيچ حكم اعدامي صادر نكرده اند، پس صحبت بالا، دور از عدالت و بي انصافيست.
نبوي جان!
من به عنوان يكي از اين مردمي كه نوشتي، به اين حرفت انتقاد دارم. من هنوز اون سيدي رو كه خودش رو نامزد رياست جمهوري كرد و ملت با چه شور و شوقي بهش راي دادند، فراموش نكردم. من هنوز اون مرد مهرباني رو كه گاه گداري در خيابانها با مردم صحبت ميكرد، از ياد نبردم. من هنوز اون روزي رو كه خانم مجري برنامه كودكان، به مناسبت اول مهر خواست با رييس جمهور لاغر و قد بلند مصاحبه كنه و چون قدش كوتاه بود، رييس جمهور ميكروفون رو ازش گرفت تا دستش درد نگيره، يادم هست. من هنوز يادمه كه بعد از مرحوم طالقاني، امام كسي رو امام جمعه تهران كرد كه محبوب مردم بود. نه ابراهيم جان! من باور نميكنم كه مردم به اين زودي ها همه چي رو فراموش كرده باشن. مردم ما همانهايي هستند كه از ديكتاتوري مثل رضا شاه، بعد 80 سال هنوز به خاطر راه اهن و معدود خدمات نيك ديگري كه انجام داد، به نيكي ياد ميكنن. مردم ما ملت قدر شناسند. مردم ما با فهم زيادي كه دارند، ميدانند چه كسي، چه وقت، چه خدمتي كرده و چه كسي خيانت كرده. نه من باور ندارم كه نام نيكي از آقاي خامنه اي در تاريخ ايران نخواهد ماند.
راستي چه شد آن مردي كه به تبريز ميرفت و با شهريار ديدار ميكرد؟ چه شد آن مردي كه اهل علم و ادب بود؟ كجا رفت آن كسي كه محبوب بود؟ چه شد آن شور و حال خود جوش مردمي وقتي كه ايشون مثل هر سال عيد فطر به مشهد ميرفت؟ كجا رفت آن هق هقي كه هنگام خواندن وصيتنامه امام به گوش تمام مردم دنيا رسيد؟ كجاست آن كسي كه به خاطر مصلحت نظام، قمه زني را حرام دانست؟
ابراهيم خان نبوي!
من اعتقاد دارم هنوز آقاي خامنه اي فرصت دارند كه اون گذشته پر افتخار خود را بازيابند. سالهاست كه اميدوارم. ولي هم اين اميد روز به روز كمتر ميشه و هم اون فرصت در حال از بين رفتنه. من اعتقاد دارم كه آقاي خامنه اي همون طور كه ميتونه با صدور احكام و دستوراتي كه چند روز پيش در ورامين صادر كرد (چيزي چند روز طول كشيد تا باوركنم) و عمر حكومت جمهوري اسلامي رو كوتاهتر كنه، ميتونه با صدور احكامي ديگر، حكومت و نظام رو تثبيت كنه. ميتونه كاري كنه كه ديگه جوانها نيان حرف 25 سال پيش امام رو تكرار كنن كه اگر ما اين حكومت رو نخوايم كي رو بايد ببينيم؟ ميتونه كاري كنه كه نسل جديد، به جاي اينكه زير لب امام رو مقصر بدونه كه چنين ميراثي به جا گذاشته، با افتخار اعلام كنه كه در حكومت جمهوري اسلامي زندگي ميكنه. هنوز فرصت كمي باقي مانده كه اين فرصت هم مثل برق در حال رفتنه و من باور دارم كه اگر توي همين فرصت كم، آقاي خامنه اي به خود بياد، بينديشه، تعقل كنه، حرفي كه قرآن بارها و بارها به خاطر انجام ندادنش مسلمانان رو سرزنش ميكنه، اونوقت نه تنها مردم كينه اي به دل ندارند، نام نيكي نيز از سيد علي خامنه اي در تاريخ ايران خواهد ماند.
سيد عليرضا مدرس
(حاجاقا)
2003/06/16
سلام
خب از كجا شروع كنم؟
نامه ابراهيم نبوي به آقاي خامنه اي رو خوندين؟ متاسفانه دست اندر كاران سايت آقاي نبوي يادشون رفته بوده كه اجاره دامنه رو تمديد كنن، اينه كه فعلا توي سايت ايشون نميتونين برين. ولي خب نامه رو از توي سايت گويا هم ميشه خوند. نامه ي جالبيه. نميتونم بگم حرف دل مردم رو زده چون من كي باشم كه بخوام از طرف مردم حرف بزنم. اصلا اشكالي كه فعلا حاكمان ممكلت ما دارن، اينه كه خودشون رو محق ميدونن كه از طرف مردم حرف بزنن. ولي احساس ميكنم كه بيشتر مردم با آقاي نبوي هم عقيده باشن. يادمه 14 سال پيش وقتي كه آقاي خامنه اي رهبر شد، مردم واقعا خوشحال شدند. اون موقعها مردم خيلي ايشون رو دوست داشتند. حالا بعد 14 سال... بگذريم.
امروز يه سايتي پيدا كردم كه جايگاه سايتهاي مختلف اينترنت رو مشخص ميكنه. يعني ميگه از لحاظ تعداد بيننده، كدوم سايت در كجا قرار داره. سايت ياهو در رتبه اول قرار داره. جالبه كه ياهو سال 94 كه درست شد، يه جستجوگر اينترنتي بود. بعد ايميل رايگان هم گذاشت. حالا 37% كل كساني كه از سايت ياهو استفاده ميكنن، فقط از ايميلش استفاده ميكنن و فقط 6% از موتور جستجوگرش.
سايتهاي برتر رو كه نگاه كنين، متوجه ميشين كه بيشترشون سايتهايي پورتال(portal) هستند. سايت پورتال يعني چي؟ يعني اينكه بيشتر از اينكه صفحات از قبل طراحي شده داشته باشن، اطلاعات خام دارن. داده دارن و اصل كارشون استفاده از اين داده هاست. مثل خود ياهو. حالا سايتهايي كه پورتال هستند، به دو دسته بزرگ تقسيم ميشن. يكي سايتهايي كه فقط از همون داده ها استفاده ميكنن، و از خودشون خيلي خيلي كم دارن، مثل سايت گوگل كه كلش فقط 2 صفحه است و بقيه داده هايي هستند كه تازه توي خود سرور هم نيست و توي كل اينترنته. يكي ديگه هم سايتهايي مثل msn كه فقط داده نيست و خيلي چيزهاي ديگه هم هست. ولي بيشترشون همون داده ها هستند. الان بيشتر سايتهايي كه پر بيننده هستند، سايتهاي پورتال اينترنتيند. مطلبي كه توي اين بين براي من جالب بود اينه كه سايت گوگل تنها سايتي بود كه داده اي خالص بود و جزو 100 سايت برتر دنيا قرار داشت (نفر پنجم) جالبه بدونين كه 30 درصد استفاده كنندگان اينترنت از ياهو، 20 درصد، از ام اس ان و 10 درصد از گوگل به طور روزانه ديدن ميكنن. از سايتهاي پورتال فارسي سايت گويا بالاترين مقام رو داره و ميانگين رتبه ي يكساله اش حدود 9000 ام بوده. (در سال 97 بيش از 10 ميليون سايت توي اينترنت وجود داشت) و البته هر وقت كه در ايران اتفاق خاصي ميفته( مثل وقايع امروزه) رتبه گويا بالاتر هم ميره به طوريكه امروز رتبه اش حدود 4000 بود.
دنياي تكنولوژي امروزي، يك دنياييست كه به سرعت در حال پيشرفته. يكي از مهمترين عوامل پيشرفت هم مقايسه است. توي اين دنيا به راحتي ميتونين همه چي رو باهم مقايسه كنين. اگه يه روز وقت كردم در باره مقايسه وبلاگها هم براتون خواهم نوشت.
گفتم تكنولوژي، امروز رفته بودم بانك ملي شعبه اسكان. همچين كه وارد شدم جلوم يه دستگاه بود كه روش نوشته بود لطفا" اين دكمه رو فشار دهيد. آقا ما هم فشار داديم و بعد يه كاغذ از توش درامد كه شماره شما 391 است. گفتيم باشه حالا بريم به كارمون برسيم. وارد بانك كه شدم، ديدم كه سمت چپ يك سري صندلي هست و ملت هم نشستن روش. كاغذ رو دوباره خوندم، ديدم نوشته كه 28 نفر قبل از شما در صف هستند، لطفا" بين 8تا 13 دقيقه منتظر بمانيد. آقا ما رو ميگي؟ دهنمون باز موند اين هوا!! بابا تكنولوژي، بابا پيشرفت، نمرديم و بالاخره يه شمه اي از دنياي خارج در ايران ديديم. يه 10 دقيقه كه گذشت، بلندگو اعلام كرد فلاني پا شو برو باجه فلان. بالاي باجه فلان هم نوشته بود شماره 391.
خب از كجا شروع كنم؟
نامه ابراهيم نبوي به آقاي خامنه اي رو خوندين؟ متاسفانه دست اندر كاران سايت آقاي نبوي يادشون رفته بوده كه اجاره دامنه رو تمديد كنن، اينه كه فعلا توي سايت ايشون نميتونين برين. ولي خب نامه رو از توي سايت گويا هم ميشه خوند. نامه ي جالبيه. نميتونم بگم حرف دل مردم رو زده چون من كي باشم كه بخوام از طرف مردم حرف بزنم. اصلا اشكالي كه فعلا حاكمان ممكلت ما دارن، اينه كه خودشون رو محق ميدونن كه از طرف مردم حرف بزنن. ولي احساس ميكنم كه بيشتر مردم با آقاي نبوي هم عقيده باشن. يادمه 14 سال پيش وقتي كه آقاي خامنه اي رهبر شد، مردم واقعا خوشحال شدند. اون موقعها مردم خيلي ايشون رو دوست داشتند. حالا بعد 14 سال... بگذريم.
امروز يه سايتي پيدا كردم كه جايگاه سايتهاي مختلف اينترنت رو مشخص ميكنه. يعني ميگه از لحاظ تعداد بيننده، كدوم سايت در كجا قرار داره. سايت ياهو در رتبه اول قرار داره. جالبه كه ياهو سال 94 كه درست شد، يه جستجوگر اينترنتي بود. بعد ايميل رايگان هم گذاشت. حالا 37% كل كساني كه از سايت ياهو استفاده ميكنن، فقط از ايميلش استفاده ميكنن و فقط 6% از موتور جستجوگرش.
سايتهاي برتر رو كه نگاه كنين، متوجه ميشين كه بيشترشون سايتهايي پورتال(portal) هستند. سايت پورتال يعني چي؟ يعني اينكه بيشتر از اينكه صفحات از قبل طراحي شده داشته باشن، اطلاعات خام دارن. داده دارن و اصل كارشون استفاده از اين داده هاست. مثل خود ياهو. حالا سايتهايي كه پورتال هستند، به دو دسته بزرگ تقسيم ميشن. يكي سايتهايي كه فقط از همون داده ها استفاده ميكنن، و از خودشون خيلي خيلي كم دارن، مثل سايت گوگل كه كلش فقط 2 صفحه است و بقيه داده هايي هستند كه تازه توي خود سرور هم نيست و توي كل اينترنته. يكي ديگه هم سايتهايي مثل msn كه فقط داده نيست و خيلي چيزهاي ديگه هم هست. ولي بيشترشون همون داده ها هستند. الان بيشتر سايتهايي كه پر بيننده هستند، سايتهاي پورتال اينترنتيند. مطلبي كه توي اين بين براي من جالب بود اينه كه سايت گوگل تنها سايتي بود كه داده اي خالص بود و جزو 100 سايت برتر دنيا قرار داشت (نفر پنجم) جالبه بدونين كه 30 درصد استفاده كنندگان اينترنت از ياهو، 20 درصد، از ام اس ان و 10 درصد از گوگل به طور روزانه ديدن ميكنن. از سايتهاي پورتال فارسي سايت گويا بالاترين مقام رو داره و ميانگين رتبه ي يكساله اش حدود 9000 ام بوده. (در سال 97 بيش از 10 ميليون سايت توي اينترنت وجود داشت) و البته هر وقت كه در ايران اتفاق خاصي ميفته( مثل وقايع امروزه) رتبه گويا بالاتر هم ميره به طوريكه امروز رتبه اش حدود 4000 بود.
دنياي تكنولوژي امروزي، يك دنياييست كه به سرعت در حال پيشرفته. يكي از مهمترين عوامل پيشرفت هم مقايسه است. توي اين دنيا به راحتي ميتونين همه چي رو باهم مقايسه كنين. اگه يه روز وقت كردم در باره مقايسه وبلاگها هم براتون خواهم نوشت.
گفتم تكنولوژي، امروز رفته بودم بانك ملي شعبه اسكان. همچين كه وارد شدم جلوم يه دستگاه بود كه روش نوشته بود لطفا" اين دكمه رو فشار دهيد. آقا ما هم فشار داديم و بعد يه كاغذ از توش درامد كه شماره شما 391 است. گفتيم باشه حالا بريم به كارمون برسيم. وارد بانك كه شدم، ديدم كه سمت چپ يك سري صندلي هست و ملت هم نشستن روش. كاغذ رو دوباره خوندم، ديدم نوشته كه 28 نفر قبل از شما در صف هستند، لطفا" بين 8تا 13 دقيقه منتظر بمانيد. آقا ما رو ميگي؟ دهنمون باز موند اين هوا!! بابا تكنولوژي، بابا پيشرفت، نمرديم و بالاخره يه شمه اي از دنياي خارج در ايران ديديم. يه 10 دقيقه كه گذشت، بلندگو اعلام كرد فلاني پا شو برو باجه فلان. بالاي باجه فلان هم نوشته بود شماره 391.
2003/06/15
سلام
مملكت باحالي داريم. يه موقعي يكي، يكي رو به قصد كشتن، ترور ميكنه، ولي طرف شكر خدا سالم و سلامت ميمونه و در عوض اون قاصد، اعدام ميشه. يه موقعي هم يكي، يكي ديگه رو به قصد كشتن، ترور ميكنه، طرف فلج ميشه و قدرت كلامش رو از دست ميده و زمينگير ميشه، ولي اون قاصد، يه مدتي زندان ميره و بعدش هم خلاص. امروز داشتم فكر ميكردم كه قضيه مملكت ما، قضيه شتر مرغه است كه سرش رو ميكنه توي برف. يه كساني اجازه ميدن قاصد راحت هر جا ميخواد بره، هر كاري ميخواد بكنه، يه كساني هم ميگن كه مملكت امن و امان است و ملالي نيست جز دوري اقا.
امروز خوندم كه تمام امتحانات دانشگاه شهيد بهشتي، طبق برنامه انجام ميشه و هيچ اختلالي به وجود نيامده. نميدونم والا. شايد من دانشجوي داشنگاه شهيد بهشتي مريخ هستم و خودم نميدونستم. اتفاقا گوينده اين مطلب رو هم ميشناسم. خانم بسيار متينيست. حالا فردا ميرم ببينم قضيه چي بوده.
ديروز والده ميگفت كه شبكه cnn با مدير تلويزون آزادي در امريكا مصاحبه كرده بود. اين اقا هم خيلي موقر و متين گفته بوده كه بله ملت ما بايد انقلاب كنن و بريزن توي خيابونا و دست رژيم رو كوتاه كنن و يعضي اراجيف ديگر. ميدونين چرا ميگم اراجيف؟ اخه اين اقايي كه اسمش رو هم بلد نيستم، شد كه يه روز بچه اش بره بيرون، دلش تاپ تاپ بزنه كه سالم بر ميگرده يانه؟ شد كه يه شب كه سرش رو گذاشت روي تختش، يك دفعه با صداي مهيب انفجار از خواب بلند شه و به دنبال پناهگاه بگرده؟ اين آقا رنجها و سختيهايي كه ما در اين مدت كشيديم، كشيد كه حالا از سر سيري خيلي موقر و متين نشسته كه ملت بريزين توي خيابونا و انقلاب كنين؟ حيف اين ملت، اگه قرار باشه يك همچين تئوريسينهايي داشته باشن.
چندي پيش نوشتم كه در كل تاريخ دنيا، هر حكومتي كه سير نابخردي رو طي كرد، سقوط كرد. مطمئن باشين كه اين مساله استثنا بردار نيست. حيف كه درس دارم و فعلا وقت ندارم و الا يك سري از چشمه هاي نابخردانه حكومت ليبي رو براتون مينوشتم و بعدش ميرفتم پيكانم. اخه ما يه پسر خاله داريم كه 4-3 سالش كه بود، يه روز به خاله اش اومد بگه برو پي كارت، گفت برو پيكانت!!
مملكت باحالي داريم. يه موقعي يكي، يكي رو به قصد كشتن، ترور ميكنه، ولي طرف شكر خدا سالم و سلامت ميمونه و در عوض اون قاصد، اعدام ميشه. يه موقعي هم يكي، يكي ديگه رو به قصد كشتن، ترور ميكنه، طرف فلج ميشه و قدرت كلامش رو از دست ميده و زمينگير ميشه، ولي اون قاصد، يه مدتي زندان ميره و بعدش هم خلاص. امروز داشتم فكر ميكردم كه قضيه مملكت ما، قضيه شتر مرغه است كه سرش رو ميكنه توي برف. يه كساني اجازه ميدن قاصد راحت هر جا ميخواد بره، هر كاري ميخواد بكنه، يه كساني هم ميگن كه مملكت امن و امان است و ملالي نيست جز دوري اقا.
امروز خوندم كه تمام امتحانات دانشگاه شهيد بهشتي، طبق برنامه انجام ميشه و هيچ اختلالي به وجود نيامده. نميدونم والا. شايد من دانشجوي داشنگاه شهيد بهشتي مريخ هستم و خودم نميدونستم. اتفاقا گوينده اين مطلب رو هم ميشناسم. خانم بسيار متينيست. حالا فردا ميرم ببينم قضيه چي بوده.
ديروز والده ميگفت كه شبكه cnn با مدير تلويزون آزادي در امريكا مصاحبه كرده بود. اين اقا هم خيلي موقر و متين گفته بوده كه بله ملت ما بايد انقلاب كنن و بريزن توي خيابونا و دست رژيم رو كوتاه كنن و يعضي اراجيف ديگر. ميدونين چرا ميگم اراجيف؟ اخه اين اقايي كه اسمش رو هم بلد نيستم، شد كه يه روز بچه اش بره بيرون، دلش تاپ تاپ بزنه كه سالم بر ميگرده يانه؟ شد كه يه شب كه سرش رو گذاشت روي تختش، يك دفعه با صداي مهيب انفجار از خواب بلند شه و به دنبال پناهگاه بگرده؟ اين آقا رنجها و سختيهايي كه ما در اين مدت كشيديم، كشيد كه حالا از سر سيري خيلي موقر و متين نشسته كه ملت بريزين توي خيابونا و انقلاب كنين؟ حيف اين ملت، اگه قرار باشه يك همچين تئوريسينهايي داشته باشن.
چندي پيش نوشتم كه در كل تاريخ دنيا، هر حكومتي كه سير نابخردي رو طي كرد، سقوط كرد. مطمئن باشين كه اين مساله استثنا بردار نيست. حيف كه درس دارم و فعلا وقت ندارم و الا يك سري از چشمه هاي نابخردانه حكومت ليبي رو براتون مينوشتم و بعدش ميرفتم پيكانم. اخه ما يه پسر خاله داريم كه 4-3 سالش كه بود، يه روز به خاله اش اومد بگه برو پي كارت، گفت برو پيكانت!!
2003/06/14
سلام
موقعي كه من ميخواستم براي كنكور انتخاب رشته كنم، اولين رشته اي كه انتخاب كردم، حقوق شهيد بهشتي بود. خيليها ملامتم كردن كه تو كه رتبه ات اينقدر خوب شده، چرا حقوق تهران رو انتخاب نكردي. من خب چند تا دليل داشتم كه يكيش اين بود كه دانشگاه تهران، تبديل شده به يه دانشگاه سياسي. هميشه خدا شلوغه. به خصوص دانشكده حقوق و علوم سياسيش كه ديگه حرفش رو نزن. از همون 40 سال پيش هم كه دانشگاه ملي تاسيس شد، به اين مشهور شده بود كه دانشجويانش، بچه سوسولن، سيب زميني اند، پخه ان و فقط قرتي بازا ميرن اونجا و... ما هم گفتم كه اشكال نداره. هم نزديك خونمونه هم سرش تو كار خودشه.
حالا امروز داشتم فكر ميكردم كه اوضاع مملكت چه خبره كه ديگه اين بچه سوسولا و قرتي بازا هم تجمع ميكنن، امتحان تحريم ميكنن!!
5 شنبه كه امتحان برگزار نشد، پيش خودم گفتم كه حالا اشكال نداره، جمعه امتحان آ.ت.ت هست، بچه ها ميخوان درس بخونن. ولي امروز كه بازم امتحان برگزار نشد، ديگه فكر كردم كه شوخي شوخي خبريه ها.
قرار بود امتحاناي من 2تير تموم شه. تا حالا كه شده 5 تير، بقيه اش هم خدا ميدونه!
موقعي كه من ميخواستم براي كنكور انتخاب رشته كنم، اولين رشته اي كه انتخاب كردم، حقوق شهيد بهشتي بود. خيليها ملامتم كردن كه تو كه رتبه ات اينقدر خوب شده، چرا حقوق تهران رو انتخاب نكردي. من خب چند تا دليل داشتم كه يكيش اين بود كه دانشگاه تهران، تبديل شده به يه دانشگاه سياسي. هميشه خدا شلوغه. به خصوص دانشكده حقوق و علوم سياسيش كه ديگه حرفش رو نزن. از همون 40 سال پيش هم كه دانشگاه ملي تاسيس شد، به اين مشهور شده بود كه دانشجويانش، بچه سوسولن، سيب زميني اند، پخه ان و فقط قرتي بازا ميرن اونجا و... ما هم گفتم كه اشكال نداره. هم نزديك خونمونه هم سرش تو كار خودشه.
حالا امروز داشتم فكر ميكردم كه اوضاع مملكت چه خبره كه ديگه اين بچه سوسولا و قرتي بازا هم تجمع ميكنن، امتحان تحريم ميكنن!!
5 شنبه كه امتحان برگزار نشد، پيش خودم گفتم كه حالا اشكال نداره، جمعه امتحان آ.ت.ت هست، بچه ها ميخوان درس بخونن. ولي امروز كه بازم امتحان برگزار نشد، ديگه فكر كردم كه شوخي شوخي خبريه ها.
قرار بود امتحاناي من 2تير تموم شه. تا حالا كه شده 5 تير، بقيه اش هم خدا ميدونه!
2003/06/13
خيلي عجله دارم. ولي اول بايد يه دوش بگيرم. صبح حموم بودم ولي خب الان عرق كردم. آره يه دوش سريع ميگيرم و بعد ميرم. وارد حموم ميشم. تند لباسام رو در ميارم، شير آب رو باز ميكنم. اي بابا مگه حالا آب گرم ميشه؟ خب هوا گرمه، اين ابش هم زياد سرد نيست و من هم عجله دارم. خودم رو خيس ميكنم. صابون رو برميدارم كه تند به بدنم بمالم. اي واي! صابون از دستم افتاد زمين. دوباره بَرش ميدارم. اول از شكمم شروع ميكنم. اَك هي! باز كه صابون از دستم ليز خورد! عليرضا! خونسرد باش توروخدا. عجله داريا. صابون رو نگاه ميكنم ببينم كجا ميره، تا بعدا" بذارمش سر جاش. خب اشكال نداره، با شامپو تنم رو ميشورم. بالاخره ضرر كه نداره. شامپو رو بر ميدارم، يه خورده توي دستم ميريزم ميزنم به سرم. همينطور كه دارم سرم رو ميشورم، يه دفه يادم ميفته كه عليرضااااااااااااااا ميخواستي تنت رو بشوري فقط. ميرم زير دوش. سريع سرم رو ميشورم. دوباره شامپو رو بر ميدارم. يه خوردش رو ميريزم توي دستم. حواست باشه كه به سرت نزنيا. نه. حواسم هست! تنم رو باهاش ميشورم. شير آب رو باز ميكنم. دِ؟ پس چرا آب نمياد؟:(((
2003/06/12
سلام
خب به لطف پيشرفت تكنولوژي راه فرستادن پيامهاي كوتاه از موبايل به اينترنت رو بهتون ياد دادم. حالا براي بر عكسش ميتونيد از اينجا استفاده كنيد.
مطلب بعدي اينكه، ببينم شما به اين وبلاگهايي كه اين كنار اسمشون رو نوشتم، سر ميزنيد؟ اگر ميزنيد كه هيچي، ولي اگر نميرين و نميخونين، چند روز پيش مژگان بانو كه طبع شعر خيلي خوبي هم داره، يه داستان نسبتا" طولاني نوشت كه من يكي يه سره خوندمش. من كه خوشم اومد گفتم شايد شما ها هم خوشتون بياد. اسم داستان بگذار براي تو بميرم است و در 14 خرداد ماه نوشته شده.
نميدونم شما ها جارچي رو ميخونيد يا نه؟ اين سوالي كه ميخوام ازتون بكنم، كساني ميتونن جواب بدن كه لااقل چندين بار جارچي رو خونده باشن. جارچي اون اوايل، همونطور كه چند روز پيش نوشتم، براي درج خبرهاي وبلاگشهر درست شد. بعدها هم توي ظرف 13ماهي از عمرش ميگذره، به تعداد صفحات خودش در موضوعات مختلف اضافه كرد. يه چند روزي هست كه ما در نشستهاي خودمون، داريم بررسي ميكنيم كه چرا تعداد بازديد كنندگان جارچي، كم شده. چرا استقبال ازش نميشه. آيا ما موفق نيستيم؟ آيا توي راه اشتباه كرديم؟ و خلاصه از اينجور سوالات. سعيد يك ابتكاري به خرج داد و تقريبا" يك سوالات مشابهي رو توي صفحه ادبي جارچي براي همه نوشت. كه بقيه همه نظرشون رو بدن. خدا رو چه ديديد؟ شايد با توجه به نظرات ملت، يه تغيير و تحولي توي جارچي پيدا شد يا اصلا" كركره رو پايين كشيديم و از خدمت برادران و خواهران مرخص شديم. حالا اگر شما با جارچي آشنا هستيد و گاهگاهي اون رو ميخونيد، لطفا يا توي نظرخواهي خود من يا توي نظر خواهي مطلبي كه سعيد نوشته، نظرتون رو بنويسين كه به نظر شما عدم موفقيت جارچي به خاطر چي بوده.
خيلي ممنون
عليرضاي مورد دار!!( حالا بعدا ميگم !)
خب به لطف پيشرفت تكنولوژي راه فرستادن پيامهاي كوتاه از موبايل به اينترنت رو بهتون ياد دادم. حالا براي بر عكسش ميتونيد از اينجا استفاده كنيد.
مطلب بعدي اينكه، ببينم شما به اين وبلاگهايي كه اين كنار اسمشون رو نوشتم، سر ميزنيد؟ اگر ميزنيد كه هيچي، ولي اگر نميرين و نميخونين، چند روز پيش مژگان بانو كه طبع شعر خيلي خوبي هم داره، يه داستان نسبتا" طولاني نوشت كه من يكي يه سره خوندمش. من كه خوشم اومد گفتم شايد شما ها هم خوشتون بياد. اسم داستان بگذار براي تو بميرم است و در 14 خرداد ماه نوشته شده.
نميدونم شما ها جارچي رو ميخونيد يا نه؟ اين سوالي كه ميخوام ازتون بكنم، كساني ميتونن جواب بدن كه لااقل چندين بار جارچي رو خونده باشن. جارچي اون اوايل، همونطور كه چند روز پيش نوشتم، براي درج خبرهاي وبلاگشهر درست شد. بعدها هم توي ظرف 13ماهي از عمرش ميگذره، به تعداد صفحات خودش در موضوعات مختلف اضافه كرد. يه چند روزي هست كه ما در نشستهاي خودمون، داريم بررسي ميكنيم كه چرا تعداد بازديد كنندگان جارچي، كم شده. چرا استقبال ازش نميشه. آيا ما موفق نيستيم؟ آيا توي راه اشتباه كرديم؟ و خلاصه از اينجور سوالات. سعيد يك ابتكاري به خرج داد و تقريبا" يك سوالات مشابهي رو توي صفحه ادبي جارچي براي همه نوشت. كه بقيه همه نظرشون رو بدن. خدا رو چه ديديد؟ شايد با توجه به نظرات ملت، يه تغيير و تحولي توي جارچي پيدا شد يا اصلا" كركره رو پايين كشيديم و از خدمت برادران و خواهران مرخص شديم. حالا اگر شما با جارچي آشنا هستيد و گاهگاهي اون رو ميخونيد، لطفا يا توي نظرخواهي خود من يا توي نظر خواهي مطلبي كه سعيد نوشته، نظرتون رو بنويسين كه به نظر شما عدم موفقيت جارچي به خاطر چي بوده.
خيلي ممنون
عليرضاي مورد دار!!( حالا بعدا ميگم !)
2003/06/11
2003/06/10
2003/06/09
سلام
حياط خونه ما يه باغچه داره. يه موقعي اين باغچمون خيلي قشنگ بود. چمن سبز، يه درخت توري وسطش، دو تا گل به ژاپني دو گوشه باغچه، يه ياس زرد و دورتادورش هم رزهاي سفيد و قرمز. به تناسب فصل هم بنفشه و گلهاي رنگارنگ ديگه هم توش بود. 2تا كاج بلند هم جلوي باغچه بود كه پاپيتال همچين از تنه اش رفته بالا كه نگو. نميدونين چي بود!!
چند سال پيش، به خاطر صرفه جويي توي آب، چمن رو ديگه نكاشتيم، يه مدت بعدش، ديگه گلهايي كه اب زياد مصرف ميكردند هم برداشتيم. خلاصه اين صرفه جويي توي آب كه مبادا آب تهران كم بشه و مثل يكي دوسال پيش قطعي پيش بياد، رسيد به الان كه به قول سلوي خونمون مثل اين متروكه ها شده. تمام علفا زرد و خشك. آدم دلش ميگيره. كه يه توري نيمه زنده مونده، با يه به ژاپني. ديگه خبري از اون گلهاي رنگارنگ نيست:(
به ژاپني قشنگيش به برگهاي زرد و نارنجي و سبزشه. امشب كه رفته بودم يه خورده آب بدم، يه دفعه متوجه شدم كه به ژاپني، همش سبزه. خيلي دلم سوخت. ياد اونروزا افتادم كه بهار و تابستون كه ميشد، هر كي ميومد خونمون، اول يه سير سياحتي توي باغچمون ميكرد. يادش بخير، خدا بيامرز پدر بزرگم ميگفت باغچتون از اوناست كه تلويزيون ميره براي فيلم برداري.
ميدونين از چي ميسوزم؟ از اين كه فقط ماييم كه به خاطر كم نشدن آب، باغچه ي خوشگلمون رو كُشتيم. اگر همه صرفه جويي ميكردن، يه فرجي ميشد. نه كه مثل همسايمون هر سال استخرشون رو براي تابستون پر ميكنن.
مردمان جالبي هستيم. از يه طرف هيچ كس رو آدم حساب نميكنيم، از يه طرف هم هيچ وقت حاضر نيستيم خودمونو اصلاح كنيم. شما وقتي كه با يه ايراني درباره همسايه هاي ايران صحبت ميكني، ميبيني كه خيلي تحويلشون ميگيره. عربها كه ملخ خورن. تركها هم هر و از بر تشخيص نميدن. افغانها هم كه هنوز توي دوران ماقبل تاريخ زندگي ميكنن. و همينطور بگير برو جلو. ولي وقتي كه ميري به اين كشورها نگاه ميكني، ميبيني كه يواش يواش پيشرفت كردن و از ما زدن جلو. هميشه خدا هم تقصير رو ميندازيم گردن دولت و حكومت. حالا من نميدونم اينكه دولت ميگه صرفه جويي كنيد ولي ما نميكنيم، كجاش تقصير دولته؟ اينكه توي خيابون بد رانندگي ميكنيم، كجاش زير سر دولته؟ تاريخ و فرهنگ 2500 سالمونو كرديم چماق به هر كي ميرسيم ميگيم ما فلان بوديم و بهمان.
حياط خونه ما يه باغچه داره. يه موقعي اين باغچمون خيلي قشنگ بود. چمن سبز، يه درخت توري وسطش، دو تا گل به ژاپني دو گوشه باغچه، يه ياس زرد و دورتادورش هم رزهاي سفيد و قرمز. به تناسب فصل هم بنفشه و گلهاي رنگارنگ ديگه هم توش بود. 2تا كاج بلند هم جلوي باغچه بود كه پاپيتال همچين از تنه اش رفته بالا كه نگو. نميدونين چي بود!!
چند سال پيش، به خاطر صرفه جويي توي آب، چمن رو ديگه نكاشتيم، يه مدت بعدش، ديگه گلهايي كه اب زياد مصرف ميكردند هم برداشتيم. خلاصه اين صرفه جويي توي آب كه مبادا آب تهران كم بشه و مثل يكي دوسال پيش قطعي پيش بياد، رسيد به الان كه به قول سلوي خونمون مثل اين متروكه ها شده. تمام علفا زرد و خشك. آدم دلش ميگيره. كه يه توري نيمه زنده مونده، با يه به ژاپني. ديگه خبري از اون گلهاي رنگارنگ نيست:(
به ژاپني قشنگيش به برگهاي زرد و نارنجي و سبزشه. امشب كه رفته بودم يه خورده آب بدم، يه دفعه متوجه شدم كه به ژاپني، همش سبزه. خيلي دلم سوخت. ياد اونروزا افتادم كه بهار و تابستون كه ميشد، هر كي ميومد خونمون، اول يه سير سياحتي توي باغچمون ميكرد. يادش بخير، خدا بيامرز پدر بزرگم ميگفت باغچتون از اوناست كه تلويزيون ميره براي فيلم برداري.
ميدونين از چي ميسوزم؟ از اين كه فقط ماييم كه به خاطر كم نشدن آب، باغچه ي خوشگلمون رو كُشتيم. اگر همه صرفه جويي ميكردن، يه فرجي ميشد. نه كه مثل همسايمون هر سال استخرشون رو براي تابستون پر ميكنن.
مردمان جالبي هستيم. از يه طرف هيچ كس رو آدم حساب نميكنيم، از يه طرف هم هيچ وقت حاضر نيستيم خودمونو اصلاح كنيم. شما وقتي كه با يه ايراني درباره همسايه هاي ايران صحبت ميكني، ميبيني كه خيلي تحويلشون ميگيره. عربها كه ملخ خورن. تركها هم هر و از بر تشخيص نميدن. افغانها هم كه هنوز توي دوران ماقبل تاريخ زندگي ميكنن. و همينطور بگير برو جلو. ولي وقتي كه ميري به اين كشورها نگاه ميكني، ميبيني كه يواش يواش پيشرفت كردن و از ما زدن جلو. هميشه خدا هم تقصير رو ميندازيم گردن دولت و حكومت. حالا من نميدونم اينكه دولت ميگه صرفه جويي كنيد ولي ما نميكنيم، كجاش تقصير دولته؟ اينكه توي خيابون بد رانندگي ميكنيم، كجاش زير سر دولته؟ تاريخ و فرهنگ 2500 سالمونو كرديم چماق به هر كي ميرسيم ميگيم ما فلان بوديم و بهمان.
2003/06/08
سلام
هيچ دقت كردين كه من ديروز ننوشتم؟ ديشب ساعت 2.5 نصف شب بود كه يكدفعه از خواب بيدار شدم و گفتم ديدي يادم رفت بيام اينجا!! حالا فكر نكيند كه من ديروز پاي اينترنت نبودماا، ولي نميدونم چرا به طور كل يادم رفت. بگذريم.
قبلا" براتون گفته بودم كه من توي جارچي هم مينويسم. جارچي همونطور كه احتمالا ميدونين، يك وبلاگ گروهيه. هدف اوليه اش اين بود كه اخبار وبلاگشهر توش درج بشه. كم كم جارچي توسعه پيدا كرد و چند صفحه بهش اضافه شد. تازگي صفحه كاريكاتور رو هم بهش اضافه كرديم. منم چند روز دوتا كاريكاتور گذاشتم توش!! كه حالا چون از اون روز گذشته، بايد از ارشيوش ببينين.
يك صفحه ي ديگه اي هم كه داره، صفحه لينكستان است. توي اين صفحه بچه هاي وبلاگ نويس ميان و اسم وبلاگشون رو بر حسب موضوع وبلاگ، ثبت ميكنن. تعداد بازديد كننده هاي لينكستان هم فعلا بد نيست، ولي قراره كه من بهترش كنم!!( يكي نيست بگه كه اخه حاجي تو اگه اين كاره بودي كه سر خود دوا نمودي!!)
هيچ دقت كردين كه من ديروز ننوشتم؟ ديشب ساعت 2.5 نصف شب بود كه يكدفعه از خواب بيدار شدم و گفتم ديدي يادم رفت بيام اينجا!! حالا فكر نكيند كه من ديروز پاي اينترنت نبودماا، ولي نميدونم چرا به طور كل يادم رفت. بگذريم.
قبلا" براتون گفته بودم كه من توي جارچي هم مينويسم. جارچي همونطور كه احتمالا ميدونين، يك وبلاگ گروهيه. هدف اوليه اش اين بود كه اخبار وبلاگشهر توش درج بشه. كم كم جارچي توسعه پيدا كرد و چند صفحه بهش اضافه شد. تازگي صفحه كاريكاتور رو هم بهش اضافه كرديم. منم چند روز دوتا كاريكاتور گذاشتم توش!! كه حالا چون از اون روز گذشته، بايد از ارشيوش ببينين.
يك صفحه ي ديگه اي هم كه داره، صفحه لينكستان است. توي اين صفحه بچه هاي وبلاگ نويس ميان و اسم وبلاگشون رو بر حسب موضوع وبلاگ، ثبت ميكنن. تعداد بازديد كننده هاي لينكستان هم فعلا بد نيست، ولي قراره كه من بهترش كنم!!( يكي نيست بگه كه اخه حاجي تو اگه اين كاره بودي كه سر خود دوا نمودي!!)
2003/06/06
سلام
يه چند روزي بود كه هي از بالا پشت بوم صداي آب ميومد. ميرفتم بالا، ميديدم كه شلنگ كولر سوراخ شده. بر ميداشتم درستش ميكردم، باز دوباره فرداش صداي آب ميومد. تا اينكه امروز صبح رفتم درستش كردم براي بار چندم. يه دو ساعتي نگذشته بود كه اين دفعه صداي ترق توروق و بالامب بولومب از كولر شنيدم. رفتم بالا ديدم بعععععععععععله، جنابان كلاغان، ميان به شلنگ كولر نوك ميزنن، اونو سوراخ ميكنن، تا بلكه آبي بنوشند و لعنتي بر يزيد فرستند. همچين جلوي چشم من شلنگ رو از وسط پاره كردند كه انگار از قحطي اومده بودند. هيچي ديگه مجبور شدم برم از انباري يك شلنگ ديگه بردارم بيارم نصب كنم. حالا تا وقتي كه كلاغها باز تشنشون نشده، ما ميتونيم از كولرمون استفاده كنيم!! كلاغا مُچكريم. كلاغا مُچكريم!!!
يه چند روزي بود كه هي از بالا پشت بوم صداي آب ميومد. ميرفتم بالا، ميديدم كه شلنگ كولر سوراخ شده. بر ميداشتم درستش ميكردم، باز دوباره فرداش صداي آب ميومد. تا اينكه امروز صبح رفتم درستش كردم براي بار چندم. يه دو ساعتي نگذشته بود كه اين دفعه صداي ترق توروق و بالامب بولومب از كولر شنيدم. رفتم بالا ديدم بعععععععععععله، جنابان كلاغان، ميان به شلنگ كولر نوك ميزنن، اونو سوراخ ميكنن، تا بلكه آبي بنوشند و لعنتي بر يزيد فرستند. همچين جلوي چشم من شلنگ رو از وسط پاره كردند كه انگار از قحطي اومده بودند. هيچي ديگه مجبور شدم برم از انباري يك شلنگ ديگه بردارم بيارم نصب كنم. حالا تا وقتي كه كلاغها باز تشنشون نشده، ما ميتونيم از كولرمون استفاده كنيم!! كلاغا مُچكريم. كلاغا مُچكريم!!!
2003/06/05
سلام
كلي دنبال تبصره و كلاه شرعي گشتم كه مني كه قرار بود هر روز پست كنم، ايا اين پست مطلب، يعني يكي فقط؟ آخر سر ديدم اي بابا!! من قرار بوده كه هر روز بنويسم خب اگر در روز بيشتر از يكي ننويسم كه اشكالي نداره. اين شد كه باز اومدم اينجا.
********************
نميدونم روزها، روزهاي دلگيريه يا من مودَم اومده پايين، يا اين، از اثرات شب جمعه است و تعطيلات بيش از اندازه، يا نتيجه زياد از حد درس خوندن!!؟ به هر حال علت و دليل هرچي باشه، آقا ما به شدت غمگينيم. همچين دلم گرفته كه نگو. همچين بي حوصله شدم كه حرفشو هم نزن. يادم افتاد يه روزي(كه من فكر ميكردم همين ديروز بود ولي قاعدتا هفته ي پيش بوده) مريم نوشته بود كه شب جمعه است و يه چند تا لينك بديم ثواب داره. گفتيم كه حاجاقا ها كه دست به تقليدشون خوبه، ما هم يه چند تا لينك بديم به ملت بلكه ملت يه دعاي خيري در حق ما بكنن و ما بعد 9 سال بتونيم ليسانس بگيريم يا اقلكن، اين امتحانات رو پاس كنيم!!
اين شاپسر( آخه هم اسم خودمه!!) نميدونين چقدر ماه مينويسه، يادمه يه روز اومده بود وبلاگم، من از مزاياي كوتاه نويسي و خلاصه نويسي نوشته بودم. بعد برام پيغام گذاشت كه ما كه اند خلاصه گوييم. مارفتيم ببينيم كه اين آقاي اِند كيه و چي ميگه ديديم اي بابا، اينكه ديگه واقعا آخرشه. حالاهم كه احساس دهقان فداکاری رو داره که قطار از روش رد شده!!!
با سركار عليه بعضي وقتها خيلي حال ميكنم، به خصوص وقتي كه باباش يه متلك بهش پرونده بود. بعضي وقتها هم خيلي احساس نزديكي بهش ميكنم. اگه به جاي اون كلمه ي بر وزن يوني، يه كلمه ي ديگه اي مينوشت( مثلا گوفي، گوني، جوني، دوري، موري، صوري، زوري و....!!) ما بچه پاستوريزه ها هم بهش ميلينكيديم!!
اما اين يكي سركار عليه، يه مدت ما كه نميفهميديم كه چي ميگه. يه حرفايي ميزد ما هم اداي روشنفكرا رو در ميورديم و ميگفتيم به به چه چه!! حال خوب بود كه اونقدر دختر خوبيه كه اصلا نميپرسيد كه حاجي تو اصلا فهميدي من چي ميگم؟ عين بلا نسبت بز سرتو هي تكون ميدي!!! خلاصه اينكه اين پست آخريش رو من يكي خوب فهميدم. اونقدر هم ذوق زده شدم كه گفتم بيام بگم ايها الناس بياين كه حاجاقا سواد و فهمش يواش يواش داره ميره بالا!! حالا نيان بگين كه چرا اينجا عكس مطلب توي نظرخواهيش نوشتي. بابا اينجا اندرونيه، شما هم كه غريبه نيستين، همه چيز رو كه نميشه به همه گفت كه!! اونجا طرف فكر ميكنه كه با شخص شخيص حاجاقا مواجهه. ولي اينجا ديگه شما خودتون ميدونين كه چه خبره!!
كلي دنبال تبصره و كلاه شرعي گشتم كه مني كه قرار بود هر روز پست كنم، ايا اين پست مطلب، يعني يكي فقط؟ آخر سر ديدم اي بابا!! من قرار بوده كه هر روز بنويسم خب اگر در روز بيشتر از يكي ننويسم كه اشكالي نداره. اين شد كه باز اومدم اينجا.
********************
نميدونم روزها، روزهاي دلگيريه يا من مودَم اومده پايين، يا اين، از اثرات شب جمعه است و تعطيلات بيش از اندازه، يا نتيجه زياد از حد درس خوندن!!؟ به هر حال علت و دليل هرچي باشه، آقا ما به شدت غمگينيم. همچين دلم گرفته كه نگو. همچين بي حوصله شدم كه حرفشو هم نزن. يادم افتاد يه روزي(كه من فكر ميكردم همين ديروز بود ولي قاعدتا هفته ي پيش بوده) مريم نوشته بود كه شب جمعه است و يه چند تا لينك بديم ثواب داره. گفتيم كه حاجاقا ها كه دست به تقليدشون خوبه، ما هم يه چند تا لينك بديم به ملت بلكه ملت يه دعاي خيري در حق ما بكنن و ما بعد 9 سال بتونيم ليسانس بگيريم يا اقلكن، اين امتحانات رو پاس كنيم!!
اين شاپسر( آخه هم اسم خودمه!!) نميدونين چقدر ماه مينويسه، يادمه يه روز اومده بود وبلاگم، من از مزاياي كوتاه نويسي و خلاصه نويسي نوشته بودم. بعد برام پيغام گذاشت كه ما كه اند خلاصه گوييم. مارفتيم ببينيم كه اين آقاي اِند كيه و چي ميگه ديديم اي بابا، اينكه ديگه واقعا آخرشه. حالاهم كه احساس دهقان فداکاری رو داره که قطار از روش رد شده!!!
با سركار عليه بعضي وقتها خيلي حال ميكنم، به خصوص وقتي كه باباش يه متلك بهش پرونده بود. بعضي وقتها هم خيلي احساس نزديكي بهش ميكنم. اگه به جاي اون كلمه ي بر وزن يوني، يه كلمه ي ديگه اي مينوشت( مثلا گوفي، گوني، جوني، دوري، موري، صوري، زوري و....!!) ما بچه پاستوريزه ها هم بهش ميلينكيديم!!
اما اين يكي سركار عليه، يه مدت ما كه نميفهميديم كه چي ميگه. يه حرفايي ميزد ما هم اداي روشنفكرا رو در ميورديم و ميگفتيم به به چه چه!! حال خوب بود كه اونقدر دختر خوبيه كه اصلا نميپرسيد كه حاجي تو اصلا فهميدي من چي ميگم؟ عين بلا نسبت بز سرتو هي تكون ميدي!!! خلاصه اينكه اين پست آخريش رو من يكي خوب فهميدم. اونقدر هم ذوق زده شدم كه گفتم بيام بگم ايها الناس بياين كه حاجاقا سواد و فهمش يواش يواش داره ميره بالا!! حالا نيان بگين كه چرا اينجا عكس مطلب توي نظرخواهيش نوشتي. بابا اينجا اندرونيه، شما هم كه غريبه نيستين، همه چيز رو كه نميشه به همه گفت كه!! اونجا طرف فكر ميكنه كه با شخص شخيص حاجاقا مواجهه. ولي اينجا ديگه شما خودتون ميدونين كه چه خبره!!
سلام
ميخواستم از 15 خرداد 42 بنويسم. از اينكه 40 سال گذشت. از اينكه چه تغييراتي توي اين 40 سال ايجاد شده. از اينكه 40 سال پيش نطفه يك سري اتفاقاتي كاشته شد كه نهايتا يه تغيير رژيم كشورمون انجاميد. از اينكه آيا درست بود؟ آيا اين انقلاب هموني بود كه نسل قبلي ما ميخواست؟ آيا الان همه چي بر وفق مراد است؟ آيا اسلام، آزادي و خيلي چيزهاي ديگه اي كه 40 سال پيش مردم ميخواستند، همينا بود كه الان هست؟
خلاصه ميخواستم از 15 خرداد 42 بنويسم. از كساني اون روز كشته شدند. از كساني كه اون روز دستور داشتند كه به مردم تيراندازي كنند.
ولي ديدم تكرار مكرراته. ديدم الاني كه فقط امتحاناتم هم هست، لازم نيست بيام بگم به جون مامانم، اين، اوني نيست كه شما يا ما ميخواستيم.
ولي در عوضش ميخوام يه چيزي بگم كه خودم وقتي كه شنيدم كاملا با شك و ترديد باهاش برخورد كردم. ولي بعد كه ديدم همه دارن ميگن، گفتم كه خب لابد درسته ديگه. و اونهم ايميل دادن و پيغام به آي دي ياهو دادن، بوسيله همين موبايل خودمونه. وسايل مورد نياز خاصي هم نميخواد: يك عدد موبايل كه كار كنه( اينو براي اين گفتم پس فردا نياين يه گوشي خالي بهم بدين كه حاجي ما نتونستيماا. بابا بالاخره بعد 7-8 سال حقوق خوندن بايد ياد گرفته باشم كه يه جوري حرف بزنم كه مو لاي درزش نره يا نه؟!!) يك عدد سرويس ويژه SMS كه اونهم فعال شده باشه. حالا طرز تهيه:
فرض كنيد كه ميخواهيد يك پيغام كوتاه معمولي به يك نفر بفرستيد. براي پيغام دادن به آي دي ياهو، در قسمت نوشتن پيغام، اول YM رو مينويسين، يعد آي دي طرف رو و بعد هم پيغام خودتون رو. حواستون هم باشه كه همه اينها بايد با يك فاصله از هم انجام بشه.
ym ID your Message
براي اي ميل زدن هم مثل ياهو، بايد اين كارا رو كرد:
em USERNAME@SITE.COM SUBJECT BODY
كه شما بعد از نوشتن EM اول ادرس طرف، بعد موضوع نامه و بعد متن نامه رو مينويسين.
خب حالا كه پيغام و نامه رو نوشتين، چون اين عين همون sms است، بايد به يه شماره تلفن فرستاده شه ديگه نه؟ اين شماره 09132807760 مياشد.
حالا اگه فهميدين كه من چي نوشتم، كه خوش به حالتون اگه همه نفهميدين، يه پيغامي، پسغامي چيزي بهم بدين، يه كاريش ميكنيم ديگه!!
ميخواستم از 15 خرداد 42 بنويسم. از اينكه 40 سال گذشت. از اينكه چه تغييراتي توي اين 40 سال ايجاد شده. از اينكه 40 سال پيش نطفه يك سري اتفاقاتي كاشته شد كه نهايتا يه تغيير رژيم كشورمون انجاميد. از اينكه آيا درست بود؟ آيا اين انقلاب هموني بود كه نسل قبلي ما ميخواست؟ آيا الان همه چي بر وفق مراد است؟ آيا اسلام، آزادي و خيلي چيزهاي ديگه اي كه 40 سال پيش مردم ميخواستند، همينا بود كه الان هست؟
خلاصه ميخواستم از 15 خرداد 42 بنويسم. از كساني اون روز كشته شدند. از كساني كه اون روز دستور داشتند كه به مردم تيراندازي كنند.
ولي ديدم تكرار مكرراته. ديدم الاني كه فقط امتحاناتم هم هست، لازم نيست بيام بگم به جون مامانم، اين، اوني نيست كه شما يا ما ميخواستيم.
ولي در عوضش ميخوام يه چيزي بگم كه خودم وقتي كه شنيدم كاملا با شك و ترديد باهاش برخورد كردم. ولي بعد كه ديدم همه دارن ميگن، گفتم كه خب لابد درسته ديگه. و اونهم ايميل دادن و پيغام به آي دي ياهو دادن، بوسيله همين موبايل خودمونه. وسايل مورد نياز خاصي هم نميخواد: يك عدد موبايل كه كار كنه( اينو براي اين گفتم پس فردا نياين يه گوشي خالي بهم بدين كه حاجي ما نتونستيماا. بابا بالاخره بعد 7-8 سال حقوق خوندن بايد ياد گرفته باشم كه يه جوري حرف بزنم كه مو لاي درزش نره يا نه؟!!) يك عدد سرويس ويژه SMS كه اونهم فعال شده باشه. حالا طرز تهيه:
فرض كنيد كه ميخواهيد يك پيغام كوتاه معمولي به يك نفر بفرستيد. براي پيغام دادن به آي دي ياهو، در قسمت نوشتن پيغام، اول YM رو مينويسين، يعد آي دي طرف رو و بعد هم پيغام خودتون رو. حواستون هم باشه كه همه اينها بايد با يك فاصله از هم انجام بشه.
ym ID your Message
براي اي ميل زدن هم مثل ياهو، بايد اين كارا رو كرد:
em USERNAME@SITE.COM SUBJECT BODY
كه شما بعد از نوشتن EM اول ادرس طرف، بعد موضوع نامه و بعد متن نامه رو مينويسين.
خب حالا كه پيغام و نامه رو نوشتين، چون اين عين همون sms است، بايد به يه شماره تلفن فرستاده شه ديگه نه؟ اين شماره 09132807760 مياشد.
حالا اگه فهميدين كه من چي نوشتم، كه خوش به حالتون اگه همه نفهميدين، يه پيغامي، پسغامي چيزي بهم بدين، يه كاريش ميكنيم ديگه!!
2003/06/04
ساعت 5 صبح بود. از صداي پچ پچ صحبتهاي پدر و مادرم از خواب بيدار شدم.هوا كاملا روشن بود. پدر گفت عليرضا آقاي خميني مرد! گفتم يعني چي؟ گفت ديشب كه مادرت زنگ زد كه توي اخبار التماس دعا از مردم خواستن، من بعد مطب رفتم بيمارستان. اونجا كه رسيدم، ديدم ايرج داره از بيمارستان مياد بيرون. گفتم چه خبر؟ گفت تموم شد. رفتم تو. حاج احمد آقا بالا سر امام نشسته بود و ناله ميكرد. خانم و دخترهاش هم اين طرف اتاق نشسته بودند. آقاي خامنه اي بيرون اتاق ايستاده بود، موسوي پشت سرش. كروبي رو كه از حال رفته بود، نشونده بودن روي صندلي داشتن بهش آب قند ميدادن. بقيه همه پراكنده. گفتم ميتونم برم تو؟ هاشمي گفت نه دكتر. فعلا خانوادشون تو هستن. يه خورده صبر كنيد. يه يك ساعتي گذشت. حاج احمد آقا اومد بيرون. به آقاي خامنه اي گفت حالا بايد چي كار كرد؟ آقاي خامنه اي گفت امشب تصميم ميگيريم. بعد همه آقايون رو جمع كرد توي يه اتاق ديگه براي تصميم گيري. موسوي گفت دولت يك هفته تعطيل عمومي و 40 روز هم عزاي عمومي اعلام ميكنه. محمد هاشمي گفت راديو فقط قرآن پخش ميكنه و ساعت 7 صبح اعلام ميكنيم.
ساعت 12 شب شده بود. حاج احمد آقا گقت خانم والده ميگن كه جسد رو از اينجا ببرين چون مردم ميخوان براي وداع بيان، اينجا خوب نيست. هاشمي گفت توي مصلا چطوره؟ موسوي گفت من درستش ميكنم.
جسد رو گرفتيم، تشيع كرديم، حاج احمد آقا غسلش داد و بعد باز زير جسد رو گرفتيم و برديم توي آمبولانس. آقاي خامنه اي اونوقت گفت كه دكتر خيلي زحمت كشيدي، ممنون. شما ديگه ميتونيد بريد. بعد من و ايرج با هم اومديم بيرون و منم الان رسيدم خونه.
------------------
14 سال از اون روز ميگذره. 14سال پيش همه به خاطر رفتن رهبرشون ناراحت شدن. توي اين 14 سال چه گذشت؟ ايا الان هم همه همونقدر امامشون رو دوست دارن؟ آيا الان هم همونقدر با رفتن رهبرشون ناراحت ميشن؟ 14 سال مدت زيادي نيست. يك نسل نيست. مردمان 14 سال پيش، مردمان امروز هم هستند. پس چه اتفاقي توي اين 14 سال افتاد؟
ساعت 12 شب شده بود. حاج احمد آقا گقت خانم والده ميگن كه جسد رو از اينجا ببرين چون مردم ميخوان براي وداع بيان، اينجا خوب نيست. هاشمي گفت توي مصلا چطوره؟ موسوي گفت من درستش ميكنم.
جسد رو گرفتيم، تشيع كرديم، حاج احمد آقا غسلش داد و بعد باز زير جسد رو گرفتيم و برديم توي آمبولانس. آقاي خامنه اي اونوقت گفت كه دكتر خيلي زحمت كشيدي، ممنون. شما ديگه ميتونيد بريد. بعد من و ايرج با هم اومديم بيرون و منم الان رسيدم خونه.
------------------
14 سال از اون روز ميگذره. 14سال پيش همه به خاطر رفتن رهبرشون ناراحت شدن. توي اين 14 سال چه گذشت؟ ايا الان هم همه همونقدر امامشون رو دوست دارن؟ آيا الان هم همونقدر با رفتن رهبرشون ناراحت ميشن؟ 14 سال مدت زيادي نيست. يك نسل نيست. مردمان 14 سال پيش، مردمان امروز هم هستند. پس چه اتفاقي توي اين 14 سال افتاد؟
2003/06/03
مرد خدا حدود هفتاد و هفت هشت سالشه. تمام عمرشو براي خدمت به خلق به كار برده. توي آلمان مهندسي برق خونده بود. چند دفعه اي از خطر مرگ حتمي نجات پيدا كرده بود. يه دفعه سوار قطار بوده، قطار مي ايسته، فكر ميكنه كه رسيدن به ايستگاه. در قطار رو باز ميكنه و همچين كه پاشو ميذاره روي پله آخر يه قطار ديگه با فاصله نيم متري از جلوش رد ميشه. يك دفعه هم برق 220 ولت ميگيرتش و خيلي اتفاقهاي ديگه. نگاش كه ميكني، صورت آرام و دلپذيري داره. از اوناست كه به موقع براي دفاع از حق ديگران همجين آتيشي ميگيره كه فكر ميكني يك آدم عصبي مزاجه. و البته در عقايدش به قول امروزي ها تساهل و تسامح نيست. دل نترسي داره. دلي كه خاص مردان خداست. از اوناست كه همه كار كرده. از خياطي و آشپزي و باغبوني بگير تا طراحي كارخونه برق و معاونت وزير.
و حالا در سن 78 سالگي، داغ فرزند به دلش نشسته. دختري كه خودش نوه داشت. دختري كه پسرش تازه امسال وارد دانشگاه شد. و دختري كه همسر يك پزشك بود، به دليل بيماري هپاتيت، ظرف كمتراز يكهفته از اين دنيا رفت.
وقتي به اين ماجرا فكر ميكنم، مي بينم خيلي سخته. براي پدر و مادري كه در سن پيري فرزندشون رو از دست بدن. يادمه يه روز يك نفر زنگ زد به مرد خدا. گفت آقا بچه ام بچه ام گم شده. مرد دلداريش داد، نگران نباشيد خانم. پيدا ميشه. همين دو سه روزه پيداش ميشه. چند سالشه؟ زن گفت 27 سال. مرد گفت خب ديگه مرديه. ديگه بچه نيست شما چرا اينقدر نگرانش هستيد؟ بعد يه كم با خودش فكر كرد ديد كه عجب حرفي زده بوده. بچه ي آدم 50 سالش هم بشه بازم بچه ادمه. از فرزندي كه خلع نميشه. و حالا....
خواستم مرثيه اي بنويسم. خواستم چيزي بنويسم كه بگم از دست دادن عزيز، خيلي سخته. ولي دست و دلم به نوشتن نرفت. ديدم هرچي بنويسم، تكرار همه ي چيزاييه كه هر وقت كسي مي ميره، به بازماندگانش ميگن.
سر همتون سلامت
و حالا در سن 78 سالگي، داغ فرزند به دلش نشسته. دختري كه خودش نوه داشت. دختري كه پسرش تازه امسال وارد دانشگاه شد. و دختري كه همسر يك پزشك بود، به دليل بيماري هپاتيت، ظرف كمتراز يكهفته از اين دنيا رفت.
وقتي به اين ماجرا فكر ميكنم، مي بينم خيلي سخته. براي پدر و مادري كه در سن پيري فرزندشون رو از دست بدن. يادمه يه روز يك نفر زنگ زد به مرد خدا. گفت آقا بچه ام بچه ام گم شده. مرد دلداريش داد، نگران نباشيد خانم. پيدا ميشه. همين دو سه روزه پيداش ميشه. چند سالشه؟ زن گفت 27 سال. مرد گفت خب ديگه مرديه. ديگه بچه نيست شما چرا اينقدر نگرانش هستيد؟ بعد يه كم با خودش فكر كرد ديد كه عجب حرفي زده بوده. بچه ي آدم 50 سالش هم بشه بازم بچه ادمه. از فرزندي كه خلع نميشه. و حالا....
خواستم مرثيه اي بنويسم. خواستم چيزي بنويسم كه بگم از دست دادن عزيز، خيلي سخته. ولي دست و دلم به نوشتن نرفت. ديدم هرچي بنويسم، تكرار همه ي چيزاييه كه هر وقت كسي مي ميره، به بازماندگانش ميگن.
سر همتون سلامت
2003/06/02
نسل سوخته
اول دبستان كه بودم، يه روز زنگ تفريح دوتا پنجمي امدند و كارت انتظاماتشون رو نشونم دادند و اسمم رو پرسيدن. يه چند لحظه بعد از پاي بلندگو اسمم خونده شد كه برم دفتر. چرا آشغال ميريزي توي حياط؟!! سال دوم، يكي از ناظمهايمان كه براي چند روزي از جبهه اومده بود، بعد از صحبتهاش سر صف، از بچه ها سان ديد. وقتي كه داشتم از جلوش رد ميشدم، دستم رو به نشانه به اميد پيروزي به شكل V بهش نشون دادم، تمام سال بالاييها بهم خنديدند و من به خاطر به هم زدن نظم(لابد از نوع عموميش) به مدت نيم ساعت از كلاس محروم شدم. سال سوم مدرسه ام رو عوض كردم و توي مدرسه جديد غريبه اي بيش نبودم و خب غريبه ها هم مظلومتر از بقيه. سال چهارم به عنوان شاگرد نمونه مدرسه سرصف مدير كلي تعريفمان كرد و بعد ازم خواست كه يه جمله بگم. منم گفتم كه بچه بزرگترها بچه كوچيكترها رو اذيت نكنن. اون روز با شلوار پاره اومدم خونه چون سال پنجميها حسابي به حرفم گوش كرده بودند!!! اون روز يه درسي هم بهم ياد دادند كه هروقت پنجمي شدي تلافي كن. پنجمي كه شديم، تهران موشك بارون شد و مدرسه اي نبود تا تلافي در كار باشه.
سال اول راهنمايي كه بوديم،از بچه سال بالاييها كتك ميخورديم، زور بهمون ميگفتن. سال دوم راهنمايي كه رفتيم، به خاطر كمبود جا، سال اوليها رو انداختند بعدازظهر؛ براي همين باز ما بچه تر بوديم و سال سوميها كتكمون ميزدند و زور ميگفتن. سال سومي كه شديم، گفتن كه شما بزرگ مدرسه ايد و بايد الگو باشين ما هم مثل بچه ي آدم گفتيم چشم.
وارد دبيرستان كه شديم، سال چهارميها، سيگار به لب سر كوچه وايميستادن، يه چند تا متلك بارمون ميكردن و تا عقده دلشون خالي نميشد ولمون نميكردن. سالهاي بعد هم همينگونه گذشت. پياز داغش يه خورده كم و زياد شد، ولي در اصل ماجرا فرقي نكرد.
--------------
روز يك:
بهش ميگم من تنهام. نميشه بياي خونه؟ ميگه چرا. ميخواي همين الان بيام؟ ميگم نه. ولي ديگه هشت خونه باش.
ساعت 10 مياد. ميگه ميبخشي منو؟ ميگم مساله بخشيدن نيست مساله اينه كه فقط خودت رو ميبيني.ميگه آخه خيلي ناراحت بود مجبور شدم بمونم به خدا بهم خوش نميگذشت.
فرداي روز يك:
ساعت 11و ربع شب. بهش ميگم تا كي پاي اينترنت ميخواي بموني؟ من كار دارم. ميدوني كه من كارم با اينترنته. نميخواي بخوابي؟ ميگه سه ربع ديگه پا ميشم. ميگم يعني من برم بخوابم بعد كه بيدار شدم خيالم راحت باشه كه تو ديگه با كامپيتور كاري نداري؟ ميگه آره.
---------------
من جزو نسل سوخته ام. كوچيكتر احترام نگه نميداره و بزرگتر حق خودش ميدونه هر چي كه ميخواد بگه و هردو فقط خود را مي بينن. انگاري كه اين نسل اصلا وجود نداره. من همون نسل سوخته ام كه به خاطر نسل بعد وقبل خودم، براي اينكه كار خودم رو انجام بدم، يا اصلا ميخواي اينطوري فرض كن، براي اينكه تفريح كنم، بايد نصف شب بيدار شم. بكن. چشم. نكن. چشم. بپوش. چشم. نپوش. چشم. برو. چشم. نرو. چشم. بايد به حرف بزرگتر گوش كنم چون بزرگتره و به كوچيكتر بگم چشم چون پيش خودم ميگم من كه تفريحي نكردم؛ من كه خيري نديدم. بذار اين نسل لااقل كيفش رو بكنه. من همون نسل سوخته ام كه نسل بعد سوارمه و نسل قبل شلاقم ميزنه كه هي برو. كجا؟ برو مملكتت رو بساز.
كي از نسل سوخته انتظار ساختن كشور رو داره؟ انتظار فرداي بهتر؟ سال چندم بوديم كه توي كتابمون نوشته بود ايران خويش را كنيم آباد؟
اول دبستان كه بودم، يه روز زنگ تفريح دوتا پنجمي امدند و كارت انتظاماتشون رو نشونم دادند و اسمم رو پرسيدن. يه چند لحظه بعد از پاي بلندگو اسمم خونده شد كه برم دفتر. چرا آشغال ميريزي توي حياط؟!! سال دوم، يكي از ناظمهايمان كه براي چند روزي از جبهه اومده بود، بعد از صحبتهاش سر صف، از بچه ها سان ديد. وقتي كه داشتم از جلوش رد ميشدم، دستم رو به نشانه به اميد پيروزي به شكل V بهش نشون دادم، تمام سال بالاييها بهم خنديدند و من به خاطر به هم زدن نظم(لابد از نوع عموميش) به مدت نيم ساعت از كلاس محروم شدم. سال سوم مدرسه ام رو عوض كردم و توي مدرسه جديد غريبه اي بيش نبودم و خب غريبه ها هم مظلومتر از بقيه. سال چهارم به عنوان شاگرد نمونه مدرسه سرصف مدير كلي تعريفمان كرد و بعد ازم خواست كه يه جمله بگم. منم گفتم كه بچه بزرگترها بچه كوچيكترها رو اذيت نكنن. اون روز با شلوار پاره اومدم خونه چون سال پنجميها حسابي به حرفم گوش كرده بودند!!! اون روز يه درسي هم بهم ياد دادند كه هروقت پنجمي شدي تلافي كن. پنجمي كه شديم، تهران موشك بارون شد و مدرسه اي نبود تا تلافي در كار باشه.
سال اول راهنمايي كه بوديم،از بچه سال بالاييها كتك ميخورديم، زور بهمون ميگفتن. سال دوم راهنمايي كه رفتيم، به خاطر كمبود جا، سال اوليها رو انداختند بعدازظهر؛ براي همين باز ما بچه تر بوديم و سال سوميها كتكمون ميزدند و زور ميگفتن. سال سومي كه شديم، گفتن كه شما بزرگ مدرسه ايد و بايد الگو باشين ما هم مثل بچه ي آدم گفتيم چشم.
وارد دبيرستان كه شديم، سال چهارميها، سيگار به لب سر كوچه وايميستادن، يه چند تا متلك بارمون ميكردن و تا عقده دلشون خالي نميشد ولمون نميكردن. سالهاي بعد هم همينگونه گذشت. پياز داغش يه خورده كم و زياد شد، ولي در اصل ماجرا فرقي نكرد.
--------------
روز يك:
بهش ميگم من تنهام. نميشه بياي خونه؟ ميگه چرا. ميخواي همين الان بيام؟ ميگم نه. ولي ديگه هشت خونه باش.
ساعت 10 مياد. ميگه ميبخشي منو؟ ميگم مساله بخشيدن نيست مساله اينه كه فقط خودت رو ميبيني.ميگه آخه خيلي ناراحت بود مجبور شدم بمونم به خدا بهم خوش نميگذشت.
فرداي روز يك:
ساعت 11و ربع شب. بهش ميگم تا كي پاي اينترنت ميخواي بموني؟ من كار دارم. ميدوني كه من كارم با اينترنته. نميخواي بخوابي؟ ميگه سه ربع ديگه پا ميشم. ميگم يعني من برم بخوابم بعد كه بيدار شدم خيالم راحت باشه كه تو ديگه با كامپيتور كاري نداري؟ ميگه آره.
---------------
من جزو نسل سوخته ام. كوچيكتر احترام نگه نميداره و بزرگتر حق خودش ميدونه هر چي كه ميخواد بگه و هردو فقط خود را مي بينن. انگاري كه اين نسل اصلا وجود نداره. من همون نسل سوخته ام كه به خاطر نسل بعد وقبل خودم، براي اينكه كار خودم رو انجام بدم، يا اصلا ميخواي اينطوري فرض كن، براي اينكه تفريح كنم، بايد نصف شب بيدار شم. بكن. چشم. نكن. چشم. بپوش. چشم. نپوش. چشم. برو. چشم. نرو. چشم. بايد به حرف بزرگتر گوش كنم چون بزرگتره و به كوچيكتر بگم چشم چون پيش خودم ميگم من كه تفريحي نكردم؛ من كه خيري نديدم. بذار اين نسل لااقل كيفش رو بكنه. من همون نسل سوخته ام كه نسل بعد سوارمه و نسل قبل شلاقم ميزنه كه هي برو. كجا؟ برو مملكتت رو بساز.
كي از نسل سوخته انتظار ساختن كشور رو داره؟ انتظار فرداي بهتر؟ سال چندم بوديم كه توي كتابمون نوشته بود ايران خويش را كنيم آباد؟
2003/06/01
2003/05/31
سلام
والا اتفاق خاصي نيوفتاده بود. فقط ديروز اين كنتور ما يه دفعه يه 900 تايي رفت بالا!! گفتم ببينم شما ها هيچ فهميدين كه چه خبر بوده يه نه. همين. خدا پدر اون كساني رو كه باعث شدند اين حاجاقاي فقير بي چيز حقير بره توجمع 10 سايت برتر پُر بيننده ي سايتهاي فارسي بيامرزه.
خب اين هم از جواب سوال هفته.
اما مطلب بعدي اينكه آقا ما توي دوتا وبلاگ چيز مينويسيما !! اگر اومدين ديدين كه اينجا چيزي ننوشتيم يه سري هم به اينجا بزنين. خدا رو چه ديدين شايد اونجا هم يه مطلبي نوشته بوده باشيم.
بعد ديگه جونم واستون بگه كه ما يه روزي رفتيم اينجا. بعد براي مطلب 28 مي، يه نظر داديم. خلاصه نظراتي كه اين عاليجنابان در اينجا براي پست 8خرداد من نوشته بودند، در واقع جواب اون نظري بود كه من در اينجا براشون نوشته بودم.
خلاصه آقا اگر گرفتي كه چي نوشتم، به بغل دستيت هم بگو كه اونم بفهمه!!
والا اتفاق خاصي نيوفتاده بود. فقط ديروز اين كنتور ما يه دفعه يه 900 تايي رفت بالا!! گفتم ببينم شما ها هيچ فهميدين كه چه خبر بوده يه نه. همين. خدا پدر اون كساني رو كه باعث شدند اين حاجاقاي فقير بي چيز حقير بره توجمع 10 سايت برتر پُر بيننده ي سايتهاي فارسي بيامرزه.
خب اين هم از جواب سوال هفته.
اما مطلب بعدي اينكه آقا ما توي دوتا وبلاگ چيز مينويسيما !! اگر اومدين ديدين كه اينجا چيزي ننوشتيم يه سري هم به اينجا بزنين. خدا رو چه ديدين شايد اونجا هم يه مطلبي نوشته بوده باشيم.
بعد ديگه جونم واستون بگه كه ما يه روزي رفتيم اينجا. بعد براي مطلب 28 مي، يه نظر داديم. خلاصه نظراتي كه اين عاليجنابان در اينجا براي پست 8خرداد من نوشته بودند، در واقع جواب اون نظري بود كه من در اينجا براشون نوشته بودم.
خلاصه آقا اگر گرفتي كه چي نوشتم، به بغل دستيت هم بگو كه اونم بفهمه!!
2003/05/29
سلام
اصلا" به نظر شما فينالي كه توش رئال مادريد نباشه، ديدن داره؟ حالا به فرض كه بگيم بابا بالاخره فينالي گفتن. برگ چغندر كه نيست. اوكي. قبول. حالا فينالي كه توي 120 دقيقه 0-0 شه اونم ديدن داره؟ من كه ديگه بقيشون نديدم. گفتم بيام پاي پي سي اينجوري بيشتر حال ميكنم به خدا. آخه ميدونين؟ بعد بازي رئال ومنچستر، ديگه ديدن هيچ بازي برام جذاب نيست. آخرين باري كه اينقدر لذت برده بودم، بازي انگليس آرژانتين بود.
يادش بخير. جام 86 مكزيك بود( چقدر زود گذشت. انگار نه انگار كه 17 سال گذشت) ، خلاصه نصف شب بود و جو بازيها هم من رو گرفته بود. همچين تا نيمه هاي شب نشسته بودم پاي تماشا كه نگو. پدر از خواب بيدار شد. گفت كه عليرضا نخوابيدي؟ گفتم نه. گفت بازي كيو كيه؟ گفتم مكزيك و كره. توي همين بحثها بوديم كه يه دفعه ميشل پلاتيني (كاپيتان اون موقع فرانسه) گل زد!!!
اصلا" به نظر شما فينالي كه توش رئال مادريد نباشه، ديدن داره؟ حالا به فرض كه بگيم بابا بالاخره فينالي گفتن. برگ چغندر كه نيست. اوكي. قبول. حالا فينالي كه توي 120 دقيقه 0-0 شه اونم ديدن داره؟ من كه ديگه بقيشون نديدم. گفتم بيام پاي پي سي اينجوري بيشتر حال ميكنم به خدا. آخه ميدونين؟ بعد بازي رئال ومنچستر، ديگه ديدن هيچ بازي برام جذاب نيست. آخرين باري كه اينقدر لذت برده بودم، بازي انگليس آرژانتين بود.
يادش بخير. جام 86 مكزيك بود( چقدر زود گذشت. انگار نه انگار كه 17 سال گذشت) ، خلاصه نصف شب بود و جو بازيها هم من رو گرفته بود. همچين تا نيمه هاي شب نشسته بودم پاي تماشا كه نگو. پدر از خواب بيدار شد. گفت كه عليرضا نخوابيدي؟ گفتم نه. گفت بازي كيو كيه؟ گفتم مكزيك و كره. توي همين بحثها بوديم كه يه دفعه ميشل پلاتيني (كاپيتان اون موقع فرانسه) گل زد!!!
2003/05/28
سلام
بعضي موقعها خيلي دلم ميخواد يكي نازم رو بكشه!! بهم بگه كه عليرضا گيلاس بخور!! آخه ميدونيد ما يه پسر خاله ديگه داريم كه وقتي كه 4-3 سالش بود، يه روز با مادر بزرگش ميره خونه داييش. ولي چون كسي خونه نبوده، زود برميگردن. وقتي كه برميگردن، خاله اش داشته گيلاس ميخورده، ميگه آقا سامي جون كجا بودي؟ ميگه رفته بوديم خونه دايي. ميگه خب چطور بود؟ ميگه خيلي خوب بود. زن دايي منُ بغل كرد و گفت آقا سامي گيلاس بخور!!!!
بعضي موقعها خيلي دلم ميخواد يكي نازم رو بكشه!! بهم بگه كه عليرضا گيلاس بخور!! آخه ميدونيد ما يه پسر خاله ديگه داريم كه وقتي كه 4-3 سالش بود، يه روز با مادر بزرگش ميره خونه داييش. ولي چون كسي خونه نبوده، زود برميگردن. وقتي كه برميگردن، خاله اش داشته گيلاس ميخورده، ميگه آقا سامي جون كجا بودي؟ ميگه رفته بوديم خونه دايي. ميگه خب چطور بود؟ ميگه خيلي خوب بود. زن دايي منُ بغل كرد و گفت آقا سامي گيلاس بخور!!!!
2003/05/27
سلام
يكي از خوبي هاي عوض شدن تاريخ در ساعت 12 نيمه شب اينه كه ادم ميتونه كلك رشتي بزنه (راستي چرا ميگن كلك رشتي؟ نميگن كلك مثلا بندرعباسي؟ يا همين تهران خودمون كه تازه پايتخت هم هست!!) و ساعت 1 نصف شب مطلبشو پست كنه. به حساب اينكه هر روز داره مينويسه!!
دو سه روز پيش از باربارا تاكمن نوشتم. نوشتم كه عمل نابخردانه عمليست كه در زمان خودِ حاكمان، سياستي ناقض غرض باشه. يعني اينكه حاكم يك هدف و غرضي داشته باشه بعد عملي انجام بده كه ناقض اين هدف باشه. شرط دومي كه خانم تاكمن بيان ميكنه اينه كه در همان زماني كه اين عمل در حال انجام است، كساني باشند كه تذكر دهند، انتقاد كنند و نقض غرض بودن عمل رو گوشزد نمايند. توي كل اين كتاب سير نابخردي، بيان ميشه كه هر حكومت و حاكمي كه نابخردانه عمل كرد، سرنگون شد و شايد به خاطر همين اسم كتاب سير نابخرديست.
حالا به نظر شما حكومت ليبي با توجه به اين دو شرط، سير نابخردي خودش رو طي نميكنه؟ يعني فكر نميكنيد كه اين 2 شرطي كه نوشتم، در ليبي هم وجود داره؟
ما يه استاد داريم كه هميشه از خاطراتش در دادگستري ليبي ميگه. از شباهتهاش با دادگستري خودمون ( مثلا اونا هم شعبه 1410 دارن) و تفاوتهاش. در كل دادگستري ما از ليبي بهتره. قضات اونا شريف نيستند. مال ما با سوادتر از اونان. قوه قضاييه ما درسته كه يه موقعي خرابه اي بود. ولي مال اونا هنوز همون خرابه مونده كه شايد بدتر هم شده باشه.
به اميد روزي بهتر چه در ليبي چه در بقيه جاها !!!
يكي از خوبي هاي عوض شدن تاريخ در ساعت 12 نيمه شب اينه كه ادم ميتونه كلك رشتي بزنه (راستي چرا ميگن كلك رشتي؟ نميگن كلك مثلا بندرعباسي؟ يا همين تهران خودمون كه تازه پايتخت هم هست!!) و ساعت 1 نصف شب مطلبشو پست كنه. به حساب اينكه هر روز داره مينويسه!!
دو سه روز پيش از باربارا تاكمن نوشتم. نوشتم كه عمل نابخردانه عمليست كه در زمان خودِ حاكمان، سياستي ناقض غرض باشه. يعني اينكه حاكم يك هدف و غرضي داشته باشه بعد عملي انجام بده كه ناقض اين هدف باشه. شرط دومي كه خانم تاكمن بيان ميكنه اينه كه در همان زماني كه اين عمل در حال انجام است، كساني باشند كه تذكر دهند، انتقاد كنند و نقض غرض بودن عمل رو گوشزد نمايند. توي كل اين كتاب سير نابخردي، بيان ميشه كه هر حكومت و حاكمي كه نابخردانه عمل كرد، سرنگون شد و شايد به خاطر همين اسم كتاب سير نابخرديست.
حالا به نظر شما حكومت ليبي با توجه به اين دو شرط، سير نابخردي خودش رو طي نميكنه؟ يعني فكر نميكنيد كه اين 2 شرطي كه نوشتم، در ليبي هم وجود داره؟
ما يه استاد داريم كه هميشه از خاطراتش در دادگستري ليبي ميگه. از شباهتهاش با دادگستري خودمون ( مثلا اونا هم شعبه 1410 دارن) و تفاوتهاش. در كل دادگستري ما از ليبي بهتره. قضات اونا شريف نيستند. مال ما با سوادتر از اونان. قوه قضاييه ما درسته كه يه موقعي خرابه اي بود. ولي مال اونا هنوز همون خرابه مونده كه شايد بدتر هم شده باشه.
به اميد روزي بهتر چه در ليبي چه در بقيه جاها !!!
2003/05/26
سلام
هرروز نوشتن خيلي سخته انگاري. هميشه دلم ميخواسته كه يه دستگاهي بود هر چيزي رو كه در طول روز مياد توي ذهنم، خودش برداره و بنويسه. الان هم كساني كه توي كانادا و امريكا هستند، بلاگر يه امكاني بهشون ميده كه با تلفن زنگ ميزنن به سرور بلاگر متنشون رو براش ميخونن و اونهم ميذاره توي وبلاگشون. آخ كه نميدونين چه آهي كشيدم. اون زمانها كه بچه تر بودم، مادرم طبق اصل " قربون دست و پاي بلوريت" ميگفت كه عليرضا تو كه اين همه قشنگ مينويسي، چرا سعي نميكني كه نويسنده بشي؟ و من همه همون حرفي زدم كه الان گفتم. اي كاش چيزايي كه توي ذهنم بود خود به خود نوشته ميشدند. آخه ميدونين از بس توي اين ذهنم مطلبه كه نميدونم كدومش رو بنويسم. و اگه هم يكي رو انتخاب كنم، نه كه حاجاقام و آخوند زاده، همچين ميرم بالا منبر كه نگو!!
خب چي داشتم ميگفتم؟ آهان. آره خلاصه اينكه ميخواستم بگم كه من امروز هم خيلي خستم هم چيزي براي نوشتن ندارم. اينه كه يه امروز رو ببخشين كه چيزي ننوشتم!! حالا اينا چيَن كه من بالا نوشتم اونش رو ديگه برو از بابات بپرس!! اخه ما يه پسر خاله داريم كه الان 31 سالشه. اين آقا اون زمونا كه 3-4 سالش بود، يه روز خالش داشت جدول حل ميكرد. سيروس خان ما رفت پيش خالش كه خاله هر چي سوال داري بپرس كه من بهت جواب بدم!! خاله ما هم شروع ميكنه از خودش سوالاي آسون در اوردن و ازش ميپرسه. كه مثلا امروز چند شنبه است و غذايي كه در بين روز ساعت 12 ميخوريم چه نام دارد و خلاصه از اين سولا كه يه بچه ي 4-3 ساله بلد باشه جواب بده. بعد خاله ازش ميپرسه كه مهره اي است در شطرنج كه فقط مستقيم ميرود. سيروس يه كم فكر ميكنه بعدش ميگه : نميدونم. اينو ديگه برو از بابات بپرس!!!
هرروز نوشتن خيلي سخته انگاري. هميشه دلم ميخواسته كه يه دستگاهي بود هر چيزي رو كه در طول روز مياد توي ذهنم، خودش برداره و بنويسه. الان هم كساني كه توي كانادا و امريكا هستند، بلاگر يه امكاني بهشون ميده كه با تلفن زنگ ميزنن به سرور بلاگر متنشون رو براش ميخونن و اونهم ميذاره توي وبلاگشون. آخ كه نميدونين چه آهي كشيدم. اون زمانها كه بچه تر بودم، مادرم طبق اصل " قربون دست و پاي بلوريت" ميگفت كه عليرضا تو كه اين همه قشنگ مينويسي، چرا سعي نميكني كه نويسنده بشي؟ و من همه همون حرفي زدم كه الان گفتم. اي كاش چيزايي كه توي ذهنم بود خود به خود نوشته ميشدند. آخه ميدونين از بس توي اين ذهنم مطلبه كه نميدونم كدومش رو بنويسم. و اگه هم يكي رو انتخاب كنم، نه كه حاجاقام و آخوند زاده، همچين ميرم بالا منبر كه نگو!!
خب چي داشتم ميگفتم؟ آهان. آره خلاصه اينكه ميخواستم بگم كه من امروز هم خيلي خستم هم چيزي براي نوشتن ندارم. اينه كه يه امروز رو ببخشين كه چيزي ننوشتم!! حالا اينا چيَن كه من بالا نوشتم اونش رو ديگه برو از بابات بپرس!! اخه ما يه پسر خاله داريم كه الان 31 سالشه. اين آقا اون زمونا كه 3-4 سالش بود، يه روز خالش داشت جدول حل ميكرد. سيروس خان ما رفت پيش خالش كه خاله هر چي سوال داري بپرس كه من بهت جواب بدم!! خاله ما هم شروع ميكنه از خودش سوالاي آسون در اوردن و ازش ميپرسه. كه مثلا امروز چند شنبه است و غذايي كه در بين روز ساعت 12 ميخوريم چه نام دارد و خلاصه از اين سولا كه يه بچه ي 4-3 ساله بلد باشه جواب بده. بعد خاله ازش ميپرسه كه مهره اي است در شطرنج كه فقط مستقيم ميرود. سيروس يه كم فكر ميكنه بعدش ميگه : نميدونم. اينو ديگه برو از بابات بپرس!!!
سلام
پيش خودم گفته بودم كه هر روز اينجا مطلب بنويسم. امروز كه چهارم خرداد بود و من همش بيرون از خونه بودم. خسته و كوفته كه رسيدم خونه، گفتم تا ساعت 12 نشده بذار يه چيزي توي اين وبلاگ بذارم كه عهد خودم نشكنه. ولي بلاگر باهام همراهي نكرد. دو سه مرتبه خواستم برم توي بلاگر ولي نتونستم. احتمالا سرورشون يه چند دقيقه اي خاموش بوده. بعد كه رفتم شام بخورم و لباسام رو عوض كنم و ... ديگه يادم رفت كه تا الان كه به ساعت نگاه كردم ديدم 5 دقيقه مونده به 12. تا كامپيوتر رو روشن كنم و ويندوز بياد بالا و به اينترنت كانكت بشم،ساعت از 12 گذشت و حالا احتمالا شما به جاي تاريخ 4خرداد، اين بالا 5 خرداد رو مي بينين.
امروز پدر ميگفت كه عليرضا قربون دستت اين كولر رو درست نميكني؟ گفتم چرا فردا يه خورده وقت دارم ميرم بالا پشت بوم. بعد يادم افتاد كه پارسال يه مطلبي نوشته بودم كه توش از كولر درست كردن و اين حرفها هم نوشته بودم (احتمالا كساني كه از پارسال خواننده وبلاگ من هستند، يادشونه). گفتم اين وبلاگ نويسي هم چيزه خوبيه ها. آدم ميتونه بفهمه كه پارسال كي هوا گرم شد و خلاصه از لحاظ تاريخي و امارگيري چيز خيلي جالب توجه ايه!!
اشاره: الان اومدم توي وبلاگم، ديدم اِ چه خوب. تاريخ هنوز همون 4خرداده. پس هنوز ما زير قولمون نزديم!!!
پيش خودم گفته بودم كه هر روز اينجا مطلب بنويسم. امروز كه چهارم خرداد بود و من همش بيرون از خونه بودم. خسته و كوفته كه رسيدم خونه، گفتم تا ساعت 12 نشده بذار يه چيزي توي اين وبلاگ بذارم كه عهد خودم نشكنه. ولي بلاگر باهام همراهي نكرد. دو سه مرتبه خواستم برم توي بلاگر ولي نتونستم. احتمالا سرورشون يه چند دقيقه اي خاموش بوده. بعد كه رفتم شام بخورم و لباسام رو عوض كنم و ... ديگه يادم رفت كه تا الان كه به ساعت نگاه كردم ديدم 5 دقيقه مونده به 12. تا كامپيوتر رو روشن كنم و ويندوز بياد بالا و به اينترنت كانكت بشم،ساعت از 12 گذشت و حالا احتمالا شما به جاي تاريخ 4خرداد، اين بالا 5 خرداد رو مي بينين.
امروز پدر ميگفت كه عليرضا قربون دستت اين كولر رو درست نميكني؟ گفتم چرا فردا يه خورده وقت دارم ميرم بالا پشت بوم. بعد يادم افتاد كه پارسال يه مطلبي نوشته بودم كه توش از كولر درست كردن و اين حرفها هم نوشته بودم (احتمالا كساني كه از پارسال خواننده وبلاگ من هستند، يادشونه). گفتم اين وبلاگ نويسي هم چيزه خوبيه ها. آدم ميتونه بفهمه كه پارسال كي هوا گرم شد و خلاصه از لحاظ تاريخي و امارگيري چيز خيلي جالب توجه ايه!!
اشاره: الان اومدم توي وبلاگم، ديدم اِ چه خوب. تاريخ هنوز همون 4خرداده. پس هنوز ما زير قولمون نزديم!!!
2003/05/24
- بابا ! ديروز چرا زود اومدي خونه و شيريني دادي و همش خوشحال بودي و ميخنديدي؟ ( آخه پدر هميشه شب ميومد خونه ولي 21 سال پيش حدود ظهر بود كه اومد)
- اخه ديروز خرمشهر آزاد شد.
- پس به خاطر همينه كه امروز همش گريه ميكني؟
- نه. ديروز عموت شهيد شد.
****
ياد و خاطره همه كساني كه توي 8 سال بي هيچ چشمداشتي از وطن دفاع كردن، بخصوص كساني كه حماسه اي چون 3خرداد 61 رو آفريدند، گرامي باد.
- اخه ديروز خرمشهر آزاد شد.
- پس به خاطر همينه كه امروز همش گريه ميكني؟
- نه. ديروز عموت شهيد شد.
****
ياد و خاطره همه كساني كه توي 8 سال بي هيچ چشمداشتي از وطن دفاع كردن، بخصوص كساني كه حماسه اي چون 3خرداد 61 رو آفريدند، گرامي باد.
2003/05/23
سلام
امروز دوم خرداد بود. 6 سال پيش در چنين روزي كه اتفاقا" مثل امروز جمعه هم بود، حدود 90 درصد از كساني ميتونستن راي بدن، توي انتخابات شركت كردن. اون زمان ميگفتن كه راي به خاتمي نه بود به يك عده اي كه توي حاكميت بودن. دوسه روز قبل از انتخابات، والده كه در دانشگاه تدريس ميكرد، سر كلاس به بچه ها گفت كه برين راي بدين. اونا گفتن كه نميديم چون راي هاي ما رو برميدارن تقلب ميكنن به نفع رقيب. مادر من گفت باشه اشكال نداره. اگه همه ما بريم راي بديم، اونا حتي اگه هم تقلب كنن، باز ميفهمن كه چقدر موافق دارن و چقدر مخالف و همين براي ما كافيه.
حالا 6 سال از اون روز ميگذره. توي اين مدت خيلي ها از رايي كه دادن پشيمون شدن. راستش به نظرمن هم خاتمي نتونست با انتظارات مردم بالا بياد. مردم توقعاتشون و انتظاراتشون رفت بالا ولي خاتمي همون خاتمي 6 سال پيش موند يا لااقل از مردم عقب موند. ولي اين دليل نميشه كه از رايي كه داديم پشيمون بشيم. به نظر من كاري كه ملت ايران 6سال پيش انجام داد، بهترين كاري بود كه اون مموقع ميتونست انجام بده. همونطور كه اسفند ماه امسال با شركت نكردن توي انتخابات، بهترين كار رو انجام داد.
باربارا تاكمن، مورخ معاصر- متوفي به سال 1989، كتابي داره به نام سير نابخردي. من خودم اين كتاب رو هيج وقت تا آخر نخوندم ولي فصل اول اونو كه در واقع مقدمه كتاب هم هست، بارها و بارها خوندم. خانم تاكمن براي نابخردانه خوندن سياست حاكمان 3 شرط ذكر ميكنه كه اوليش و به نظر من مهمترينش اينه كه اون سياست، حتي در زمان خودِ حاكمان، سياستي ناقض غرض باشه چون هر سياستي بر حسب آداب و رسوم زمان خود اتخاذ ميگردد و هيج چيز نامنصفانه تر از اين نيست كه درباره گذشتگان با انديشه هاي كنوني داوري كنيم و براي احتراز از داوري بر مبناي ارزشهاي امروزين، بايد طرز فكر آن زمان را دريابيم. و من اعتقاد راسخ دارم كه اگه به گذشته برگرديم، ميبينيم كه راي 6 سال پيش، نه تنها نابخردانه نبود، بهترين عملي بود كه ملت ايران انجام داد.
امروز دوم خرداد بود. 6 سال پيش در چنين روزي كه اتفاقا" مثل امروز جمعه هم بود، حدود 90 درصد از كساني ميتونستن راي بدن، توي انتخابات شركت كردن. اون زمان ميگفتن كه راي به خاتمي نه بود به يك عده اي كه توي حاكميت بودن. دوسه روز قبل از انتخابات، والده كه در دانشگاه تدريس ميكرد، سر كلاس به بچه ها گفت كه برين راي بدين. اونا گفتن كه نميديم چون راي هاي ما رو برميدارن تقلب ميكنن به نفع رقيب. مادر من گفت باشه اشكال نداره. اگه همه ما بريم راي بديم، اونا حتي اگه هم تقلب كنن، باز ميفهمن كه چقدر موافق دارن و چقدر مخالف و همين براي ما كافيه.
حالا 6 سال از اون روز ميگذره. توي اين مدت خيلي ها از رايي كه دادن پشيمون شدن. راستش به نظرمن هم خاتمي نتونست با انتظارات مردم بالا بياد. مردم توقعاتشون و انتظاراتشون رفت بالا ولي خاتمي همون خاتمي 6 سال پيش موند يا لااقل از مردم عقب موند. ولي اين دليل نميشه كه از رايي كه داديم پشيمون بشيم. به نظر من كاري كه ملت ايران 6سال پيش انجام داد، بهترين كاري بود كه اون مموقع ميتونست انجام بده. همونطور كه اسفند ماه امسال با شركت نكردن توي انتخابات، بهترين كار رو انجام داد.
باربارا تاكمن، مورخ معاصر- متوفي به سال 1989، كتابي داره به نام سير نابخردي. من خودم اين كتاب رو هيج وقت تا آخر نخوندم ولي فصل اول اونو كه در واقع مقدمه كتاب هم هست، بارها و بارها خوندم. خانم تاكمن براي نابخردانه خوندن سياست حاكمان 3 شرط ذكر ميكنه كه اوليش و به نظر من مهمترينش اينه كه اون سياست، حتي در زمان خودِ حاكمان، سياستي ناقض غرض باشه چون هر سياستي بر حسب آداب و رسوم زمان خود اتخاذ ميگردد و هيج چيز نامنصفانه تر از اين نيست كه درباره گذشتگان با انديشه هاي كنوني داوري كنيم و براي احتراز از داوري بر مبناي ارزشهاي امروزين، بايد طرز فكر آن زمان را دريابيم. و من اعتقاد راسخ دارم كه اگه به گذشته برگرديم، ميبينيم كه راي 6 سال پيش، نه تنها نابخردانه نبود، بهترين عملي بود كه ملت ايران انجام داد.
2003/05/22
ارديبهشت : ماهي كه گذشت ولي ارديبهشت نبود
ماه ارديبهشت به نظر من يكي از بهترين ماههاي ساله. آخه هواي اين ماه رو من خيلي دوست دارم! ولي امسال ارديبهشت، اون ماهي نبود كه من هميشه دوسِش داشتم.
اوايل سال نوشته بودم كه امسال اين طور كه بوش مياد سال خوبي ميخواد نباشه. و متاسفانه اين روند بد بودن و خبر بد شنيدن توي اين ماه هم ادامه داشت:(( بدترين خبري كه شنيدم درگذشت دكتر حسين عظيمي بود. هنوز كه هنوزه، نتونستم با اين خبر كنار بيام. هنوز هم وقتي توي ماشين ميشينم، ناخود آگاه ياد وقتي ميفتم كه داشتم راديو گوش ميدادم كه گفت دكتر حسين عظيمي از نوابغ اقتصاد كشور به دليل سرطان دار فاني را وداع گفت. شوكه شده بودم. نميدونستم خوابم؟ بيدارم؟ ........
توي اين ماه چند تا خبر شوكه آور هم شنيدم. درسته كه بعضي هاش بعدا" تكذيب شد و به خير گذشت ولي همون شوك اوليه اش كافي بود كه من بزنه زمين.........
خيلي خستم. بلد هم نيستم مرثيه بنويسم و از بديها بگم. ولي ارديبهشت امسال مثل هميشه نبود. خدا خردادي كه ماه عزاست به خير كنه (اخه خرداد ماه امتحاناست ديگه!!)
ماه ارديبهشت به نظر من يكي از بهترين ماههاي ساله. آخه هواي اين ماه رو من خيلي دوست دارم! ولي امسال ارديبهشت، اون ماهي نبود كه من هميشه دوسِش داشتم.
اوايل سال نوشته بودم كه امسال اين طور كه بوش مياد سال خوبي ميخواد نباشه. و متاسفانه اين روند بد بودن و خبر بد شنيدن توي اين ماه هم ادامه داشت:(( بدترين خبري كه شنيدم درگذشت دكتر حسين عظيمي بود. هنوز كه هنوزه، نتونستم با اين خبر كنار بيام. هنوز هم وقتي توي ماشين ميشينم، ناخود آگاه ياد وقتي ميفتم كه داشتم راديو گوش ميدادم كه گفت دكتر حسين عظيمي از نوابغ اقتصاد كشور به دليل سرطان دار فاني را وداع گفت. شوكه شده بودم. نميدونستم خوابم؟ بيدارم؟ ........
توي اين ماه چند تا خبر شوكه آور هم شنيدم. درسته كه بعضي هاش بعدا" تكذيب شد و به خير گذشت ولي همون شوك اوليه اش كافي بود كه من بزنه زمين.........
خيلي خستم. بلد هم نيستم مرثيه بنويسم و از بديها بگم. ولي ارديبهشت امسال مثل هميشه نبود. خدا خردادي كه ماه عزاست به خير كنه (اخه خرداد ماه امتحاناست ديگه!!)
2003/05/21
2003/05/20
سلام
دو ساعت توي گرما هي دنبال جاي پارك بگردي و بعد از كلي زير لب گفتن به در ديوار وامثال ذالك بالاخره يه جاي پارك پيدا كني كه پاركومتري باشه و تو پول خرد هم نداشته باشي و جنگي بري از روزنامه فروشي يه 100 تومن پول خرد بگيري و بريزي توي دستگاه و بعدش با خيال راحت بري دنبال كارت. وقتي كه برگشتي اولين چيزي كه نگاه كني پاركومتر باشه كه آخيش هنوز يه 4 تومني ازش مونده و تا بياي سوار ماشين بشي ببيني يه برگ جريمه زير برف پاك كنته.
آقا آي سوختم آي سوختم...
دو ساعت توي گرما هي دنبال جاي پارك بگردي و بعد از كلي زير لب گفتن به در ديوار وامثال ذالك بالاخره يه جاي پارك پيدا كني كه پاركومتري باشه و تو پول خرد هم نداشته باشي و جنگي بري از روزنامه فروشي يه 100 تومن پول خرد بگيري و بريزي توي دستگاه و بعدش با خيال راحت بري دنبال كارت. وقتي كه برگشتي اولين چيزي كه نگاه كني پاركومتر باشه كه آخيش هنوز يه 4 تومني ازش مونده و تا بياي سوار ماشين بشي ببيني يه برگ جريمه زير برف پاك كنته.
آقا آي سوختم آي سوختم...
2003/05/19
اومده بود وبلاگم رو خونده بود. از يه صفحه اي هم اومده بود كه چون روي صفحه اش پسوورد گذاشته بود، كسي به جز خودش نميتونست بره توي اون. ميدوني چيه؟ برا اولش نبود كه ميومد. خدا كنه بار آخرش هم نباشه. بعضي ها با رد پا گذاشتن نشون ميدن كه كجا اومدن، بعضي ها هم با پاك كردن رد پاهاشون!
به هر حال مرسي كه اومدي!
به هر حال مرسي كه اومدي!
2003/05/18
2003/05/17
" نشسته بود جلوي تلويزيون داشت پيش خودش فكر مي كرد فردا كه جمعه است تا ظهر راحت ميتونم بخوابم. بعد كه بلند شدم، يه حمومي ميگيرم و يه چيزي هم ميخورم و دست خانم و بچه رو ميگيريم و ميريم ناهار بيرون. بعد بعد از ظهر هم هميخوابم و عصر كه بيدار شدم و فيلم سينمايي رو هم تماشا كردم، 3 نفري بريم بيرون پاركي چيزي....
ساعت حدود 6 صبح جمعه:
- بابا ! بابا! بيدار شو. من جيش دارم.
حميد خان كلي آه و ناله كرد و خرناس كشيد. چشماش رو كه باز كرد مريمش رو ديد. چيه بابا؟ چي ميگي؟
- بابا جيشم ريخت. زود باش ديگه!!
-آخه بابا جان تو ديگه بزرگ شدي. خب برو دستشويي ديگه.
- نه بابا جونم. ميخوام با تو برم.
حميد خان با زور از خواب بيدار شد و دخترش رو برد دستشويي و زودي هم اومد روي تخت كه تا خواب از سرش نپريده بخوابه.
ساعت 7 صبح:
- بابا من گشنمه. من نون و پنير ميخوام!! پا شو ديگه. صُب شده.
ديگه داشت به زمين و زمان فحش ميداد.يه نگاهي به ساعت كرد ديد كه تازه 7 شده. به دخترش گفت كه عزيزم هر وقت كه ساعت 8 شد منو بيدار كن كه برات نون و پنير بدم.
"ساعت 8 يعني كي؟ " ساعت 8 يعني هر وقت كه اين درازه رسيد به اين بالا. " باشه بابا" يه 40 ثانيه كه گذشت مريم با هيجان و عذاب وجدان حميد خان رو بيدار كرد كه "بابا ! بابا! ساعت رفت! بيدار شو بيدار شو!" نه دخترم. اين درازه نه. اين ثانيه شماره . اين يكي درازه. زيرلب اگه شد ما يه روز جمعه رو راحت بخوابيم....
يه نيم ساعتي حميد خان روي تختش هي اين وري شد هي اون وري . ولي خوابش نبرد. دخترش رو نگاه كرد ديد كه ساعت رو گذاشته جلوي خودش و ني ني (عروسكش) و همينطور مشتاقانه دارن نگاش ميكنن. از تخت پاشد. " بابا جونم بخواب هنوز اون درازه نيومده بالا" باشه باباجون اشكال نداره. مگه تو نون و پنير نميخواي؟ " آخه بابا اين كه هنوز نيومده بالا كه" اي بابا . تو هم عجب گيري داديا. بيا كه به ني ني هم نون و پنير بديم. گناه داره بيچاره. اگه زود بهش نون و پنير نديم ناراحت ميشه ها.
حميد خان رفت توي آشپزخونه. كتري رو پر آب كرد گذاشت روي گاز. گاز با اولين كبريت روشن نشد. دومي هم . سومين چوب كبريت قبل از روشن شدن، شكست. چهارمين، مصرف شده بود و پنجمين چوب كبريت اصلا گوگرد نداشت. حميد خان هم همينطور زير لب يه چيزايي ميگفت!! وقتي بالاخره گاز رو روشن كرد، نون رو از فريزر برداشت گذاشت روي گاز تا يخش باز شه. مريم هم همينطور با چشماني گرسنه ولي حاكي از تحسين پدرش رو نگاه ميكرد. بالاخره چايي و صبحانه حاضر شد. دوتايي كه نشستن پاي ميز كه صبحانشون رو بخورن نسرين خانم اومد. صبحانشون رو كه خوردن، نسرين خانم يه كاغذ داد به حميدخان كه " بيا. اي ليست كاراييه كه بايد تا ظهر انجام بدي. لباسا رو توي ماشين ميريزم يه 2ساعت ديگه بايد درشون بياري و پهنشون كني. اتاق تلويزيون هم احتياج به يه جارو برقي حسابي داره ولي حالا كه اونجا رو جارو ميكني، هال رو هم بكن. هوا هم كم كم داره گرم ميشه. يه سري به كولر بزن ببين اگه چيزي كم و كسري داره فردا بخري. براي ناهارتون هم از ديشب غذا مونده كه كافيه . يه خورده هم ظرف هست كه چون كمه نميخواد بذاري توي ماشين خودت بشورشون." ببينم مگه تو امروز چي كار ميخواي بكني؟ " من امروز با دوستام قرار دارم كه بريم كوه"!!
ساعت 2 بعد از ظهر:
نسرين خانم هنوز برنگشته. مريم هم خوابيده. حميدخان هم خسته از كار، رفته توي تخت كه بخوابه كه شترق تق شترق تق. حميدخان هراسون از تخت بلند شد و ديد كه خونه پشتيشون كه دارن بنايي ميكنن، كارگرها كارشون روشروع كردن. رفت پنجره رو بست تا شايد صدا كمتر شه. چشماش كه داشت سنگين ميشد، مريم شروع كرد به گريه كردن. چي شده عزيزم؟ چرا گريه ميكني؟ باباجون خواب بد ديدم. باشه عزيزم اشكال نداره. بيا پيش من بخواب. مريم رو بغل كرد و اورد روي تخت خودش. ولي ديگه خواب به چشماش نميامد تا اينكه يعد يه ساعت بالاخره خوابيد. ساعت تازه از 3 گذشته بود كه زيييييييييينگ در زدند. حميدخان پاشد كيه؟ " حميد باز كن منم." مگه كليد نداري؟ خب لابد ندارم ديگه حالا باز ميكني يا نه؟ نه باز نميكنم مثل اينكه اف اف خراب شده وايسا بيام دم در. و همينطور كه داشت زير لب يه چيزايي به شانس خودش و روز تعطيليش ميگفت، رفت كه در رو براي نسرين خانم باز كنه. "
مهر 1370
ساعت حدود 6 صبح جمعه:
- بابا ! بابا! بيدار شو. من جيش دارم.
حميد خان كلي آه و ناله كرد و خرناس كشيد. چشماش رو كه باز كرد مريمش رو ديد. چيه بابا؟ چي ميگي؟
- بابا جيشم ريخت. زود باش ديگه!!
-آخه بابا جان تو ديگه بزرگ شدي. خب برو دستشويي ديگه.
- نه بابا جونم. ميخوام با تو برم.
حميد خان با زور از خواب بيدار شد و دخترش رو برد دستشويي و زودي هم اومد روي تخت كه تا خواب از سرش نپريده بخوابه.
ساعت 7 صبح:
- بابا من گشنمه. من نون و پنير ميخوام!! پا شو ديگه. صُب شده.
ديگه داشت به زمين و زمان فحش ميداد.يه نگاهي به ساعت كرد ديد كه تازه 7 شده. به دخترش گفت كه عزيزم هر وقت كه ساعت 8 شد منو بيدار كن كه برات نون و پنير بدم.
"ساعت 8 يعني كي؟ " ساعت 8 يعني هر وقت كه اين درازه رسيد به اين بالا. " باشه بابا" يه 40 ثانيه كه گذشت مريم با هيجان و عذاب وجدان حميد خان رو بيدار كرد كه "بابا ! بابا! ساعت رفت! بيدار شو بيدار شو!" نه دخترم. اين درازه نه. اين ثانيه شماره . اين يكي درازه. زيرلب اگه شد ما يه روز جمعه رو راحت بخوابيم....
يه نيم ساعتي حميد خان روي تختش هي اين وري شد هي اون وري . ولي خوابش نبرد. دخترش رو نگاه كرد ديد كه ساعت رو گذاشته جلوي خودش و ني ني (عروسكش) و همينطور مشتاقانه دارن نگاش ميكنن. از تخت پاشد. " بابا جونم بخواب هنوز اون درازه نيومده بالا" باشه باباجون اشكال نداره. مگه تو نون و پنير نميخواي؟ " آخه بابا اين كه هنوز نيومده بالا كه" اي بابا . تو هم عجب گيري داديا. بيا كه به ني ني هم نون و پنير بديم. گناه داره بيچاره. اگه زود بهش نون و پنير نديم ناراحت ميشه ها.
حميد خان رفت توي آشپزخونه. كتري رو پر آب كرد گذاشت روي گاز. گاز با اولين كبريت روشن نشد. دومي هم . سومين چوب كبريت قبل از روشن شدن، شكست. چهارمين، مصرف شده بود و پنجمين چوب كبريت اصلا گوگرد نداشت. حميد خان هم همينطور زير لب يه چيزايي ميگفت!! وقتي بالاخره گاز رو روشن كرد، نون رو از فريزر برداشت گذاشت روي گاز تا يخش باز شه. مريم هم همينطور با چشماني گرسنه ولي حاكي از تحسين پدرش رو نگاه ميكرد. بالاخره چايي و صبحانه حاضر شد. دوتايي كه نشستن پاي ميز كه صبحانشون رو بخورن نسرين خانم اومد. صبحانشون رو كه خوردن، نسرين خانم يه كاغذ داد به حميدخان كه " بيا. اي ليست كاراييه كه بايد تا ظهر انجام بدي. لباسا رو توي ماشين ميريزم يه 2ساعت ديگه بايد درشون بياري و پهنشون كني. اتاق تلويزيون هم احتياج به يه جارو برقي حسابي داره ولي حالا كه اونجا رو جارو ميكني، هال رو هم بكن. هوا هم كم كم داره گرم ميشه. يه سري به كولر بزن ببين اگه چيزي كم و كسري داره فردا بخري. براي ناهارتون هم از ديشب غذا مونده كه كافيه . يه خورده هم ظرف هست كه چون كمه نميخواد بذاري توي ماشين خودت بشورشون." ببينم مگه تو امروز چي كار ميخواي بكني؟ " من امروز با دوستام قرار دارم كه بريم كوه"!!
ساعت 2 بعد از ظهر:
نسرين خانم هنوز برنگشته. مريم هم خوابيده. حميدخان هم خسته از كار، رفته توي تخت كه بخوابه كه شترق تق شترق تق. حميدخان هراسون از تخت بلند شد و ديد كه خونه پشتيشون كه دارن بنايي ميكنن، كارگرها كارشون روشروع كردن. رفت پنجره رو بست تا شايد صدا كمتر شه. چشماش كه داشت سنگين ميشد، مريم شروع كرد به گريه كردن. چي شده عزيزم؟ چرا گريه ميكني؟ باباجون خواب بد ديدم. باشه عزيزم اشكال نداره. بيا پيش من بخواب. مريم رو بغل كرد و اورد روي تخت خودش. ولي ديگه خواب به چشماش نميامد تا اينكه يعد يه ساعت بالاخره خوابيد. ساعت تازه از 3 گذشته بود كه زيييييييييينگ در زدند. حميدخان پاشد كيه؟ " حميد باز كن منم." مگه كليد نداري؟ خب لابد ندارم ديگه حالا باز ميكني يا نه؟ نه باز نميكنم مثل اينكه اف اف خراب شده وايسا بيام دم در. و همينطور كه داشت زير لب يه چيزايي به شانس خودش و روز تعطيليش ميگفت، رفت كه در رو براي نسرين خانم باز كنه. "
مهر 1370
2003/05/16
سلام
درسته كه من خيلي خووووووووب مينويسم!!! ولي اين دليل نميشه كه در روز 2 تا مطلب بنويسم. ولي اين دفعه يه عذر موجه دارم و اونم اينه كه ميخواستم خبر بدم كه افاضات حاجاقا براي اولين بار و در بين نزديك به 3000 سايتي كه از اولين كنتور فارسي استفاده ميكنن، جزو 50 سايت برتر پر بيننده شد!!!
آقا يا خانمي كه خودتو كشتي و به زحمت انداختي و بيش از 100 بار وبلاگ حقير رو امروز خوندي. مرسي!
درسته كه من خيلي خووووووووب مينويسم!!! ولي اين دليل نميشه كه در روز 2 تا مطلب بنويسم. ولي اين دفعه يه عذر موجه دارم و اونم اينه كه ميخواستم خبر بدم كه افاضات حاجاقا براي اولين بار و در بين نزديك به 3000 سايتي كه از اولين كنتور فارسي استفاده ميكنن، جزو 50 سايت برتر پر بيننده شد!!!
آقا يا خانمي كه خودتو كشتي و به زحمت انداختي و بيش از 100 بار وبلاگ حقير رو امروز خوندي. مرسي!
بهش ميگم: مگه تو كار و زندگي نداري؟ هر وقت ميام ميبينم كه پاي اينترنت نشستي و داري وبلاگ اين دختره رو كه كارش شده از صبح تا شب پايه هاي مملكت رو نگه داره و از شب تا صبح هم رزومه ملت رو بخونه، ميخوني. ميگه: آخه عليرضا قشنگ مينويسه. دوسش دارم. ميگم: دِ اگه اين اين كاره بود كه تا حالا پايه هاي مملكت ما كه هيچي كل دنيا محكم شده بود. ميگه: عليرضا تو داري حسودي ميكني. ميگم: ( اينجا لهجم يهو شد مال طرفاي رشت و انزلي) من؟ من ؟ مث سگ!! .... يعني من حسودي ميكنم؟ توبشين وبلاگ شاپرك رو بخون كه يه پارچه خانومه. يا وبلاگ مريم رو كه ممممممممچ.... (همينطور كه نوك 5 انگشت دست راستم رو به هم چسبونده بودم و داشتم ميزدم به لبام يه دفه گفت: اِ؟ چشمم روشن تمام اينايي كه گفتي همشون كه مال جنس لطيف بود. گفتم: لطيف و غير لطيف نداريم خب بذار يكي از مردا بگم. م م م م م م مثلا ..... مثلا مال خودم. اصلا" تو چرا مال خودم رو نميخوني؟ خير سرم يه ساله كه داداشت داره وبلاگ مينويسه ها. كه يك دفعه گفت: نه. خاتون بهتر از تو مينويسه!!
آقا ما يه روزي زيراب يكي رو زديم هيچ نميدونستيم كه طرف مياد جاسوس ميفرسته خونمون. يك عمر داشتم مار تو آستينم پرورش ميدادم. آي ايها الناس . آي هوار. آي ملت. به دادم برسين. حالا ديگه جاسوس دختره مردم شدي ها؟ خيانت. جنايت. جاسوسي. از پشت خنجر زني.
من ميدونم تو. من ميدونم اون. حالا اون از من بهتر مينويسه هان؟ از حالا به بعد استفاده از اينترنت در اين منزل براي جامعه نسوان و بخصوص آنان كه 14 سال دارند، اكيدا" ممنوع ميياشد. وبلاگ مذكوره شديدا" با استفاده از آخرين فناوري، فيلترينگ، دسترسي فقط براي افراد بالاي 14 سال!! مجاز ميباشد.
كه من بد مينويسم.........
آقا ما يه روزي زيراب يكي رو زديم هيچ نميدونستيم كه طرف مياد جاسوس ميفرسته خونمون. يك عمر داشتم مار تو آستينم پرورش ميدادم. آي ايها الناس . آي هوار. آي ملت. به دادم برسين. حالا ديگه جاسوس دختره مردم شدي ها؟ خيانت. جنايت. جاسوسي. از پشت خنجر زني.
من ميدونم تو. من ميدونم اون. حالا اون از من بهتر مينويسه هان؟ از حالا به بعد استفاده از اينترنت در اين منزل براي جامعه نسوان و بخصوص آنان كه 14 سال دارند، اكيدا" ممنوع ميياشد. وبلاگ مذكوره شديدا" با استفاده از آخرين فناوري، فيلترينگ، دسترسي فقط براي افراد بالاي 14 سال!! مجاز ميباشد.
كه من بد مينويسم.........
2003/05/06
نظر به اينكه پشت سر شخص شخيص حاجاقا شايعاتي مبني بر اينكه " فقط بلده كه از مذهب و كنتور فارسي و كامپيوتر و عشق بگه و ديگه هيچي بلد نيست" و براي اينكه به دهان استكبار جهاني كه اينك در كنارمان است، مشتي محكم كوبيده و پوز او را خاكمالي نموده باشيم ونشان دهيم كه نخير اين شخص شخيص حاجاقا يك فردي همه فن حريف است و در تمام موضوعات دستي ودر نوشتن تمام سبكها يد طولايي دارد و بالاخره اينكه موضوع سكس يكي از محبوبترين موضوعات بشريست و تحقيقات ثابت كرده كه بيش 70% استفاده كنندگان از اينترنت به سايتهاي سكسي علاقه اي بس وافر دارند و سايتهاي مذكور هم تعداد بينندگانشان بسي بيشتر از سايرين است، تصميم گرفته شد كه پرده ها دريده شود، سنتها شكسته گردد و بر خلاف عادت مالوف و طريق معروف، از سكس گفته آيد. لذا از خوانندگان محترم و محترمه ي محبوب و محجوبي كه سنشان از 18 سال بيشتر نميباشد، صميمانه تقاضامندم كه اگر داراي شرف انساني هستند، از خواندن اين متن خودداري ورزند. والعاقل يكفيه الاشارة.
سكس از جمله كلمات شگرف و شگفت انگيز است.
دانيم كه بعض لغات، چه از اين ور و چه از اون ور خوانيم، معني دهاد مانند جنگ كه از اون طرفش ميشود گنج كه بسي عزيزتر از اين طرفش است و اين معنا را دهد كه جنگها براي يافتن گنجها انجام ميشود حتي اگر اين گنج سياه رنگ باشد. يا كباب كه بابك شود كه يعني بابك كباب را دوست دارد. يا كوب كه بن مضارع كوبيدن باشد و بوك كه در زبان اجنبي كتاب باشد ويعني كتاب را بايد بر سر كوبيدن كه قدما گفته اند ياسين بر گوش خر خواندن. و خود اين خر البته ماجرايي دارد و آن اينكه نام مهره اي از بازي شطرنج، رخ باشد به دليل اينكه مانند خر فقط ميتواند راست رود و آيد(و نه كند كه در بعضي نسخ آمده است) و پر واضح است كه شطرنج را در زمان نوشيروان عادل به ايران زمين آوردند و بزرگمهر حكيم در ازاي آن، نرد را اختراع نمود و به هند فرستاد. و البته بعض كلمات هم هستند كه به يك صورت نوشته ميشوند حال آنكه سيرتشان متفاوت است مانند شكر كه شيرين است و شُكر كه نعمت افزون يا خِرَد كه برخي خُرد آنرا دارند و برخي هم كه اصلا ندارند يا كند(با فتح ن) كه برخي بسيار كند عمل ميكنند. لغاتي هم هستند كه صورتشان يكيست ولي كمال همنشيني در آنان اثر ميكند و در جوار ديگر لغات سيرت خود را از دست ميدهند مانند خوردن كه هم با زمين آيد و هم با غذا. ولي كلماتي مانند سكس كم پيدا ميشوند كه از هر دو طرف يك معني را دهند و از هردو طرف، هم شيرين باشد و هم نعمت افزون. كلماتي مانند داماد و گرگ و دير كه يا از رو خوشند و از پشت ناخوش يا از هر دو رو ناخوش. حال اين شائبه پيش نيايد كه منظور و مقصود اين است كه گرگ داماد است و يا نعوذ بالله داماد گرگ. كه اين وصله ها بس نايتچسبكند وحاشا و كلا كه مارا بچسبند.
و چون سكس از هر دو طرف خوانده شود، از هردو طرف هم به عمل آيد. كه در ادامه گفته شود.
همانطور كه گفته شد، سكس هم از رو شود و هم از پشت و هريك از اينان را اقسام و انواعي هست كه برخي تا 29 مورد نوشته اند و ما گزيده اي از آنها را آوريم كه مجال كوتاهست و سر اين رشته دراز.
اما متداول ترين نوع سكس در اينجا نشان داده شده است. اين نوع كه از رو هم هست، يكي از خوشترين و در عين حال سهل الوصول ترين سكسهاست.
برخي ديگر از انواع سكس از رو را ميتوانيد در اينجا ببينيد و البته براي هريك هم شرحي نگاشته شده است.
سكسهاي از پشت را هم بدون هيچ شرح و اضافه اي در اينجا ميتوانيد مشاهده كنيد.
سكس از جمله كلمات شگرف و شگفت انگيز است.
دانيم كه بعض لغات، چه از اين ور و چه از اون ور خوانيم، معني دهاد مانند جنگ كه از اون طرفش ميشود گنج كه بسي عزيزتر از اين طرفش است و اين معنا را دهد كه جنگها براي يافتن گنجها انجام ميشود حتي اگر اين گنج سياه رنگ باشد. يا كباب كه بابك شود كه يعني بابك كباب را دوست دارد. يا كوب كه بن مضارع كوبيدن باشد و بوك كه در زبان اجنبي كتاب باشد ويعني كتاب را بايد بر سر كوبيدن كه قدما گفته اند ياسين بر گوش خر خواندن. و خود اين خر البته ماجرايي دارد و آن اينكه نام مهره اي از بازي شطرنج، رخ باشد به دليل اينكه مانند خر فقط ميتواند راست رود و آيد(و نه كند كه در بعضي نسخ آمده است) و پر واضح است كه شطرنج را در زمان نوشيروان عادل به ايران زمين آوردند و بزرگمهر حكيم در ازاي آن، نرد را اختراع نمود و به هند فرستاد. و البته بعض كلمات هم هستند كه به يك صورت نوشته ميشوند حال آنكه سيرتشان متفاوت است مانند شكر كه شيرين است و شُكر كه نعمت افزون يا خِرَد كه برخي خُرد آنرا دارند و برخي هم كه اصلا ندارند يا كند(با فتح ن) كه برخي بسيار كند عمل ميكنند. لغاتي هم هستند كه صورتشان يكيست ولي كمال همنشيني در آنان اثر ميكند و در جوار ديگر لغات سيرت خود را از دست ميدهند مانند خوردن كه هم با زمين آيد و هم با غذا. ولي كلماتي مانند سكس كم پيدا ميشوند كه از هر دو طرف يك معني را دهند و از هردو طرف، هم شيرين باشد و هم نعمت افزون. كلماتي مانند داماد و گرگ و دير كه يا از رو خوشند و از پشت ناخوش يا از هر دو رو ناخوش. حال اين شائبه پيش نيايد كه منظور و مقصود اين است كه گرگ داماد است و يا نعوذ بالله داماد گرگ. كه اين وصله ها بس نايتچسبكند وحاشا و كلا كه مارا بچسبند.
و چون سكس از هر دو طرف خوانده شود، از هردو طرف هم به عمل آيد. كه در ادامه گفته شود.
همانطور كه گفته شد، سكس هم از رو شود و هم از پشت و هريك از اينان را اقسام و انواعي هست كه برخي تا 29 مورد نوشته اند و ما گزيده اي از آنها را آوريم كه مجال كوتاهست و سر اين رشته دراز.
اما متداول ترين نوع سكس در اينجا نشان داده شده است. اين نوع كه از رو هم هست، يكي از خوشترين و در عين حال سهل الوصول ترين سكسهاست.
برخي ديگر از انواع سكس از رو را ميتوانيد در اينجا ببينيد و البته براي هريك هم شرحي نگاشته شده است.
سكسهاي از پشت را هم بدون هيچ شرح و اضافه اي در اينجا ميتوانيد مشاهده كنيد.
Subscribe to:
Posts (Atom)