2005/10/18

سلام
 
ديروز روزه ي كله گنجشكي كه نه، يه خورده بزرگتر گرفتم.
 
ميدونيد كه چندين سالي هست كه نميتونم روزه بگيرم. يه موقعي بود، اون موقعها كه دبيرستان بودم، به جز ماه رمضان، 40-50 روز روزه ميگرفتم. همچين كه صبح بلند ميشدم و ميديدم كه امروز از صبح تا شب بيرونم، تصميم مي‌گرفتم كه روزه بگيرم. آدم فعالي بودم! آخرين سالي كه تمام ماه رو روزه گرفتم، سال 73 بود. سال 74 كه چون براي كنكور درس مي‌خوندم، والدين گرامي اجازه ندادند. سال 75 به بعد هم بيماريم قدم رنجه نمود و ديگه روزه بي روزه.
 
سام مي‌گفت كه پارسال يك روز گرفته بودي. گفتم اصلاً يادم نمياد. فكر ميكردم كه آخرين باري كه روزه گرفتم، 3-4 سال پيش بود. يادش بخير. مادر ليلا شام دعوتمان كرده بود و من هم براي اينكه صوابي برسانم خدمت ايشان، روزه گرفتم. يكي از بهترين روزهاي عمرم بود.
 
پارسال، سالك بهم گفته بود كه تو كه روزه نميتوني بگيري، لااقل كله گنجشكي بگير. خنديدم. گفت نخند. تو نيت كن بقيه اش حله. من از سالك خيلي چيزا ياد گرفتم. يكيش همين.
 
داشتم ميگفتم. ديروز صبح بيدار شدم و يك نصف ليوان شير داغ كردم و با يك تكه تلخك بادام خوردم. تا عصري خوب بودم. ساعت حدود 4 بود كه گرفتم خوابيدم تا 5.5 . بيدار كه شدم، گفتم حيفه كه بخورم. بذار همين نيم ساعت هم تحمل كنم تا افطار.
 
اما امروز واقعاً‌روزه بودم. يك روزه واقعي. ولي راستش رو بخواين، اصلاً به دلم نچسبيد. اون موقعها، موقع افطار راديو تلويزيون شور و حالي داشت. ولي امروز واقعاً اذيت خورد كن بود. نصف ربنا را كه زده بودند. اين دهان بستي رو هم كه اصلاً پخش نكردند.
بي خيال . . .
 
***
ميگه چقدر دوستش داشتي. ميگم قد تو. ولي تو ميخواستي كه دوست دخترت باشه. خب اگه تو هم شوهر نكرده بودي ‌دلم ميخواست دوست دخترم مي‌بودي. خفه شو!! (خيلي چيزاي ديگه اي هم گفت كه حالا بيخيالش شين!) مگه حرف بدي زدم. مگه نميدوني. نه. يعني تو دلت ميخواد بغل من بخوابي. نه معلومه كه نه. ولي دلت ميخواست كه بغل اون بخوابي. بازم نه. اينا چه ربطي به هم دارند. وقتي به كسي ميگي كه ميخواي دوست دخترت باشه، يعني ميخواي بغلش بخوابي (البته با سانسور نوشته شد!!)  اِ .عجب. اصلاً فكرش رو هم نميكردم. يعني ميدونستم كه دوست دختر و دوست پسرا، مانعي براي اين كار ندارند. ولي فكرش رو هم نميكردم كه وقتي همچين چيزي ميگي منظورت همچون چيزيه.
نه عزيز جان. هيچ وقت نخواستم كه بغلت بخوابم. هيچ وقت. هميشه دلم ميخواسته كه مثل دو دوست باشيم. دو دوست خوب. دو دوستي كه در پريشانحالي و درماندگي دست هم رو بگيريم. حالا ميفهمم كه چرا دو مرتبه و يك مرتبه قطع ارتباط كردي. حق داشتي خب.
 
***
 
جناب آقاي ادنا خان! (اين ادنا صدتا اسم هم عوض كند، باز هم براي من هم ادناي سابق است. نه كمتر نه بيشتر.) بله. جناب آقاي اِدنا خان. وقتي كه صفحه اي سنگين است،‌يا عكس و فيلم و اسكريپت توش زياد است يا اينترنت سرعتش كم است، يا سرور هوست طرف مشكل دارد. صفحه بنده، اولي و آخري را كه ندارد. پس برو اينترنتت رو عوض كن!!!
 
سركار عليه مرتيا بانو. خوشت مياد يكي بياد ازت بپرسه تو مرتيا يي يا مارتيا؟ اصلا مرتيا يعني چي؟ نه. جون اون عزيزترين. خوشت مياد يكي بعد صدسال وبلاگ نويسي بياد يك همچين چيزايي بهت بگه؟
آخه همشيره! ما واسه خودمون كلي حاجاقاييم. اون مياي مينويسي حاج آقا ؟!!!
 
***
توضيحاً عرض كنم كه اين متن بالا رو من ديروز كه دوشنبه بود نوشتم، ولي خب فرصت نكردم كه به اينترنت وصل شم.

2005/10/10

سلام
جريحه دار كردن غرور، البته كه چيز خوبي نيست، اما اگه غرورت بي جا باشه و خودت هم اينو بدوني چي؟

2005/10/08

سلام
 
اون زمانها كه Tiesto نبوده، مولوي چه جوري سماع مي‌كرده؟

2005/10/07

گل پونه گل پونه
دلم از زندگي خون‌ِ

جو ديگه. آدم اينجور اهنگها رو كه گوش كنه، جو ميگيردش و ميره تو عالم هپروت!!

2005/10/06

سلام

نميدونم از كجا بايد شروع كنم.
از دانشگاهي كه هنوز تموم نشده و يك ترم مونده و همين يك ترم رو بهم نميدن يا از دلخوريهاي پيش اومده بين دو تا از بهترين دوستام يا از جدا شدن از خانواده و توي خونه مجردي!! زندگي كردن يا دلتنگي يا از كار كه همينطور داره جلو ميره معلوم نيست به كجا ميخواد برسه.
امروز داشتم با فرناز صحبت مي كردم، ميگفتم كه الان دوسال و نيم كه وبلاگم تعطيل شده و خيلي دلم براش تنگ شده. ميگفت، اِ؟ من فكر مي‌كردم يكسال و نيم شده. حالا مي‌بينم كه درست مي‌گفته. چقدر طولاني برام گذشت.

توي اين مدت، هرجند وقت يكبار ميومدم و كامنتهام رو مي‌خوندم. سالك نوشته بوده كه رفتن هميشه اصل است...ماندن هميشه استثناء و آرزو كرده بود كه اي كاش من يك استثنا بودم. حالا خودش كجاست؟ پريروز مي‌گفت كه سالك مُرد. اي كاش سالك استثنا بود. من اگه استثنا نباشم، هيچ مشكلي توي اين دنياي بي‌رحم پيش نمي‌اد. ولي سالك. . .

هنوز نامه‌هايي كه مادربزرگ و سالك برام مي‌نوشتن، دارم. مادربزرگ سالك رو دعوا مي‌كرد كه چرا جواب سوالات عليرضا رو نميده. سالك هم هر نامه‌اي كه به من مي‌داد يك كپي هم براي مادربزرگ مي‌فرستاد.
نمي‌دونم شما اون روزهاي اول وبلاگ نويسي رو ديديد يا نه. يك گروه داشتيم، همه وبلاگ نويسا توش بودن. هركي هر سوالي داشت، ميومد مطرح مي‌كرد و بقيه توي جواب دادن پدرش رو در مياوردن!! بعد نوبت من كه شد، يكدفعه همه لال شدن!! بعد مادربزرگ كه خودش اين لقب رو به خودش داده بود، سالك رو دعوا كرده بود و بقيه ماجرا.


هی روزگار. یه موقعی بود که ما ها اینجوری بودیم.

امشب اولين شب جمعه ماه رمضان است. من تنهام. علي يار رفته يللي تللي. همشيره هم لابد همينظور. والده هم لابد داره با ابوي سر و كله مي‌زنه و من هم اينجام. بالاي كوه. شهر كثيف تهران زيرپام. يكي دو ساعت پيش،‌صداي آهنگ رو اونقدر زياد كرده بودم و هاي هاي . . .

من برگشتم.
مي‌دونم كه بد برگشتم.
ولي راستش، شايد اينجا تنها جايي باشه بشه دق و دليم و توش خالي كنم.

تعطيلي اين وبلاگ، يك دليل عمده داشت.
نوشته بودم كه اين وبلاگ باعث شده بود كه كسي رو كه دوستش دارم، ناراحت كنم. توي اين يكسال و نيم، متوجه شدم كه اين وبلاگ نبوده كه اون رو ناراحت كرده، كه حرفهاي تلفني بوده. چند ماهي مي‌شد كه با هم صحبت مي‌كرديم و من هم به شدت مواظب كه مبادا دوباره ناراحتش كنم. اما ديروز اس ام اس زد كه لطفاً ديگه با بنده تماس نگير.
اما همين شخص، ‌وقتي هفته‌ي پيش بهش گفتم كه مي‌خوام دوباره بنويسم، خوشحال شد. گفت حتماً اين كار رو بكن. حالا كه ديگه نيست، نمي‌دونم باز هم خوشحال شده يانه.

دلم گرفته بود.
دلتون نگيره هيچ وقت.
عليرضا

2004/07/13

اين وبلاگ تعطيل شد.
متن زير رو نوشتم، بعد خوشتم نيومد. بعد فقط متن بالا رو نوشتم. بعد احساس كردم كه خيلي بي رحميه كه فقط همين يك جمله باشه. دوباره متن زير رو كپي كردم.
احساس ميكنم كه حالم خيلي خرابه. توي يك مردابي افتادم و دارم هي دست و پا ميزنم. ديگه ساكت. ديگه تموم.

سلام
ميدونم كه خيلي وقت است كه اينجا چيزي ننوشتم. راستش يه خورده گرفتار بودم. همتون احتمالا ميدنين كه چند سالي هست كه دارم كارهاي هوستينگ و ثبت دامنه انجام ميدم. يه مدت به سرم زد كه حالا بعد از اين همه سال، خودم واسه ي خودم يك شركت بزنم و كارم رو گسترش بدم. خلاصه يه مدت تحت فشار بودم و كلي اعصابم ريخته بود به هم. نميدونستم كه اينقدر دنگ و فنگ داره. فعلا هم هيچ حركتي انجام ندادم. اين از دليل ننوشتنم.

احترام خاصي به همه خوانندگان دارم. اعتقاد دارم كه خواننده، يك سري حق و حقوقي داره. وقتي كه مجله اي به صورت هفتگي چاپ ميشه، اين حق خواننده است كه سر موعد مقرر مجله به دستش برسشه. وقتي كه شما خواننده ي وبلاگ منيد، اين حق شماست كه بدانيد من كي ها مينويسم و بياييد و بخوانيد. يه مدت سعي كردم كه هر روز بنويسم. يه مدت هفته اي 3 بار. يه سعي كردم كه منظم بنويسم. ولي الان مدتهاست كه كاملا نامنظم شده. ديگه نميخوام شماها را منتظر بذارم. ديگه نميخوام شماها بياييد و ببينيد كه هيچ خبري از من نيست.
اين وبلاگ تعطيل شد.
ديگر در اينجا نخواهم نوشت. ميدونم كه خيلي سخته. ميدونم كه هروقت كسي يا چيزي رو دوست داشتم، نتونستم باهاش قهر كنم. ميدونم كه هميشه اگر قطع ارتباطي داشتم، به خاطر طرف بوده و نه به خاطر خودم. ميدونم كه تحمل قطع كردن رو ندارم. ولي باور كنيد از 25 بهمن ماه، ديگه عليرضاي هميشگي نشدم. ديگه نتونستم اون كسي كه بودم بشم. ديگه نتونستم به اون چيزي كه بودم برگردم.
اينجا نخواهم نوشت چون حسش نيست. اينجا نخواهم نوشت چون باعث شد با كسي آشنا بشم و بعد ناراحتش كنم. اينجا نخواهم نوشت چون ميدونم شما ها ديگه خواهيد دانست حاجاقايي ديگر نيست كه افاضات كند. حاجاقايي ديگر نيست كه درد دل كند. حاجاقايي ديگر نيست در اينجا بنويسد.
ولي هنوز كه هنوزه، عاقلم. هنوز مست مست نشدم. براي همين احتمال ميدم كه شايد، روزي روزگاري، مثلا چندين ماه ديگه، بيام اينجا و يه سلامي بكنم. مسلما خودم زياد به اينجا سر خواهم زد و مطالب گذشته را خواهم خواند. چون خاطره اند. ولي احيانا اگر روزي روزگاري ديگه طاقت نيوردم و دوباره خواستم اينجا بنويسم، براي اينكه با خبر شين، اگر دلتون ميخواد، عضو اون خبرنامه ي كناري صفحه ام شين، تا بهتون خبر بده. ولي قول ميدم كه ديگه ننويسم. يعني تا چندين ماه ديگه ننويسم.
از همين حالا دلم براتون تنگ ميشه. دلم براي بائوبا، شاپرك، كدوقلقلي، مرتيا، خاتون، مارمورك، هيوا، ليلا، الهام، رضا، عادل، روح بازيگوش، عليرضاي مينيماليده و خلاصه همه كساني كه ميامدن، كامنت ميذاشتن، تنگ ميشه.
نگين حالا خودت رو لوس كردي. نگين دنبال يكي ميگشتي كه نازت رو بكشه. باور كنيد ديگه حسش نيست. ديگه از عذاب وجداني كه الن دوستات ميان و ميبينن كه تو چيزي ننوشتي، من رو كشت.
دوستون دارم
عليرضا

2004/06/30

سلام
يه دو سه روزي بود كه مشكوك شده بود. ميرفت توي اتاقش و يواش يواش تلفن صحبت ميكرد. بهش ميگفتم كي بود؟ ميگفت يكي از دوستام. تو بشين درست رو بخون. ميگفتم كه يه چند روزي هست كه احساس ميكنم ديگه دوسَم نداري. ميگفت بهانه نيار. تو بشين درست رو بخون. خيليم دوسِت دارم. باز من به كار خودم مشغول ميشدم و ميديدم كه اينم رفت تو لاك خودش. ميرفتم ناز و نوازشش ميكردم، قربون صدقه اش ميرفتم، ولي باز احساس ميكردم كه ديگه مثل سابق نيست. ميگفت تو ميخواي بري، داري از همين حالا بهانه مياري كه ديگه دوسَم نداري و از اين حرفها. ميگفتم نه به جون خودت. بهانه نيست. واقعا احساس ميكنم كه نسبت بهم سرد شدي. اونم ميگفت برو بابا حالت خوشه.
پريشب، يه سر اومدم خونه بابام اينا. چون ديگه دير وقت شده بود، زنگ زدم بهش كه بگم من امشب نميام خونه. گفت باشه اشكال نداره. منم تنها نيستم. يكي از دوستام اينجاست. همينطور كه داشتيم باهم حرف ميزديم، من از پشت خط، صداي يك زن شنيدم. به روي خودم نيوردم. فرداش صبح كه رفتم خونه، ديدم بله آقا زن گرفته!!

ديگه نه گذاشتم نه برداشتم. گفتم كه يه روز من نبودم، رفتي زن گرفتي؟ گفت نه به جون تو. گفتم ساكت! به جون خودت! حالا ميفهمم كه با كي ميرفتي پش پش حرف ميزدي. من طلاقم رو ميخوام!
حيف اون ته چيني كه واسش درست كرده بودم. حيف اون همه زحمتي كه كشيدم.
حالا الان اومدم خونه بابام. ازدواج ما از همون روز اول اشتباه بود!!

****
خب به ميمنت و مباركي ما برگشتيم. امتحانا بد نشد. به جز آخري كه احتمال پاس شدنش كمه، بقيه خوب بودند. براي اينكه عقب نيفتم، رفتم و 4واحد هم ترم تابستاني برداشتم كه ايشالا بتونم تا سال ديگه فارغ بشم.
از رضاي عزيزم هم كه توي اين مدت 3-4 هفته منت گذاشت و من رو توي خونه اش قبول كرد و از تفريحاتش به خاطر من زد، خيلي ممنونم.
دوست آن است كه گيرد دست دوست، در پريشان حالي و درماندگي.

2004/06/16

سلام
راستش نتونستم طاقت بیارم. هرکاری کردم و جلوی خودم رو گرفتم، نشد. شرمنده که زیر قولم زدم و قبل از 10 تیر ماه اومدم اینجا و مزاحمتون شدم.

والا حضور محترمتون عرض کنم که ما اومدیم خونه ی یکی از دوستانمون که صبح از خونه میره بیرون سرکار و شب میاد. من هم توی این مدتی که ایشون نیستند، میشینم درس میخونم.من در اینجا خوبم. هم درس میخونم و هم آشپزی. شبها که دوستم میاد خونه میگه امشب شام چی داریم؟ منم میگم هرچی شوهر خوبم دوست داشته باشه!!! دیشب که براش ماکارانی درست کردم، اول ماکارانی رو گذاشتم سر سفره، آقا شروع کرد به غرغر کردن که همین؟!!! گفتم منظور؟ گفت اخه ما ماکارانی رو دم میکنیم. گفتم قربونت برم، من با این گرفتاری درسها دیگه فرصت نکردم دم کنم. بخور. بد مزه نیست. یه خورده بهش نگاه کرد و گفت همینطوری خالی خالی؟ گفتم چقدر غر میزنی؟ مثلا ما الان تو ماه عسلیما!!! به جای اینکه بیای بگی عزیزم. قشنگم. دست و پنجه ات درد نکنه که با وجود درسها این همه زحمت میکشی و ظرفها رو میشوری و غذا درست میکنی، میای سرم داد میزنی که همین؟ اصلا من الان میرم خونه بابام!!! گفت حالا حاجی کوتاه بیا. میدونی که از صبح رفتم بیرون خسته ام. مغزم کار نمیکنه. حالا بیا بشین همین رو میخوریم. اشکال نداره. گفتم باشه صبر کن مایه ماکارانی رو بکشم الان میام!! گفت اِ؟ خب زودتر میگفتی و این همه ما غرغر نمیکردیم!!

خلاصه اینجوریاست دوستان. شوهر داری بس ناجوانمردانه سخت است!!

یاهو رو دیدین چه به دست و پا افتاده؟ خوبیه گوگل و جی میل اینه که لااقل یه رقابتی ایجاد کرد. هرچند که 1000 مگابایت جی میل هنوز خیلی سرتر از 100 مگابایت یاهوست ولی خب. برای کسانی که یک عمر از یاهو استفاده میکنند و همش هم از پر شدن صندوقشون شاکیند، خبر خیلی خوشحال کننده ای بود. منی هم که سالی یکی دو بار میرم به ایمیل یاهوم سر میزنم، مجبور شدم که برم و یک نامه اتوماتیک درست کنم که به کسانی که نامه میدن، بگم که والا به پیر به پیغمبر من از این ایمیل استفاده نمیکنم. این اواخر راحت بودم. صندوقم پر شده بود و همه نامه ها برگشت میخورد. ولی حالا که 100 مگابایت شده...

8-7 تا از امتحاناتم مونده. تا حالا بد نشده. از یکیش خیلی میترسیدم و حالا یه خورده ترسم کمتر شده. برام دعا کنید که بتونم این یکسال آتی رو هم به خوبی طی کنم و این لیسانس مادر پیاله رو بگیرم و یه نفس راحتی بکشم.

2004/06/08

سلام
شكر خدا كه همه چي به خير گذشت. حالا بعدا در مورد نظر خودم كه چي شد تمام حرف و حديثهاي زلزله تموم شد، برايتان خواهم نوشت. آخرين خبري هم كه من از خود دكتر دارم، همانيست كه روز جمعه نوشتم. خود ايشان هم در سايت دانشگاه شريف همون حرف رو دوباره تكرار كرد.

روز 3شنبه امتحاناي من شروع ميشه و تا 10 تير هم ادامه داره. ميدونم كه كم كم اينجا مينويسم، ولي خب عادت كرده ام كه هر وقت كه خواستم براي مدتي چيزي ننويسم، بيام اينجا بهتون بگم.

مواضب خودتون باشين. سعي نكنيد كه خيلي راحت نا اميد بشين و مودتون بياد پايين. حتي اگه دردي داريد. يادتون باشه كه اين مهم نيست كه كاري كنيم كه لذت ميبريم ازش. مهم اينه كه از كاري كه ميكنيم لذت ببريم. نميدونم تونستم منظورم رو برسونم يا نه.

10 تير بر ميگردم.
عليرضا

2004/06/05

سلام
آقا ما اين دوتا مطلب رو نوشتيم، ملت شهيد پرور دو دسته شدند، يكي فكر ميكردند كه من دانشمندم و ميان ازم در مورد راههاي پيشگيري ميپرسند و اطلاعات علمي ازم ميخوان، دسته ي ديگه هم كه ميان ميگن كه بابا حاجي زدي تو خاكي! چقدر ميترسي !!
چي بگم والا. من فقط خواستم اطلاع رساني كنم. همين. چون با خود دكتر در ارتباط ميتونستم باشم، فكر ميكردم كه شايد كمكي از دستم بر بياد. اما توي همين 3-2 روزه اونقدر اخبار ضد و نقيض شنيدم كه نگو. دكتر رو هم كه نميشه هميشه پيدا كرد. امروز شنيدم كه بچه هاي شريف ميگن كه زمين لرزه هنوز منتفي نشده. منم نتونستم دكتر رحيمي رو پيدا كنم. حالا ميگين چي كار كنم؟ بيام به شايعه ها دامن بزنم؟ به هر حال من دو مطلب از خود دكتر شنيدم، و هردوش رو هم برايتان نوشتم. ديگه رسالت ما در اين راه به پايان ميرسه.

والده وبلاگش رو به روز كرد. امروز از من مي پرسيد كه هومو كيه؟ گفتم هومو؟ من بايد از كجا بدونم؟ گفت آخه دوست توست!! گفتم دوست من؟ از كجا ميدوني؟ گفت اره. آخه توي وبلاگش لينك تو رو هم گذاشته. نميدوني چه دختر خوبيه. چقدر قشنگ مينويسه. پرسيدم كه پس طرف دختر هم هست؟!! گفت زياد نميشه فهميد. ولي من فكر ميكنم كه دختره. اخه ميدوني، يه پسر هيچ وقت نمينويسه كه توي كوه ليز خوردم يا فلاني دستم رو گرفت و بلندم كرد. پسر مينويسه كه من اين كار رو كردم و فلاني رو نجات دادم و خلاصه از اين گنده گوزيا!!! ولي خب، بعضي جاهاش هم به نظر ميرسه كه پسره.
خلاصه ما رفتيم به وبلاگ اين هومو خان(م). تقريبا خيلي از مطالبش رو خونديم. اولا من هم به شدت احساس ميكنم كه طرف دختر است. ثانيا شديدا هم احساس ميكنم كه ميدونم كيه. يه نفريه كه با يه اسم ديگه مياد كامنت ميذاره. مگه من چند دختر آتيش پاره ي شيطون ميشناسم؟
علي اي حال، خيلي زياد ازش ممنونم كه بي خبر به وبلاگ اين حقير لينك داده. هومو جان مرسي!

2004/06/04

سلام
در تكميل حرفهاي ديروزم، من امروز دكتر رحيمي تبار رو ديدم، ولي خودم شخصا نتونستم باهاش حرف بزنم ولي وقتي كه داشت با كسي صحبت ميكرد، شنيدم كه گفت ديشب كه داشته يك سري از گسلها را براي چندمين بار مطالعه ميكرده، متوجه شده كه تمام ادله از بين رفته و گسلها به طور كلي تغيير كرده اند. بنابراين احتمال بروز زمين لرزه ظرف اين چند روز منتفيست.

خب خدا را شكر.
سلام
در تكميل حرفهاي ديروزم، من امروز دكتر رحيمي تبار رو ديدم، ولي خودم شخصا نتونستم باهاش حرف بزنم ولي وقتي كه داشت با كسي صحبت ميكرد، شنيدم كه گفت ديشب كه داشته يك سري از گسلها را براي چندمين بار مطالعه ميكرده، متوجه شده كه تمام ادله از بين رفته و گسلها به طور كلي تغيير كرده اند. بنابراين احتمال بروز زمين لرزه ظرف اين چند روز منتفيست.

خب خدا را شكر.

2004/06/02

سلام

احتمالا توي اين 3-4 روز اخير، ايميلي مبني بر اينكه قطب فيزيك دانشگاه شريف پيشبيني كرده است كه طي چند روز آينده در جنوب غربي تهران زلزله اي خواهد آمد، دريافت كرده ايد. راس اين پيش بيني دكتر محمدرضا رحيمي تبار است كه من از طريقي ميشناسمش. توي اين چند روز چندين بار سعي كردم كه با ايشان تماس بگيرم كه متاسفانه نشد. اما امشب پدرم توانست با يكي از دوستان مشتركمان صحبت كند. اين شخص از قول جناب دكتر ميگفت كه ايشان پيش بينيشان اين است كه تا روز 1شنبه و به احتمال قوي يكي از روزهاي جمعه و شنبه اين زمين لرزه خواهد. و البته اين را هم اضافه كرده است كه گروه زلزله شناسي روسيه نيز اين نظر را تاييد كرده و اضافه نموده است زمين لرزه ي مذكور ساعت 3 نيمه شب جمعه خواهد آمد.
در نامه ي مذكور كه به طور گسترده اي در اينترنت پخش شده است، آمده است كه دكتر رحيمي تبار خانواده ي خود را به شيراز برده است. ولي من در تماسي كه با منزل ايشان گرفتم، عيال مربوطه گوشي رو برداشت، دوست پدرم هم گفته است كه دكتر قصد ترك تهران را ندارد.
راستش رو بخواين، قضيه براي من زياد قابل فهم نيست. من علم دكتر را باور ميكنم و بهش اعتقاد دارم. هم زلزله بلده را و هم زلزله ي چندي پيش يكي از توابع يزد را دكتر پيش بيني كرده بود و حتي در يزد، از طريق فرمانداري، از 2 روز قبل از وقوع حادثه، مردم را خبر كرده بودند و با پيشگيريهايي كه هم شده بود از بروز خسارات زياد جلوگيري شد. اما اينكه دكتر خانواده ي خود را از تهران نميبرد، كمي دركش براي من ثقيل است.
علي اي حال احتياط شرط عقل است و خوب است كه دوباره اين راهنماي عملي نجات از زلزله را كه جناب كتابدار نوشته است و چند روز پيش هم روزنامه شرق به طور خلاصه و البته بدون ذكر منبع، آن را چاپ كرد، بخوانيم.
راستي، احتمال دارد كه روز جمعه من دكتر را شخصا ببينم. اگر ديدمش و اطلاعات جديدي هم گيرم اومد، حتما حدود ظهر جمعه خبر را در اينجا خواهم نوشت.
به اميد اينكه همه مان سلامت باشيم و موفق

2004/05/29

سلام
روي تخت خوابيده بودم. وقتي كه اومد، اولين احساسي كه بهم دست داد، اين بود كه كسي كه روي تخت نيست كه بپر بپر كند، پس چرا من چنين احساسي دارم؟ كمي بعد، احساس كردم كه توي يك كشتي ام. ولي من كه تو كشتي نبودم. پس چرا هي احساس بالا پايين رفتن داشتم؟

روي تخت نشستم و علي يار همينطور نگاهم ميكرد. اون روي زمين دراز كشيده بود. يه خبري بود. جفتي، هاج و واج همديگه رو نگاه ميكرديم كه يكمرتبه پدر از توي حياط داد زد بچه بدوييد بياين بيرون. زلزله!! و ما دوتا پا برهنه دويديم توي حياط.

ميگن كل زمانش، 7 ثانيه بيشتر نبود. ولي من تا حدود 1.5 دقيقه همينطور احساس توي كشتي بودن داشتم. ملت همه اومده بودند توي خيابون. با هم سر و وضعي كه داشتن. يك با شلوار كوتاه. يكي با زير پوش حلقه اي. يكي با مانتو يكي با دامن. خلاصه هر جور كه دلت بخواد بود. يه خانمي، همينطور گريه ميكرد. آخرش يه نفر يك ملافه اورد و انداخت روش، كمي آروم شد. حدود 8-7 دقيقه اي توي حياط بوديم. بعد اومديم تو. من بلافاصله رفتم از توي اينترنت كسب اخبار كنم. اينجا نوشته بود قدرت زلزله 6.2 در مقياس ريشتر.

(الان كه دوباره به سايت رفتم، ديدم كه نيم ساعت بعد از اون زلزله، يكي ديگه ولي 20 كيلومتر اونطرفتر، دوباره با قدرت 4.3 در مقياس ريشتر اومده.)

2004/05/24

سلام
وقتي كه كسي مياد و برات كامنت ميذاره،‌ خيلي خوشحال ميشي. ولي اگه هيچ نشوني از خودش به جا نذاره چي؟ چند روز پيش بانويي، به نام الهام اومده بود و برام كامنت گذاشته بود. ولي نه ايميلي، نه نشوني وبلاگ و سايتي، هيچي از خودش به يادگار نگذاشته بود. لابد فكر كرده بود كه من ميشناسمش. ولي من هرچي فكر كردم كه خدايا الهام كيست، راستش رو بخواين چيزي به ذهنم نرسيد! نميدونم. شايدم ديگه دارم پير ميشم و حافظه ام داره از بين ميره.

من خيلي زود جو گير ميشم. فكر ميكنم كه چون زياده از حد ساده ام،‌ خيلي زود جو حاكم من رو ميگيره و تا به خودم بيام و برگردم سر عقايدم و عقل و منطق،‌ شايد يه خورده دير شده باشه و چه بسا كه كار از خرك هم در رفته باشه!! حالا قضيه اين است كه چند روز پيش رفته بودم وبلاگ آن وروجك سترگ رو ميخوندم. نه تنها من كه اگر از خوانندگان قديمي من باشيد، احتمالا به ياد داريد كه همشيره ي مكرمه اينجانب كه آن موقع 12-13 سال نيز بيشتر نداشتند،‌ از خوانندگان پر وپا قرص مشاراليها بود. خلاصه داشتم ميخوندم و ميخوندم تا اينكه نوشته بود عليرضا كه مثل پارسال سرحال نبود. حالا ميخواستم بگم يا مطالبي كه الان نوشتم، اثرات جو گير شدن و ... است، يا اينكه واقعا اونقدر نسبت به پارسال فرق كرده ام كه ديگه اين وروجك هم فهميد!! گفتم، يه خورده طول ميكشه كه از اين حالت جو بيام بيرون ولي چيزي كه همين الان هم ميدونم، اينه كه از 25 بهمن ماه به اين طرف ديگه مثل سابق نشدم.

2004/05/18

سلام

يواش يواش ديگه دارم ميرم قرنطينه درس و امتحانات. كلاسها هم كم كم در حال تمام شدن هستند. اگر همت كنم و خدا هم كمكم كنه و خوب درس بخونم و تمام واحدهايي كه ميگيرم پاس بشن، سال ديگه اين موقع ترم آخرم. وقتي كه به پارسال نگاه ميكنم،‌ به ارديبهشت سال 82، احساس ميكنم كه همين ديروز بود كه مطلبي نوشتم درباره ارديبهشت، ماهي كه ارديبهشت نبود. براي همين خيلي روحيه ميگيرم كه امسال هم چشم به هم بزنم تموم ميشه و بالاخره من ليسانسم رو ميگيرم.

توي اين هير و ويري كه من ميخوام درس بخونم،‌ دو تا اتفاق در حال افتادن است كه حسرت ميخورم كه اي كاش درسم تموم شده بود و ميتونستم توي هر دوي اين اتفاقها شركت كنم. يكي از اينها، جارچيست. الان يه دو سه هفته اي هست كه نيمكت چوبي داره مطلبي درباره حافظ توي صفحه ادبي جارچي مينويسه. نيمكت كه شروع به نوشتن كرد، بعضي از بچه هم شروع كردند به نوشتن و خلاصه يه نيمچه شور و حالي توي جارچي راه افتاده و از اون حالت مردگي و كسالت بار گذشته داره در مياد. وقتي كه اين شور و حال افتاد، اولين چيزي كه به ذهن همه رسيد، تغيير قيافه جارچي بود و البته كه اين كار به عهده من است و من هم البته پارسال يك سايت طراحي كردم كه كمي از كارهاي تكميليش موند كه من به خاطر درسها و ... نتونستم تمومش كنم. حالا همين طور هي حسرت ميخورم كه اي كاش درسم تموم شده بود و ميتونستم كار سايت رو تموم كنم و به سهم خودم توي اين شور و حال شركت ميكردم و خب طراحي سايت جديد توي بيشتر شدن اين شور خيلي زياد تاثير داره. هي وسوسه هم ميشم كه برم پاي كامپيوتر. ولي خب فعلا كه مقاومت كردم و اميدوارم تا بعد از امتحانات بتونم همينطور مقاوم بمونم.
اتفاق دوم هم اين است كه ما 8 نفر بوديم كه از دوران دبيرستان جمع خودمون رو حفظ كرديم. حالا بعد از چند سال كه همه مدركشون رو گرفتند و سربازي هاشون رو هم رفتند، به فكر افتاديم كه يه كار مشترك كنيم. و باز هم صد البته كه من نميتونم شركت كنم. و خب اين مساله همچين بفهمي نفهمي، ذهنم رو مشغول كرده و ناراحت كه اي كاش درسم تموم شده بود و ميتونستم باهاشون باشم.

خلاصه زندگي همينه. يه روز حسرت گذشته رو ميخوري و يه روز حسرت آينده. حالا خوبه كه من آدمي نيستم زياد حسرت خور باشم، اگه بودم كه لابد الان ديپرشن گرفته بودم!!!

2004/05/07

سلام

خيلي وقت بود كه ننوشته بودم. ميدونم. راستش عذر موجهي هم فكر نميكنم كه داشته باشم. آخه الان هم كه نشستم و دارم فكر ميكنم كه چرا در اين مدت چيزي ننوشتم، چيزي يادم نمياد. فقط همون مساله است كه حال و حوصله نشستن پاي كامپيوتر رو ندارم. به زور ايميلها رو چك ميكنم. و وقتي هارد كامپيوترم رو به يكي از دوستان دادم و اون هم ظرف يكي دو روز برام پس آورد، تا يك هفته، اصلا حال نداشتم كه نصبش كنم.
روزگار ميگذرد و من همچنان هماني هستم كه بودم. نه پيشرفتي نه پسرفتي. هيچي. يه موقعي دنبال خونه بودم كه جدا شم. يه موقعي دنبال ماشين بودم كه لااقل تغييري ايجاد شه. يه موقعي تصميم گرفتم كه به كوب بشينم درس بخونم. ولي هيچكدوم از اينها اون تغييري كه فكر ميكردم نشد.
الان هم فقط اومدم كه بگم هننوز زنده ام. كساني كه بامن قهر هستيد، زياد سخت نگيريد. كساني كه شاكي هستيد، يه كم تحمل كنيد. شايد من هم روزي روزگاري آدم شدم.

2004/04/25

سلام

امروز داشتم خيابان ولي عصر رو از چهار راه پارك وي ميومدم پايين، همينطور گله به گله آقاهايي وايساده بودند كه شلوارشون، سورمه اي بود، بلوزشون آبي، و يك جليقه ي سورمه اي هم تنشون بود. طاقت نيوردم و زدم كنار و از يكيشون پرسيدم كه شماها كين؟!! گفت كه ماها پارك بان هستيم و كارمون اينه كه از پارك دوبله كردن و پارك كردن در محل ممنوع و امثال اينها جلوگيري كنيم و چون وابسته به نيروي انتظامي هم هستيم، يه كارهايي هم ميتونيم بكنيم. پرسيدم مثل چي؟ گفت كه مثلا جريمه كنيم.
من كه خوشم اومد حالا تا نظر شماها چي باشه.

اما از هرچه بگذريم، سخن با مارمولكان خوش تر است!! به خصوص كه اين روزها فيلم مارمولك هم به شدت سر و صدا كرده!!
ما خانوادگي، به طور كلي با مارمولكها خيلي دوستيم. هميشه در خانه نه به عنوان يك حيوان مزاحم كه به عنوان يه مونس به ايشان نگريستيم. به خاطر همين سابقه ي خوب بود كه خيلي تعجب كردم كه چي شده كه مارمولكي، از دست من ناراحت شده. حالا هم كه ميگه سرش خيلي شلوغه و فرصت نداره جواب سلاممون رو بده. ولي جون هركي كه دوست داري، بگو كه من چي كار كرده بودم كه ناراحت شدي جناب مارمولك خنثي!!!

ديگه جونم برات بگه كه همين. فعلا حرفي براي گفتن ندارم.

2004/04/23

سلام
الان كه اومدم اينجا مطلب بنويسم، مي بينم كه اين بلاگر عجب تغيير كرده. دو سه روز پيش كه ميخواستم بيام و چيزكي بنويسم، ديدم كه گوگول از من به عنوان يك كاربر فعال دعوت كرده كه برم و ايميلش رو بگيرم. من هم كه سر از پا نميشناختم، تمام اين دو سه روز رو داشتم با اون كار ميكردم. چيز جالبيست، البته كه كار زياد دارد و حالا حالا ها مونده كه به پاي ياهو برسه ولي همين كه 1000 مگابايت مجاني ميده، خودش حسابي وسوسه برانگيز است. خلاصه اينكه اگر از شما هم دعوت شده كه برويد و يك اكانت بگيريد، فرصت رو از دست ندهيد!

آدم ميمونه وقتي كه يك عدد مارمولك، از آدمي دلگير ميشه. هي پيش خودم ميگفتم كه يه چند وقتيست خبري ازين مارمولك نيست ها، نگو طرف با ما قهر كرده. چي بگم والا. پيشتر ها، يكي از دوستانم نيز هموينطوري با من قهر كرده بود و من هم كه هيچ نشوني ازش نداشتم، نميدونستم كه چي شده تا اينكه يه روز بعد از مدت تقريبا طولاني، اومد و بعد از اون هم هميشه مياد.
حالا مارمولك خانم، ( ببينم مارمولكها مَردن يا زن؟!!) من چه جفايي نسبت به شما كردم كه با من قهري؟ به من نامه بده و بگو. خدا رو چه ديدي شايد ازت معذرت خواهي كه كردم، منو بخشيدي و از من گذشتي و دوستاي خوبي باهم شديم هان؟

2004/04/13

بيا از اين خونه بريم
بريم به يه جاي ديگه
جايي كه گل داشته باشه
جايي كه بوي يار مياد

سلام

خيلي گرفته ام. حال و حوصله ي هيچي رو ندارم. نه درس، نه كامپيوتر نه هيچي. تقريبا بيشتر اوقات روز، خوابم. امروز كه ديگه زدم به سيم آخر، تا ساعت 3 بعداز ظهر خوابيدم. بعد از ناهار هم يه چرتي زدم! حال هيچ كاري رو ندارم. تقريبا هر يكي دو روز يه بار ميام ايميلهام رو چك ميكنم و پاي اينترنت ميشينم و يه دو سه سايت و وبلاگ ميرم و همين. حوصله وبلاگ خوندن و نوشتن هم ندارم. الان يه دفعه به سرم زد كه بيام يه چيزي اينجا بنويسم كه مبادا نگرانم بشين!!!

دلم ميخواد برم يه جايي كه هيچ كس من رو نشناسه. يه جايي كه خودم باشم و خودم. توي يه خونه اي كه هيچ كس نباشه، خودم باشم و خودم. از همه چي خسته شدم. نميدونم دوباره چِم شده. فكر ميكنم كه توي اين يك دو سال اخير،‌زياد اينجوري شدم. ولي نميدونم چرا. شايد هم ميدونم و نميخوام بپذيرم. نمدونم.

2004/04/04

سلام
حضور شما برسانم كه ما كه رفتيم به بلاد فرنگ، يك روز بعدش باهامون تماس گرفتند كه كجاييد كه والده ابوي مرحوم شدند. ابوي ما هم كه ديدند قرار جايز نيست، عزم بازگشت نمودند و با اولين پرواز خويشتن را رساندند به تهران. ما هم كه تعدادمان زيادتر بود، مجبور شديم كه يه چند روزي ديرتر بيايم.
روز 3شنبه ساعت 2 بعد ازظهر ما رسيديم تهران و ساعت 5 هم دم در مسجد ختم مادر بزرگ بوديم. خدا رفتگان شما را بيامرزد.
خلاصه اگر كمي تا قسمتي اين غيبت ما طولاني شد و يواش يواش به قول امروزيها داشت از صغري ميرفت به كبري، دليلش اين بود.
***

ما يه دوستي داريم به نام K.G . اين كدو خان عزيز، در نظري براي مطلب قبلي داده بودند،‌ خرده گرفت كه بابا تويي كه سال به سال 4 تا مطلب مينويسي، حالا يكهفته ميخواي بري ددر، گفتن داره؟ آقا اين دوست ما اين حرف رو زد، ما با خودمان جر و بحثمان گرفت كه اصلا تو ميخواي بري سفر به ملت شهيد پرور چه؟ اين موضوعيه كه بخواي پزش رو بدي؟ اصلا به تو ميگن ادم درست و حسابي؟ و ... خلاصه اينكه خيلي با خودمان درگير شديم. در بلاد فرنگ كه بوديم، ناگهان اين گوشي موبايل ما زنگ زد!! گفتيم خدا به دادمان برسد، جهاني شده بوديم و خودمون خبر نداشتيم! دوستي بود و براي عرض تبريك عيد و تسليت فوت والده ي ابوي تماس گرفته بود و اخر صحبتهاش هم گفت كه درضمن سفر خوش بگذره. گفتيم مادر پياله تو از كجا فهميدي؟ گفت اختيار دارين، ما بخوايم ببينيم حاجاقا در چه حاليست، ميريم وبلاگش رو تورقي مينماييم!!
آره داداش. ما اين چيزا رو توي وبلاگمون مينويسيم، كه دوستان و آشنايان بدانند و آگاه باشند كه حاجاقا در چه حاليست.
***

توي مسجد، يكي از بستگان امد براي عرض تسليت، روز بعدش خبر رسيد كه برادر طرف در آن لنگه دنيا دار فاني را وداع كرد. رفتيم منزلش براي ابراز همدردي. گفتم مي بيني، چه سالي رو شروع كرديم؟ اخوي پريد وسط حرف كه آره. پارسال اخبار مرگ و مير بسيار بود، امسال نوبت آسنايان و بستگان شد، لابد سال ديگه هم نوبت خودمان است. خدا اخر و عاقبت همه مارا ختم به خير گرداناد!

2004/03/23

سلام

صدا مياد؟ الو الو يك دو سه. اومدم بگم عيدتون مبارك.
من فردا صبحي ميخوام برم سفر و يك هفته اي نيستم.

مباركتون باشه همه چي

2004/03/18

سلام
خب... امروز آخرين روز كاري سال 82 است. سالي كه براي من اگر نگم بدترين سال عمرم (چون يادم نيست نميتونم حكم قاطع صادر كنم) لااقل يكي از بدترين ها بود. سالي بود كه همونطور كه در اينجا هم نوشتم، از همون اولش ميشد حدس زد كه سال خوبي نميشه.
امسال سالي نبود كه خبرهاي خوش بشنونم. به جز 3 تا كه يكي دكترا گرفتن والده، ديگري قبول شدن اخوي و آخري هم مهاجرت يكي از دوستانم كه خيلي دوست داشت كه بره (هرچند كه ميدونم تازه اول مشكلاتش هست) بقيه اخبار، همش مرگ و مير و اخبار ناخوشايند بود. از زلزله بم بگير تا فوت پدر و مادر يكي از دوستان و برادر ديگري و دختر مرد خدا. نميدونم والا چي بگم. راستش رو بخواين، اصلا خوشحال نيستم كه سال 83 داره مياد. نكنه سال 83 مثل امسال و حتي بدتر باشه؟!!
***

مطابق هر سال 10% كل اعتباري رو كه مشتريان اينترنتيم در طول سال خريده بودند، به عنوان هديه سال نو، به اعتبارشان اضافه كردم. ايشالا كه مباركشان باشد و ايشالا كه سال بعد بيشتر اعتبار بخرند!!
***

سال 82 هم با تمام خوبيها و بديهايش گذشت. كدوقلقلي توي يكي از كامنتهاي اوايل سال 82، نوشته بود كه مرگ دست خود آدم نيست ولي زندگي كردن و بهتر زيستن دست خود آدم است. امسال اتفاقهايي كه پيش اومد، لااقل براي من، نگذاشت كه اونطوري كه دلم ميخواد زندگي كنم. اميدوارم سال 83 از امسال بهتر باشه يا حداقل بدتر نباشه. يكي ازدوستان ميگفت تا وقتي كه بوش رييس جمهور امريكاست، مردم جهان روي آسايش نخواهند ديد. و اي كاش كه چنين مباد.
***

توي زندگيم هر وقت كه به هر جا نگاه ميكنم، عدد يازده رو مي بينم. تولدم روز 11 از يازدهمين ماه سال 55 است كه خودش 5 برابر يازده است. اسمم به عدد ابجد ميشه 1111 يعني دو تا يازده كنار هم. توي شماره شناسنامه ام يك 11 اون وسط وسط است. شماره گواهينامه رانندگي و دانشجويي ام رو كه جمع بزني، هر دوشون ميشن يازده. و خيلي چيزهاي ديگه. حالا سال 83 رو كه جمع بزني، ميشه يازده. اميدوارم سال جديد، به ميمنت همين يازده شدنش كه عددي الهيست، سالي خوب و خوش و همراه با خبرهاي خوب و موفقيتهاي زياد براي همه شماهايي كه اين وبلاگ رو ميخونين، همه خانواده هاتون، همه دوستانم و به طور خلاصه هركي كه ميشناسمش يا اون منو ميشناسه باشه. تكليف بقيه رو هم كساني روشن كنند كه ميشناسنشان!!

سال نو تون مبارك
ايامتان به كام
عزتتان مستدام

2004/03/11

سلام
تفاوت كشورهاي ثروتمند و فقير، تفاوت قدمت آنها نيست.
زيرا براي مثال كشور مصر بيش از 3000 سال تاريخ مكتوب دارد و فقير است!
اما كشورهاي جديدي مانند كانادا، نيوزيلند، استراليا كه 150 سال پيش وضعيت قابل توجهي نداشتند اكنون كشورهايي توسعه‌يافته و ثروتمند هستند.

تفاوت كشورهاي فقير و ثروتمند در ميزان منابع طبيعي قابل استحصال آنها هم نيست.
ژاپن كشوري است كه سرزمين بسيار محدودي دارد كه 80 درصد آن كوه‌هايي است كه مناسب كشاورزي و دامداري نيست اما دومين اقتصاد قدرتمند جهان پس از آمريكا را دارد. اين كشور مانند يك كارخانه پهناور و شناوري مي‌باشد كه مواد خام را از همه جهان وارد كرده و به صورت محصولات پيشرفته صادر مي‌كند.
مثال بعدي سويس است.كشوري كه اصلاً كاكائو در آن به عمل نمي‌آيد اما بهترين شكلات‌هاي جهان را توليد و صادر مي‌كند. در سرزمين كوچك و سرد سويس كه تنها در چهار ماه سال مي‌توان كشاورزي و دامداري انجام داد، بهترين لبنيات (پنير) دنيا توليد مي‌شود.
سويس كشوري است كه به امنيت، نظم و سختكوشي مشهور است و به همين خاطر به گاوصندوق دنيا مشهور شده‌است (بانك‌هاي سويس).

افراد عاليرتبه‌اي كه از كشورهاي ثروتمند با همپايان خود در كشورهاي فقير برخورد دارند براي ما مشخص مي‌كنند كه سطح هوش و فهم نيز تفاوت قابل توجهي در اين ميان ندارد.

نژاد و رنگ پوست نيز مهم نيستند زيرا مهاجراني كه در كشور خود برچسب تنبلي مي‌گيرند در كشورهاي اروپايي به نيروهاي مولد تبديل مي‌شوند.

پس تفاوت در چيست؟

تفاوت در رفتارهاي است كه در طول سال‌ها فرهنگ و دانش نام گرفته است.
وقتي كه رفتارهاي مردم كشورهاي پيشرفته و ثروتمند را تحليل مي‌كنيم متوجه مي‌شويم كه اكثريت غالب آنها از اصول زير در زندگي خود پيروي مي‌كنند:

1) اخلاق به عنوان اصل پايه
2) وحدت
3) مسئوليت پذيري
4) احترام به قانون و مقررات
5) احترام به حقوق شهروندان ديگر
6) عشق به كار
7) تحمل سختي‌ها به منظور سرمايه‌گذاري روي آينده
8) ميل به ارائه كارهاي برتر و فوق‌العاده
9) نظم‌پذيري

اما در كشورهاي فقير تنها عده قليلي از مردم از اين اصول پيروي مي‌كنند.

ما ايرانيان فقير هستيم نه به اين خاطر كه منابع طبيعي نداريم يا اينكه طبيعت نسبت به ما بيرحم بوده‌است. ما فقير هستيم براي اينكه رفتارمان چنين سبب شده‌است.
ما فاقد اهتمام لازم جهت آموختن و رعايت اصول فوق كه توسط كشورهاي پيشرفته شناسايي شده‌است هستيم.
( ترجمه به فارسي توسط دكتر بهراد صدوقيان)

به نظر شما چرا ما اينجوريم؟ چرا به قوانينمان توجهي نداريم؟ چرا حقوق شهرونديمان را رعايت نميكنيم؟ چرا ما كه در گذشته دانشمندان اخلاق داشتيم، كتابهاي اخلاقي تاليف ميكرديم، حال اينگونه شده ايم كه اخلاق را به راحتي زير پا ميگذاريم؟چرا چرا چرا؟

به نظر من يكي از مهمترين دلايل، فشار بيش از حد زندگيست. در تمام كشورهايي كه در بالا نام برده شده، زندگي بسيار راحت تر از اينجاست. حكومت به درد مردم ميرسد. در حالي اينجا حاكمان فقط فكر خويشتنند و بس. و البته در اين باره ميشود بسيار نوشت.

2004/03/09

سلام
يواش يواش دارم بهتر ميشم. تعداد سرفه هام خيلي كمتر شده. ولي امروز نميدونم چه اتفاقي افتاده بود كه اونقدر سرفه كردم كه از روي صندلي افتادم. لابد تمام سرفه ها جمع شده بودند و يه دفعه باهم اومدند!!!

امروز دلم گرفته بود. شروع كردم به خوندن وبلاگ و چون به طور معمول وبلاگ نميخونم، نميدونستم كه كجا برم. از وبلاگ خودم شروع كردم!! يه دفعه ديدم كه من ميخواستم درباره ارتباطم با مشاراليها بنويسم و احيانا ابهامات رو برطرف كنم كه اين مريضي اومد سراغم. حالا اگر واقعا سركاران عليه خاتون عزيز و مرتياي گرامي دلشون ميخواد بيشتر توضيح بدم و الا كه هيچي!!

ديگه حضور شما برسانم كه همين. دست و دلم به نوشتن نميره.

2004/03/06

سلام
ديشب بعد از 8 روز خميازه كشيدم.
فكر ميكنم كه دارم بهتر ميشم.

2004/03/02

سلام
امروز يك GK نزديك بود من رو به بكشتن بده و دور از جون شوما بي حاجاقا بشين.
حدود يكماه پيش خواهرم مريضي گرفت كه پدرم كه دكتر است، ميگفت كه تا به حال همچين چيزي نديده بوده. شرح و تفصيلش طولانيست ولي همينقدر بگم كه اول از يك سرما خوردگي ساده شروع شد و بعد غده لمفاويش (درست نوشتم؟) ورم كرد و بعدش هم تب و از اين جور چيزها. الان نزديك به 3-4 هفته است كه مدرسه نرفته. بعد از خواهرم، پدرم مريض شد و بعدش هم برادرم و مادرم و الان هم من. تقريبا چهار شنبه 5شنبه بودكه من مريض شدم. البته مريضي من نسبت به اون 4تاي ديگه، خيلي زودتر تموم شد و با اينكه تب شديدي داشتم، ولي خيلي زود خوب شد و فقط سرفه ميكردم و الان 4-3 روزي هست كه فقط سرفه ميكنم.
اما جي كي امروز بنده اين بود كه با اين سينه خراب، رفتم كه دستشويي و حمام و اينها را بشورم!! وايت تكس و سي اكت رو باهم قاطي كردم و دور از جونتون نفس عميقي كشيدم كه مفرح ذاتش در نيومد كه نيومد. حاجاقاي بيچاره هر كاري كرد نتونست اوني رو كه كشيده بود پايين، بده بيرون. برادرم اومد و بغلم كرد و برد بيرون توي حياط شير آب شلنگ رو باز كرد و يه كارهايي باهام كرد كه من ديگه نفهميدم چي شد.
خلاصه ما شروع به نفس كشيدن كرديم ولي ديگه سرفه امون نميداد. فكر ميكنم نزديك به يك ساعتي شد كه من بلا وقفه سرفه ميكردم. البته گلاب به رويتون بعضي وقتها بالا هم ميوردم كه برادرم ميگفت كه علت زنده موندنم همون بود.
ديگه جونم براتون بگه كه كارم به بيمارستان و چادر اكسيژن و سرم و امپول كشيد و الان كه در خدمت شمام،‌تازه يك ساعتي هست كه از بيمارستان مرخص شدم.
اين از GK بنده و رحم و الهي و ...

***
پارسال در چنين روزهايي مطلبي نوشتم كه راستش رو بخواين خيلي به دلم نشست. الان بعد از تقريبا يكسال، وقتي كه دوباره خوندمش، باز موهاي تنم سيخ شد. باز به ياد اون روز افتادم كه همينطور كه مينوشتم، اشك بود كه ميومد...
پنجمين، جان خودش و خانوادش و دوستانش را داد، كه راه خداوند پايدار بماند. كه راه راست از كجي شناخته شود و اكنون بعد نزديك به 1400 سال، اونقدر پيچوندنمون كه اصلا نميدونيم راه راست كدوم است و كج كدام. اميدوارم كه هرچه زودتر شرّ اين خدا نشناسان از شر اين مردم كم شود.

***
راستش ميخواستم درباره نظراتي كه خاتون و مرتيا داده بودند، چيزهايي بنويسم. ولي از شما چه پنهان، ساعت نيم ساعتي از نيمه شب گذشته و من هم كه تازه از بيمارستان اومدم و كمي خسته ام. ولي حتما حتما مطلبي خواهم نوشت. نه كه فكر كنين جواب دارم و ... نه. بيشتر فكر ميكنم كه من مساله رو كمي بد توضيح دادم و البته خب اون زمان نميتونستم خوب حرف بزنم و 7 سال رو هم نميشه توي چند خط خلاصه كرد. ولي فكر ميكنم كه حرفهاي اين دو بانوي عزيز كه از همون اوايل وبلاگ نويسي ميشناسمشون، درستند منتها ربطي به من نداره!! و اينكه اينها اين حرف رو براي من نوشته بودند، فكر ميكنم كه بيشتر به خاطر سو تفاهميست كه به دليل بد توضيح دادن من به وجود اومده. حالا به محض اينكه حالم كمي بهتر شود بيشتر در موردش مينويسم.

دوستون دارم
عليرضا

2004/02/24

سلام
يواش يواش اوضاع داره بهتر ميشه. عادته؟ نميدونم. يواش يواش دارم ميسازم كه درد داشت، ولي آدمي بايد با درد زندگي كنه. اصلا مرفه بي درد بودن، يه شوخي تمام و كمال است. به قول اين رييس ما، من جزو مرفهين با دردم!!
***
در مورد چند تا نظري هم كه داده بودين يه چند تا چيز ميز ميخوام بگم.

ببينم، من اگر خير و صلاح كسي رو بخوام، بايد بهش ماهي بدم يا ماهي گيري ياد بدم؟ من در تمام اين 7 سال انواع و اقسام ماهي بهش دادم، لي يه 2ماهي بود كه احساس ميكردم كه ماهي گيري ياد دادن، بهتره براش. حالا اين بي معرفتيست؟ اين بي رحميست؟ اين شر است براي او؟ اين ترك كردن، به ضرر اون بود؟ اشتباه بود؟ اين با احساسات بازي كردن بود؟ من كه فكر نميكنم. اين قطع ارتباط به نفع جفتمون بود. به نفع اون بود چون مجبور ميشد كه خودش بره ماهي گيري ياد بگيره كه هم نياز خودش رو براورده كنه هم با فروشش بتونه زندگيش رو بچرخونه. به نفع من هم بود چون نفع اون در اينجا بود و چون نفع اون در اين جا بود، مسلما هيچگاه پشيمان نخواهم شد. تصميمي كه گرفتم، اعتقاد راسخ دارم كه درست بود و كاملا مطمئنم كه وسط راه بر نميگردم، مگر اينكه به انتها رسيده باشه كه همانا ماهيگيري ياد گرفتن و ماهي فروشي داشتن، كارخونه ماهي سازي زدن و صادرات و ... !!! است!
توي اين 2-3 هفته،‌احساس ميكنم كه اون دنبال من نخواهد آمد چون ميدونه كه در تمام اين 7 سال، هر كاري كه كردم، هر تصميمي كه گرفتم، به خير صلاح خودش بوده.

2004/02/15

سلام
(اين مطلب طولاني رو همون شب ولنتاين نوشتم، ولي چون اون موقع هوستم مشكل داشت، نتونستم پستش كنم. قرداش هم همينطور تا اينكه امروز بالاخره درست شد. از اينكه هم طولانيست و هم غير منسجم، معذرت ميخوام.)
ديروز روز ولنتاين بود. قاعده بازي ولنتاين دوست داشتن است و كادو دادن و كادو گرفتن و در نهايت اينكه به هم بگيم ما همديگه رو ميخوايم و در يك كلمه وصلت.

7 سال پيش اتفاقي در زندگي من افتاد و من پرونده اي رو باز كردم. طرف ديگه پرونده هرچي سعي كرد كه مانع بازكردنش بشه نشد. در تمام طول اين 7 سال، هر كاري كه از دستم بر ميومد براش كردم.به قول خودش براش هم پدر بودم هم مادر هم برادر. توي اين مدت، از درسم،‌ از وقتم،‌ از خونواده ام و هر چي كه فكرش رو بكنيد، براش زدم. كاري كه هم اون لحظه و هم الان اعتقاد دارم كه درست بود. توي نمام اين مدت عاشقانه دوستش داشتم و البته هنوز هم دارم. هنوز هم اگر شرايط ازدواج رو داشتم، اولين گزينه ام اونه. هنوز هم بعد گذشت 7 سال، وقتي اسمش رو ميشنوم صورتم داغ ميشه.
بارها اينجا نوشته بودم كه هدف در زندگيم، كمك كردن به ديگران است.
همه روز روزه بودن همه شب نماز کردن
همه ساله حج نمودن سفر حجاز کردن
زمدینه تا به کعبه سرو پا برهنه رفتن
دو لب از برای لبیک به وظیفه باز کردن
به مساجد و معابد همه اعتکاف جستن
زملاهی و مناهی همه احتراز کردن
شب جمعه ها نخفتن به خدای راز گفتن
ز وجود بی نیازش طلب نیاز کردن
به خدا هیچ کس را ثمر آنقدر نباشد
که به روی نا امیدی در بسته باز کردن
و من اونقدر براش در بسته باز كردم كه شده بودم يك درباز كن. يعني از اشرف مخلوقات بودني كه پروردگار هنگام آفريدنش به خودش آفرين گفت، به يه درباز كن نزول كرده بودم.
آره داشتم ميگفتم. توي تمام اين مدت، هر كاري كه فكرش رو بكني براش كردم. اين هر كاري، با همه خوبيهايي كه براش داشت، يه بدي داشت و اونهم اين كه اون رو به خودم وابسته كردم. به شدت وابسته. هر كاري كه ميخواست انجام بده، عليرضا بايست مي بود. ديگه تنهايي حتي قدرت فكر كردن هم نداشت. شده بودم همه چيزش. كسي كه 7 سال پيش به شدت اعتقاد داشت كه دوستم نداره و من به دردش نميخورم، به جايي رسيده بود كه يه خريد هم نميتونست بدون من بره. مني كه در واقع هيچ كاره اش بودم.

و ديروز، پرونده اي كه 7 سال پيش باز كرده بودم، بسته شد. درست روز ولنتايني كه همه براي وصلت به يكديگر هديه ميدهند، من براي جدايي رفتم به ديدنش. گفتم اين ارتباطي كه الان هست، به ضرر هر دويمان است. ... و كات!

روزگاري من و دل ساكن كويي بوديم
ساكن كوي بت عربده جويي بوديم
عقل و دين باخته، ديوانه ي رويي بوديم
بسته سلسله ي سلسله مويي بوديم

كس در آن سلسله غير از من و دل، بند نبود
يك گرفتار از اين جمله كه هستند نبود

نرگس غمزه زنش اين همه بيمار نداشت
سنبل پر شكنش هيچ گرفتار نداشت
اين همه مشتري و گرمي بازار نداشت
يوسفي بود ولي هيچ خريدار نداشت

اول آن كس كه خريدار شدش من بودم
باعث گرمي بازار شدش من بودم

عشق من شد سبب خوبي و رعنايي او
داد رسوايي من، شهرت زيبايي او
بس كه دادم همه جا شرح دلارايي او
شهر پر گشت زغوغاي تماشايي او

اين زمان عاشق سرگشته فراوان دارد
كي سر برگ من بي سر و سامان دارد

***
دوماهي ميشد كه توي شش و بش بودم. از كل ماجرا، فقط 6 نفر خبر داشتند و يواش يواش تعداد مخالفان اين ارتباط بيشتر ميشد. راستش رو بخواين، روز به روز ديوانه تر ميشدم. خيليها عقيده دارند كه از دل برود هر آنكه از ديده برفت؛ ونيز شور و شوق عشق، روز به روز كمتر ميشه. و البته مثالش رو هم زن و شوهر ها ميزنند كه قبل از ازدواج عاشق هم اند و بعد از اينكه چند سال گذشت، ديگه خبري از اون شور نيست. ولي مال من اينجوري نبود. وقتي الانم رو با 7 سال پيشم مقايسه ميكنم، اگر اون شور زياد تر نشده باشه، مطمئنا كه كمتر نشده. و اين ديوانگي، روز به روز در من بيشتر ميشد. به جاهايي ميرسيدم كه عقلم كاملا از بين ميرفت. يه روز به يكي از دوستان وكيلم گفتم اگر من جاي قانونگذار بودم، به ليست ديوانگان و مستان و كودكان كه به دليل كامل نبودن عقل، معاملاتشان باطل است، عاشقان رو هم اضافه ميكردم!!
نميدونم امروز چرا نميتونم مثل سابق بنويسم.
آره داشتم ميگفتم كه يه دو ماهي بود كه بد جوري تو تناقض گير كرده بودم. از يه طرف نميتونستم دل بكنم و از طرف ديگه احساس ميكردم كه اين كارهايي كه براش ميكنم، لطف نيست و خيانت است و دوستي خاله خرسه. تا اينكه هفته ي پيش، يكشنبه شب، ساعت 2 نيمه شب، تصميم قطعي گرفتم كه اين ارتباط رو قطع كنم.
من خود به چشم خويشتن ديدم كه جانم ميرود
***

اينكه نزديك به دو هفته هيچي ننوشتم، يكي به خاطر اين بود كه دوستان لطف داشتند و براي بنده، هي تولد ميگرفتند. برو بچه هاي جارچي هم كه ديگه سنگ تموم گذاشتند و توي يك كافي شاپ برايمان تولد خوبي گرفتند و البته حسابي با كادوهايشان شرمنده مان كردند.
دوم هم همين قضيه دلبر جانان بود كه من مجبور شدم به خاطر خودش (به قول اون كساني كه از ماجرا باخبر شدند، به خاطر خودم هم نيز!) ارتباطمان را قطع كنم. راستش رو بخواين، يك هفته ي خيلي بدي رو گذروندم. نميتونم بگم كه داغون بودم، چون ميدونم كه داغون تر از من هم هستند و ماجرا، ماجراي كفش ندار و پا ندار است.
باز گويم نه در اين واقعه حافظ تنهاست
غرقه گشتند در اين باديه بسيار دگر

يه چند تا مطلب كوچك ديگر هم بگويم و برم. ( اين دفعه ديگه خيلي طولاني شد. واقعا ببخشيد)
اينكه ميفرماييد بنده مردم و جهاني را اسوده كرده ام و ...، راستش رو بخواين واقعا درست است!! توي اين يكفهته اخير از من فقط يك جسم ميديد همين.
يك نفر غريبه هم سوال كرده بود كه خيلي از اين جايي که اومديد توش خوشتون مياد که هر سال سالگرد اومدنتونو جشن ميگيريد ؟
راستش نميدونم از چه جمله اي اين تنيجه رو گرفته بود. من كه تولدم رو به شماها تبريك گفتم كه خيلي خوشحالين كه من اومدم!!

2004/01/31

سلام
خب......ممممم
27 سال پيش چنين روزي بود كه من اومدم! از اون روز تاحالا 27 سال گذشته و اين زندگي پر فراز و نشيب و مادر پياله همينطور ميگذره. پارسال، يهترين هديه ام، 2تا كتاب بود كه يكي از دوستام بهم داد و الان، بهترين كادو، يكي اومدن برادرم، شب تولد به صورت بيخبر و ديگري هم تبريكات بر بچه هاي جارچي بود. البته هنوز كادوهاي ديگه رو باز نكردم ولي بعيد ميدونم به خوبي اين دو باشه!!!

اميدوارم امسال بتونم، به اون چيزي كه ميخوام باشم، بيشتر نزديك بشم.
تولدم به همه شماها مبارك !!!

2004/01/28

نشد لااقل اينطوري يه كام از لب يار بگيريم!!!!

2004/01/26

سلام
خب به ميمنت و مباركي، بالاخره اين امتحاناي پايان ترم ما هم تموم شد و حالا يه 2 هفته اي ميتونيم يه نفس راحتي بكشيم. خدمت آن دسته از عزيزاني كه خيلي با ما تماس گرفتند و جوياي چگونگي دادن امتحانات شدند، برسانم كه شكر خداوند، همه چي به خوبي و خوشي تموم شد و به اميد او، ما يه ترم ميريم بالاتر!!!
***
الان كه در خدمت شما هستم، والده مكرمه، طبق عادت مالوف و طريق معروف، تشريف بردند به سفر و باز من ماندم همشيره محترمه و والد گرامي. الان كه داشتم اينا رو مي نوشتم، ياد اون زمانها اوفتادم كه والده رفته بود و من گزارش كارم رو اينجا مينوشتم. يادش بخير.
***
اي ملت شهيد پروري كه بر ما خورده ميگيري كه چرا مطالب خلاف شوونات اسلامي مي نويسي! بيا و ببين كه اين رييس اعظم ما چه كرده. به جون شوما مطلب ما پيش مطلب ايشون پاستوريزه است. حالا هي ايراد بگيريد.
***
ديگه حضور شما برسانم كه فعلا همين.

2004/01/21

سلام
امروز يكي مونده به آخرين امتحانام رو هم دادم. و اين يعني اينكه فقط يك امتحان ديگه مونده. و باز اين يعني اينكه چشم رو هم بذاري زمان ميگذرد. و اين يعني اينكه زمان عجب بد چيزيست. مادر پياله واقعيست. خدا ازش نگذره. و همه اينها يعني اينكه من به شدت قاط زدم. و باز اين يعني اينكه عنقريب است كه شخص شخيص حاجاقا از دست برود. خدا پدر هيوا خان را بيامرزد كه يه 2-3 هفته اي ما تحمل فرموده است در منزل خويش ما را اسكان داده است و الا شايد تو ديگه حاجاقا را نميديدي. و اين يعني اينكه نه كه فكر كني مود حاجاقا پايين است. نه. يعني اينكه حاجاقا ديگر دلي، اميدي براي زنده ماندن ندارد. اصلا توي اين دنيا زندگي به چه دردي ميخوره وقتي كه كساني كه دوسِشون داري، ناراحتند؟ كساني دوسِشون داري، مشكلاتي دارند كه تو حتي نميتوني دركشون كني. زندگي به چه دردي ميخوره وقتي كاري از دستت براشون بر نمياد؟ و اين يعني اينكه حاجاقا پسر بديست. حاجاقا از خودش بدش مياد. حاجاقا ناراحت است. حاجاقا اگر نباشد بهتر است.

2004/01/11

فرد شریفی زحمت کشیده و به زبان انگلیسی نامه ای تشکر امیز به تمام خارجیانی که تعطیلات عید و سال نوی خودشان را ول کردند و آمدند به بم برای کمک نوشته. (یه بار دیگه برین از اول بخونین !!!) شما هم میتوانید در اینجا اون پایینش برید و امضا کنید و تشکرات فائقه خویش را خدمت خارجیان محترم و محترمه عارض شوید.
درضمن تا حال التحریر که 4 روز از نوشتن این نامه میگذرد، 743 نفر امضا کرده اند. شمعدانی ما در جارچی، روز چهارم، 5600 تا شمع روشن شده داشت!!! وی آر دیس!!

2004/01/08

شب در این خونه ی خالی
میون این دیوارهای لخت
زیر این سقف نمناک
درکنار تو نشسته ام.
نمی بینی مرا. تو در کابوس خویش دست و پا میزنی.
خبر از بیرون، خبر از این دنیا، خبر از این همه بی معرفتی ها نداری.
و فقط من در کنارت هستم. هستم؟
کنارت می مونم. می مونم؟
دلم هوای تورو داره. تو رو داره؟

2004/01/07

سلام
و چه سخت است این شبها
چگونه میگذرانی تو؟
دیوار ها چه میگویند؟
در ها چه مینالند!!
و چه سخت است این شبها

2004/01/05

سلام
پریروز تهران برف مفصلی بارید. خیلی شدید بود. دیروز عوضش هوا صاف صاف بود. اونقدر هوا صاف بود که تمیز هم بود. از توی پنجره به راحتی میتونستم کوههای شمال تهران رو ببینم. اما دریغ از امروز. هوا اونقدر کثیف بود که دیگه کوه که هیچی چراغای شهر رو هم توی شب نمیتونستم ببینم.
آدم وقتی که امتحان داره و خودش رو مجبور میکنه که یه چیزی توی وبلاگش بنویسه، نوشته اش بهتر از این نمیشه.

2004/01/02

سلام
دوران دوران عجيبيست. اونقدر تحت تاثير اين واقعه زلزله قرار گرفته بودم كه از بيخ و بن يادم رفت بود كه سال ميلادي عوض شد و سال ديگري آغاز. يادم رفته بود كه چند روز پيش ميلاد پيامبري بود از پيامبران مقرب الهي. يادم رفته بود كه اسم شب يلدا از ولادت مياد و در متون كهن،‌ اين شب را به خاطر ميلاد حضرت مسيح، يلدا نام نهاده بودند. يادم رفته بود كه اين ميلاد را به همه، و نه تنها مسيحيان تبريك بگم. يادم رفت كه مثل رويه هر سال به اعتبار مشتريانم 10 درصد و به اعتبار مشتريان ارمنيم، 20 درصد اضافه كنم.
هنوز هم بعد از گذشت يكهفته، به ياد رفتگان بم، اشكم در مياد. وقتي ميشنوم دو نفر بمي، با هم ازدواج كردند. وقتي كه ميشنوم كودكي چند ماهه بعد از 3 روز زنده از زير آوار مياد بيرون، چند كودك، زير چادر به دنيا ميان و .... اشكم در مياد.
راستش فعلا قدرت شادي كردن ندارم. نه كه قبلا خيلي شاد بودم؟!!

يه چند وقتي يه نيمچه مرخصي ميخوام ازتون. دليل اصليش، البته درس و امتحانات ،آخر ترم. دليل غير اصليش هم شايد خيلي چيزهاي ديگه باشه.
امتحاناتم 5 بهمن ماه تموم ميشه. سعي ميكنم كه توي اين مدت البته كمتر، ولي باز هم بنويسم ولي اگر نشد، ديگه خودتون وضع و روحيه من رو بهتر ميدونيد.
آغاز سال نوي ميلادي و تولد پيامبر صلح و مهرباني به همه شما مبارك باشه. اميدوارم اين سال جديد ميلادي، مثل سال 2003 پر از جنگ و خونريزي و كشتار نباشه. مثل سال 2003 با جنگ آغاز نشه و با زلزله به پايان نرسه. اميدوارم توي اين سال جديد، بيشتر از هر زمان ديگه همه با هم خوب باشند و مهربان.
دوستون دارم
عليرضا

2003/12/29


3 روز است كه ديگر كسي براي تفريح به ارگ بم نميرود. 3 روز است كه ديگر در بم مادري، كيف مدرسه فرزند را آماده نميكند. 3 روز است كه ديگر پدر ساندويچ كودك را در فويل نميپيچد. 3 روز است كه مادر بزرگ، شبها براي نوه اش قصه نميخواند. 3 روز است كه ....

به ياد رفتگان زلزله بم، بيايم شمعي بيفروزيم.
سلام
چيزي ندارم بگم. ببينيد.
چو عضوي به درد آورد روزگار...


بوسه اي بعد از 3روز..

عكسهاي بيشتري در جارچي و كشكول هست.

2003/12/28

سلام

دراين 1000 سال اخير، اونجا هيچ زلزله اي نيامده بود. درست است كه شهر بم روي گسلي قرار داشت به نام بم، ولي خب پس اين هزار سال چي؟
زلزله هاي ايران اصولا كم عمق هستند. يعني از فاصله 10-15 كيلومتري عمق زمين ايجاد ميشن. و خب هرچي اين عمق كمتر باشه شدت زلزله بيشتر است. زلزله هايي كه دركاليفرنياي امريكا روي ميدهد، همگي عميقند. هرچند از لحاظ مقياس ريشتر، با زلزله هاي ايران در يك سطحند، به خاطر عميق بودنشان، نتيجه، قابل مقايسه نيست.
خانه هاي شهر بم، همگي با آجر و كاهگل و مانند اينها ساخته شده بود. شما در فيلمها ديديد كه حتي يك تير آهن هم ديده نميشد.


اينها را پروفسور جيمز جكسون، استاد زلزله شناسي دانشگاه كمبريج انگلستان، در گفتگو با شبكه خبري بي بي سي در دلايل فاجعه بم و عظمت خرابي آن گفت.

2003/12/26

سلام
عجيب بود. خيلي عجيب. خبر، واقعا دردناك بود. عنوان خبر تكراري، ولي وقتي به آمار نگاه ميكني، 10 درصد كل جمعيت، 80 درصد ارگ نازنين بم، 2 بيمارستاني كه كل تجهيزات بم بود، نبود برق و آب وگاز و ....
نميتونم. دستم به نوشتم نميره. مغزم كار نميكنه.
توي جارچي يه چند تا وبلاگ كرماني معرفي شده كه درباره زلزله نوشتند.

2003/12/23

سلام
بالاخره طراحي سايت جارچي تموم شد. البته تموم تموم كه نه، ولي خب ساختار كلي و 90 درصد جزيياتش تموم شد. سايت رو گذاشتم توي اينترنت تا بچه هاي جارچي برند توش و بگردن و اگر اشكالي چيزي هست، بگن. من هم يواش يواش ميرم تو فاز درس خوندن براي امتحاناي آخر ترمم. امتحانام كه تموم شد، برميگردم و ببينم اين جارچيان يه نظراتي داده اند. خلاصه اينكه بعد 3 هفته كه روزي 10-15 ساعت پاي اينترنت و كامپيوتر بودم، حالا يه خورده ميتونم استراحت كنم!!
شب يلدا بهتون خوش گذشت؟ من كه خيلي كيف كردم. ساعت حدود يك ربع به 9 شب بود كه از پمپ بنزين توي جردن اومدم بيرون. ساعت حدود 9 ميدون انقلاب بودم!! ملت شهيد پرور همه رفته بودند خونه هاشون و خيابونها همه خلوت بود. خيلي حال داد.
ديگه حضور شما برسانم كه مطلب قبلي رو كه نوشتم، چند نفرتون اومدين و نظر دادين كه من اصلا نفهميدم چي ميگين!!! يكي نظر مارمولك خان (يا خانم؟) يكي هم نظر بزرگمهر. از حالا به بعد، هر وقت كه خواستين برام چيزي بنويسين، با يه زبوني بنويسين كه من حسابي حاليم بشه و شير فهم!!
ديگه همين. چيزي به ذهنم نميرسه كه براتون بگم. البته هميشه همينطوره. ادم در طول روز كلي حرف واسه نوشتن توي اينجا به ذهنش مياد و وقتي كه مياد اينجا، صم بكم ميشينه پاي مونيتور.

2003/12/14

سلام
قاعده اش اينه كه من بايد خوشحال باشم. خوشحال از اينكه كسي كه 8 سال جنگي عليه ما راه انداخت و جوانان ما را به كام مرگ كشاند، اينك به مانند موشي پير، مظلومانه به حرفهاي دشمنان خود عمل ميكند. پس من خوشحالم و زين خوشحالي، پروردگار را شكر ميگويم. الحمد الله الذي ينصرنا علي القوم الكافرين.
شايد بگيد كه ما صدام رو دستگير نكرديم و امريكا كرد. باشه. ما و آمريكا نداريم كه !!!!

2003/12/13

خاتمي در پاسخ به سئوالي در خصوص حجاب شيرين عبادي در مراسم اهداي جايزه صلح نوبل گفت: «بر سر داشتن روسري سنتي است كه همه مردم ايران به آن احترام مي گذارند و به خانم عبادي گفتم كه به عنوان يك زن مسلمان بهتر است در هنگام دريافت جايزه حجاب بر سر داشته باشند، ولي هر كسي در انتخاب خود آزاد است.»
منبع

اينكه هركسي در انتخاب خود آزاد است، يعني زنان ما در ايران هم در انتخاب خود آزادند؟ به خصوص در همين موضوع حجاب؟

2003/12/11

سلام
يه چند روزي هست كه به شدت درگيرم و بيشتر از 90 در صد وقتم كه بيدارم!!! پاي كامپيوترم. مصرف ساعتي اينترنتم هم از روزي 3-4 ساعت رسيده به روزي 8-9 ساعت!! اينه كه مدتي در خدمت دوستان نبوديم. در عوض توي اين مدت دوستان حسابي در خدمت ما بودند!!! ديگه ببين چي شده كه ايني كه سالي به سالي ياد ما ميفتاد، اومد نظر هم داد!! من يكي رو كه خيلي خوشحال كرد، والده رو هم كه كلي خندوند!!
حضور شما برسانم كه براي اولين بار مطلبي در يك مجله واقعيِ كاغذي از من چاپ شد. مجله هفتگي رويداد هفته، كه اين سه شنبه اولين شماره اش درومد، مجله ايست كه براي مخاطبين نوجوان چاپ ميشه. قراره كه من هر هفته در صفحه اي توي اين مجله به نام خفنكده ي جهاني مطلب بنويسم. و اين طوري شد كه بالاخره شخص شخيص حاجاقا از اين دنياي مجازي پا را فراتر گذارد و در دنياي واقعي هم يادگاري از خويش به جاي گذاشت.

2003/12/06

هواي خانه چه دلگير ميشود گاهي
از اين زمانه دلم سير ميشود گاهي
به خويش مرا ميكشد چه خون و چه خاك
محبت است كه زنجير ميشود گاهي
مبر ز موي سپيدم گمان به عمر دراز
جوان ز حادثه اي پير ميشود گاهي
صائب تبريزي

فكر ميكنم كه راهنمايي بودم كه اولين بار اين غزل رو خوندم. هميشه فكر ميكردم كه محبت كردن، كه گاهي زنجير ميشود، براي كسي زنجير ميشود كه محبت ميكنه. ولي حالا بعد سالها، به اين نتيجه رسيدم كه كه محبت گاهي براي طرف (محبوب) زنجير ميشود. محبت گاهي دست و پا گير ميشود برايش. گاهي آزادي عمل و فكر را از او ميگيرد.
****
7-8 سال پيش، بهش گفتم كه تو الان رو نگاه ميكني و از 10 سال ديگه خبر نداري. گفت 10 سال ديگه هم من فرق كردم هم تو؛ ولي باز هم اختلافمون هست.
5-6 سال پيش بهم گفت كه عذاب وجدان دارم. هيچ نميدونستم كه تو اينجوري ميشي. تقصير من بود. اگه بي محلي كرده بودم، اينطوري نميشد. بهش گفتم نه. تو بي تقصير ترين، بي گناه ترين و حتي بي خبر تريني. بي خود خودت رو ناراحت نكن. خربزه ايست كه خودم خوردم و البته پاي لرزش هم ايستادم و هيچ شكايتي هم ندارم.
و اكنون ميگه اگه تو نبودي من چه ميشدم؟ چه ميكردم؟
****
خيلي بايد حرف بزنم و مقدمه بگم تا بتونم منظورم رو برسونم. شايد به مرور، قسمتهاي بعدي داستان عشق رو نوشتم.
****
جناب هيوا خان !!! (چون ميدونم كي هستي ميگم خان!) شما خيلي غلط ميكني كه پشت سر ماري ما همچين حرفي ميزني.
اگر بر جاي من غيري گزيند دوست، حاكم اوست
حرامم باد اگر من جان به جاي دوست بگزينم
يا
مرا عهديست با جانان كه تا جان در بدن دارم
هواداران كويش را چون جان خويشتن دارم
خلاصه اينكه ديگه از اين حرفها نزن.
عليرضا

2003/12/03

... يک قصه بيش نيست غم عشق و ای عجب ؛‌يعنی: ‌ من دلم ماری رو ميخواد ماری منو نميخواد يا بالعکس ...
عليرضا

2003/12/01

سلام
دبيرستان كه بوديم، يه جمع 9نفره شديم كه خيلي باهم نزديك بوديم و خيلي رفيق. بعداز اينكه هركدوممون يه رشته اي توي دانشگاه قبول شديم، يواش يواش ارتباطها كم و كمتر شد. بعدش هم كه بعضيها رفتند ازدواج كردند و ديگه از عالم مجردي دور شدند و بازهم ارتباطات كمتر شد. بعضي وقتها ميشه كه ماه به ماه هم از هم خبر نداريم.
توي اين بي رفيقي، دوستي دارم كه اگه هر روز نشه، هفته اي چند بار با هم حرف ميزنيم و از احوالات هم با خبريم. ديگه اگه حرف هم نزنيم، ايميل كه ديگه رو شاخشه. همين حرف زدن و ايميل نگاري و حتي چت كردن، باعث ميشه كه زياد احساس دوري از هم نكنيم و خيلي خيلي كم همديگه رو مي بينيم.
ديروز فرصتي دست داد و باهمديگه يه دوساعتي رفتيم كافي شاپ و باهم گپ زديم. وقتي نگاهش ميكردم، احساس غرور ميكردم. غرور از اينكه يك چنين دوستي دارم. احساس ميكردم كه دارم سرشار از انرژي ميشم. به خاطر همين هم بود كه ديروز نوشتم ديدار شد ميسر و ...
خلاصه، اين رفيق ما ديروز بهم گفت كه عليرضا سفر خارجم درست شد. ويزا رو بالاخره گرفتم. خيلي خوشحال شدم. خيلي زياد. خيلي دوست داشت كه بره و البته حق هم داشت. خيلي زياد جلوي خودم رو گرفتم كه گريه نكنم. متلك مينداختم، سر به سرش ميذاشتم و ...
ديشب قبل از اينكه بخوابم، به همين مناسبت ديوان حافظي رو كه والده به تازگي برام خريده، برداشتم و از حافظ پرسيدم كه ميدوني امروز به من خيلي خوش گذشت. با دوستي بودم كه كمتر اين فرصت پيش مياد كه باهاش باشم. دلم ميخواد دراين باره باهام حرف بزني. ديوان رو باز كردم. شعر زير جوابي بود كه حافظ بهم داد. همچين كه بيت اولش رو خوندم، گريه ام گرفت. گريه اي كه نگه داشته بودمش. من هم گذاشتم كه بياد....

آن يار كزو خانه ي ما جاي پري بود،
سرتا قدمش چون پري از عيب بري بود.
دل گفت فروكش كنم اين شهر به بويش
بيچاره ندانست كه يارش سفري بود.
تنها نه ز راز دل من پرده بر افتاد
تابود فلك، شيوه ي او پرده دري بود.
عذري بنه اي دل كه تو درويشي و او را
در مملكت حُسن سر تاج وري بود
اوقات خوش آن بود كه با دوست بسر رفت
باقي همه بي حاصل و بي خبري بود
خوش بود لب آب و گُل و سبزه و نسرين
افسوس كه ان گنج روان رهگذري بود.
هر گنج سعادت كه خدا داد به حافظ
از يُمن دعاي شب و ورد سحري بود.

2003/11/30

ديدار شد ميسر و بوس و كنار هم
از بخت شُكر دارم و از روزگار هم

2003/11/28

سلام
آقا ما براي اولين بار هك شديم!! تجربه خوبي بود!!
يه نفر براي همشيره مكرمه مان آفلاين فرستاده بود كه بيا فلان جا. خواهر ما هم روي اون لينك كليك ميكنه و يكهو، صفحه ياهو مسنجر بسته ميشه. و بعد از اون ديگه هر وقت كسي از مسنجر كامپيوتر ما استفاده ميكرد، مجبور ميشد كه اول يوزر نيم و پسووردش رو بزنه و بعدش هم اين يوزر نيم و پسوورد آفلاين ميشد براي يك آي دي. خيلي باحال بود. هر كاري هم ميكرديم كه اين يوزر نيم پسوورد رو ضبط كنيم نميشد.
خلاصه فعلا ما مسنجر نداريم. يعني فعلا كه استفاده نميكنيم تا بعد ببينيم چي پيش مياد.

2003/11/25

سلام
بالاخره بعد از 14 سال يعني درست از وقتي كه آقاي خميني مرحوم شد، روز عيد فطر همون روزي افتاد كه تقويم اعلام كرده. در تمام مدت اين 14 سال از هر طريقي كه بود به گوش هركي كه ميتونستم رسوندم كه چطور كسي كه به اندازه عمر من وشما كارش نوشتن تقويم است، ناگهان توي محاسبه تقويم اشتباه ميكنه؟ هميشه احساس ميكردم كه اينكه حاكمان اين 14 سال هر سال روز عيد رو عقب جلو ميكنند، يه عقده دروني بوده كه بگن ما بيشتر ميفهميم. حالا هم راستش خيلي خوشحالم كه بالاخره سرعقل اومدند. ولي واقعا آيا سرعقل اومدند؟ واقعا اون سير نابخردي تموم شد؟ نميدونم والا. فقط ميدونم كه امروز خوشحالم همين.
اميدوارم كه همتون با دست پر از سوغاتي ها خوب از اين سفره الهي بلند شده باشين. و تا سالهاي سال از بركت اين سفره بهره مند باشيد.
عيدتون مبارك!

2003/11/23

سلام
اهل پارتي بازي نيستم ولي خدا وكيلي اين رو بايد بزرگترين GK قرن ناميد.
خدمت كساني هم كه ميان و ميخوان بدونن اين اصطلاح به چه معنيست، بايد عرض شود كه ما سالهاي سال دود چراغ خورديم و تلمذ استاد نموده ايم تا بدين درجه از تخصص رسيده ايم. الكي كه نيست داش من!!!
ولي همينطور سربسته بگم كه الحق كه اين جناب بوش خوب گندي زده بود خوب gk اي كرده بود. خوب!!

2003/11/22

سلام
يه چند وقتيست كه بحث ابتذال وبلاگنويسي توي چند تا وبلاگ شروع شده. خلاصه اي از اينها هم توي جارچي نوشته شده. الان من نميخوام دراين باره صحبت كنم. ميخوام درباره غم وبلاگ نويسي حرف بزنم.
نميدونم دقت كردين يا نه. بيشتر وبلاگهاي فارسي درد و دلها، غم نامه ها، آه و افسوس ها و ... نويسنده هاشون هستند. بيشتر بچه هايي كه وبلاگ مينويسن، از دست زندگي نالان اند. بيشترشون، راضي نيستند. يكي از خانواده اش ميناله، يكي از حكومت. يكي از دست زمونه شاكيست، يكي از زندگي.
راستي چه بايد كرد؟ بايد به اينان اميد داد كه روزگار بهتر خواهد شد و خواهد رسيد روزي كه به كام ما هم بگردد؟ بايد بهشون گفت كه اندكي صبر سحر نزديك است؟ بايد بهشون گفت كه زندگي اين همه هم كه تو فكر ميكني تاريك نيست و نيمه پر ليوان رو بهشون نشون داد؟ يا اينكه بايد گفت بابا تو ديگه كي هستي زندگي هميني هست كه هست. ميخواي بخوا نميخواي نخوا؟
من خودم راستش ديگه خسته شدم. از همه چي خسته شدم. اون از دانشگاهي كه پنداري طلسم شده و به هيچ سرانجامي نميرسه. نه تموم ميشه و نه اخراجم ميكنن. باور كنين من پسر تنبل و خنگ و كودني نبودم. يه پسر متوسطي بودم. درس ميخوندم نمره ميوردم، نميخوندم تجديد ميشدم. نمره هاي تجديديم هم هميشه بالاي 17 ميشد. ولي نميدونم چه حكمتي در اين دانشگاه بود كه 4 نسل اومدند و رفتند و ما هنوز داريم واحد پاس ميكنيم.
آره خسته شدم. ولي با تمام خستگيم، با تمام مشغله هاي فكريم، باز هم اگر بتونم سعي ميكنم به وبلاگهايي كه سر ميزنم، روحيه بدم. اميد بدم. بگم كه توي اين غم تنها نيستند و ...
ولي راستش ديگه از اينكه حرفهايي ميزنم كه فقط به درد كتابهاي اخلاق ميخوره، فقط به درد نصيحتهاي پدر بزرگها ميخوره، خسته شدم. بايد يه طرحي نو درانداخت. بايد يه روش جديدي پيدا كرد. من يكي خسته شدم از بس حرفهاي تكراري زدم. ديگه خسته شدم از بس ميبينم كه كسي كه غمگين است، حق دارد كه غمگين باشد. ولي واقعا ديگه هيچ راهي نيست؟ دِ اگه اينجوري باشه كه هممون بايد بريم تيمارستان.
دلم نميخواد سر خودم رو شيره بمالم كه آره دنيا رنگ و وارنگ است و اين منم كه عينك بدبيني زدم. دلم نميخواد خودم رو گول بزنم كه نه، دنيا به اين بدي هم نيست و ميشه توش خوش گذروند. خب پس بايد چي كار كرد؟ نبايد زندگي كرد؟
توي اسلام و طبعا از لحاظ عقلي، مساله مهاجرت هست. به نظر من تنها راه حل ممكن همين مهاجرت است. من اگه صاحب فتوا بودم، واجب ميكردم كه هر كي كه ميتونه پا شه از اين مملكت بره. اينجوري هم خودش راحت ميشه هم خدا را چه ديدي شايد با رفتن ما، جمعيت كمتر شد و اين مملكت هم به يه سرو ساماني رسيد! هرچند وقت يه بار هم يه سري ميزنيم و با امام رضا و حافظ و فردوسي و چهل ستون يه ديداري ميكنيم. تازه اگر هم رفتيم و ديديم كه نه ما اينكاره نيستيم، خيلي راحت ميتونيم برگرديم. ديگه هرجا راهمون ندن، خونه خودمون كه ميتونيم بيايم نه؟ گور پدر مردم و حرفهاشون. هرچي دلشون ميخواد هم بگن. اصلا بگن كه ما عرضه نداشتيم كه بريم. از قديم گفتن در دروازه رو ميشه بست، دهن مردم رو نه.
حالا شما بگين. من بد ميگم؟ شما راه بهتري هم به نظرتون ميرسه؟

2003/11/19

سلام
ميدونم كه چند وقتيست كه ننوشتم. ميدونم كه بعد از اينكه چند روز پشت سر هم نوشتم، بعضيهاتون دلتون ميخواست باز هم بنويسم. ميدونم كه نوشتن رو دوست دارم. حتي اين رو هم ميدونم كه اگه يه خورده تمرين كنم نوشته هام بهتر هم ميشه. همه ي اينها رو ميدونم و خيلي چيزهاي ديگه رو هم ميدونم. اصلا يكي از دردهايم اينه كه خيلي ميدونم. درك و شعورم خيلي ميرسه. خيلي ميفهمم. دردها غمها و ...
مطلب براي نوشتن زياد دارم. توي اين ذهن خيلي چيزهاست كه بايد مكتوب بشه. خيلي چيزها. علي اي حال شما اين فيلم تبليغي رو ببنين. حدود 1.3 مگابايتِ. سعي كنين كه اول دانلودش كنيد بعد ببينين. من كه خيلي خوشم اومد. توي اين دوره زمونه، آدمي بايد هركاري كه از دستش برمياد انجام بده كه هم خودش بخنده هم لبخندي بر لبان ديگران بنشونه.

2003/11/13

سلام
شبي امين دعا ميكرد. ميخواست خداوند را به نامي قسم دهد تا دعايش مستجاب شود. خدا را به عاشق قسم داد. چه او بهترينِ خلق بود.
او عاشق بود. بيش از 50 سال بود كه عاشق بود. بيش از 50 سال بود كه وصال ميخواست. وصالي دائم. بيش از 50 سال بود كه خوشبختي و رستگاري را در وصلت ميديد. به خاطر همين بود كه وقتي ضربه ي شمشير به سرش خورد، گفت به خداي كعبه كه رستگار شدم. خداي همانجايي كه به دنيا امد.
راستي چرا در كعبه به دنيا امد؟ كه هروقت نماز ميخوانيم، ياد او بيفتيم؟ چرا در اولين شب قدر ضربه شمشير خورد؟ چرا عزا داري او در شبهاي قدر است؟ كه قدر او را بدانيم؟ يا قدر خود را بدانيم كه پيرو اوييم؟

2003/11/12

آري آغاز، دوست داشتن است
گرچه پايان راه ناپيداست
من به پايان، دگر نينديشم
كه همين دوست داشتن زيباست.

سلام
توي زندگيم هميشه از شعر نو دور بودم و اگر هديه تولد پارسالم نبود، چه بسا كه هنوز هم.
به پيشنهاد اين سركار عليه و پيگيري و اصرار اين يكي سركار عليه، فيلم سرد سبز رو ديدم. بهترين جمله اي كه ميتونم درباره فروغ بگم، همون حرف والده است كه فروغ روح بزرگي داشت كه در جسم نميگنجيد.

2003/11/11

نه ديگه، پا ميشم اين بار، خالي از هر شك و ترديد
ميرم اون بالا ها مغرور، تا بشينم جاي خورشيد

2003/11/09

اون، داره چمدونش رو مي بنده و من دارم نگاش ميكنم.
من: داري ميري؟
اون: آره.
5 دقيقه بعد.
من :يعني راستي راستي داري ميري؟
اون: آره.
15 دقيقه بعد.
اون: چي شد ساكت شدي؟
من: كي؟ من؟ نه. خوبم.
اون : نكنه نميخواي برم؟ ها؟
من: هان؟ من؟ نه. اصلا.
اون: پس چِته؟
من: هيچي. گفتم خوبم.
10 دقيقه بعد.
اون: لا اقل بيا و از اون هيكلت يه استفاده ي مفيد كن و بشين روي چمدون.
من ميرم ميشينم. با سختي زيپ در چمدون رو مي بنده. داره عرق ميريزه. عصبيه؟ چشماش كه خيلي جدين.
اون: چون فقط گفتم از هيكلت استفاده كن، كمكم نكردي كه زيپ رو ببندم؟
من: ها؟ آهان. ببخشيد.
از روي چمدون پا ميشم. باهم كمك ميكنيم و چمدون رو بلند ميكنيم.
اون: مي بيني؟ تمام زندگي توي يك چمدان!!
من فقط يه لبخند ميزنم. اون مياد جلوم واي ميسه. 15 سانتيم. خجالت ميكشم. ميخوام سرم رو بندازم پايين. ميگه نه. مثل يه مرد تو چشمام نگاه كن. ميفتم روي زمين. ميگه بهت گفتم مثل يه مرد. اونوقت ميفتي روي زمين؟ پاشو. بلند ميشم. توي چشماش نگاه ميكنم. لبخند ميزنه.
اون: عليرضا هيچ وقت به من دروغ نگفته. راستشو بگو. ناراحتي دارم ميرم؟
من: نه.
اون: پس چه مرگتِ مادر پياله؟!!
من:...
اون: ببين عليرضا از يه چيزي خوشحالم. دوستي من و تو طوريست كه با رفتن تو يا من قطع نميشه. پس ناراحتي نداره.
من: باور كن از رفتنت ناراحت نيستم. خيلي هم خوشحالم كه داري ميري و به چيزي كه ميخواستي ميرسي. من از اين ناراحتم كه توي اين مدت دوستي، دوست خوبي نبودم. من مثل هميشه فرصتها رو از دست دادم. مثل هميشه. من دلم ميخواست مفيد باشم. دلم ميخواست خوب باشم. براي تو. براي همه. و حالا با نگاهي حسرت بار رفتنت رو نگاه ميكنم. من از تو ناراحت نيستم كه چرا داري ميري. من از خودم ناراحتم كه چرا برات خوب نبودم. چرا دوست خوبي برات نبودم.چرا نتونستم؟ چرا؟
اون پشتش رو كرد بهم. دستش رو برد به طرف صورتش. برگشت. لبخند زد.
اون: بيا سر چمدون رو بگيريم ببريم بذاريم توي ماشين.

2003/11/08

خاطرات شخص شخيص حاجاقا وقتي كه در كلارآباد بود
قسمت چهارم

قسمتهاي اول ، دوم و سوم رو خونديد. حالا چهارمين قسمت.

شنبه 29/6/82

امروز دلم گرفته بود. فكر ميكردم كه حوصله ام سر رفته. ولي با توجه به شناختي كه از خودم دارم، بعيد ميدونستم. ميدونم كه من يكهفته اول رو خيلي راحت ميگذرونم ولي بعدش شايدم دلم تنگ بشه و بخواد كه برگرده. ولي امروز كه تازه روز سومه، چشه؟ بالاخره فهميدم. من از وقتي كه اومدم، هيچ موسيقي گوش نداده. نه راديو، نه تلويزيون، نه نوار، هيچي. اين شد كه تلويزيون رو روشن كردم ديدم كه مراسم عزاداري حضرت موسي كاظم(ع) است. گفتم چه خوب كمي هم عزاداري ميكنيم. باور بفرماييد تمام دلم رو متمركز كردم به عزاداري. ولي هر چي مبيشتر ميگذشت، بيشتر بدم ميومد. آخه مداح، نوحه خون، سخنران و خلاصه هر چيزي از اين دست، فقط كه نبايد شعر و مطلب بلد باشه كه. صداي خوب هم شرط است. ولي امان از اين نوحه خون. نفس كم مياورد. صداش جيغ ميشد. بعضي وقتها كه اصلا صداش هم در نميومد. نميدونم والا. اينها ثواب خودشون رو ميبرند ولي آخه به چه قيمتي؟
اين روشن بودن تلويزيون باعث شده كه من از صبح تا حالا 2 تا بازهي منچستر يونايتد ببينم و تازه ساعت 7.5 شب هم قرار كه بازي با آرسنال رو مستقيم پخش كنه. هيچ نميدونستم كه بينندگان محترم محكوم هستند كه در روز 3 مرتبه بازي يك تيم رو تماشا كنند. يعني سيما اينقدر برنامه كم داره؟
***
الان ساعت 6 صبح يكشنبه است. فقط اومدم بگم كه بعد از بازي منچستر و آرسنال كه اين حرفه اي هاي دنيا، خوب پاك آبروي هرچي فوتباليست رو بردند، من رفتم پايين پياده روي وتا همين الان هم داشتم با نگهبانان مجتمع گفتگو ميكردم. همين!

يكشنبه 30/6/82

احتمالا بايد اسم اين سفر رو " باز كردن قوطي كنسروهاي نجوشيده" بذارم!! ديروز كه رفتم خريد، هوس كنسرو باقالي كردم. يك قوطي خريدم و رسيدم كه خونه، بازش كردم و شروع كردم به خوردن. امروز كه داشتم همينطور بهش ناخنك ميزدم و بازي يوونتوس و آث رم رو تماشا ميكردم، يك دفعه چشمم افتاد به همون جمله ي كذايي معروف!! و خب ديگه بقيه اش رو خودتون ميدونيد!
به خاطر شب زنده داري ديشب، امروز تقريبا" همه اش به خواب گذشت. طهر ساعت 1 بيدار شدم، ساعت 3 خوابيدم. ساعت 7 بيدار شدم، ساعت 8 دوباره خوابيدم و ساعت 11 بيدار شدم! الان هم ساعت يك نيمه شب گذشته ولي نميدونم چرا تلويزيون يكدفعه پايين صفحه نوشت، 00:38 . شايد از بس خوابيدم، حساب گذر زمان از دستم در رفته!!

2003/11/06

سلام
خب به ميمنت و مباركي يك سري لينك دوستان اون كنار صفحه سمت چپ اضافه شد. اونايي كه علاوه بر لوگوشون لينكشون هم هست به خاطر اينه كه خيلي دوسِشون دارم!
امشب 5 شنبه بود و من يه خورده بي حوصله ام. اينه كه فقط يه چيزي ميگم و ميرم.
من شيرين عبادي رو ديدم!!!
يعني من كه نديدمش. والده ديده! والده هم كه ببينه انگاري كه من ديدمش ديگه نه؟!!

2003/11/04

سلام
قديمها كه مردم مسلمون تر از حالا بودند،‌ رمضون كه ميشد، عرق خورا و شراب خورا و قمار بازا، به احترام اين ماه، عرق و شراب نميخوردن و پاي ميزقمار هم نميرفتن. حتي اونايي هم كه مسلمون نبودن، روزاي تاسوعا و عاشورا هم لب به مشروب نميزدند. مسلمون نبودند، ايراني كه بودند.
حالا به ميمنت مملكت جمهوري اسلامي، حرمت و احترام همه چي از بين رفته، ولي من ميخوام يه خبر خوشحال كننده بهتون بدم!!! از وقتي كه ماه مبارك شروع شده، ملت دنبال سكس هم كمتر ميرن و شاهدش هم تعداد بازديدكنندگان وبلاگم است كه اين روزها به نصف قبل كاهش يافته است!!!

2003/11/03

سلام
برخي افاضات حاجاقا رو از اون كنار سمت چپ برداشتم گذاشتم اين طرف سمت راست!! يه 2-3 تا مطلب ديگه هم بهش اضافه كردم.
آخه ميدونيد دارم واسه جارچي يه سايت طراحي ميكنم. براي اين هم كه آبروم نره!! اول تمام امتحانا رو توي اين وبلاگ مادر مرده ام ميكنم تا خوب تمرين كرده باشم. حالا اگه فرصت كنم، اون كنار سمت چپ يك سري لينك ميذارم كه اين بابا يواش يواش كه ما رو بكشه كه چرا لينك من رو توي وبلاگت نذاشتي!!!

2003/11/02

سلام
اين دهان بستي دهاني باز شد
تا خوردنده اي لقمه هاي راز شد
لب فرو بند از طعام و از شراب
سوي خوان آسماني كن شتاب
گر تو اين انبان ز نان خالي كني
پر زگوهر هاي اجلالي كني
طفل جان از شير شيطان باز كن
بعداز آنش با مَلُك انباز كن
چند خوردي چرب و شيرين از طعام
امتحان كن چند روزي در صيام
چند شبها خواب را گشتي اسير
يك شبي بيدار شو دولت بگير
***
بيشتر از 20 ساله كه اين شعر رو از راديو هنگام افطار ميشنوم. هميشه ي خدا هم فكر ميكردم كه اين بيتها از مولويست. امروز بعد 20 سال متوجه شدم كه اولا 4 بيت اول فقط از مولوي است و تازه همين 4 بيت هم در يكجا نيستند و در دفترهاي محتلف هستند.
حبذا به گرداوري كننده و سراينده دو بيت آخر!!

2003/11/01

سلام
خاطرات شخص شخيص حاجاقا وقتي كه در كلارآباد بود
قسمت سوم

دفعه قبل تا روز دوم براتون نوشتم. اگه يادتون باشه من 4شنبه از تهران راه افتادم و بعد گذروندن حوادثي ساعت 11 صبح رسيدم كلارآباد. ناهاري خوردم و خوابيدم و كمي هم پياده روي كردم. روز دوم هم هم چون كارگر نيامد مجبور شدم كه خودم حمام رو تميز كنم. حالا ادامه ماجرا:

جمعه 28/6/82
صبح ساعت 11بود كه احساس كردم يكي داره در خونه رو از جا ميكنه. از خواب بيدار شدم و در رو باز كردم ديدم بانويي به غايت زيبا روي با قد cm 190 ايستاده. گفتم بله؟ و البته روم نشد كه بگم شما داشتين در خونه من رو ميزديد يا درسعادت بنده رو؟!!! گفت آقاي مدرس؟ گفتم بله. گفت من افسانه ام. تو دلم گفتم والا ما توي خواب هم همچين چيزي رو نديده بوديم. گفتم خب؟ گفت احتياج به يك نفر داشتيد كه بيايد و خانه را تنظيف كند! گفتم آها. بله. بفرماييد.
آمد توي خونه و روپوش خويش را دراوردن همان و قلب بنده به لرزيدن همان! مادرپياله چقدر خوش تركيب بود! از پايين كه ميومدي بالا، يه خورده پهن ميشد و بعد يكهو كه به كمر ميرسيد، تنگ ميشد. سينه ها هم كه هزار الله اكبر!!! حالا من براي اينكه توي خماري بمونيد، نميگم كه آن لرزيدن قلب، از ترس بود يا چيز ديگه!! فكرش رو بكنيد اگر خداي نكرده نظر سويي به ما داشت، من بيچاره كه پِرِس ميشدم!!!
حدود 3 ساعتي موند و همينطور كه كار ميكرد، منم سيگار ميكشيدم و باهاش حرف ميزدم. البته به بهانه حرف زدن همش دنبالش بودم كه مبادا شيطان گولش بزند و دست از پا خطا كند. ساعت نزديك 2 بود كه ازش پرسيدم افسانه ناهار چي برات درست كنم؟ گفت هيچي من الان كارم تموم ميشه و ميرم. خيلي ممنون. ماهم گفتيم اوكي!
وقتي كه افسانه خانم رفت، من اصلا حال و حوصله غذا درست كردن نداشتم. حالا نياين پشت سر حاجاقا صفحه بذارين كه آره عاشق شده و دل و دماغ خوردن نداشت ها!!!به جون شوما حوصله درست كردن غذا نداشتم و الا خيلي هم گرسنه بودم. اين شد كه از يخچال كه حالا به لطف افسانه جون(!) خيلي نو نوار هم شده، چند برگ كالباس دراوردم و با ماست خوردم!! ساعت هم حدود 3 بود كه رفتم خوابيدم.
عصري كه از خواب بيدار شدم، يه كم توي خونه چرخيدم و چون سردم شده بود، يه ذره آب شنگولك خوردم به اندازه اي كه فقط همچين گرم بشم.
الان هم كه در خدمت شمام و راستش برنامه ي خاصي هم ندارم تا آخر شب ببينم چي پيش مياد.

2003/10/30

سلام
حال و روز رو بايد تعريف كرد. وقتي ميگن حال و روز خوشي ندارم، بايد ديد كه خوش بودن و حال و روز و خوش نبودن از نظرش چيه.
عاشق معمولا حال و روز خوشي نداره. ولي از نظر خيليها اصلا خوش بودن به عاشق بودن است.
نميدونم. بعضي وقتها اصلا نميتونم حرف بزنم. يه موقع هست كه محرمي نيست:
نكته ها هست بسي، محرم اسرار كجاست؟
يه موقعي هم هست كه محرم هست، زباني براي گفتن نيست در چنين مواقعي، لالموني ميگيرم. هيچي نميتونم بگم. همينجور صم بكم ميمونم.
حالا اين حال و احوال، خوش است؟ نا خوش است؟ نميدونم.
هركسي از ظن خود شد يارمن

2003/10/28

سلام
اين سركار عليه، يه چيزي در تاريخ 22اكتبر نوشته و والده ي ما رو از همون روز برده تو فكر. همين طور ميگه عليرضا اين روح بازيگوش ازش بپرس كه اين اطلاعات رو از كجا اورده. هي هم ميپرسه كه اين روح بازيگوش كيه؟ ميگم بابا جان اين روح بازيگوش صاحب يه وبلاگِ . خيلي دلت ميخواد برو تمام آرشيوش رو بخون ببين كيه چيه كجاست چند سالشه ايران زندگي ميكنه خارجيه و ...
خلاصه اينكه اين چند روزه توي منزل ما حرف از اينجا شروع ميشه كه عليرضا يه نفر رو ميشناسه، كه همچين چيزي نوشته. بعد حرف به اينجا ميرسه كه اين اخوندا پاك آبروي اسلام رو بردند. بعدش هم به جاهاي خطر ناكتر ميره!!!
اهاي روح بازيگوش بيا و خوبي كن و به اين والده ي ما بگو اين اطلاعات محرمانه رو از كجا اوردي كه دور از جون شوما كچلمون كرد!!

2003/10/26

سلام
نميدونم تا به حال شده يه جا يه مهموني خيلي مفصل پرطمطراق باشه و شما هم خيلي زياد دلتون بخواد كه برين اونجا؟
تا به حال شده كه از كنار يه باغ رد بشين و صداي قهقه ي آدمها رو بشنوين و يه دفعه دلتون هوس كنه كه اي كاش الان، من هم اونجا بودم؟
امشب من يه چنين حالتي دارم.
از زور اينكه دلم ميخواد فردا توي مهموني شركت كنم، دارم ميتركم. از حسادت كساني كه ميرن ميميرم.
رمضان اين ماه مهماني پروردگار مباركتان باد!
اميدوارم كه هر كدومتون بيش از اون چيزي كه ميخواين، از سفره اش بردارين. اونقدر كه نه تنها تا سال ديگه، تا سالهاي ديگه هم يادگاري داشته باشين.

2003/10/23

سلام
گفته بودم كه از سفر شمالم، يه چند عكس و فيلم اوردم. حالا اينها آماده شده است و شما ميتوانيد از اينجا ببينيدشون.

2003/10/22

سلام
اينكه براي مطلب دفعه ي قبلم هيچ كسي نظر نداد، خودش ميتونه نشون دهنده خيلي چيزها باشه. ولي اگر به خاطر اين باشه كه خوشتون نيومده بود، بايد بگم كه خيلي بي ذوقين!! همين.
نيمه شب سه شنبه اي كه به چهارشنبه منتهي ميشد،( يعني همين ديشب) فردي از شهر مرند آذربايجان شرقي، آمده بود وبلاگ بنده و البته از قرار هم خوب حال كرده بود. چون چندين صفحه رو خونده بود و يه 20 دقيقه اي هم توي سايت چرخيده بود و آخر هم يه نظر به يه مطلب چند ماه پيشم داده بود كه برام نامه بده بدون اينكه نشوني خودش رو بهم بده. نميدونم شايد پيش خودش فكر كرده كه من بايد بشناسمش. ولي پيريست و يكهزار درد بي درمون!!

2003/10/18

سلام
اين مطلب زير، در يك روزنامه محلي يكي از استانها و در ستون زیرسایه بان چاپ شد كه من خيلي خوشم اومد.

بالاخره یه چیزی یه جایی به اسم من چاپ میشه اگر ...
اگر عاقل باشم و همین ستون " زیرسایه بان " رو دو دستی بچسبم بالاخره یه چیزی یه جایی به اسم من چاپ میشه و من برای یه روز هم که شده نویسنده میشم .
باید بلند شم ... باید یه بار هم که شده عاقل باشم ... باید شروع کنم ...
برای شروع ، اول از همه باید جایی انتخاب کنم برای نشستن و فکر کردن . باید حواسم باشه که بدون کاغذ و قلم بشینم فکر کنم ، خودم رو خوب میشناسم ، میدونم که در حضور کاغذ و قلم فکرم کار نمیکنه .
البته اگر روزم نباشه دیگه فرقی نمیکنه چه با قلم و کاغذ و چه بی قلم و کاغذ چیز قابل نوشتنی به ذهنم نمیرسه .
ولی اگر امروز روزم باشه تازه اونوقته که یه موضوعی یه چیزی برای نوشتن به ذهنم میرسه و درست این موقع است که باید حسابی زرنگ باشم و بپرم دنبال کاغذ و قلم بگردم که اگر دیر بشه و اون فکر از سرم بپره دیگه هیچ جوری نمیشه برش گردونم .
درست همین لحظه که دارم دور اتاق و زیر تخت و ... دنبال قلم و کاغذ میگردم یکی از لحظات حساس نویسنده شدن منه. این موقع است که باید حسابی خوش شانس باشم و همش شانس بیارم .
مثلا باید شانس بیارم که تا پیدا شدن کاغذ و قلم فکرم نپره ، مامان صدام نزنه ، کسی زنگ در رو نزنه و تلفن هم صداش در نیاد . اگر همه این شانس ها رو یه جا با هم بیارم اونوقته که تازه یه چهار خط نوشته میاد روی کاغذ . نوشته خامی که جون به سر میکنه آدم رو تا پخته بشه .
نویسنده های بزرگ ، همونا که حسابی نویسندن میگن نباید چیزی رو که مینویسیم همون موقع ویرایش کنیم برای همین منم یادداشتم رو میذارم لای کتابی از کتابای کتابخونم تا یه وقتی دوباره بیام سراغش و بخونمش و بالا پایینش کنم .
اگر شانس بیارم و یادم بمونه که ورق رو لای کدوم کتاب گذاشتم کارم خیلی ساده تر میشه وگر نه باید تمام کتابای کتابخونم رو بگردم و آخر سر با یه انرژی نصفه نیمه یادداشتم رو ویرایش کنم .
تا اینجای کار یعنی بعد از ویرایش و حتی پاکنویس کردن هنوز هیچ اتفاق جدیدی توی زندگیم نیوفتاده . اتفاق جدید وقتی میافته که یادداشتم رو تو پاکت میذارم و برای دفتر روزنامه پست میکنم . اگر عاقل و
دوراندیش باشم این کار رو کاملا یواشکی انجام میدم تا اگر نوشتم چاپ نشد مجبور نباشم جلوی کسی غیر از خودم خجالت بکشم .
بعد از دو سه روز اگر بد شانس نباشم نامه ام به دفتر روزنامه میرسه . ولی هنوز اصل ماجرا یعنی همون چاپ شدن یادداشتم ، باقی مونده . برای این قسمت ماجرا دیگه باید خیلی خیلی خوش شانس باشم . اگر خیلی خیلی خوش شانس باشم و نوشته هایی که اون روز مسئول این ستون میخونه خیلی خوب نباشه اونوقته که نوشته من برای چاپ انتخاب میشه و بالاخره یه چیزی یه جایی به اسم من چاپ میشه . اونوقته که میتونم اون شماره روزنامه رو جایی کنار روزنامه ای که لیست قبولی های کنکور 77 رو چاپ کرده بود ، نگه دارم .

2003/10/13

خاطرات شخص شخيص حاجاقا وقتي كه در كلارآباد بود
قسمت دوم

دفعه ي قبل تا آنجا نگاشته شد كه يك پرايد از عقب آمد و تق زد به ماشين من.
از ماشين كه پياده شدم و يه نگاه سرسري به سپر عقب انداختم، ديدم كه چيز خاصي نشده. ماشين رو زدم كنار جاده كه سد عبور ديگران نشه. دوباره كه نگاه كردم، ديدم واقعا اتفاق خاصي نيفتاده و بر سپر عقب فقط يك خط سياه رنگ بسان كمان ابروي يار افتاده. راننده پرايد هم جواني بود سخت مظطرب كه به همراه خانواده اش آمده بودسفر. رگ حاجاقايي ما هم گل كرد و كمي به نصيحت و پند و موعظه پرداختيم كه جوان! كمي دقت كن و آهسته تر بران و ...
يك ساعت مانده به ظهر غير شرعي (يعني 11 بامداد) وارد كلارآباد، دهكده خوشاميان شدم. كلارآباد بين چالوس و تنكابن (شهسوار سابق) و بين تله كابين نمك آبرود و متل قو (سلمانشهر لاحق) قراردارد.
خلاصه ساعت مذكور به خانه رسيديم و چون خونه مون در طبقه ششم قراردارد، منظره هاي بسيار زيبايي به شمال (دريا) وجنوب (كوه) دارد كه با گوشي موبايلم يه سري عكس و فيلم انداختم و گرفتم كه صد البته حق مطلب رو نميتونن ادا كنند.
بعد از اينكه كمي جا افتادم، يك تُن ماهي باز كردم و يك جا همه رو خوردم!! بعدش هم يك سيگار و ساعت 1 بعد از ظهر خوابيدم تا 7 عصر!
الان هم حدود 2ساعت است كه بيدار شده ام و احتمالا يك پياده روي توي شهرك ميكنم و بعدش هم كه لالا!!

پنج شنبه 27/6/82

امروز روز كار و نظافت و خواب بود. صبح علي الطلوع، ساعت 9 !! كه بيدار شدم، منتظر كارگر شدم تا بياد خونه رو يه نظافتي بكنه و دستي بكشه. تا ساعت 11 منتظر شدم خبري نشد. من هم رفتم خوابيدم! ساعت 2 بيدار شدم. براي خودم ماكاروني درست كردم و با يك كنسرو مخلوط حبوبات خوردم. جالبه كه ديروز كه كنسرو ماهي تن رو بازكردم، همينطور كه ميخوردم، ديدم كه روي بدنه قوطي كنسرو نوشته كه قبل از باز كردن 30 دقيقه در آب جوش بجوشانيد. امروز هم كه داشتم ناهار ميخوردم، ديدم روي اين يكي هم همين جمله رو نوشته. حالا بايد يادم باشه كه كنسرو بعد رو حتما" بجوشانم. لابد حكمتي درش هست.
بعد از ناهار و سيگار، رفتم يه چُرت 2 ساعته زدم! از خواب كه بيدار شدم، خواستم برم حموم كه ديدم كل حمام و دستشويي اصلا" قابل رويت نيست. نه كه من نابينا باشم ها. نه. ادمي رغبت نميكند تا بنگرد! خلاصه لُخت شدمو شروع كردم به شستن حمام. حدود يك ساعتي كه گذشت و حمام مثل خودم (البته خود چند روز پيشم نه الان) مثل يه دسته گل شد، رفتم و جاي شما خالي حمام خوبي گرفتم.
غروب گذشته بود كه سوار ماشين شدم و رفتم كمي خريدكردم. لاكردار 15هزار تومن ناقابل ما را بلعيد! الان كه ساعت نزديك 10 شب است و ما در خدمت شوماييم.

2003/10/11

سلام
نوشتن و صحبت كردن درباره كسي كه از بيش 250 سال قبل از آمدنش درباره ي آمدنش گفتند، درباره كسي كه از جمله عجايب زندگيست، نوشتن درباره كسي كه ولي امر است و صاحب اختيار، صحبت كردن درباره كسي كه حي است و زنده و چه بسا الان كنارت هم نشسته باشه، خيلي سخت است. خيلي.

چندين روزي هست كه دارم فكر ميكنم كه چگونه بنويسم. چي بنويسم. ولي اصلا چيزي به ذهنم نمياد.
اميدوارم كه همه ما اعمالمون هموني باشه كه خودش و خداي خودش ميپسندند.
اميدوارم كه هم لطف و مرحمت، و البته منتش، هميشه شامل حال همه ما هم باشه.
تولدش مباركتان باد!

2003/10/10

سلام
موشواره يا همان ماوس بنده، عمرش رو داد به شما. امروز هم كه جمعه است و من بيچاره بايد توي اين هيرو ويري بايد بيام اينجا و يه 2تا چيز بگم و برم.

يكي اينكه شيرين عبادي برنده جايزه صلح نوبل شده. فعلا نميتونم بگم كه چه احساسي دارم. ولي به هر حال فكر ميكنم كه مايه ي افتخار ايراني باشه.
دوم اينكه شما لطفا به اينجا برين. اين يه وبلاگ كه از اينكه طرف كيه معذورم!!!

2003/10/09

كليد ها به همان راحتي كه در رو باز ميكنند،
قفل هم ميكنند.

2003/10/08

سلام
آدم با مرامتر از اين نديدم. اونقدر باصفاست كه نگو. هراز چند گاهي ميره به جارچي يه سري ميزنه. بعدش ميگه حالا كه تا اينجا اومديم، يه سري هم به حاجاقاي خودمون بزنيم. هر دفعه هم كه مياد من ميگم ديدي عليرضا باز اون يكي افتاد جلو. باز تو يادت رفت بري بهش سر بزني. آخه به تو هم ميگم حاجاقا؟ بابا پاك آبروي هرچي حاجاقا رو كه بردي تو.
البته فكر نكيد كه چون مياد به من سر ميزنه آدم من ميگم با مراميه ها. نه بابا. به طور كلي هركي دوست و رفيق سعيد باشه، آدم با مرامي. اصلا اين سعيد مادرپياله فقط بلده آدماي با مرام و با معرفت و هزارتا صفت خوب ديگه دور خودش جمع كنه. دِ به خاطر همينه كه ما رو قابل نميدونه و يه دفه ميره تو لاك خودش.
مهتاب جان جلالي قربون اون شكل نديده ات برم.آقا ما مُرديم از بس يكي يكي ازت عقب افتاديم. خودت به بزرگواري خودت ببخشا مارا. گفته بودي كه چي ببخشم؟ يادته؟!!!

2003/10/05

خاطرات شخص شخيص حاجاقا وقتي كه در كلارآباد بود

چهارشنبه 26/6/82

جلال رفيع خيلي سال پيش، به اتفاق آقايان خامنه اي و ولايتي كه اون زمانها رييس جمهور و وزير خارجه بودند، چند روز رفت نيويورك و بعدا" تا سالها توي روزنامه اطلاعات خاطراتش رو مينوشت!! ما هم گفتيم كه چيمون از آقاي رفيع كمتره كه حداقل ما شخص شخيص حاجاقايم و اون جلالي بيش نبود. اين شد كه خاطرات شمال را بنبشتيم.

صبح سات 5/5 بيدار شدم. نماز صبح را به جا آوردم و توكل بر خدا كردم كه گويند او كسيست كه وقتي در حال غرق شدني به يادش بيوفتي؛ كه ما قبل از غرق (شما خوانيد سقوط در دره) يادش بوديم تا بهانه اي نباشد!!
ربع از شش گذشته، به سمت حرم جناب صالح، سلام عليه و اخيه و ابيه، حركت كرديم ايشان را حايل قرار داديم ميان خويش و ايزد منان؛ كه اگر قرار بر سقوط است نوبتي باشد و صد البته ابتدا با بزرگان!!
ساعت چهارك به هفت مانده بود كه از قريه تجريش به سمت خطه سر سبز طبرستان (تختخواب!!) حركت نموديم و ناگفته نماند كه سر راه بنزين زديم تا، ميانه، نمانيم.
از آنجاييكه حاجاقاييم و سنت حسنه حاجاقاهاست كه عملي را بدون GK آغاز نگردانند،مانيز به پيرو، نخستين GK خويش را انجام داده، فراموش نموديم چشمان يدكي خويش را همراه خود سازيم. اين بود كه دعايي به جان افراد روبرو كرديم كه ايها الناس انا نابينا!!
از بزرگراه مرحوم مغفور حاج احمدآقا (آن يادگار امام ره) وارد بزرگراه جديدالتاسيس رسالت-غرب شديم و از آنجا هم وارد ميدان نور اسبق و علامه سابق و نميدانيم چي چي لاحق گشتيم و بعد پي جاده كرج را دنبال كرده و به سمت غرب ادامه مسير داديم.
همينطور كه ميرفتيم، هي تابلو ميديديم كه آن قدر مانده به جاده مخصوص كرج. هي ما خواستيم به سمت راست تغيير مسير دهيم هي رانندگان محترم رخصت ندادند. تا اينكه به ميمنت و مباركي، آن خروجي مذكور(ه؟) را رد كرديم. تو شش و بش اين بوديم كه حالا بايد چه كرد كه فريشتگان مقرب الهي، تابلويي بر كنار جاده قرار دادند كه چالوس مستقيم. و ما عنقريب بود كه از نشاط و شادماني جان به جان آفرين تسليم يكي از همان فريشتگان مقرب نماييم!!
ساعت حدود 8 صبح بود كه در جاده ي منتهي به چالوس خودروهاي ملت شهيد پرور ايستادند و ما هم به حكم ضرورت متابعت نموديم. به ناگه و ناغافل، چشممانبه آينه عقب افتاد و ملاحظه نموديم كه پرايد عقبي، اگر همينگونه بر صراط راست آيد، عنقريب است كه عمل شنيع از پش را انجام دهد! و البته از دست حقير نيز كاري نبود. چشمان را بسته، توكل بر خدا كرده كه تق!!!

2003/10/03

سلام
خوبين؟ خوشين؟ من نبودم از قرار خيلي بهتون خوش گذشته ها. از كانتهايي كه گذاشتين كه قشنگ معلومه!!!
چه خبر؟ چه ميكنيد؟
من برگشتم. توي اين مدت چه خبرها بود بماند! فقط اومدم يه چند تا مطلب عرض كنم.
يكي اينكه من برگشتم!!!
دو اينكه خاطرات رو نوشتم كه حالا بايد تايپ كنمشان و يواش يواش ميذارم اينجا و در آخر هم اينكه ما كه نبوديم آسمان بانو توي جارچي يه تذكره اي براي ما نوشته بود كه به نظر خودم خيلي قشنگ بود. بد نيست كه شماها هم بخونين

2003/09/13

حاجاقا به مرخصي ميرود

سلام
والا يه چند وقتي بود كه شما هم شاهد بودين كه من حالم اصلا خوب نبود. بعضي ها ميگفتند كه عاشق شدي و اين مسائل توي عاشقي طبيعيه. بعضي ها هم ميگفتن كه داري افسرده ميشي و بلكه هم شدي!! و خلاصه هر كسي از ظن خود نسخه اي ميپيچيد. اما نظر خودم اينه كه خسته شدم. بالاخره هر كسي يه دوره استراحت هم احتياج داره. من تا اونجايي كه يادم مياد، آخرين باري كه استراحت كردم، فروردين 81 بود. البته فروردين امسال هم يه چند روزي رفتم مسافرت ولي ديداري بود كه بعد مدتها تازه شده بود و تا نيمه هاي شب صحبتها و درد دل ها و ... بود. بعدش هم كه با استرس برو و ناراحت كه چقدر ديدار كوتاه بود برگرد. حالا شايد شما اسم اين سفر چند روزه را هم بگذاريد استراحت كه من به هيچ وجه قصد ندارم حرفتون رو رد كنم. ولي چيزي كه هست اينه كه احساس ميكنم خستم. آقا من خسته ام حرفيه؟!!!
چند روز پيش ميخواستم برم بانك. با خودم قلم هم برداشتم كه اونجا معطل نشم. وقتي كه ميخواستم سوار ماشين بشم، ديدم كه دارم با اون خودكاره، خودم رو ميكشم كه در رو باز كنم. ميگن اين مسائل براي همه پيش مياد. ولي ميخوام بدونم كه براي همه هر چند وقت يه بار پيش مياد؟ مثلا روزي يه بار؟ هفته اي يه بار؟ سالي يه بار؟ يا هر چند سالي يه بار؟ نكات رو بايد دريافت آقاجان من!
خلاصه تصميم گرفتم كه يك هفته اي از اين تهران خراب شده و شلوغ برم بيرون. از قصد هم هيچ وسيله ارتباطي و به خصوص اينترنتي با خودم نميبرم. فقط به خاطر دل والده موبايلم همراهم هست كه ايشون از نگراني دق نفرمايند!
اينه كه امروز كه شنبه است، من فردا ثبت نام دانشگاه دارم و پس فردا به اميد خدا ميرم سفر. اگه بتونم، دلم ميخواد 7-8 روز بمونم. فارغ از همه دنيا و مافيها.
از مشتريانم معذرت ميخوام كه اگه توي اين يكهفته اينترنت ميخواستند و هوستشون رو هوا موند و حاجاقا نبود. باور كنيد ديگه تاب تحملي نيست. برم بلكه يه خورده حالم درست شه.
در آخر اينكه چون موبايلم رو مببرم، كساني كه شماره اش رو دارن، اگه دلشون خواست ميتونن زنگ بزنن.
شديدا به دعاي همتون احتياج دارم.
شديدا دلم براتون تنگ ميشه.
شديدا خدا حافظ!!

2003/09/11

اين يك عنوان است!

سلام

اين بلاگر عجب راه افتاده ها!!! فقط عيبيش اينه كه هنوز خوب يونيكد رو ساپورت نميكنه
اين اضغالهايي كه اين بالا مي بينين، مثلا عنوان است!!!
امروز فرصتي دست داد تا اعضاي محترم و محترمه منزل را به نحو بسيار زيبايي دَك كنم. و در منزل به تنهايي به سر برده، آن را به مكاني خوش مبدل نمايم!! خلاصه جاي شما خالي، يك دست جام باده بود و يك دست زلف يار. يار پرسيد كه حاجاقا و شراب؟ گفتم من و انكار شراب؟ اين چه حكايت باشد//غالبا" آنقدرم عقل و كفايت باشد.
خلاصه همين جور واسه خودمون خوش بوديم كه مقام مقدس پدر از شهري دور، زنگ زدند و سراغ بقيه اهل منزل را گرفتند. بنده هم بنا به ضرب المثل مستي و راستي!!! در كمال سادگي گفتم كه سيستم دكيشن (dacation!!) شد و اينها نيستند و من تنهام. پدر گفت كه يعني اونجا شده مكان؟!!! گفتم آقاي دكتر اين حرفها چيه ميزنين؟ اينجا مكاني مقدس است. گفت ببين عليرضا جون، تو اگه عرضه اش رو داشتي، من سور ميدادم!!!!!!

حالا بهتون ميگم من الكي حاجاقا نشدم، هي بگين نه!!! بيا اين هم از پدر آدم كه اين جوري ميزنه راه ... آدم رو ميبنده!!!!!

2003/09/09

اي امين خدا! چه خبر است؟ چه كسي خواهد امد؟ مگر محمد آخرين نيست؟ پس اين تكاپو براي چيست؟
آري او آخرين است. ولي اگر اين نباشد، دين او نيز نخواهد ماند.

اي امين خدا! فرشتگان در كنار خانه چه ميكنند؟ چرا خانه عطرآگين شده است؟ اين گل افشاني براي چيست؟
زيرا او در اين خانه به دنيا خواهد آمد.

اي امين خدا! او كيست؟ مقامش مگر چقدر است كه از خانه خدا خواهد آمد؟
نامش نام خداست. لقبش لقب اوست. او جانشين آخرين است. اوست تقسيم كننده بهشتيان و جهنميان. اوست مرز خوبي و بدي. او برادر امينست. او عليست.

**********

صدايي آمد. دو سه نفري كه كنار كعبه بودند، متوجه صدا شدند. ولي در كنار كعبه كسي نبود. لحظاتي گذشت. صداي گريه بچه اي آمد. صدا همين نزديكي بود. ولي باز هم كسي نبود. باز صداي هولناكي امد. ديوار كعبه شكافته شد. ديگر همه به چشم خود ميديدند كه فاطمه همسر ابوطالب، كليد دار كعبه،‌ از ميان ديوار شكافته بيرون آمد. نوزادي در بغل داشت. ديوار به حالت سابق خويش برگشت.

**********

فرشتگانِ تحت امر، به پايش گل ريختند. برخي به خاطر خوش يمني، آب فشاندند. برخي دست به دعا برداشتند.
آب زنيد راه را چونكه نگار ميرسد
مژده دهيد يار را بوي بهار ميرسد

و اينگونه بود كه علي آمد.
آمدنش مبارك باد!

2003/09/05

سلام
اونقدر حرف دارم كه بزنم كه نگو. نميدونم از كجا بگم. همشو باهم بگم؟ جدا جدا بگم؟ يكيشو الان بگم بقيه اش رو بعدا"؟
امروز صبح طبق روال چند ماه اخير، رفته بودم با دوستام پارك جنگلي جهان كودك كه ورزش كنيم. از همون موقع كه ميخواستم از خونه راه بيفتم، الي ماشاءالله مشكل پيش اومد. اول موبايلم رو پيدا نميكردم. يه حدود 10 دقيقه كه دنبالش گشتم، ديدم حالا سوييچ ماشين نيست. قرارم هم با دوستام داشت دير ميشد. كلي كه دنبال سوييچ گشتم ، رفتم دم در تا سوار شم، ديدم اولا ماشين پدر جلوي در پاركينگه و ثانيا موبايل هم توي ماشين. برگشتم بالا و سوييچ ماشين پدر رو برداشتم. توي كوچه قربونش برم يكدونه جاي پارك نيود. نمدونم ملت هم حسابي سحر خيز شده بودند و هي ميومدن و ميرفتن براي همين نميتونستم وسط كوچه بذارم. يه 4-5 دقيقه اي هم كه اينطوري رفت و ما بالاخره راه افتاديم. رفتم كه خونه دوستم ديدم كه اون هم خواب مونده و من هم كه دير رسيده بودم باز اونجا معطل شدم. خلاصه با حدود 35 دقيقه تاخير نسبت به بقيه روزها رسيديم پارك. آقا تا به حال اينقدر اينجا رو شلوغ نديده بودم. تا چشم كار ميكرد ماشين بود كه پارك شده بود. واقعا نزديك 10 دقيقه دنبال پارك گشتيم. اخرش هم بغل يه ماشين كه داشت ميرفت ايستاديم، تا ماشينه رفت يكدفعه يه ماشين ديگه اي تندي پيچيد توي پارك. ديگه كفرم در اومده بود. اين دوستم كه از ماشين پياده شد و رفت كه با طرف دست به يقه شه. خلاصه آخرش هم ما كوتاه اومديم. با اينكه مردم بيكار كه جمع شده بودند، همه طرفداري ما رو ميكردند. خلاصه با هزار بدبختي يه جاي خيلي دور پيدا كرديم و پارك كرديم. همين لحظه كه داشتم ماشين رو قفل ميكردم، پدر زنگ زد. عليرضا خوبي؟ گفتم آره تازه ميخوايم بريم توي پارك. گفت چرا اينقدر دير؟ گفتم حالا ميام خونه براتون تعريف ميكنم.
به دوستام گفتم كه حالا كه ما اينقدر از پارك دور شديم، بهتره تا در اصلي پارك اروم آروم بدوييم. اونا هم گفتن باشه و ما شروع كرديم به دويدن نرم. حالا ساعت چنده؟ 7و نيم صبح. حدود 20 متر كه از ماشين دور شديم، يكدفعه يه چند تا از نيروي انتظامي اومدند و گفتند كجا؟ گفتيم داريم ميريم توي پارك. گفت با اين قيافه؟ گفتيم ميگه چشه؟ گفت پوشيدن شلوار كوتاه و پيرهن آستين كوتاه در محوطه و محدوده پارك ممنوعه. ما هم مثل اقا ها گفتيم باشه. بر ميگرديم لباس درست ميپوشيم. همچين كه به طرف ماشين برگشتيم، يكيشون گفت كجا؟ بايد برين سوار ميني بوس بشين، برين كلانتري!!!
خلاصه دردسرتون ندم. ما رو تا ساعت 8.5 توي ميني بوس نگه داشتند و توي اين مدت هم يه چند نفر ديگه هم اضافه شد و ما رفتيم كلانتري. اونجا هم گفتند كه بايد صبر كنيد تا رييس كلانتري بياد. ايشون هم ساعت حدود 10 و نيم بود كه اومدند و يك سري نصيحتهاي دوستانه اي كردندو يه تعهد نامه كتبي هم با اثر انگشت گرفتند و گفتند كه مرخص.
داشتيم بر ميگشتيم خونه، به دوستم گفتم كه بيچاره خدا از صبح هي مانع تراشي كرد كه ما نريم ورزش ها ولي ما از قرار حرف گوش كن نبوديم!!!

2003/09/01

سلام
امروز رفته بودم بيرون كنار خيابون ايستاده بودم منتظر يكي. همينطور كه ملت ماشين سوار و پياده را مينگريستم! يكدفعه يك عدد پاترول دو درب!!! امد و شترق انداخت توي آب باريكه اي كه نزديك من بود و شخص شخيص حاجاقا را خيس آب كه چه عرض كنم قهوه اي نمود! همچين دهنم پر شد كه يه چيزي بهش بگم ولي خب مثل هميشه خودم رو نگه داشتم.
همينطور كه منتظر بودم، مطلب ديشبم( كه نصف شب نوشتم و احتمالا اين بلاگر تاريخ همين امروز رو ميزنه) رو ميخوندم. ديدم ديشب يه خورده بي انصافي هم كردم. يعني من ديشب همش از ديگران و به خصوص دولتمردان نوشتم. ولي اولا فقط دولتمردان نيستند و ثانيا خودم هم يكي از عوامل ناراحتيامم.
من پسري بودم به غايت نيكو!! باور كنيد. درسم خوب بود. اخلاقم خوب بود. دين و ايمان سرم ميشد. حلال و حروم ميفهميدم. كسي بودم كه بي هيچ چشمداشتي به ديگران تا اونجايي كه ميتونستم و حتي بيشتر از توانم هم كمك ميكردم. خلاصه آقا يا خانومي كه شوما باشي، نه تنها خودم كه ديگران هم خيلي ازم راضي بودن. ولي حالا...
اون از درسم كه بعد 8 سال تازه 90 واحد پاس كردم. اين از اخلاقم كه با يه خيس شدن براشفته ميشم و دلم ميخواد چاك دهنم و باز كنم و هر چي ميتونم بكوبم. اون از سيگارهاي ممتدم. سالها بود كه در يك عدد ثابت مونده بود ولي الان راستش جرات ندارم بشمرم. خلاصه جووني كجايي كه يادت بخير.
اما ديگران هم هستند. اينكه اون پاتروليه، من رو سراپا خيس كرد، چه ربطي به دولت داشت؟ اينكه احد الناسي از روي پل عابر پياده نميره چه ربطي به دولت داره؟ اينكه با كمال بي شرمي خارج از صف ميخواد كارش رو انجام بده،، حالا هر صفي، ميخواد بنزين باشه ميخواد ساندويچي باشه ميخواد نون باشه ميخواد مستراح باشه!! باز چه ربطي به حكومت داره؟
در كشور كفر و فساد سوئد، ببينين روي كفر و فسادش تاكيد ميكنم. اخه نه مثل اينجا ممكلت گل و بلبل است و ام القراي مسلمانان و نه حكومت عدل الهي و شيعه اثني جعفري برپاست. مملكتي به غايت كفر و فساد. مملكتيست كه به گواه امار و ارقام رسمي فساد و فحشا و اعتياد بيداد ميكنه.
بله ميگفتم. در كشور كفر و فساد سوئد به اتفاق خانواده و بقيه دوستان توي پياده رو ايستاده بوديم. من و برادرم لب خيابون بوديم و منتظر بقيه كه برسن و از روي خط كشي عابر پياده رد شيم بريم اون طرف خيابون. من يه لحظه متوچه شدم كه برادرم نيست. نگاه كردم ديدم داره از اون طرف خيابون برميگرده. گفتم كجا رفتي؟ گفت ما همينطوركه توي پياده رو ايستاده بوديم، چون در محل خطكشي عابر پياده بوديم، ماشيني كه داشته رد ميشده ايستاده تا مثلا ماها رد شيم. برادرم گفت كه منم ديدم اين ماشين واقعا منو شرمنده كرد و رفتم اون طرف خيابون!!!
اصلا ما چنين چيزي توي اين مملكتمون داريم؟ پس كوش اون حكومت اسلامي؟ كجاست آن مدينة النبي؟ كجاست كردارنيك، پندار نيك، گفتار نيك؟ مگه ما همون ايرانياني نيستيم كه پادشاهمان كوروش كبير بود؟ هموني كه با قوم يهود آن كرد كه حتي خودشان هم با خودشان نكرده بودن؟ مگه ما همان كساني نبوديم كه سلمان فارسي از تبار ما بود؟
اونقدرتوي اين مدت 25 سال پيچوندنمون پيچوندنمون، كه حالا سرگيجه كنان نه ميدونيم كي هستيم نه ميدونيم چي كاره ايم و نه هيچي.
توي اين 25 سال حكومت اسلامي كاري كرد كه اروپاييان و مسيحيان در طي قرنها كردند. حبذا !! واقعا آفرين كه به بهترين نحوي از تجربه ي آنان استفاده شد. مسيحيان بعد قرنها احساس كردند كه هرچي بدبختي دارند از دين و كليساست. و دولتمردان ما بعد 25 سال به ما اين مطلب رو فهموندند. نميدونم شايد ما ملت شريفي بوديم و خيلي زود شير فهم شديم.
ميدونيد اين حرفها رو كي داره ميزنه؟ اينها رو عليرضايي ميگه از نسل رسوله. سيدي ميگه كه دين و ايمان مذهب شيعه توي خون و رگهاشه. اينها رو كسي ميگه كه به شوخي يا جدي همه به اسم حاجاقا ميشناسنش.
روزي دنبال بزرگمردي كه چند روزه ديگه تولدشه ميگشتند. هرچي گشتند پيداش نكردند. دخترش گفت بابا رفته باغ خرما. رفتند باغ. ديدند كه سر در چاه كرده و فرياد ميزنه.
اگر بود، اگر الان جسمش نيز زنده بود، اگر ميديد كه نزديك سالروز تولدش دهها نفر در خانه اش به خاطر شهوت انسانهايي كه به قول قرآن صم بكم فهم لا يفهمون هستند، به طرز دلخراشي كشته ميشن، اگر ميديد كه كساني هستند كه به نام دين خدا كارهايي ميكنند و چون به خلوت ميروند ان كار ديگر ميكنند، اگر ميديد، اگر ميديد..... من فكر ميكنم كه باز هم ميرفت توي همون باغ و فرياد ميكشيد اي رسول گرامي! از دست اين امتت نجاتم بده!
سلام
امروز اصلا روز خوبي نبود. دلم خيلي گرفته بود. هر چي هم روضه و نوحه گوش دادم گريه ام نيومد كه نيومد. پا شدم رفتم بيرون يه كم پياده روي كنم. بازهم افاقه نكرد. ياد حرف كدو قلقلي افتادم كه نوشته بود اگر اشکی مهمان چشمها‌ت شد، بدان دل‌تنگی چندان نبوده است. ولي حالا از قرار خيلي دلتنگي زياد بود. راستي ببينم دلتنگي با دل گرفتگي يكيند؟ من دلم گرفته. نميدونم تنگ هم شده يا نه. بذار فكر كنم. شايدم تنگ هم شده باشه. ميدونين دلتنگيه چي؟ دلتنگيه اميد. دلتنگيه يه كشور خوب. دلتنگيه يه ملت خوب. دلم واسه آرامش تنگ شده. دلم واسه صلح واسه عشق تنگ شده. اين چند روز كه هفته دولت بود، همينطور كه توي ماشين راديو گوش ميكردم، واقعا ناراحت ميشدم. نميگم داريم سر خودمون گول ميزنيم. مطمئنا" كارهايي هم انجام ميشه. ولي وگه وظيه دولت اين نيست؟ ببينم توي تهران توي اين 25 سال اخير چند تا پمپ بنزين درست شده؟ ميدونيد؟ 2تا !!! توي اين مدت 25 سال چند تا خيابان اصلي ساخته شده و اين تعداد رو با عدد قبل انقلاب مقايسه كنيد.
دلم واسه رضايت تنگ شده. دلم واسه تعريف كردن از دولت تنگ شده.
دلم گرفته. دلم از اينكه اين همه توي دنيا جنگ و دعوا هست گرفته. دلم واسه صلح تنگ شده. مدتهاست كه ديگه تلويزيون نگاه نميكنم. همش جنگ. همش كشت و كشتار. ديگه خسته شدم.
دلم از اين همه دروغ گرفته. دلم واسه راستي، سادگي، صداقت و صفا و معرفت تنگ شده.
نميدونم شايد مشكل دارم. شايد توقعم زياده. شايد دلم يه مدينه فاضله ميخواد. شايد آرمانگرام. نميدونم. شايد.
خلاصه داشتم ميگفتم. امروز حالم اصلا خوب نبود. پدر گفت كه بيا بريم يه چرخي توي خيابون بزنيم، اخر شب هم هست، خيابونا خلوت شده. وقتي كه رفتيم بهش گفتم كه ميدوني چيه پدر، بعضي وقتها دلم ميخواد مست كنم. مست مست. گفت آره ميفهمم اون شعري كه هميشه ميخوندي چي بود؟ شراب تلخ داشت. گفتم شراب تلخ ميخواهم كه مرد افتكن بود زورش // كه تا يكدم بياسايم ز دنيا و شرو شورش. گفت ميدوني چيه عليرضا؟ يه چند روزي هست كه تو نختم. تو رژيمت رو شكوندي. بعيد ميدونستم كه اين كار رو بكني. الان هم چند روزه كه من روزي 2 تا شير قهوه يك ليتري ميخرم. ديروز هم يه نوشابه خانواده خريدم كه صبحي ديدم توي يخچال نيست. خدا رحم كردكه اهل شراب مراب نيستيم و الا چه بسا تو هر روز سياه مست بودي!!! گفتم مود(mood) پدر مود. گفت آره ميدونم. چه بسا اگه الان موقعيتي بود، ميرفتيم يه كاباره اي يه مقدار موزيك دالامب دولومب گوش ميكرديم، حالمون جا ميومد!!!
*********
اگه بخوام بنويسم نميدونم تا كي بايد نوشت. تا كجا بايد بنويسم؟ حرف و حديث مانده بر دل بسيار است. و البته شايد خيلي هاش رو هم شماها بدونيد.
فقط به طور خلاصه همون كه گفتمه. دلم خيلي گرفته.
راستي، جالبه كه وقتي اومدم خونه، ايميلهام رو چك كردم ، ديدم يك نفر همين بيتي كه شب واسه پدر خونده بودم، برام نوشته. فكر ميكنيد.....؟